The New Testament of our Lord and Saviour Jesus Christ

متی 1

1 شجره_نامۀ عیسی_مسیح، پسر داود، پسر ابراهیم: 2 ابراهیم پدر اسحاق بود و اسحاق پدر یعقوب و یعقوب پدر یهودا و برادران او بود. 3 و یهودا پدر فارِز و زِرَح (از تامار) و فارِز پدر حِزرون و حِزرون پدر ارام 4 و ارام پدر عمیناداب و عمیناداب پدر نحشون و نحشون پدر شَلمون 5 و شَلمون پدر بوعَز (از راحاب) و بوعَز پدر عُبید (از روت) و عُبید پدر یسی 6 و یسی پدر داود پادشاه بود. داود پدر سلیمان بود (از همسر اوریا) 7 و سلیمان پدر رِحُبعام و رِحُبعام پدر اَبیّاه و اَبیّاه پدر آسا 8 و آسا پدر یهوشافاط و یهوشافاط پدر یُورام و یُورام پدر عُزیا 9 و عُزیا پدر یوتام و یوتام پدر آحاز و آحاز پدر حِزقیا 10 و حِزقیا پدر مَنَسّی و مَنَسّی پدر آمون و آمون پدر یوشیاه بود 11 و یوشیاه پدر یَکُنیا و برادران او بود. در این زمان یهودیان به بابل تبعید شدند. 12 پس از تبعید یهودیان به بابل یَکُنیا پدر سِئَلتی_ئیل شد و سِئَلتی_ئیل پدر زِرُبابل 13 و زَرو بابِل پدر اَبیهود و اَبیهود پدر ایلیاقیم و ایلیاقیم پدر عازور 14 و عازور پدر صادوق و صادوق پدر یاکین و یاکین پدر اِیلیهود 15 و اِیلیهود پدر ایلعازَر و ایلعازَر پدر مَتان و مَتان پدر یعقوب 16 و یعقوب پدر یوسف شوهر مریم بود و مریم عیسی ملقب به مسیح را به دنیا آورد. 17 به این ترتیب از ابراهیم تا داود چهارده نسل، و از داود تا تبعید یهودیان به بابل چهارده نسل و از زمان تبعید تا مسیح چهارده نسل است. 18 تولد عیسی_مسیح چنین بود: مریم، مادر عیسی، که نامزد یوسف بود، پیش از آنکه به خانه شوهر برود از روح_القدس حامله دیده شد. 19 یوسف که مرد نیکوکاری بود و نمی_خواست مریم را در پیش مردم رسوا کند، تصمیم گرفت مخفیانه از او جدا شود. 20 یوسف هنوز در این فکر بود، که فرشتۀ خداوند در خواب به او ظاهر شد و گفت: «ای یوسف پسر داود، از بردن مریم به خانۀ خود نترس. زیرا آنچه در رَحِم اوست از روح_القدس است. 21 او پسری به دنیا خواهد آورد و تو او را عیسی (یشوعه) خواهی نامید؛ زیرا او قوم خود را از گناهان شان رهایی خواهد داد.» 22 این همه واقع شد تا آنچه خداوند به وسیلۀ نبی اعلام فرموده بود به انجام رسد: 23 «دختر پاکدامن حامله شده پسری خواهد زایید که عِمانوئیل ـ یعنی خدا با ما ـ خوانده خواهد شد.» 24 یوسف از خواب بیدار شد و مطابق امر فرشتۀ خداوند عمل نمود و مریم را به خانۀ خود آورد. 25 اما تا زمانی که مریم پسر خود را به دنیا نیاورد با او همبستر نشد و کودک را عیسی نام نهاد.

متی 2

1 عیسی در ایام زمامداری هیرودیسِ پادشاه، در بیت_لِحِمِ یهودیه تولد یافت. پس از تولد او ستاره_شناسان از مشرق زمین به اورشلیم آمده 2 پرسیدند: «پادشاه نوزاد یهودیان کجاست؟ ما طلوع ستارۀ او را دیده و برای پرستش او آمده_ایم.» 3 وقتی هیرودیس پادشاه این را شنید، بسیار پریشان شد و تمام مردم اورشلیم نیز به تشویش افتادند. 4 او جلسه_ای با شرکت سرانِ کاهنان و علمای دین قوم یهود تشکیل داد و دربارۀ محل تولد مسیح وعده شده از ایشان پرسید. 5 آن_ها جواب دادند: «در بیت_لِحِمِ یهودیه، زیرا در نوشته_های انبیا چنین آمده است: 6 ای بیت_لِحِم، در سرزمین یهودیه، تو به هیچ وجه از دیگر فرمانروایان یهودا کمتر نیستی، زیرا از تو پیشوائی ظهور خواهد کرد که قوم من اسرائیل را رهبری خواهد نمود.» 7 آنگاه هیرودیس از ستاره_شناسان خواست بطور خصوصی با او ملاقات کنند و به این ترتیب از وقت دقیق ظهور ستاره آگاه شد. 8 و بعد از آن آن_ها را به بیت_لِحِم فرستاده گفت: «بروید و با دقت به دنبال آن کودک بگردید و همین که او را یافتید به من خبر دهید تا من هم بیایم و او را پرستش نمایم.» 9 آنها بنا به فرمان پادشاه حرکت کردند و ستاره_ای که طلوعش را دیده بودند پیشاپیش آنها می_رفت تا در بالای مکانی که کودک در آن بود توقف کرد. 10 وقتی ستاره را دیدند، بی_نهایت خوشحال شدند. 11 پس به آن خانه داخل شدند و کودک را با مادرش مریم دیده و به روی در افتاده او را پرستش کردند. آنگاه صندوق_های خود را باز کردند و هدایایی شامل طلا و کُندُر و مُر به او تقدیم نمودند. 12 چون در عالم خواب به آنها گفته شد، که به نزد هیرودیس باز نگردند، از راهی دیگر به وطن خود برگشتند. 13 پس از رفتن آنها فرشتۀ خداوند در خواب به یوسف ظاهر شده گفت: «برخیز، کودک و مادرش را بگیر و به مصر فرار کن و تا وقتی که به تو می_گویم در آنجا بمان، زیرا هیرودیس می_خواهد کودک را پیدا کند و به قتل برساند.» 14 پس یوسف برخاست و مادر و طفل را گرفته در همان شب عازم مصر شد. 15 و تا وقت مرگ هیرودیس در آنجا ماند و به این وسیله سخنی که خداوند به زبان نبی فرموده بود، تمام شد که: «پسر خود را از مصر فرا خواندم.» 16 وقتی هیرودیس متوجه شد که ستاره شناسان او را فریب داده_اند بسیار غضبناک شد و فرمان قتل عام پسران دو ساله و کمتر را در بیت لحم و تمام اطراف آن مطابق تاریخی که از ستاره شناسان جویا شده بود صادر کرد. 17 به این ترتیب کلماتی که به وسیله ارمیای پیامبر بیان شده بود به حقیقت پیوست: 18 «صدایی در رامه به گوش رسید. صدای گریه و ماتم بزرگ. راحیل برای فرزندان خود گریه می_کرد و تسلی نمی_پذیرفت زیرا آنها از بین رفته_اند.» 19 پس از مرگ هیرودیس، فرشته خداوند در مصر در عالم خواب به یوسف ظاهر شده 20 به او گفت: «برخیز و کودک و مادرش را بگیر و به سرزمین اسرائیل روانه شو زیرا آن کسانی که قصد جان کودک را داشتند مرده_اند.» 21 پس او برخاسته کودک و مادرش را گرفت و به سرزمین اسرائیل برگشت. 22 ولی وقتی شنید که آرکلائوس به جای پدر خود هیرودیس در یهودیه به فرمانروائی رسیده است، ترسید که به آنجا برود و چون در خواب به او وحی رسید، به سرزمین جلیل رفت 23 و درآنجا در شهری به نام ناصره ساکن شد. بدین طریق پیشگوئی پیغمبران که گفته بودند: «او ناصری خوانده خواهد شد» تمام شد.

متی 3

1 در آن زمان یحیای تعمید_دهنده در بیابان یهودیه ظاهر شد و تعلیم داده می_گفت: 2 «توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.» 3 یحیی همان کسی است که اشعیای نبی دربارۀ او می_گوید: «مردی در بیابان فریاد می_زند: راه را برای خداوند آماده سازید و مسیر او را هموار سازید.» 4 لباس یحیی از پشم شتر بود و کمربندی چرمی به کمر داشت و خوراکش ملخ و عسل صحرایی بود. 5 مردم از اورشلیم و تمام یهودیه و نواحی دریای اُردن پیش او می_آمدند 6 و به گناهان خود اعتراف می_کردند و به_دست او در دریای اُردن تعمید می_گرفتند. 7 وقتی یحیی دید بسیاری از پیروان فرقه_های فریسی و صَدوقی برای تعمید آمده_اند به آنها گفت: «ای مارها چه کسی شما را آگاه کرد تا از غضب آینده بگریزید؟ 8 پس اعمالی را که شایستۀ توبه باشد انجام دهید. 9 در این فکر نباشید که پدری مانند ابراهیم دارید. بدانید که خدا قادر است از این سنگ_ها برای ابراهیم فرزندانی بیافریند. 10 اکنون تیشه بر ریشۀ درختان گذاشته شده و هر درختی که میوۀ خوب به بار نیاورد بریده و در آتش افگنده خواهد شد. 11 من شما را در آب تعمید می_دهم و این تعمید نشانۀ توبه شماست ولی کسی که بعد از من می_آید از من تواناتر است و من لایق آن نیستم که حتی نعلین او را بردارم. او شما را با روح_القدس و آتش تعمید خواهد داد. 12 او شاخی خود را در دست گرفته و خرمن خود را پاک خواهد کرد. گندم را در انبار جمع می_کند، ولی کاه را در آتش خاموش نشدنی خواهد سوزانید.» 13 در آن وقت عیسی از جلیل به دریای اُردن پیش یحیی آمد تا به دست او تعمید گیرد. 14 یحیی کوشش کرد عیسی از این کار بگذرد و گفت: «آیا تو پیش من می_آئی؟ من احتیاج دارم به دست تو تعمید بگیرم.» 15 عیسی در جواب گفت: «بگذار فعلاً اینطور باشد، زیرا به این وسیله احکام شریعت را به جا خواهیم آورد.» پس یحیی قبول کرد. 16 عیسی پس از تعمید، فوراً از آب بیرون آمد. آنگاه آسمان باز شد و او روح خدا را دید که مانند کبوتری نازل شده به سوی او می_آید. 17 و صدایی از آسمان شنیده شد که می_گفت: «این است پسر عزیز من که از او خوش هستم.»

متی 4

1 آنگاه روح خدا عیسی را به بیابان بُرد تا شیطان او را در مقابل وسوسه_ها امتحان کند. 2 عیسی چهل شبانه روز، روزه گرفت و آخر گرسنه شد. 3 در آن وقت وسوسه کننده به او نزدیک شده گفت: «اگر تو پسر خدا هستی بگو این سنگ_ها نان بشود.» 4 عیسی در جواب گفت: «نوشته شده است: زندگی انسان فقط بسته به نان نیست، بلکه به هر کلمه_ای که خدا می_فرماید.» 5 آنگاه شیطان او را به بیت_المقدس برده بر روی بام عبادتگاه، قرار داد 6 و به او گفت: «اگر تو پسر خدا هستی خود را از اینجا به پایین بینداز زیرا نوشته شده است: او به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر روی دست خواهند برد مبادا پایت به سنگی بخورد.» 7 عیسی جواب داد: «همچنین نوشته شده است: خداوند، خدای خود را امتحان نکن.» 8 بار دیگر شیطان او را بر بالای کوه بسیار بلندی برد و تمامی ممالک جهان و شکوه و جلال آن_ها را به او نشان داد 9 و گفت: «اگر پیش من سجده کنی و مرا بپرستی، همۀ اینها را به تو خواهم داد.» 10 عیسی به او فرمود: «دور شو، ای شیطان، نوشته شده است: باید خداوند، خدای خود را بپرستی و فقط او را خدمت نمایی.» 11 آنگاه شیطان عیسی را ترک نمود و فرشتگان آمده او را خدمت کردند. 12 وقتی عیسی شنید که یحیی توقیف شده است به ولایت جلیل رفت. 13 ولی در شهر ناصره نماند، بلکه به کپرناحوم که در کنار بحیره جلیل و در ناحیه زبولون و نفتالی واقع است رفت و در آنجا پایید. 14 و به این صورت سخنان اشعیای نبی تمام شد که می_فرماید: 15 «زبولون و نفتالی، سرزمین_هایی که طرف بحیره و آن سوی اُردن هستند. جلیل در قسمت بیگانگان. 16 قومی که در تاریکی به سر می_برند نور عظیمی خواهند دید و بر آنهای که در سایۀ مرگ ساکنند نوری خواهد درخشید.» 17 عیسی از آن روز به اعلام پیام خود پرداخت و گفت: «توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.» 18 وقتی عیسی در لب بحیرۀ جلیل قدم می_زد دو برادر یعنی شمعون ملقب به پِترُس و برادرش اندریاس را دید که تور به دریا می_انداختند زیرا آن_ها ماهیگیر بودند. 19 عیسی به ایشان فرمود: «دنبال من بیایید تا شما را صیاد مردم بسازم.» 20 آن دو نفر فوراً تورهای خود را گذاشته به دنبال او رفتند. 21 عیسی از آنجا قدری پیشتر رفت و دو برادر دیگر یعنی یعقوب پسر زَبدی و برادرش یوحنا را دید که با پدر خود زَبدی در کشتی نشسته مشغول آماده کردن تورهای خود بودند. عیسی آن_ها را پیش خود خواست 22 و آن_ها فوراً کشتی و پدر خود را ترک کرده به دنبال او رفتند. 23 عیسی در تمام جلیل می_گشت، در کنیسه_های آن_ها تعلیم می_داد و مژدۀ پادشاهی خدا را اعلام می_کرد و بیماری_ها و ناخوشی_های مردم را شفا می_بخشید. 24 او در تمام سوریه شهرت یافت و تمام کسانی را که به انواع امراض و دردها مبتلا بودند و دیوانگان و میرگی_داران و شلان را نزد او می_آوردند و او آنها را شفا می_بخشید. 25 جمعیت زیادی نیز از جلیل و دکاپولس، از اورشلیم و یهودیه و از آن سوی اُردن به دنبال او روانه شدند.

متی 5

1 وقتی عیسی جمعیت زیادی را دید، به بالای کوهی رفت و در آنجا نشست و شاگردانش به نزد او آمدند 2 و او دهان خود را باز کرده به آنها چنین تعلیم داد: 3 «خوشا بحال کسانی که از فقر روحانی خود آگاهند، زیرا پادشاهی آسمانی از ایشان است. 4 خوشا بحال ماتم_زدگان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. 5 خوشا بحال فروتنان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد. 6 خوشا بحال کسانی که گرسنه و تشنۀ عدالت هستند، زیرا ایشان سیر خواهند شد. 7 خوشا بحال رحم_کنندگان، زیرا ایشان رحمت خواهند یافت. 8 خوشا بحال پاکدلان، زیرا ایشان خدا را خواهند دید. 9 خوشا بحال صلح_کنندگان، زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد. 10 خوشا بحال کسانی که در راه عدالت جفا می_بینند، زیرا پادشاهی آسمانی از ایشان است. 11 خوش حال باشید اگر به خاطر من شما را خوار می_سازند و جفا می_رسانند و به ناحق هرگونه تهمت به شما می_زنند. 12 خوشحال باشید و بسیار خوشی کنید، زیرا اجر شما در آسمان بزرگ است، چون همینطور به انبیای پیش از شما نیز جفا می_رسانیدند. 13 شما نمک دنیا هستید ولی هرگاه نمک مزۀ خود را از دست بدهد، چگونه می_توان آن را بار دیگر نمکین ساخت؟ دیگر مصرفی ندارد، جز آنکه بیرون ریخته پایمال مردم شود. 14 شما نور دنیا هستید. نمی_توان شهری را که بر کوهی ساخته شده است، پنهان کرد. 15 هیچ کس چراغ روشن نمی_کند که آن را زیر سرپوش بگذارد، بلکه آن را بر چراغ_دان قرار می_دهد تا به تمام ساکنان خانه نور دهد. 16 پس بگذارید نور شما همینطور در برابر مردم بدرخشد تا کارهای نیک شما را ببینند و پدر آسمانی شما را تمجید نمایند. 17 فکر نکنید که من آمده_ام تا تورات و نوشته_های انبیا را منسوخ و باطل نمایم. نیامده_ام تا منسوخ کنم، بلکه تا آن_ها را تمام کنم. 18 بیقین بدانید که تا آسمان و زمین بر جای هستند، هیچ حرف و نقطه_ای از تورات از بین نخواهد رفت تا همۀ آن تمام شود. 19 پس هرگاه کسی حتی کوچکترین احکام شریعت را بشکند و به دیگران چنین تعلیم دهد در پادشاهی آسمانی پست_ترین آدم شمرده خواهد شد. حال آنکه هر کس شریعت را اجرا کند و به دیگران نیز چنین تعلیم دهد، در پادشاهی آسمانی بزرگ خوانده خواهد شد. 20 بدانید که تا عدالت شما از عدالت معلمان شریعت و پیروان فرقۀ فریسی بیشتر نباشد، به داخل پادشاهی آسمانی نخواهید شد. 21 شنیده_اید که در قدیم به مردم گفته شد: «قتل نکن و هر کس مرتکب قتل شود ملامت خواهد شد.» 22 اما من به شما می_گویم: هر کس نسبت به برادر خود عصبانی شود، ملامت خواهد شد و هر که برادر خود را «ابله» بخواند، به محکمه برده خواهد شد و اگر او را «احمق» بخواند مستوجب آتش جهنم خواهد بود. 23 پس اگر هدیۀ خود را به قربانگاه ببری و در آنجا به خاطر بیاوری که برادرت از تو شکایتی دارد، 24 هدیه خود را پیش قربانگاه بگذار و اول برو با برادر خود آشتی کن و آنگاه برگرد و هدیه خویش را تقدیم کن. 25 با مدعی خود وقتی که هنوز در راه محکمه هستی صلح نما مبادا آن مدعی تو را به دست قاضی بسپارد و قاضی تو را به دست عسکر بدهد و به زندان بیفتی. 26 به راستی به شما می_گویم تا پول آخر جیب خود را خرچ نکرده باشی، بیرون نخواهی آمد. 27 شنیده_اید که گفته شده است: «زنا نکن.» 28 اما من به شما می_گویم: هرگاه مردی از روی شهوت به زنی ببیند در دل خود با او زنا کرده است. 29 پس اگر چشم راست تو باعث گمراهی تو می_شود، آن را بکش و دور_انداز؛ زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا اینکه با تمام بدن به جهنم افگنده شوی. 30 اگر دست راستت تو را گمراه می_سازد، آن را ببر و دور انداز؛ زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا اینکه با تمام بدن به جهنم بیفتی. 31 همچنین گفته شده است: «هر مردی که زن خود را طلاق دهد، باید طلاقنامه_ای به او بدهد.» 32 اما من به شما می_گویم: هر کسی که زن خود را جز به علت زنا طلاق دهد، او را به زناکاری می_کشاند و هرکس با چنین زنی ازدواج نماید، زنا می_کند. 33 همچنین شنیده_اید که در قدیم به مردم گفته شد: «قسم دروغ نخور و به هر سوگندی که به نام خداوند یاد کرده_ای عمل نما.» 34 اما من می_گویم: به هیچ وجه قسم یاد نکن، نه به آسمان زیرا که عرش خدا است، 35 نه به زمین زیرا که پای_انداز اوست، نه به اورشلیم زیرا که شهر آن پادشاه بزرگ است 36 و نه به سر خود، زیرا قادر نیستی مویی از آن را سیاه یا سفید کنی. 37 پس سخن شما فقط بلی یا نه باشد. زیاده بر این از شیطان است. 38 شنیده_اید که گفته شده است: «چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان.» 39 اما من به شما می_گویم: به کسی که به تو بدی می_کند بدی نکن و اگر کسی بر گونۀ راست تو سیلی می_زند، گونۀ دیگر خود را بطرف او بگردان. 40 هرگاه کسی تو را برای گرفتن پیراهنت به محکمه بکشاند، کرتی خود را هم به او ببخش. 41 هرگاه شخصی تو را به پیمودن یک کیلومتر راه مجبور نماید دو کیلومتر با او برو. 42 به کسی که از تو چیزی می_خواهد ببخش و از کسی که تقاضای قرض می_کند، روی نگردان. 43 شنیده_اید که گفته شده است: «همسایۀ خود را دوست بدار و با دشمن خویش دشمنی کن.» 44 اما من به شما می_گویم: دشمنان خود را دوست بدارید و برای کسانی که به شما جفا می_رسانند دعا کنید. 45 به این وسیله شما فرزندان پدر آسمانی خود خواهید شد، چون آفتاب او بر بدان و نیکان یک قسم می_تابد و باران او بر درستکاران و بدکاران یک قسم می_بارد. 46 اگر فقط کسانی را دوست بدارید که شما را دوست دارند، چه اجری دارید؟ مگر جزیه_گیران و سود_خواران همین کار را نمی_کنند؟ 47 اگر فقط به دوستان خود سلام کنید چه کار فوق_العاده_ای کرده_اید؟ مگر بی_دینان همین کار را نمی_کنند؟ 48 پس شما کامل باشید همانطور که پدر آسمانی شما کامل است.

متی 6

1 هوشیار باشید که کار_های نیک خود را برای جلب توجه مردم پیش چشم دیگران انجام ندهید زیرا اگر چنین کنید، هیچ اجری نزد پدر آسمانی خود ندارید. 2 پس هرگاه صدقه می_دهی آن را با دُهل و سُرنا اعلام نکن، چنانکه منافقان در کنیسه_ها و سرکها می_کنند تا مورد ستایش مردم قرار بگیرند. بیقین بدانید که آنها اجر خود را یافته_اند! 3 و اما تو، هرگاه صدقه می_دهی نگذار دست چپ تو از آنچه دست راستت می_کند آگاه شود. 4 از صدقه دادن تو کسی باخبر نشود و پدری که هیچ چیز از نظر او پنهان نیست اجر تو را خواهد داد. 5 وقتی دعا می_کنید مانند منافقان نباشید. آنها دوست دارند در کنیسه_ها و گوشه_های سرکها بایستند و دعا بخوانند تا مردم آنها را ببینند. یقین بدانید که آن_ها اجر خود را یافته اند! 6 هرگاه تو دعا می_کنی به اندرون خانۀ خود برو، در را ببند و در خلوت، در حضور پدر نادیدۀ خود دعا کن و پدری که هیچ چیز از نظر او پنهان نیست اجر تو را خواهد داد. 7 در وقت دعا مانند دیگران وِردهای باطل را تکرار نکنید، آنها گمان می_کنند با تکرار زیاد، دعای شان مستجاب می_شود. 8 پس مثل ایشان نباشید زیرا پدر شما احتیاجات شما را پیش از آنکه از او بخواهید می_داند. 9 پس شما اینطور دعا کنید: «ای پدر آسمانی ما، نام تو مقدس باد. 10 پادشاهی تو بیاید. ارادۀ تو همانطور که در آسمان اجرا می_شود، در زمین نیز اجرا شود. 11 نان روزانۀ ما را امروز به ما بده. 12 خطایای ما را ببخش، چنانکه ما نیز کسانی را که به ما خطا کرده_اند می_بخشیم. 13 ما را از وسوسه_ها دور نگه_دار و از شریر رهایی ده، زیرا پادشاهی و قدرت و جلال تا ابدالآباد از تو است. آمین.» 14 چون اگر شما خطایای دیگران را ببخشید پدر آسمانی شما نیز شما را خواهد بخشید. 15 اما اگر شما مردم را نبخشید پدر آسمانی شما نیز خطایای شما را نخواهد بخشید. 16 وقتی روزه می_گیرید مانند منافقان، خود را افسرده نشان ندهید. آنها چهره_های خود را تغییر می_دهند تا روزه_دار بودن خود را به رُخ دیگران بکشند. بیقین بدانید که آن_ها اجر خود را یافته_اند! 17 اما تو وقتی روزه می_گیری، سرت را چرب کن و صورت خود را بشوی 18 تا مردم از روزۀ تو با خبر نشوند، بلکه فقط پدر تو که در نهان است آن را بداند و پدری که هیچ چیز از نظر او پنهان نیست اجر تو را خواهد داد. 19 گنج_های خود را بر روی زمین، جایی که کُویه و زنگ به آن زیان می_رساند و دزدان نقب_زده آن را می_دزدند، ذخیره نکنید. 20 بلکه گنج_های خود را در عالم بالا، یعنی در جایی که کُویه و زنگ به آن آسیبی نمی_رسانند و دزدان نقب نمی_زنند و آن را نمی_دزدند، ذخیره کنید. 21 زیرا هرجا گنج تو است، دل تو نیز در آنجا خواهد بود. 22 چراغ بدن، چشم است. اگر چشم تو سالم باشد، تمام وجودت روشن است 23 اما اگر چشم تو سالم نباشد تمام وجودت در تاریکی خواهد بود. پس اگر آن نوری که در تو است ظلمت باشد، آن چه ظلمت بزرگی خواهد بود! 24 هیچ کس نمی_تواند بندۀ دو ارباب باشد چون یا از اولی بدش می_آید و دومی را دوست دارد و یا به اولی ارادت پیدا می_کند و دومی را حقیر می_شمارد. شما نمی_توانید هم بندۀ خدا باشید و هم در بند مال. 25 بنابر این به شما می_گویم: برای زندگی خود تشویش نکنید، که چه بخورید و یا چه بنوشید و نه برای بدن خود که چه بپوشید، زیرا زندگی از غذا و بدن از لباس مهمتر است. 26 پرندگان را ببینید: آن_ها نه می_کارند، نه درو می_کنند و نه در انبارها ذخیره می_کنند، ولی پدر آسمانی شما روزی آن_ها را می_دهد. مگر ارزش شما به مراتب از آن_ها بیشتر نیست؟ 27 کدام یک از شما می_تواند با نگرانی ساعتی به عمر خود بیافزاید؟ 28 چرا برای لباس تشویش می_کنید؟ سوسن_های صحرا را ببینید چگونه نمو می_کنند، آن_ها نه زحمت می_کشند و نه می_ریسند. 29 ولی بدانید که حتی سلیمان هم با آن همه حشمت و جلال مثل یکی از آن_ها آراسته نشد. 30 پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا به تنور ریخته می_شود این طور می_آراید، آیا شما را، ای کم_ایمانان، به مراتب بهتر نخواهد پوشانید! 31 پس پریشان نباشید و نگویید: «چه بخوریم؟»، «چه بنوشیم؟» و یا «چه بپوشیم؟» 32 تمام ملتهای دنیا برای به_دست آوردن این چیز_ها تلاش می_کنند، اما پدر آسمانی شما می_داند که شما به همه این چیزها احتیاج دارید. 33 اول پادشاهی خدا و عدالت او را بطلبید، و همۀ این چیز_ها نیز به شما داده خواهد شد. 34 پس نگران فردا نباشید، نگرانی فردا برای فرداست و بدی امروز برای امروز کافی است.

متی 7

1 دیگران را بد نگویید تا شما را بد نگویند. 2 همانطور که شما دیگران را ملامت می_کنید خود تان نیز ملامت خواهید شد. با هر پیمانه_ای که به دیگران بدهید، با همان پیمانه عوض خواهید گرفت. 3 چرا پَرِ کاهی را که در چشم برادرت هست می_بینی، ولی در فکر چوب بزرگی که در چشم خود داری نیستی؟ 4 یا چگونه جرأت می_کنی به برادر خود بگویی: «اجازه بده پَرِ کاه را از چشمت بیرون آورم» حال آنکه خودت چوب بزرگی در چشم داری. 5 ای منافق، اول آن چوب بزرگ را از چشم خود بیرون بیاور و آنگاه درست خواهی دید که پَرِ کاه را از چشم برادرت بیرون بیاوری. 6 آنچه مقدس است به سگان ندهید و مرواریدهای خود را پیش خوک_ها نریزید. مبادا آن_ها را زیر پا لگدمال کنند و برگشته شما را بدَرَند. 7 بخواهید، به شما داده خواهد شد. بجویید، پیدا خواهید کرد. بکوبید، در به روی تان باز خواهد شد. 8 چون هرکه بخواهد به_دست می_آورد و هر که بجوید پیدا می_کند و هرکه بکوبد، در برویش باز می_شود. 9 آیا کسی در میان شما هست که وقتی پسرش از او نان بخواهد، سنگی به او بدهد؟ 10 و یا وقتی ماهی می_خواهد ماری در دستش بگذارد؟ 11 پس اگر شما که انسان_های گناهکاری هستید، می_دانید چگونه باید چیزهای خوب را به فرزندان خود بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما چیزهای نیکو را به آنهای که از او تقاضا می_کنند عطا خواهد فرمود! 12 با دیگران همانطور رفتار کنید که می_خواهید آن_ها با شما رفتار کنند. این است خلاصۀ تورات و نوشته_های انبیا. 13 از دروازۀ تنگ داخل شوید، زیرا دروازه_ای که بزرگ و راهی که وسیع است به هلاکت منتهی می_شود و کسانی که این راه را می_پیمایند، بسیارند. 14 اما دروازه_ای که به زندگی منتهی می_شود تنگ و راهش مشکل است و یابندگان آن هم، کم هستند. 15 از انبیای دروغین احتیاط کنید که در لباس میش به نزد شما می_آیند، ولی در باطن گرگان درنده_اند. 16 آنها را از اعمال شان خواهید شناخت. آیا می_توان از بوتۀ خار انگور و از خاربن انجیر چید؟ 17 همینطور درخت خوب میوه نیکو ببار می_آورد و درخت بد میوه بد. 18 درخت نیکو نمی_تواند میوه بد ببار آورد و نه درخت بد میوۀ نیکو. 19 درختی که میوۀ خوب ببار نیاورد آن را می_بُرند و در آتش می_اندازند. 20 بنابر این شما آن_ها را از میوه_های شان خواهید شناخت. 21 نه هرکس که مرا «خداوندا، خداوندا» خطاب کند داخل پادشاهی آسمانی می_شود، بلکه کسی که ارادۀ پدر آسمانی مرا به انجام برساند. 22 وقتی آن روز برسد بسیاری به من خواهند گفت: «خداوندا، خداوندا، آیا به نام تو نبوّت نکردیم و به نام تو سخن نگفتیم؟ آیا با ذکر نام تو ارواح ناپاک را بیرون نراندیم؟ و به نام تو معجزات بسیار نکردیم؟» 23 آنگاه واضعاً به آنها خواهم گفت: «من هرگز شما را نمی_شناسم. از من دور شوید، ای بدکاران.» 24 پس کسی که سخنان مرا می_شنود و به آن_ها عمل می_کند، مانند شخص دانایی است که خانۀ خود را بر سنگ ساخت. 25 باران بارید، سیل جاری شد و باد وزیده بر آن خانه زورآور گردید، اما آن خانه خراب نشد زیرا تهداب آن بر روی سنگ بود. 26 اما هر که سخنان مرا بشنود و به آن_ها عمل نکند مانند شخص نادانی است که خانۀ خود را بر روی ریگ ساخت. 27 باران بارید، سیل جاری شد و باد وزیده به آن خانه زورآورگردید و آن خانه ویران شد و چه خرابی بزرگی بود!» 28 وقتی عیسی این سخنان را به پایان رسانید مردم از تعالیم او حیران شدند 29 زیرا او بر خلاف روش علمای دین، با اختیار و قدرت به آنها تعلیم می_داد.

متی 8

1 وقتی عیسی از کوه پایین آمد جمعیت زیادی پشت سر او حرکت کرد. 2 در این هنگام یک نفر جذامی به او نزدیک شد و پیش او به خاک افتاده گفت: ای آقا، اگر بخواهی می_توانی مرا پاک سازی. 3 عیسی دست خود را دراز کرده او را لمس نمود و گفت: «البته می_خواهم، پاک شو» و فوراً آن مرد از جذام خود شفا یافت. 4 آنگاه عیسی به او فرمود: «احتیاط کن که چیزی به کسی نگویی، بلکه برو و خودت را به کاهن نشان بده و به خاطر شفای خود هدیه_ای را که موسی مقرر کرده است تقدیم کن تا آن_ها شفای تو را تصدیق نمایند.» 5 در آن وقت که عیسی به کپرناحوم داخل می_شد، یک صاحب_منصب رومی پیش آمد و با زاری به او گفت: 6 «ای آقا، غلام من کرخت در خانه افتاده است و سخت درد می_کشد.» 7 عیسی فرمود: «من می_آیم و او را شفا می_دهم.» 8 اما آن صاحب_منصب در جواب گفت: «ای آقا، من لایق آن نیستم که تو به زیر سقف خانه من بیایی. فقط امر کن و غلام من شفا خواهد یافت. 9 چون خود من یک مأمور هستم و عساکر هم زیردست خویش دارم. وقتی به یکی می_گویم «برو» می_رود و به دیگری می_گویم «بیا» می_آید و وقتی به نوکر خود می_گویم: «این کار را بکن» می_کند.» 10 عیسی از شنیدن این سخنان تعجب کرد و به مردمی که به دنبال او آمده بودند فرمود: «به شما می_گویم که من چنین ایمانی در میان قوم اسرائیل هم ندیده_ام. 11 بدانید که بسیاری از مشرق و مغرب آمده با ابراهیم و اسحاق و یعقوب در پادشاهی آسمانی بر سر یک دسترخوان خواهند نشست 12 اما کسانی که برای این پادشاهی تولد یافتند به بیرون در ظلمت، جایی که گریه و دندان بر هم ساییدن است، افگنده خواهند شد.» 13 سپس عیسی به آن صاحب_منصب گفت: «برو، مطابق ایمانت به تو داده شود.» در همان لحظه غلام او شفا یافت. 14 وقتی عیسی به خانه پِترُس رفت، خشوی پِترُس را دید که در بستر خوابیده است و تب دارد. 15 عیسی دست او را لمس کرد. تب او قطع شد و برخاسته به پذیرایی عیسی پرداخت. 16 همینکه غروب شد، بسیاری از دیوانگان را نزد او آوردند و او با گفتن یک کلمه ارواح ناپاک را بیرون می_کرد و تمام بیماران را شفا می_داد 17 تا پیشگویی اشعیای نبی تمام شود که گفته بود: «او ضعف_های ما را برداشت و مرض_های ما را از ما دور ساخت.» 18 عیسی جمعیتی را که به دورش جمع شده بودند دید و به شاگردان خود امر کرد که به طرف دیگر بحیره بروند. 19 یکی از علمای دین یهود پیش آمده گفت: «ای استاد، هرجا که بروی به دنبال تو می_آیم.» 20 عیسی در جواب گفت: «روباهان برای خود لانه و پرندگان برای خود آشیانه دارند، اما پسر انسان جایی ندارد که در آن بیارامد.» 21 یکی دیگر از پیروان او به او گفت: «ای آقا، اجازه بده اول بروم و پدرم را به خاک بسپارم.» 22 عیسی جواب داد: «به دنبال من بیا و بگذار مردگان، مردگان خود را دفن کنند.» 23 عیسی سوار کشتی شد و شاگردانش هم با او حرکت کردند. 24 ناگهان طوفانی در بحیره برخاست بطوری که امواج، کشتی را پُر می_ساخت، ولی عیسی در خواب بود. 25 پس شاگردان آمده او را بیدار کردند و با فریاد گفتند: «ای خداوند، ما را نجات بده، ما هلاک می_شویم.» 26 عیسی گفت: «ای کم ایمانان، چرا اینقدر می_ترسید؟» و سپس برخاسته با تندی به باد و بحیره فرمان داد و بحیره کاملاً آرام شد. 27 شاگردان از آنچه واقع شد حیران شده گفتند: «این چگونه شخصی است که باد و بحیره هم از او اطاعت می_کنند؟» 28 هنگامی که عیسی به آن طرف بحیره به سرزمین جَدَریان رسید دو دیوانه از میان قبرها بیرون آمده با او روبرو شدند. آن_ها آنقدر خطرناک بودند، که هیچکس جرأت نداشت از آنجا عبور کند. 29 آن دو نفر با فریاد گفتند: «ای پسر خدا، با ما چه کار داری؟ آیا به اینجا آمده_ای تا ما را پیش از وقت عذاب دهی؟» 30 قدری دورتر از آن محل، یک گلۀ بزرگ خوک مشغول چریدن بود 31 و ارواح ناپاک از عیسی خواهش کرده گفتند: «اگر می_خواهی ما را بیرون برانی، ما را به داخل آن گلۀ خوک بفرست.» 32 عیسی فرمود: «بروید» پس آن_ها بیرون آمده به داخل خوک_ها رفتند. تمام آن گله از بالای تپه به بحیره هجوم بردند و در آب هلاک شدند. 33 خوک_بانان پا به فرار گذاشته به شهر رفتند و تمام داستان و ماجرای دیوانگان را برای مردم نقل کردند. 34 در نتیجه تمام مردم شهر برای دیدن عیسی بیرون آمدند و وقتی او را دیدند از او تقاضا کردند که آن ناحیه را ترک نماید.

متی 9

1 عیسی سوار کشتی شد و از بحیره گذشته به شهر خود آمد. 2 در این وقت چند نفر یک شل را که در بستر خوابیده بود پیش او آوردند. عیسی ایمان آنها را دیده به آن مرد گفت: «پسرم، خاطر جمع باش، گناهانت آمرزیده شد.» 3 فوراً بعضی از علمای دین یهود پیش خود گفتند «این مرد سخنان کفرآمیز می_گوید.» 4 عیسی به افکار آنها پی برده گفت: «چرا این افکار پلید را در دل خود می_پرورانید؟ 5 آیا گفتن «گناهانت آمرزیده شد» آسانتر است یا گفتن «برخیز و راه برو»؟ 6 اما حالا ثابت خواهم کرد که پسر انسان بر روی زمین حق آمرزیدن گناهان را دارد.» سپس به آن شل گفت: «برخیز، بستر خود را بردار و به خانه_ات برو.» 7 آن مرد برخاست و به خانۀ خود رفت. 8 مردم از دیدن این واقعه بسیار تعجب کردند و خدا را به خاطر عطای چنین قدرتی به انسان شکر نمودند. 9 عیسی از آنجا گذشت و در بین راه مردی را به نام متی دید که در محل وصول مالیه نشسته بود. عیسی به او گفت: «به دنبال من بیا.» متی برخاسته به دنبال او رفت. 10 هنگامی که عیسی در خانۀ او بر سر دسترخوان نشسته بود بسیاری از خطاکاران و جزیه_گیران و اشخاص دیگر آمدند و با عیسی و شاگردانش سر یک دسترخوان نشستند. 11 فریسی ها این را دیده به شاگردان عیسی گفتند: «چرا استاد شما با جزیه_گیران، سودخواران و خطاکاران غذا می_خورد؟» 12 عیسی سخن آنها را شنیده گفت: «بیماران به طبیب احتیاج دارند، نه تندرستان. 13 بروید و معنی این کلام را بفهمید: «من رحمت می_خواهم نه قربانی» زیرا من نیامدم تا پرهیزکاران را دعوت کنم بلکه گناهکاران را.» 14 شاگردان یحیی نزد عیسی آمده پرسیدند: «چرا ما و فریسی ها روزه می_گیریم ولی شاگردان تو روزه نمی_گیرند؟» 15 عیسی در جواب گفت: «آیا انتظار دارید دوستان داماد در حالی که داماد با ایشان است ماتم کنند؟ زمانی می_آید که داماد از ایشان گرفته می_شود، در آن روزها روزه خواهند گرفت. 16 هیچ کس لباس کهنه را با پارچۀ نو پینه نمی_کند، زیرا در این صورت آن پینه از لباس جدا می_گردد و پارگی بدتری ایجاد می_کند. 17 شراب تازه را نیز در مَشک کهنه نمی_ریزند. اگر بریزند مَشک_ها پاره می_شود، شراب بیرون می_ریزد و مَشک_ها از بین می_رود. شراب تازه را در مَشک_های نو می_ریزند تا هم شراب و هم مَشک سالم بماند.» 18 عیسی هنوز سخن می_گفت که سرپرست یکی از کنیسه_ها به نزد او آمد و روی به خاک افتاده گفت: «دختر من همین الآن مُرد، ولی می_دانم اگر تو بیایی و بر او دست بگذاری او زنده خواهد شد.» 19 عیسی برخاسته و با او رفت و شاگردانش نیز به دنبال او حرکت کردند. 20 در این وقت زنی که مدت دوازده سال به خونریزی مبتلا بود از پشت سر عیسی آمد و دامن لباس او را لمس کرد، 21 زیرا پیش خود می_گفت: «اگر فقط بتوانم لباسش را لمس کنم شفا خواهم یافت.» 22 عیسی برگشت و او را دیده فرمود: «دخترم، خاطر جمع باش. ایمان تو، تو را شفا داده است» و از همان لحظه او شفا یافت. 23 وقتی عیسی به خانۀ سرپرست کنیسه رسید و ماتم_داران و مردم پریشان را دید 24 فرمود: «همه بیرون بروید، این دختر نمرده بلکه خواب است.» اما آن_ها فقط به او می_خندیدند. 25 وقتی عیسی همه را بیرون کرد به داخل اطاق رفت و دست دختر را گرفت و او برخاست. 26 خبر این واقعه در تمام آن ناحیه انتشار یافت. 27 در حالی که عیسی از آنجا می_گذشت دو کور به دنبال او رفتند و فریاد می_کردند «ای پسر داود، به ما رحم کن» 28 و وقتی او به خانه رسید آن دو نفر پیش او آمدند. عیسی از آن_ها پرسید: «آیا ایمان دارید که من قادر هستم این کار را انجام دهم؟» آن_ها گفتند «بلی، ای آقا» 29 پس عیسی چشمان آن_ها را لمس کرد و فرمود: «مطابق ایمان شما برای تان انجام بشود» 30 و چشمان آن_ها باز شد. عیسی با تکرار از آن_ها خواست که دربارۀ این موضوع چیزی به کسی نگویند. 31 اما همینکه از خانه بیرون رفتند، در تمام آن ناحیه دربارۀ او صحبت کردند. 32 در حالی که آن دو نفر بیرون می_رفتند، شخصی را پیش عیسی آوردند که گنگ بود زیرا روح ناپاک داشت. 33 عیسی روح ناپاک را از او بیرون کرد و زبان او باز شد. مردم از این موضوع بسیار تعجب کرده گفتند: «چیزی مانند این هرگز در میان قوم اسرائیل دیده نشده است.» 34 اما فریسی ها گفتند: «او به کمک رئیس شیاطین، ارواح ناپاک را بیرون می_کند.» 35 عیسی در تمام شهرها و دهات می_گشت و در کنیسه_ها تعلیم می_داد و مژدۀ پادشاهی خدا را اعلام می_کرد و هرنوع ناخوشی و بیماری را شفا می_داد. 36 وقتی او جمعیت زیادی را دید دلش به حال آن_ها سوخت زیرا آنها مانند گوسفندان بدون چوپان پریشان_حال و درمانده بودند. 37 پس به شاگردان خود گفت: «در حقیقت محصول فراوان است ولی کارگر کم. 38 بنابر این شما از صاحب محصول درخواست نمائید تا کارگرانی برای جمع_آوری محصول خود بفرستد.»

متی 10

1 عیسی دوازده حواری را پیش خود خواست و به آنها قدرت داد تا ارواح ناپاک را بیرون کنند و هر نوع بیماری و مرض را شفا بخشند. 2 این است نام_های آن دوازده رسول: اول شَمعونِ معروف به پِترُس و برادرش اندریاس، یعقوب پسر زَبدی و برادرش یوحنا، 3 فیلیپُس و بَرتولما، توما و متای جزیه_گیر، یعقوب پسر حَلفی و تَدی، 4 شَمعونِ غیور و یهودای اسخریوطی که عیسی را به دست دشمنان تسلیم کرد. 5 عیسی این دوازده نفر را به وظیفه فرستاده به آن_ها گفت: «از سرزمین_های غیر_یهود عبور نکنید و به هیچ یک از شهرهای سامریان داخل نشوید، 6 بلکه نزد گوسفندان گمشدۀ خاندان اسرائیل بروید 7 و در بین راه اعلام کنید که پادشاهی آسمانی نزدیک است. 8 بیماران را شفا دهید، مردگان را زنده کنید، جذامیان را پاک سازید و ارواح ناپاک را بیرون کنید. مفت یافته_اید، مفت بدهید. 9 برای سفر، طلا و نقره و مس با خود نبرید. 10 و خرجین یا پیراهن اضافی و بوت و چوب_دستی برندارید، چون کارگر مستحق معاش خود می_باشد. 11 به هر شهر و ده که داخل می_شوید دنبال کسی بگردید، که شایسته باشد و تا زمانی که در آنجا هستید در منزل او بمانید. 12 وقتی به خانه_ای داخل می_شوید سلام بگویید. 13 اگر آن خانواده لایق آن باشد سلام شما بر آن_ها قرار می_گیرد و اگر شایسته نباشد، سلام شما به خود تان بر_می_گردد. 14 اگر کسی شما را نپذیرد و یا به آنچه می_گویید گوش ندهد، وقتی که آن خانه یا آن شهر را ترک می_کنید، گرد و خاک آن را از پای خود بتکانید. 15 بدانید که در روز قیامت حالت سَدوم و غموره از آن شهر بهتر خواهد بود. 16 خوب توجه کنید، من شما را مانند گوسفندان به میان گرگ_ها می_فرستم. پس مثل مار هوشیار و مانند کبوتر، بی_آزار باشید. 17 هوشیار باشید، زیرا مردم شما را تحویل محکمه_ها خواهند کرد، و شما را در کنیسه_ها تازیانه خواهند زد 18 و شما را به خاطر من پیش فرمانروایان و پادشاهان خواهند برد تا در برابر آنها و مردم بیگانه شهادت دهید. 19 اما وقتی شما را دستگیر می_کنند، پریشان نباشید که چه چیز و چطور بگوئید چون در همان وقت آنچه باید بگوئید به شما داده خواهد شد، 20 زیرا گوینده شما نیستید، بلکه روح پدر آسمانی شما است که در شما سخن می_گوید. 21 برادر، برادر را و پدر، پسر را تسلیم مرگ خواهد نمود. فرزندان بر ضد والدین خود برخواهند خاست و باعث کشتن آن_ها خواهند شد. 22 همۀ مردم به خاطر نام من که شما بر خود دارید، از شما نفرت خواهند داشت، اما کسی که تا آخر ثابت بماند نجات خواهد یافت. 23 هرگاه شما را در شهری آزار می_رسانند به شهر دیگر پناهنده شوید. بدانید که پیش از آنکه به تمام شهرهای اسرائیل بروید، پسر انسان خواهد آمد. 24 شاگرد از معلم خود و خادم از ارباب خویش بالا_تر نیست. 25 شاگرد می_خواهد به مقام معلم خود برسد و خادم به مقام ارباب خویش. اگر پدر خانه را شیطان بخوانند، چه نسبت_های بدتری به اهل خانه_اش خواهند داد. 26 پس نترسید، هر چه پوشیده است، پرده از روی آن برداشته می_شود و هر چه پنهان است آشکار خواهد شد. 27 آنچه را من در تاریکی به شما می_گویم، در روز روشن اعلام کنید و آنچه را محرمانه می_شنوید، از بام خانه_ها با صدای بلند بگویید. 28 از کسانی که جسم را می_کشند ولی قادر به کشتن جان نیستند نترسید. از کسی بترسید که قادر است جسم و جان، هر دو را در دوزخ تباه سازد. 29 آیا دو گنجشک به یک روپیه فروخته نمی_شود؟ باوجود این، بدون اجازۀ پدر آسمانی شما حتی یکی از آن_ها به زمین نخواهد افتاد. 30 و اما در مورد شما، حتی موهای سر شما شمرده شده است. 31 پس نترسید، شما از گنجشک_های بی_شمار بیشتر ارزش دارید. 32 پس هرکس در برابر مردم خود را از من بداند من نیز در برابر پدر آسمانی خود او را از خود خواهم دانست. 33 اما هرکه در برابر مردم بگوید، که مرا نمی_شناسد من نیز در حضور پدر آسمانی خود خواهم گفت که او را نمی_شناسم. 34 گمان نکنید که آمده_ام تا صلح به زمین بیاورم، نیامده_ام که صلح بیاورم بلکه شمشیر. 35 من آمده_ام تا در میان پسر و پدر، دختر و مادر، عروس و خشو اختلاف بیاندازم. 36 دشمنان شخص، اعضای خانواده خود او خواهند بود. 37 هرکه پدر یا مادر خود را بیشتر از من دوست داشته باشد، لایق من نیست و هر کس که دختر یا پسر خود را بیش از من دوست بدارد، لایق من نمی_باشد. 38 هر که صلیب خود را برندارد و به دنبال من نیاید، لایق من نیست. 39 هرکسی که فقط در فکر زندگی خود باشد، آن را از دست خواهد داد؛ ولی کسی که به خاطر من زندگی خود را از دست بدهد، زندگی او در امان خواهد بود. 40 هر که شما را بپذیرد، مرا پذیرفته و هر که مرا بپذیرد کسی را که مرا فرستاد پذیرفته است. 41 هرکس یک نبی را به خاطر اینکه نبی است بپذیرد، اجر یک نبی را به دست خواهد آورد و هر کس شخص عادل را بخاطر اینکه عادل است بپذیرد، اجر یک عادل را خواهد یافت. 42 بیقین بدانید که هرگاه کسی به یکی از کوچکترین پیروان من، به خاطر اینکه پیرو من است، حتی یک جام آب سرد بدهد، به هیچ وجه بی_اجر نخواهد ماند.»

متی 11

1 عیسی این اوامر را به شاگردان خود داد و آنجا را ترک کرد تا در شهرهای اطراف تعلیم دهد و موعظه نماید. 2 وقتی یحیی در زندان از کارهای مسیح با خبر شد، دو نفر از شاگردان خود را نزد او فرستاده 3 پرسید: «آیا تو همان شخصی هستی که قرار است بیاید، یا ما در انتظار شخص دیگری باشیم؟» 4 عیسی در جواب گفت: «بروید و آنچه را که می_بینید و می_شنوید به یحیی بگویید: 5 کوران بینایی خود را باز می_یابند، لنگان به راه می_افتند و جذامیان پاک می_گردند، کِران شنوا و مردگان زنده می_شوند و به بینوایان مژده داده می_شود. 6 خوشا بحال کسی که در مورد من شک نکند.» 7 در حالی که شاگردان یحیی از آنجا می_رفتند عیسی دربارۀ یحیی شروع به صحبت کرد و به مردمی که در اطراف او ایستاده بودند گفت: «برای دیدن چه چیز به بیابان رفتید؟ برای تماشای نی_ای که از باد می_لرزد؟ 8 پس برای دیدن چه چیز رفتید؟ برای دیدن مردی که لباس ابریشمی و گرانبها پوشیده است؟ بدون شک جای چنین کسانی در قصر_های سلطنتی است. 9 پس شما برای دیدن چه چیز از شهر بیرون رفتید؟ برای دیدن یک نبی؟ بلی، به شما می_گویم که او از یک نبی هم بالا_تر است. 10 او کسی است که دربارۀ وی نوشته شده است: «اینست رسول من که او را پیش روی تو می_فرستم و او راه را برای آمدن تو آماده خواهد ساخت.» 11 بدانید که کسی بزرگتر از یحیی به دنیا نیامده است. باوجود این کوچکترین شخص در پادشاهی خدا از او بزرگتر است. 12 از زمان یحیای تعمید_دهنده تا به امروز پادشاهی خدا مورد حملات سخت قرار گرفته و جباران برای دست یافتن به آن کوشش می_نمایند. 13 همۀ انبیا و تورات تا ظهور یحیی دربارۀ پادشاهی خدا پیشگویی کرده_اند. 14 اگر اینها را قبول دارید، بدانید که یحیی همان الیاس است که باید می_آمد. 15 اگر گوش شنوا دارید بشنوید. 16 اما من مردمان این زمانه را به چه چیز تشبیه کنم؟ آن_ها مانند کودکانی هستند که در بازار می_نشینند و با صدای بلند به یکدیگر می_گویند: 17 «ما برای شما نی زدیم، نرقصیدید! ناله کردیم، گریه نکردید!» 18 وقتی یحیی آمد نه می_خورد و نه می_نوشید، ولی همه می_گفتند: «او روح ناپاک دارد!» 19 وقتی پسر انسان آمد که می_خورَد و می_نوشد مردم می_گویند: «ببینید، او یک آدم پُر_خور، میگسار و دوست جزیه_گیران و گناهکاران است!» باوجود این، درستی حکمت خدا بوسیلۀ نتایج آن به ثبوت می_رسد.» 20 آنگاه عیسی دربارۀ شهرهایی صحبت کرد که اکثر معجزات او در آن_ها روی داده بود و مردم آن شهرها را به خاطر اینکه توبه نکرده بودند سرزنش نموده 21 گفت: «وای بر تو ای خورَزین و وای بر تو ای بیتسَیدا، اگر معجزاتی که در شما انجام شد در صور و صیدون انجام می_شد مدت_ها پیش از این خط_بینی کشیده، خاکستر_نشین می_شدند و توبه می_کردند. 22 اما بدانید که در روز قیامت برای صور و صیدون بیشتر قابل تحمل خواهد بود تا برای شما. 23 و اما تو ای کپرناحوم که سر به آسمان کشیده_ای! به دوزخ سرنگون خواهی شد، زیرا اگر معجزاتی که در تو انجام شد در سدوم انجام می_شد، آن شهر تا به امروز باقی می_ماند. 24 اما بدان که در روز قیامت برای شهر سدوم بیشتر قابل تحمل خواهد بود تا برای تو.» 25 در آن وقت عیسی به سخنان خود ادامه داده گفت: «ای پدر، ای خداوند آسمان و زمین، تو را سپاس می_گویم که این امور را از دانایان و خردمندان پنهان داشته و به ساده_دلان آشکار ساخته_ای. 26 بلی ای پدر، خواست تو چنین بود. 27 پدر همه چیز را به من سپرده است و هیچ کس جز پدر، پسر را نمی_شناسد و هیچ کس پدر را نمی_شناسد، بجز پسر و کسانی که پسر بخواهد پدر را به ایشان بشناساند. 28 ای تمامی زحمتکشان و گرانباران نزد من بیایید و من به شما آرامی خواهم داد. 29 یوغ مرا بر خود گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا من نرمدل و فروتن هستم و جانهای شما آرامی خواهد یافت، 30 زیرا یوغ من خفیف و بار من سبک است.»

متی 12

1 در آن زمان عیسی در یک روز سَبَت از میان مزارع گندم می_گذشت و چون شاگردانش گرسنه بودند شروع به چیدن خوشه_های گندم و خوردن آن_ها کردند. 2 پیروان فرقه فریسی این را دیده به او گفتند: «ببین شاگردان تو کاری می_کنند که در روز سَبَت جایز نیست.» 3 او در جواب فرمود: «آیا شما آنچه را که داود وقتی خودش و یارانش گرسنه بودند انجام داد نخوانده_اید؟ 4 چگونه او به خانۀ خدا داخل شد و نان تقدیس شده را خورد، حال آنکه خوردن آن نان، هم برای او و هم برای یارانش ممنوع بود و فقط کاهنان اجازۀ خوردن آن را داشتند. 5 آیا در تورات نخوانده_اید که کاهنان با این که در روز سَبَت در خانۀ خدا، قانون روز سَبَت را می_شکنند بی_گناه هستند؟ 6 بدانید که شخصی بزرگتر از خانۀ خدا در اینجا است. 7 اگر شما معنی این جمله را می_دانستید که می_گوید: «رحمت می_خواهم نه قربانی»، مردم بی_گناه را ملامت نمی_کردید. 8 زیرا پسر انسان صاحب اختیار روز سَبَت است.» 9 پس از آنکه عیسی به شهر دیگری رفت و به کنیسه آنها داخل شد. 10 مردی در آنجا بود که یک دستش خشک شده بود. عده_ای از حاضرین از عیسی سؤال کردند: «آیا شفا دادن در روز سَبَت جایز است؟» البته مقصد آن_ها این بود، که تهمتی بر ضد او پیدا کنند. 11 اما عیسی به ایشان فرمود: «فرض کنید که یکی از شما گوسفندی دارد که در روز سَبَت به چاهی می_افتد. آیا آن گوسفند را نمی_گیرد و از چاه بیرون نمی_آورد؟ 12 مگر انسان از گوسفند به مراتب عزیزتر نیست؟ بنابر این، انجام کارهای نیکو در روز سَبَت جایز است.» 13 سپس عیسی به آن مرد رو کرده فرمود: «دستت را دراز کن.» او دست خود را دراز کرد و مانند دست دیگرش سالم شد. 14 آنگاه پیروان فرقه فریسی از کنیسه بیرون رفتند و برای کشتن عیسی دسیسه چیدند. 15 اما وقتی عیسی از ماجرا باخبر شد، آنجا را ترک کرد ولی جمعیت زیادی به دنبال او رفتند و او همۀ بیماران را شفا بخشید 16 و به آن_ها امر کرد که دربارۀ او با کسی صحبت نکنند 17 تا به این وسیله پیشگویی اشعیای نبی تمام شود که می_فرماید: 18 «این است بندۀ من که او را برگزیده_ام. او محبوب و مایۀ خوشی من است. او را از روح خود پُر خواهم ساخت و او ملت_ها را از کیفر خدا آگاه خواهد نمود. 19 او با کسی ستیزه نمی_کند و فریاد نمی_زند، و کسی صدای او را در کوچه_ها نخواهد شنید. 20 نی خمیده را نخواهد شکست، و فتیلۀ نیم_سوخته را خاموش نخواهد کرد و خواهد کوشید تا عدالت پیروز شود. 21 او مایۀ امید تمام ملت_ها خواهد بود.» 22 در این وقت مردم شخصی را پیش او آوردند، که دیوانه و کور و گنگ بود و عیسی او را شفا داد بطوری که او توانست هم حرف بزند و هم ببیند. 23 مردم همه تعجب کرده می_گفتند: «آیا این پسر داود نیست؟» 24 اما وقتی پیروان فرقه فریسی این را شنیدند گفتند: «این مرد به کمک بَعلزِبول، رئیس شیاطین، ارواح ناپاک را بیرون می_کند.» 25 عیسی که از افکار ایشان آگاه بود به آنها گفت: «هر کشوری که به دسته_های مخالف تقسیم شود رو به خرابی خواهد گذاشت و هر شهر یا خانه_ای که به دسته_های مخالف تقسیم گردد دوام نخواهد آورد. 26 و اگر شیطان، شیطان را بیرون کند و انشعاب کند حکومت او چگونه پایدار بماند؟ 27 و اگر من به کمک شیطان ارواح ناپاک را بیرون می_کنم، فرزندان شما با کمک چه کسی آن_ها را بیرون می_کنند؟ آن_ها دربارۀ حرف_های شما قضاوت خواهند کرد. 28 اما اگر من به وسیلۀ روح خدا ارواح ناپاک را بیرون می_کنم، این نشان می_دهد که پادشاهی خدا به شما نزدیک شده است. 29 یا چگونه کسی می_تواند به خانۀ مرد زورمندی داخل شود و اموال او را تاراج کند جز آنکه اول دست و پای آن مرد را ببندد و آن وقت خانه او را غارت کند؟ 30 هرکه با من نیست بر خلاف من است و هر که با من جمع نمی_کند پراگنده می_سازد. 31 پس بدانید که هر نوع گناه یا کفری که انسان مرتکب شده باشد قابل آمرزش است، بجز کفری که به مقابل روح_القدس بگوید. این کفر آمرزیده نخواهد شد. 32 هر کس به مقابل پسر انسان سخنی بگوید آمرزیده خواهد شد، اما برای کسی که به مقابل روح_القدس سخن بگوید هیچ آمرزشی نیست ـ نه در این دنیا و نه در دنیای آینده. 33 اگر میوۀ خوب می_خواهید، درخت شما باید خوب باشد، زیرا درخت بد میوه بد ببار خواهد آورد. چونکه درخت را از میوه_اش می_شناسند. 34 ای مارها، شما که آدم_های شریری هستید، چگونه می_توانید سخنان خوب بگویید؟ زیرا زبان از آنچه دل را پُر ساخته است، سخن می_گوید. 35 مرد نیکو از خزانۀ نیکوی درون خویش نیکی و مرد بد از خزانۀ بد درون خود بدی ببار می_آورد. 36 بدانید که در روز داوری همۀ مردم باید جواب هر سخن بیهوده_ای را که گفته_اند بدهند. 37 زیرا مطابق سخن خود یا برائت خواهید یافت و یا ملامت خواهید شد.» 38 در این وقت عده_ای از علمای دین یهود و پیروان فرقه فریسی به عیسی گفتند: «ای استاد می_خواهیم معجزه_ای به ما نشان بدهی.» 39 او جواب داد: «طایقه شریر و بی_وفا معجزه می_خواهند و تنها معجزه_ای که به آن_ها داده خواهد شد، معجزه یونس نبی است. 40 همانطور که یونس سه روز و سه شب در شکم یک ماهی کلان ماند، پسر انسان نیز سه شبانه روز در دل زمین خواهد ماند. 41 در روز داوری مردم نینوا بر_می_خیزند و مردم این زمانه را ملامت می_کنند، زیرا مردم نینوا وقتی موعظۀ یونس را شنیدند، توبه کردند. حال آن که شخصی که در اینجا است، از یونس بزرگتر است. 42 ملکۀ جنوب نیز در روز داوری برخاسته مردم این زمانه را ملامت خواهد ساخت، زیرا او از دورترین نقطۀ دنیا آمد تا حکمت سلیمان را بشنود و حال آن که شخصی که در اینجاست از سلیمان بزرگتر است. 43 وقتی روح ناپاک از شخصی بیرون می_آید برای پیدا کردن جای راحت در بیابان_های خشک و بی_آب سرگردان می_شود و چون نمی_یابد، 44 با خود می_گوید: «به خانه_ای که آن را ترک کردم بر_می_گردم.» پس بر_می_گردد و آن خانه را خالی و جارو شده و منظم و مرتب می_بیند. 45 آنگاه می_رود و هفت روح شریرتر از خود را جمع می_کند و می_آورد و آن_ها همه آمده در آنجا ساکن می_شوند و عاقبت آن شخص از اولش بدتر می_شود. وضع مردم شریر این زمانه هم همینطور خواهد بود.» 46 عیسی هنوز مشغول صحبت بود، که مادر و برادرانش آمدند و در بیرون ایستاده می_خواستند با او صحبت کنند. 47 پس شخصی به او گفت: «مادر و برادرانت بیرون ایستاده و می_خواهند با تو صحبت کنند.» 48 عیسی گفت: «مادر من کیست؟ برادرانم کی هستند؟» 49 و به شاگردان خود اشاره کرده فرمود: «اینها مادر و برادران من هستند. 50 هر که ارادۀ پدر آسمانی مرا انجام دهد برادر من، خواهر من و مادر من است.»

متی 13

1 در همان روز عیسی از خانه خارج شد و به لب بحیره رفت و در آنجا نشست. 2 جمعیت زیادی به دور او جمع شد بطوری که او مجبور گردید سوار کشتی_ای شده در آن بنشیند در حالی که مردم در لب بحیره ایستاده بودند. 3 عیسی مطالب بسیاری را با مَثَل به آن_ها گفت. او فرمود: «دهقانی برای پاشیدن تخم به مزرعه رفت. 4 وقتی مشغول پاشیدن تخم در مزرعه بود، بعضی از دانه_ها در بین راه افتادند و پرندگان آمده آن_ها را خوردند. 5 بعضی از دانه_ها روی سنگلاخ افتادند و چون زمین عمقی نداشت زود سبز شدند. 6 اما وقتی آفتاب بر آن_ها درخشید همه سوختند و چون ریشه نداشتند خشک شدند. 7 بعضی از دانه_ها به داخل خارها افتادند و خارها رشد کرده آن_ها را خفه کردند. 8 بعضی از دانه_ها در خاک خوب افتادند و از هر دانه صد یا شصت یا سی دانه به دست آمد. 9 هر که گوش شنوا دارد بشنود.» 10 پس از آن شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند: «چرا به صورت مَثَل برای آن_ها صحبت می_کنی؟» 11 عیسی در جواب فرمود: «قدرت درک اسرار پادشاهی خدا به شما عطا شده، اما به آن_ها عطا نشده است. 12 زیرا به شخصی که دارد بیشتر داده خواهد شد تا به اندازه کافی و فراوان داشته باشد، و از آن کس که ندارد، حتی آنچه را هم که دارد گرفته می_شود. 13 بنابراین من برای آنها در قالب مَثَل_ها صحبت می_کنم، زیرا آنها نگاه می_کنند ولی نمی_بینند و گوش می_دهند ولی نمی_شنوند و نمی_فهمند. 14 پیشگویی اشعیا دربارۀ آنها تمام شده است که می_گوید: «پیوسته گوش می_دهید ولی نمی_فهمید، پیوسته نگاه می_کنید ولی نمی_بینید؛ 15 زیرا ذهن این مردم کند گشته، گوش_های شان سنگین شده و چشمان شان بسته است. وگرنه چشمان شان می_دید و گوش_های شان می_شنید و می_فهمیدند و بازگشت می_کردند و من آنها را شفا می_دادم.» 16 اما خوشا بحال شما که چشمان تان می_بیند و گوش_های تان می_شنود. 17 بدانید که انبیا و نیکمردان بسیاری آرزو داشتند که آنچه را شما اکنون می_بینید، ببینند و ندیدند و آنچه را شما می_شنوید، بشنوند و نشنیدند. 18 پس معنی مَثَل دهقان را بشنوید: 19 وقتی شخص مژدۀ پادشاهی خدا را می_شنود ولی آن را نمی_فهمد، شیطان می_آید و آنچه را که در دل او کاشته شده، می_رباید. این تخمی است که در بین راه افتاده بود. 20 دانه_ای که در سنگلاخ می_افتد، مانند کسی است که تا پیام را می_شنود، با خوشی می_پذیرد. 21 ولی در او ریشه نمی_گیرد و دوام نمی_آورد. پس وقتی به سبب آن مژده زحمت و آزاری به او برسد فوراً دلسرد می_شود. 22 دانه_ای که به داخل خارها افتاد مانند کسی است که پیام را می_شنود، اما تشویش زندگی و عشق به پول، آن پیام را خفه می_کند و ثمر نمی_آورد 23 و دانه کاشته شده در زمین خوب به کسی می_ماند، که پیام را می_شنود و آن را می_فهمد و صد یا شصت و یا سی برابر ثمر به بار می_آورد.» 24 پس از آن عیسی مَثَل دیگری نیز برای آنها آورده گفت: «پادشاهی آسمانی مانند این است، که شخصی در مزرعۀ خود تخم خوب کاشت 25 اما وقتی همه در خواب بودند دشمن او آمده در میان گندم گیاه هرزه پاشید و رفت. 26 هنگامی که دانه_ها سبز شدند و شروع به رشد و نمو کردند گیاه_های هرزه نیز در میان آن_ها پیدا شد. 27 دهقانان پیش ارباب خود آمده گفتند: «ای آقا، مگر تخمی که تو در مزرعۀ خود کاشتی خوب نبود؟ پس این گیاه_های هرزه از کجا آمده_اند؟» 28 او در جواب گفت: «این کار، کار دشمن است.» دهقانان به او گفتند: «پس اجازه می_دهی ما برویم و گیاه_های هرزه را جمع کنیم؟» 29 او گفت: «نخیر، چون ممکن است در موقع جمع کردن آن_ها گندم_ها را نیز از ریشه بکنید. 30 بگذارید تا موسم درو هر دوی آن_ها با هم رشد کنند، در آن وقت به دروگران خواهم گفت که گیاه_های هرزه را جمع کنند و آن_ها را برای سوخت ببندند و گندم را نیز جمع کرده در انبار من ذخیره کنند.»» 31 عیسی یک مَثَل دیگر نیز برای آنها آورده گفت: «پادشاهی آسمانی مانند دانه اوری است که شخصی آن را می_گیرد و در مزرعه خود می_کارد. 32 دانه اوری که کوچکترین دانه_هاست، پس از آنکه رشد و نمو کند از بوته_های دیگر بزرگتر شده به اندازۀ یک درخت می_شود و آنقدر بزرگ است که پرندگان می_آیند و در میان شاخه_هایش آشیانه می_سازند.» 33 عیسی برای آنها مَثَل دیگری آورده گفت: «پادشاهی آسمانی مانند خمیرمایه_ای است که زنی بر_می_دارد و با سه پیمانه آرد مخلوط می_کند تا تمام خمیر برسد.» 34 عیسی تمام این مطالب را برای جمعیت با مَثَل بیان می_کرد و بدون مَثَل چیزی به آن_ها نمی_گفت 35 تا پیشگویی نبی تمام شود که فرموده است: «من دهن خود را باز می_کنم و با مَثَل_ها سخن خواهم گفت. و چیز_هایی را بیان خواهم نمود که از وقت پیدایش عالم پوشیده مانده است.» 36 پس از آن عیسی مردم را رخصت داد و خودش نیز به خانه رفت، شاگردان عیسی پیش او آمده گفتند: «معنی مَثَل گیاه_های هرزۀ مزرعه را برای ما شرح بده.» 37 عیسی در جواب گفت: «کسی که تخم نیکو می_کارد، پسر انسان است. 38 مزرعه، این جهان است و تخم نیکو تابعین پادشاهی خدا هستند و تخم_های گیاه هرزه پیروان شیطان می_باشند. 39 آن دشمنی که تخم_های گیاه هرزه را کاشت، شیطان است و موسم درو، آخر این دنیا می_باشد و دروگران فرشتگان هستند. 40 همانطوری که دروگران گیاه هرزه را جمع می_کنند و می_سوزانند در پایان این جهان هم همینطور خواهد شد. 41 پسر انسان فرشتگان خود را خواهد فرستاد و آن_ها هرکس را که در پادشاهی او باعث لغزش می_شود و همچنین همۀ بدکاران را جمع می_کنند 42 و در کوره_ای سوزان خواهند افگند، جایی که گریه و دندان بر دندان ساییدن خواهد بود. 43 در آن زمان نیکان در پادشاهی پدر خود مانند آفتاب خواهند درخشید. هر که گوش شنوا دارد بشنود. 44 پادشاهی آسمانی مانند گنجی است که در مزرعه_ای پنهان شده باشد و شخصی تصادفاً آن را پیدا کند. او دوباره آن را پنهان می_کند و از خوشحالی می_رود، تمام اموال خود را می_فروشد و برگشته آن مزرعه را می_خرد. 45 پادشاهی آسمانی همچنین مانند تاجری است که در جستجوی مرواریدهای زیبا بود. 46 وقتی که مروارید بسیار گرانبهایی پیدا کرد، رفته تمام دارایی خود را فروخت و آن را خرید. 47 و نیز پادشاهی آسمانی مانند توری است که ماهیگیری آن را در بحر انداخت و از انواع ماهی_های مختلف گرفت. 48 وقتی که تور از ماهی پُر شد ماهیگیران آن را به ساحل کشیدند و آن وقت نشسته ماهی_های خوب را در سبد جمع کردند و ماهی_های بی_مصرف را دور ریختند. 49 در پایان این جهان نیز چنین خواهد بود. فرشتگان می_آیند و بد کاران را از میان نیکان جدا ساخته 50 آن_ها را در کوره_ای سوزان می_اندازند، جایی که گریه و دندان بر دندان ساییدن وجود دارد.» 51 عیسی از آن_ها پرسید: «آیا همۀ این چیزها را فهمیدید؟» شاگردان جواب دادند: «بلی.» 52 عیسی به آنها فرمود: «پس هرگاه یک معلم شریعت، در مکتب پادشاهی آسمانی تعلیم بگیرد، مانند صاحب خانه_ای است که از گنجینۀ خود چیزهای تازه و کهنه بیرون می_آورد.» 53 وقتی عیسی این مَثَل_ها را به پایان رسانید، آنجا را ترک کرد 54 و به شهر خود آمد و در کنیسه آنجا طوری به مردم تعلیم داد، که همه با تعجب می_پرسیدند: «این مرد از کجا این حکمت و قدرت انجام معجزات را به_دست آورده است؟ 55 مگر او پسر یک نجار نیست؟ مگر نام مادرش مریم نمی_باشد؟ آیا یعقوب و یوسف و شمعون و یهودا برادران او نیستند؟ 56 و مگر همۀ خواهران او در اینجا با ما نمی_باشند؟ پس او همۀ این چیزها را از کجا یاد گرفته است؟» 57 پس آن_ها او را رد کردند. عیسی به آن_ها گفت: «یک نبی در همه جا مورد احترام است، جز در وطن خود و در میان خانوادۀ خویش.» 58 عیسی به علت بی_ایمانی آن_ها معجزات زیادی در آنجا بعمل نیاورد.

متی 14

1 در این وقت اخبار مربوط به عیسی به اطلاع هیرودیس پادشاه رسید. 2 او به ملازمان خود گفت: «این مرد همان یحیای تعمید_دهنده است که پس از مرگ زنده شده است و به همین جهت معجزات بزرگی از او به ظهور می_رسد.» 3 زیرا هیرودیس بخاطر هیرودیا که زن برادرش فیلیپُس بود، یحیی را گرفته و دست و پای او را در بند نهاده و به زندان انداخته بود. 4 چون یحیی به هیرودیس گفته بود: «تو حق نداری که با این زن ازدواج کنی.» 5 هیرودیس می_خواست او را بکشد اما از مردم می_ترسید، زیرا در نظر مردم یحیی یک نبی بود. 6 ولی در موقع جشن تولد هیرودیس، دختر هیرودیا در برابر مهمانان رقصید و هیرودیس آنقدر از رقص او خوشحال شد، 7 که قسم خورد هرچه بخواهد به او بدهد. 8 او با راهنمائی مادر خود گفت: «سر یحیای تعمید_دهنده را همین حالا در داخل یک پطنوس به من بده.» 9 پادشاه از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد، ولی به پاس سوگند خود و بخاطر مهمانان خود امر کرد که سر یحیی را به او بدهند. 10 او کسانی را به زندان فرستاده سر یحیی را از تن جدا کرد 11 و سر او را که در داخل یک پطنوس بود، آورده به دختر دادند و او آن را نزد مادر خود برد. 12 سپس شاگردان یحیی آمده بدن او را بردند و به خاک سپردند. پس از آن آن_ها به نزد عیسی رفتند و به او خبر دادند. 13 عیسی وقتی این خبر را شنید، آنجا را ترک کرد و با کشتی به جای خلوتی رفت. اما مردم باخبر شده دسته_دسته از شهرهای خود از راه خشکی بدنبال او رفتند. 14 همین که عیسی به لب بحیره رسید، جمعیت زیادی را دید و دلش به حال آن_ها سوخت و مریضان آنها را شفا داد. 15 عصر همان روز شاگردانش نزد او آمده گفتند: «اینجا بیابان است و روز هم به آخر رسیده، مردم را به دهات بفرست تا برای خود غذا بخرند.» 16 عیسی به ایشان گفت: «لازم نیست مردم بروند، خود شما به آنها خوراک بدهید.» 17 شاگردان گفتند: «ما فقط پنج نان و دو ماهی داریم.» 18 عیسی در جواب فرمود: «آن_ها را پیش من بیاورید.» 19 و پس از آن به مردم امر کرد که روی سبزه_ها بنشینند. آنگاه پنج نان و دو ماهی را گرفته چشم به آسمان دوخت و خدا را شکر نموده نانها را پاره کرد و به شاگردان داد و شاگردان آن_ها را به مردم دادند. 20 همه خوردند و سیر شدند و از خُرده_های باقیمانده که شاگردان جمع کردند دوازده سبد کلان پُر شد. 21 غیر از زنان و کودکان پنج هزار مرد خوراک خوردند. 22 آنگاه عیسی شاگردان خود را مکلف ساخت که سوار کشتی شده پیش از او به طرف دیگر بحیره بروند تا خودش مردم را رخصت بدهد. 23 پس از انجام این کار عیسی به بالای کوهی رفت تا به تنهایی دعا کند. وقتی شب شد او در آنجا تنها بود. 24 در این موقع کشتی در بین بحیره به علت باد مخالف، گرفتار امواج شده بود. 25 بین ساعت سه و شش صبح عیسی در حالی که بر روی بحیره قدم می_زد نزد آن_ها آمد. 26 وقتی شاگردان عیسی را دیدند که بر روی آب بحیره راه می_رود آنقدر ترسیدند که با وحشت فریاد زده گفتند: «این یک سایه است.» 27 عیسی فوراً به ایشان گفت: «خاطر جمع باشید، من هستم، نترسید.» 28 پِترُس گفت: «ای خداوند اگر تو هستی به من امر کن تا من هم بر روی آب نزد تو بیایم.» 29 عیسی فرمود: «بیا.» پِترُس از کشتی پائین آمد و بر روی آب به طرف عیسی رفت. 30 اما وقتی شدت طوفان را دید، به ترس افتاد و در حالی که در آب غرق می_شد فریاد زد: «خداوندا، نجاتم بده.» 31 عیسی فوراً رسید و دست او را گرفته گفت: «ای کم ایمان، چرا شک کردی؟» 32 آن_ها سوار کشتی شدند و باد قطع شد 33 و کسانی که در کشتی بودند به پای او افتاده می_گفتند: «تو واقعاً پسر خدا هستی.» 34 آن_ها از بحیره گذشته به سرزمین جنیسارت رسیدند. 35 وقتی که مردم آن محل عیسی را شناختند کسانی را به تمام آن ناحیه فرستاده همه بیماران را نزد او آوردند. 36 آن_ها از او تقاضا کردند که اجازه دهد مریضان آن_ها فقط دامن لباس او را لمس نمایند و هرکه آن را لمس می_کرد، کاملاً شفا می_یافت.

متی 15

1 در این وقت گروهی از فریسی ها و علمای دین یهود از اورشلیم پیش عیسی آمده از او پرسیدند: 2 «چرا شاگردان تو آداب و رسومی را که از پدران ما به ما رسیده است، نادیده می_گیرند و پیش از خوردن غذا دست_های خود را نمی_شویند؟» 3 عیسی به آنها جواب داد: «چرا خود شما برای اینکه آداب و رسوم گذشته خود را حفظ کنید، حکم خدا را می_شکنید؟ 4 مثلاً خدا فرمود: «پدر و مادر خود را احترام کن، و هرکس به پدر یا مادر خود ناسزا گوید، باید کشته شود»، 5 اما شما می_گویید: «اگر کسی به پدر و مادر خود بگوید که هر حقی به گردن من داشتید از این به بعد وقف خدا است، 6 دیگر او مجبور نیست به این وسیله به آن_ها احترام بگذارد.» شما اینطور کلام خدا را به خاطر آداب و رسوم خود نادیده گرفته_اید. 7 ای منافقان! اشعیا دربارۀ شما درست پیشگویی کرد وقتی گفت: 8 «این قوم با زبان خود، به من احترام می_گذارند، اما دل_های شان از من دور است. 9 عبادت آن_ها بی_فایده است، زیرا اوامر انسانی را به جای احکام خدا تعلیم می_دهند.»» 10 آنگاه عیسی مردم را پیش خود خواسته به ایشان گفت: «به من گوش دهید و این را بدانید 11 که انسان بوسیله آنچه می_خورد و می_نوشد نجس نمی_شود، بلکه آن چیزی که از دهن او بیرون می_آید، او را نجس می_سازد.» 12 در این وقت شاگردان پیش او آمده گفتند: «آیا می_دانی فریسی ها از آنچه گفته_ای ناراحت شده_اند؟» 13 عیسی جواب داد: «هر نهالی که پدر آسمانی من بر زمین نکاشته باشد، از ریشه کنده خواهد شد. 14 آن_ها را به حال خود شان بگذارید، آن_ها کورانی هستند که راهنمای کوران دیگر می_باشند و هرگاه کوری راهنمای کور دیگری باشد، هر دو به چاه خواهند افتاد.» 15 آنگاه پِترُس به عیسی گفت: «معنی این مَثَل را برای ما بگو.» 16 عیسی در جواب فرمود: «پس شما هنوز هم این چیز_ها را درک نمی_کنید؟ 17 آیا نمی_فهمید که هرچه از راه دهن وارد بدن شود به معده می_رود و پس از آن به مبرز ریخته می_شود؟ 18 اما چیزهایی که از دهن بیرون می_آید از دل سرچشمه می_گیرد و آن_ها است که آدمی را نجس می_سازد، 19 زیرا افکار پلید، قتل، زنا، فسق، دزدی، شهادت دروغ و تهمت از دل سرچشمه می_گیرند 20 و اینها است، چیزهایی که آدمی را نجس می_سازند نه نشستن دست_ها پیش از غذا.» 21 آنگاه عیسی آن محل را ترک کرده به نواحی صور و صیدون رفت. 22 یک زن کنعانی که اهل آنجا بود، پیش عیسی آمد و با صدای بلند گفت: «ای آقا، ای پسر داود، به من رحم کن، دخترم سخت گرفتار روح ناپاک شده است.» 23 اما عیسی هیچ جوابی به او نداد تا اینکه شاگردان پیش آمدند و از عیسی خواهش کرده گفتند: «او فریاد کنان به دنبال ما می_آید، او را رخصت کن.» 24 عیسی در جواب گفت: «من فقط برای گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل فرستاده شده_ام.» 25 اما آن زن نزدیک آمده پیش پای عیسی به خاک افتاد و فریاد زد: «ای آقا، به من کمک کن.» 26 عیسی در جواب او گفت: «درست نیست که نان اطفال را برداریم و پیش سگ_ها بیندازیم.» 27 اما آن زن جواب داد: «درست است ای آقا، اما سگ_ها نیز از پس مانده_های که از دسترخوان ارباب شان می_افتد، می_خورند.» 28 عیسی در جواب به او گفت: «ای زن، ایمان تو بزرگ است. آرزوی تو بر آورده شود.» و از همان لحظه دخترش شفا یافت. 29 عیسی آن محل را ترک کرده و از راه لب بحیرۀ جلیل به بالای کوهی رفت و در آنجا نشست. 30 عدۀ زیادی از مردم پیش او آمدند و شلان و کوران، گنگان و لنگان و بیماران دیگر را با خود آورده پیش پاهای او می_گذاشتند و او آن_ها را شفا می_داد. 31 مردم وقتی گنگان را گویا و اشخاص شل را سالم و لنگان را روان و کوران را بینا دیدند، تعجب کردند و خدای اسرائیل را حمد گفتند. 32 عیسی شاگردان را پیش خود خواسته به آنها گفت: «دل من برای این مردم می_سوزد. اینک سه روز است که آن_ها با من هستند و دیگر چیزی برای خوردن ندارند. من نمی_خواهم آن_ها را گرسنه روانه کنم، چون ممکن است در راه ضعف کنند.» 33 شاگردان در جواب گفتند: «از کجا می_توانیم در این بیابان نان کافی برای سیر کردن چنین جمعیتی پیدا کنیم؟» 34 عیسی پرسید: «چند نان دارید؟» جواب دادند: «هفت نان و چند ماهی کوچک.» 35 عیسی امر کرد که مردم روی زمین بنشینند. 36 آنگاه آن هفت نان و ماهی_ها را گرفت و پس از آنکه خدا را شکر نمود آن_ها را پاره کرده به شاگردان داد و شاگردان به مردم دادند. 37 همه خوردند و سیر شدند و از خرده_های باقیمانده هفت سبد پُر شد. 38 غیر از زنان و کودکان چهار هزار مرد از آن خوراک خوردند. 39 آنگاه عیسی جمعیت را رخصت داد و خود سوار کشتی شده و به ناحیه مَجدَل رفت.

متی 16

1 پیروان فرقه_های فریسی و صدوقی پیش آمده از روی امتحان از عیسی خواستند که معجزه آسمانی به آنها نشان دهد. 2 عیسی در جواب آن_ها گفت: «در وقت غروب اگر آسمان سرخ باشد شما می_گویید هوا خوب خواهد بود 3 و اگر صبح وقت آسمان سرخ و گرفته باشد می_گوئید باران خواهد بارید. شما که می_توانید با نگاه کردن به آسمان هوا را پیش_بینی کنید، چگونه نمی_توانید معنی علائم و نشانه_های این زمان را درک کنید؟ 4 این نسل شریر و بی_وفا جویای معجزه است و معجزه_ای به جز معجزۀ یونس نبی به آن داده نخواهد شد.» پس از آن عیسی آن_ها را ترک کرد و از آنجا رفت. 5 شاگردان به آن طرف بحیره می_رفتند ولی فراموش کرده بودند که با خود نان ببرند. 6 پس وقتی عیسی به ایشان فرمود: «از خمیرمایۀ فرقه_های فریسی و صدوقی دور باشید و احتیاط کنید.» 7 آن_ها در بین خود صحبت کرده می_گفتند: «چون ما نان همراه خود نیاورده_ایم او چنین می_گوید.» 8 عیسی این را درک کرد و به ایشان گفت: «ای کم_ایمانان، چرا دربارۀ نداشتن نان صحبت می_کنید؟ 9 آیا هنوز هم نمی_فهمید؟ آیا آن پنج نان و پنج هزار مرد را بخاطر ندارید؟ چند سبد جمع کردید؟ 10 یا در مورد آن هفت نان و چهار هزار مرد، چند سبد جمع کردید؟ 11 چرا نمی_توانید بفهمید که من دربارۀ نان صحبت نمی_کردم؟ من فقط گفتم که از خمیرمایۀ فرقه_های فریسی و صدوقی احتیاط کنید.» 12 آنگاه فهمیدند که عیسی از آنها می_خواهد، که از تعالیم فرقه_های فریسی و صدوقی احتیاط کنند، نه از خمیرمایۀ نان. 13 وقتی عیسی به نواحی اطراف قیصریه فیلیپُس رسید از شاگردان خود پرسید: «به نظر مردم پسر انسان کیست؟» 14 آن_ها جواب دادند: «بعضی_ها می_گویند یحیای تعمید_دهنده است و عده_ای می_گویند: الیاس یا ارمیا و یا یکی از انبیا است.» 15 عیسی پرسید: «شما مرا که می_دانید؟» 16 شمعون پِترُس جواب داد: «تو مسیح، پسر خدای زنده هستی.» 17 آنگاه عیسی گفت: «ای شمعون پسر یونا، خوشا بحال تو! چون تو این را از انسان نیاموختی بلکه پدر آسمانی من آن را بر تو آشکار ساخته است. 18 و به تو می_گویم که تو پِترُس هستی و من بر این صخره کلیسای خود را بنا می_کنم و نیروهای مرگ هرگز بر آن دست نخواهد یافت 19 و کلیدهای پادشاهی آسمانی را به تو می_دهم، آنچه را که تو در زمین ببندی در آسمان بسته خواهد شد و هرچه را که در روی زمین باز نمایی در آسمان باز خواهد شد.» 20 بعد از آن عیسی به شاگردان امر کرد به کسی نگویند که او مسیح است. 21 از آن زمان عیسی به آشکار ساختن این حقیقت پرداخت و به شاگردان خود گفت که او می_بایست به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ، سران کاهنان و علمای دین یهود رنج بسیار ببیند و کشته شود و روز سوم زنده گردد. 22 اما پِترُس عیسی را به کناری کشید و با اعتراض به او گفت: «خدا نکند! نخیر، خداوندا، هرگز برای تو چنین واقع نخواهد شد.» 23 عیسی برگشته به پِترُس گفت: «دور شو، ای شیطان، تو مانع راه من هستی و افکار تو افکار انسانی است، نه خدایی.» 24 سپس عیسی به شاگردان خود فرمود: «اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان خود بشوید و صلیب خود را برداشته بدنبال من بیاید. 25 زیرا هر که بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست می_دهد، اما هر که بخاطر من جان خود را فدا کند آن را نگاه خواهد داشت. 26 برای انسان چه فایده دارد که تمام جهان را ببرد، اما جان خود را از دست بدهد؟ زیرا او دیگر به هیچ قیمتی نمی_تواند آن را باز یابد. 27 پسر انسان با جلال پدر خود همراه با فرشتگان می_آید و به هرکس مطابق اعمالش اجر می_دهد. 28 آمین، به شما می_گویم، بعضی کسانی در اینجا ایستاده_اند که تا آمدن پسر انسان را نبینند که در پادشاهیِ خود می_آید، طعم مرگ را نخواهند چشید.»

متی 17

1 بعد از شش روز عیسی، پِترُس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب را گرفته به بالای کوهی بلند برد تا در آنجا تنها باشند. 2 در حضور آن_ها هیئت او تغییر کرد، رویش مانند آفتاب درخشید و لباسش مثل نور سفید گشت. 3 در همین موقع شاگردان، موسی و الیاس را دیدند که با عیسی صحبت می_کردند. 4 آنگاه پِترُس به عیسی گفت: «خداوندا، چه خوب است که ما اینجا هستیم. اگر بخواهی من سه سایبان در اینجا می_سازم: یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.» 5 هنوز سخن او تمام نشده بود که ابری درخشان آنها را فرا گرفت و از آن ابر صدایی شنیده شد که می_گفت: «این است پسر عزیز من که از او خوشنودم. به او گوش دهید.» 6 وقتی شاگردان این صدا را شنیدند، بسیار ترسیدند و با صورت به خاک افتادند. 7 آنگاه عیسی پیش آنها آمد و بر آنها دست گذاشته گفت: «برخیزید، دیگر نترسید.» 8 وقتی شاگردان چشمان خود را باز کردند جز عیسی، کسی دیگر را ندیدند. 9 در حالی که از کوه پایین می_آمدند، عیسی به آنها امر کرد تا روزی که پسر انسان پس از مرگ زنده نشده است دربارۀ آنچه دیده بودند به کسی چیزی نگویند. 10 شاگردان پرسیدند: «پس چرا علمای دین می_گویند باید اول الیاس بیاید؟» 11 عیسی جواب داد: «درست است، اول الیاس خواهد آمد و همه چیز را اصلاح خواهد کرد. 12 اما من به شما می_گویم که الیاس آمده است و آنها او را نشناختند و آنچه خواستند با او کردند. پسر انسان نیز باید همینطور از دست ایشان رنج ببیند.» 13 در این وقت شاگردان فهمیدند که مقصد او یحیای تعمید_دهنده است. 14 همینکه عیسی و شاگردان پیش مردم برگشتند، مردی نزد عیسی آمد و در برابر او زانو زده 15 گفت: «ای آقا، بر پسر من رحم کن. او میرگی دارد و دچار حمله_های سختی می_شود بطوری که بارها خود را در آب و آتش انداخته است. 16 او را پیش شاگردان تو آوردم، اما نتوانستند او را شفا دهند.» 17 عیسی در جواب گفت: «مردم این زمانه چقدر بی_ایمان و بی_راه هستند! تا به کی باید با شما باشم؟ و تا چه وقت باید شما را تحمل کنم؟ او را پیش من بیاورید.» 18 پس عیسی با تندی به روح ناپاک امر کرد از او خارج شود. روح ناپاک او را ترک کرد و آن پسر در همان لحظه شفا یافت. 19 بعد از این واقعه شاگردان عیسی آمده در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم آن روح ناپاک را بیرون کنیم؟» 20 عیسی جواب داد: «چون ایمان شما کم است! بدانید که اگر به اندازۀ یک دانۀ اوری ایمان داشته باشید، می_توانید به این کوه بگویید که از اینجا به آنجا منتقل شود و منتقل خواهد شد و هیچ چیز برای شما محال نخواهد بود. 21 [لیکن این جنس جز به دعا و روزه بیرون نمی_رود.]» 22 در موقعی که آن_ها هنوز در جلیل دور هم بودند، عیسی به ایشان گفت: «پسر انسان بزودی به دست مردم تسلیم می_گردد 23 و آنها او را خواهند کشت ولی او در روز سوم باز زنده خواهد شد.» شاگردان بسیار غمگین شدند. 24 در موقع ورود عیسی و شاگردان به کپرناحوم، کسانی که مأمور وصول مالیات برای عبادتگاه بودند پیش پِترُس آمده از او پرسیدند: «آیا استاد تو مالیات عبادتگاه را نمی_پردازد؟» 25 پِترُس گفت «البته!» وقتی پِترُس به خانه رفت قبل از اینکه چیزی بگوید عیسی به او گفت: «ای شمعون، به نظر تو پادشاهان جهان از چه کسانی محصول و مالیات می_گیرند ـ از ملت خود یا از بیگانگان؟» 26 پِترُس گفت: «از بیگانگان.» عیسی فرمود: «در این صورت خود ملت معاف است، 27 اما برای اینکه این اشخاص لغزش نخورند برو و چنگکی به بحیره بینداز، وقتی دهن اولین ماهی صید_شده را باز کنی، سکه_ای در آن خواهی یافت. آن را بردار و مالیات من و خود را به آن_ها بده.»

متی 18

1 در آن وقت شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند: «چه کسی در پادشاهی آسمانی از همه بزرگتر است؟» 2 عیسی کودکی را صدا کرد و از او خواست در برابر آنها بایستد 3 و سپس به آنها گفت: «در حقیقت به شما می_گویم که اگر شما تغییر نکنید و مانند کودکان نگردید هرگز داخل پادشاهی آسمانی نخواهید شد. 4 در پادشاهی آسمانی، آن کسی از همه بزرگتر است که خود را فروتن سازد و مانند این کودک بشود. 5 و کسی که چنین کودکی را به نام من بپذیرد، مرا پذیرفته است. 6 وای بحال کسی که باعث لغزش یکی از این کوچکان که به من ایمان دارند بشود. برای او بهتر می_بود که سنگ آسیابی به گردنش آویخته شود و در اعماق دریا غرق گردد. 7 وای بر دنیا که باعث چنین لغزش_هایی می_شود! حتماً لغزش_هایی پیش خواهد آمد، اما وای بر کسی که باعث این لغزش_ها شود. 8 بنابراین اگر دست یا پای تو، تو را به گناه بکشاند آن را قطع کن و دور بینداز، زیرا برای تو بهتر است که بدون دست یا پا به زندگی راه یابی تا با دو دست و دو پا به داخل آتش ابدی افگنده شوی. 9 و اگر چشم تو، تو را به گناه می_کشاند، آن را بکش و دور بینداز، زیرا بهتر است که با یک چشم به زندگی راه یابی تا با دو چشم به آتش دوزخ افگنده شوی. 10 هرگز این کوچکان را حقیر نشمارید. بدانید که آنها در عالم بالا فرشتگانی دارند که پیوسته روی پدر مرا که در آسمان است، می_بینند. 11 [زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را نجات بخشد.] 12 عقیدۀ شما چیست؟ اگر مردی صد گوسفند داشته باشد و یکی از آن_ها گم شود، آیا او نود و نُه گوسفند دیگر را در کوهسار رها نمی_کند و به جستجوی گوسفندِ گمشده نمی_رود؟ 13 و هرگاه آن را پیدا کند برای آن یک گوسفند بیشتر شاد می_شود تا برای آن نود و نُه گوسفند دیگر که گم نشده_اند. 14 به همین طور پدر آسمانی شما نمی_خواهد که حتی یکی از این کوچکان از دست برود. 15 اگر برادرت به تو بدی کند، برو و با او در تنهایی دربارۀ آن موضوع صحبت کن. اگر به سخن تو گوش دهد برادر خود را باز یافته_ای 16 و اگر به سخن تو گوش ندهد، یک یا دو نفر دیگر را با خود ببر تا از زبان دو یا سه شاهد این موضوع تأیید شود. 17 اگر حاضر نیست سخنان آنها را بشنود موضوع را به اطلاع کلیسا برسان و اگر حاضر نشود به کلیسا گوش دهد، با او مثل یک بیگانه یا جزیه_گیر رفتار کن. 18 بدانید که چیزی را که شما در روی زمین ببندید در آسمان هم بسته می_شود و چیزی را که در روی زمین باز نمائید در آسمان باز می_شود. 19 و نیز بدانید که هرگاه دو نفر از شما در روی زمین دربارۀ آنچه که از خدا می_خواهند یکدل باشند، پدر آسمانی من آن را به ایشان خواهد بخشید، 20 زیرا هرجا که دو یا سه نفر بنام من جمع شوند، من آنجا در میان آنها هستم.» 21 در این وقت پِترُس پیش عیسی آمده از او پرسید: «خداوندا، اگر برادر من نسبت به من خطا بکند، تا چند بار باید او را ببخشم؟ تا هفت بار؟» 22 عیسی در جواب گفت: «نمی گویم هفت بار، بلکه هفتاد مرتبه هفت بار. 23 چون پادشاهی آسمانی مانند پادشاهی است که تصمیم گرفت از خادمان خود حساب بخواهد. 24 وقتی این کار را شروع کرد شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار از او قرضدار بود، [ارزش یک قنطار بیش از معاش پانزده سال یک کارگر بود] 25 اما چون او نمی_توانست آن را بپردازد، اربابش امر کرد او را با زن و فرزندان و تمام هستی_اش بفروشند تا قرض خود را بپردازد. 26 آن شخص پیش پای ارباب خود افتاده گفت: «ای آقا، به من مهلت بده و من تمام آن را تا پول آخر به تو خواهم پرداخت.» 27 دل ارباب به حال او سوخت. به طوریکه قرض او را بخشید و به او اجازه داد برود. 28 اما او وقتی از آنجا رفت در راه با یکی از همکاران خود روبرو شد که تقریباً صد دینار [برابر با معاش صد روز] از او قرضدار بود، او را گرفت و گلویش را فشرده گفت: «قرض مرا به من بپرداز.» 29 آن شخص به پای همکار خود افتاد و به او التماس کرده گفت: «به من مهلت بده، پول تو را می_پردازم.» 30 اما او قبول نکرد و آن مرد را به زندان انداخت تا قرض خود را بپردازد. 31 خادمان دیگر که این ماجرا را دیدند بسیار جگرخون شدند و به نزد ارباب خود رفته تمام جریان را به اطلاع او رسانیدند. 32 او آن مرد را خواسته به او گفت: «ای غلام شریر، بخاطر خواهشی که از من کردی من همۀ قرض تو را به تو بخشیدم. 33 آیا نمی_باید همینطور که من دلم برای تو سوخت، تو هم به همکار خود دلسوزی می_کردی؟» 34 ارباب آنقدر خشمگین شد که آن غلام را به زندان انداخت و امر کرد، که تا وقتی تمام قرض خود را نپرداخته است، آزاد نشود. 35 پدر آسمانی من هم با شما همینطور رفتار خواهد کرد، اگر همۀ شما برادر خود را از دل نبخشید.»

متی 19

1 وقتی عیسی این سخنان را به پایان رسانید جلیل را ترک کرد و به ناحیه یهودیه در آن طرف دریای اُردن رفت. 2 جمعیت زیادی به دنبال او رفتند و عیسی آن_ها را در آنجا شفا داد. 3 بعضی از فریسی ها هم پیش او آمده از روی امتحان از او پرسیدند: «آیا جایز است که مرد به هر علتی که بخواهد زن خود را طلاق دهد؟» 4 عیسی در جواب از آن_ها پرسید: «آیا تا به حال نخوانده_اید که پروردگار از ابتدا انسان را مرد و زن آفرید؟ 5 به این سبب است که مرد، پدر و مادر خود را ترک می_کند و به زن خود می_پیوندد و آن دو یک تن می_شوند 6 از این رو آن_ها دیگر دو نیستند بلکه یک تن هستند، پس آنچه را که خدا به هم پیوسته است انسان نباید جدا سازد.» 7 آن_ها پرسیدند: «پس چرا موسی اجازه داد که مرد با دادن یک طلاق_نامه به زن خود از او جدا شود؟» 8 عیسی در جواب گفت: «به خاطر سنگدلی شما بود که موسی اجازه داد از زن خود جدا شوید، ولی از ابتدای خلقت چنین نبود. 9 اما من به شما می_گویم هرکس زن خود را به هر سببی به جز سبب زنا طلاق دهد و با زن دیگری ازدواج نماید مرتکب زنا می_شود.» 10 شاگردان به او گفتند: «اگر شوهر در مقابل زنش باید چنین وضعی داشته باشد، بهتر است که دیگر کسی ازدواج نکند.» 11 عیسی به آن_ها گفت: «همه نمی_توانند این سخن را قبول کنند، مگر کسانی که قدرت آن را داشته باشند. 12 بعضی_ها طوری به دنیا آمده_اند که اصلاً نمی_توانند ازدواج کنند، عده_ای هم به دست انسان خسی شده_اند و عده_ای نیز به خاطر پادشاهی آسمانی از ازدواج خودداری می_کنند. بنابراین هرکس قدرت اجرای این تعلیم را دارد، آن را بپذیرد.» 13 در این وقت عده_ای از مردم، اطفال کوچک را پیش عیسی آوردند تا او دست خود را بر سر آن_ها بگذارد و برای آن_ها دعا کند. اما شاگردان آن_ها را به خاطر این کار سرزنش کردند. 14 اما عیسی به آنها فرمود: «بگذارید اطفال کوچک نزد من بیایند و مانع آنها نشوید، زیرا پادشاهی آسمان به چنین کسانی تعلق دارد.» 15 عیسی دست خود را بر سر کودکان گذاشت و سپس از آنجا رفت. 16 در این هنگام مردی پیش آمد و از عیسی پرسید: «ای استاد چه کار نیکی باید بکنم تا بتوانم زندگی ابدی را به_دست آورم؟» 17 عیسی به او گفت: «چرا دربارۀ نیکی از من سؤال می_کنی؟ فقط یکی نیکو است. اما اگر تو می_خواهی به زندگی راه یابی، احکام شریعت را نگاه_دار.» 18 او پرسید: «کدام احکام؟» عیسی در جواب فرمود: «قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، شهادت دروغ نده، 19 احترام پدر و مادر خود را نگاه_دار و همسایه_ات را مانند خود دوست بدار.» 20 آن جوان جواب داد: «من همۀ اینها را نگه داشته_ام، دیگر چه چیزی کم دارم؟» 21 عیسی به او فرمود: «اگر می_خواهی کامل باشی برو، دارایی خود را بفروش و به فقرا بده تا برای تو در عالم بالا ثروتی اندوخته شود. آن وقت بیا و از من پیروی کن.» 22 وقتی آن جوان این را شنید با دلی افسرده از آنجا رفت زیرا ثروت بسیار داشت. 23 عیسی به شاگردان خود فرمود: «بدانید که ورود دولتمندان به پادشاهی آسمان بسیار مشکل است، 24 باز هم می_گویم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است تا ورود یک شخص دولتمند به پادشاهی خدا.» 25 شاگردان از شنیدن این سخن سخت پریشان شده پرسیدند: «پس چه کسی می_تواند نجات بیابد؟» 26 عیسی به آنها دید و فرمود: «برای انسان این محال است ولی برای خدا همه چیز ممکن می_باشد.» 27 پِترُس در جواب به او گفت: «ما که همه چیز را ترک کرده و به دنبال تو آمده_ایم، اجر ما چه خواهد بود؟» 28 عیسی جواب داد: «در حقیقت به شما می_گویم که در روز قیامت، در آن هنگام که پسر انسان با شکوه و جلال آسمانی بر تخت سلطنت خود می_نشیند، شما که از من پیروی کرده_اید بر دوازده تخت خواهید نشست و بر دوازده طایفۀ اسرائیل داوری خواهید نمود. 29 و هرکس که به خاطر من خانه و برادران و خواهران و پدر و مادر و کودکان و زمین خود را ترک کرده باشد، چندین برابر اجر خواهد گرفت و زندگی ابدی را به دست خواهد آورد. 30 اما بسیاری از کسانی که اکنون اول هستند، آخر خواهند شد و بسیاری از آن_ها که اکنون آخر هستند اول خواهند بود.

متی 20

1 پادشاهی آسمان مانند صاحب تاکستانی است که یک روز صبح وقت بیرون رفت تا مزدورانی برای کار در تاکستان خود بگیرد 2 و بعد از آنکه آن_ها دربارۀ مزد روزانه موافقت کردند، آنها را به سر کار فرستاد. 3 ساعت نُه صبح باز بیرون رفت و کسان دیگری را دید که بیکار در بازار ایستاده بودند. 4 به آن_ها گفت: «بروید و در تاکستان من کار کنید و من حق شما را به شما خواهم داد.» و آن_ها هم رفتند. 5 در وقت چاشت و همچنین ساعت سه بعد از ظهر باز بیرون رفت و مانند دفعات پیش عده_ای را به کار گرفت. 6 او یک ساعت پیش از غروب آفتاب باز بیرون رفت و دستۀ دیگری را در آنجا ایستاده دید، به آنها گفت: «چرا تمام روز اینجا بیکار ایستاده_اید؟» 7 آن_ها جواب دادند: «چونکه هیچ کس به ما کاری نداده است.» پس او به آنها گفت: «بروید و در تاکستان من کار کنید.» 8 وقتی غروب شد صاحب تاکستان به ناظر خود گفت: «مزدوران را صدا کن و مزد همه را بده، از کسانی که آخر آمدند شروع کن و آخر همه به کسانی که اول آمدند.» 9 آنهای که یک ساعت قبل از غروب شروع به کار کرده بودند پیش آمدند و هریک مزد یک روز تمام را گرفت. 10 وقتی نوبت به کسانی رسید که اول آمده بودند آن_ها انتظار داشتند از دیگران بیشتر بگیرند اما به آنها به اندازۀ دیگران داده شد. 11 وقتی مزدوران مزد خود را گرفتند شکایت کنان به صاحب تاکستان گفتند: 12 «این کسانی که آخر همه آمده_اند فقط یک ساعت کار کرده_اند و تو آنها را با ما که تمام روز در آفتاب سوزان کارهای سنگین را تحمل کرده ایم در یک سطح قرار داده ای.» 13 آن مالک رو به یکی از آن_ها کرده گفت: «ای دوست، من که به تو ظلمی نکرده_ام. مگر تو قبول نکردی که با این مزد کار کنی؟ 14 پس مزد خود را بردار و برو. من می_خواهم به نفر آخر به اندازۀ تو مزد بدهم. 15 آیا حق ندارم که با پول خود مطابق خواهش خود عمل کنم؟ چرا به سخاوت من بدبینی می_کنی؟» 16 به این ترتیب، آخرین، اولین و اولین، آخرین خواهند شد.» 17 وقتی عیسی به طرف اورشلیم می_رفت در راه، دوازده شاگرد خود را به گوشه_ای بُرد و به آنها گفت: 18 «اکنون ما به اورشلیم می_رویم و در آنجا پسر انسان به دست سران کاهنان و علمای دین تسلیم خواهد شد و آنها حکم مرگ او را داده، 19 تحویل بیگانگان خواهند کرد تا آن_ها او را ریشخند نموده تازیانه بزنند و مصلوب کنند و او در روز سوم بار دیگر زنده خواهد شد.» 20 آنگاه مادر پسران زَبدی همراه فرزندان خود پیش عیسی آمده رو به خاک افتاد و تقاضا نمود که عیسی به او لطفی بنماید. 21 عیسی پرسید: «چه می_خواهی؟» گفت: «وعده بده که در پادشاهی تو این دو پسر من یکی در دست راست تو و دیگری در دست چپ تو بنشیند.» 22 عیسی به آن دو برادر رو کرده گفت: «شما نمی_دانید که چه می_خواهید. آیا می_توانید جامی را که من می_نوشم، بنوشید؟» آن_ها جواب دادند: «بلی، می_توانیم.» 23 عیسی به آنها گفت: «درست است شما از جام من خواهید نوشید، اما انتخاب کسانی که در دست راست و دست چپ من بنشینند با من نیست، زیرا کسانی در دست راست یا چپ من خواهند نشست که پدر من قبلاً برای شان آماده کرده است.» 24 وقتی ده شاگرد دیگر از این موضوع باخبر شدند از آن دو برادر سخت رنجیدند. 25 پس عیسی آنها را پیش خود خواسته فرمود: «شما می_دانید که در این دنیا حکمرانان بر زیردستان خود آقایی می_کنند و بزرگان شان به آنها زور می_گویند. 26 اما در میان شما نباید چنین باشد، بلکه هر که می_خواهد در بین شما بزرگ باشد باید خادم همه گردد 27 و هر که بخواهد بالا_تر از همه شود باید غلام همه باشد. 28 پسر انسان نیز نیامد تا خدمت شود، بلکه تا خدمت کند و جان خود را در راه بسیاری فدا سازد.» 29 وقتی عیسی و شاگردانش شهر اریحا را ترک می_کردند، جمعیت بزرگی به دنبال او رفت. 30 در کنار راه دو نفر نابینا نشسته بودند و چون شنیدند که عیسی از آنجا می_گذرد، فریاد زده گفتند: «ای آقا، ای پسر داود، بر ما رحم کن.» 31 مردم آنها را سرزنش کرده و به آن_ها می_گفتند که خاموش شوند. اما آن دو نفر بیشتر فریاد کرده می_گفتند: «ای آقا، ای پسر داود، به ما رحم کن.» 32 عیسی ایستاد و آن دو مرد را صدا کرده پرسید: «چه می_خواهید برای تان انجام دهم؟» 33 آن_ها گفتند: «ای آقا، ما می_خواهیم که چشمان ما باز شوند.» 34 دل عیسی سوخت، چشمان آنها را لمس کرد و آن_ها فوراً بینائی خود را بازیافتند و به دنبال او رفتند.

متی 21

1 وقتی عیسی و شاگردان به نزدیکی_های اورشلیم و به دهکدۀ بیت_فاجی واقع در کوه زیتون رسیدند عیسی دو نفر از شاگردان خود را فرستاد 2 و به آن_ها گفت: «به دهکدۀ مقابل بروید. نزدیک دروازۀ آن، الاغی را با کره_اش بسته خواهید یافت. آن_ها را باز کنید و پیش من بیاورید. 3 اگر کسی به شما حرفی زد بگویید که خداوند به آن_ها احتیاج دارد و او به شما اجازه خواهد داد که آن_ها را فوراً بیاورید.» 4 و به این وسیله پیشگویی پیغمبر تمام شد که می_فرماید: 5 «به دختر سهیون بگویید: اینک پادشاه تو است که بر الاغی نشسته و بر کره چهار پایی سوار است و با شکستگی نزد تو می_آید.» 6 آن دو شاگرد رفتند و آنچه به آن_ها گفته شده بود انجام دادند. 7 و آن الاغ و کره_اش را آوردند و آنگاه لباسهای خود را بر پشت آن_ها انداختند و عیسی سوار شد. 8 جمعیت زیادی جاده را با لباسهای خود فرش کردند و بعضی، شاخه_های درختان را می_بریدند و در راه می_گسترانیدند. 9 آنگاه جمعیتی که پیش روی می_رفتند و آن_ها که از عقب می_آمدند فریاد می_زدند و می_گفتند: «مبارک باد پسر داود، فرخنده باد آن کسی که به نام خداوند می_آید. خدای متعال او را مبارک سازد.» 10 همین که عیسی داخل اورشلیم شد تمام مردم شهر به هیجان آمدند و عده_ای می_پرسیدند: «این شخص کیست؟» 11 جمعیت جواب می_دادند: «این عیسی پیامبر است که از ناصرۀ جلیل آمده است.» 12 آنگاه عیسی به داخل عبادتگاه رفت و همۀ کسانی را که در عبادتگاه به خرید و فروش مشغول بودند بیرون راند. او میزهای صرافان و جایگاه_های کبوتر فروشان را چپه کرد 13 و به آنها گفت: «نوشته شده است: خانۀ من جای عبادت خوانده خواهد شد. اما شما آن را لانۀ دزدان ساخته_اید.» 14 نابینایان و مفلوجان در عبادتگاه به نزد او آمدند و او آن_ها را شفا داد. 15 سران کاهنان و علمای دین وقتی معجزات بزرگ عیسی را دیدند و شنیدند که کودکان در عبادتگاه فریاد می_زدند: «مبارک باد پسر داود» خشمگین شدند. 16 آن_ها از عیسی پرسیدند: «آیا می_شنوی اینها چه می_گویند؟» عیسی جواب داد: «بلی می_شنوم! مگر نخوانده_اید که کودکان و شیرخوارگان را می_آموزی تا زبان آن_ها به حمد و ثنای تو بپردازند؟» 17 آنگاه آنها را ترک کرد و از شهر خارج شد و به بیت_عنیا رفت و شب را در آنجا گذرانید. 18 صبح روز بعد وقتی عیسی به شهر برگشت، گرسنه شد 19 و در کنار جاده درخت انجیری دیده به طرف آن رفت اما جز برگ چیزی در آن نیافت. پس آن درخت را خطاب کرده فرمود: «تو دیگر هرگز ثمر نخواهی آورد.» و آن درخت در همان لحظه خشک شد. 20 شاگردان از دیدن آن تعجب کرده پرسیدند: «چرا این درخت به این زودی خشک شد؟» 21 عیسی در جواب به آنها گفت: «بیقین بدانید که اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه تنها قادر خواهید بود آنچه را که نسبت به این درخت انجام شد انجام دهید، بلکه اگر به این کوه بگویید که از جای خود کنده و به بحر پرتاب شود چنین خواهد شد 22 و هرچه با ایمان در دعا طلب کنید خواهید یافت.» 23 عیسی داخل عبادتگاه شد و به تعلیم مردم پرداخت. سران کاهنان و بزرگان قوم نزد او آمده پرسیدند: «با چه اجازه_ای دست به چنین کارهایی می_زنی و چه کسی این اختیار را به تو داده است؟» 24 عیسی در جواب به آن_ها گفت: «من نیز از شما سؤالی می_کنم، اگر به آن جواب بدهید من هم به شما خواهم گفت که با چه اجازه_ای این کارها را می_کنم. 25 آیا تعمید یحیی از جانب خدا بود و یا از جانب انسان؟» بر سر این موضوع در میان آن_ها بحثی درگرفت، می_گفتند: «اگر بگوییم از جانب خدا است او خواهد گفت چرا به او ایمان نیاوردید؟ 26 و اگر بگوییم از جانب انسان است، از مردم می_ترسیم، زیرا همه یحیی را یک نبی می_دانند.» 27 از این رو در جواب عیسی گفتند: «ما نمی_دانیم.» عیسی فرمود: «پس من هم به شما نخواهم گفت که با چه اجازه_ای این کارها را می_کنم.» 28 «نظر شما در این خصوص چیست؟ شخصی دو پسر داشت. او نزد پسر بزرگ خود رفت و به او گفت: «پسرم، امروز به تاکستان برو و در آنجا کار کن.» 29 آن پسر جواب داد: «من نمی_روم» اما بعد پشیمان شد و رفت. 30 آنگاه پدر نزد دومی آمد و همین را به او گفت او جواب داد: «می_روم، پدر،» اما هرگز نرفت. 31 کدامیک از این دو نفر مطابق خواهش پدر رفتار کرد؟» گفتند: «اولی.» پس عیسی جواب داد: «بدانید که جزیه_گیران و فاحشه_ها قبل از شما به پادشاهی خدا وارد خواهند شد. 32 زیرا یحیی آمد و راه صحیح زندگی را به شما نشان داد و شما سخنان او را باور نکردید ولی جزیه_گیران و فاحشه_ها باور کردند و شما حتی بعد از دیدن آن هم توبه نکردید و به او ایمان نیاوردید. 33 به مَثَل دیگری گوش دهید: مالکی بود که تاکستانی ساخت و دور آن دیواری کشید و در آن چرخُشتی کند و یک بُرج دیده_بانی هم برای آن ساخت، آنگاه آنرا به دهقانان سپرد و خود به مسافرت رفت. 34 هنگامی که موسم چیدن انگور رسید، خادمان خود را نزد باغبانان فرستاد تا انگور را تحویل بگیرند. 35 اما باغبان، خادمان او را گرفته، یکی را لت و کوب کردند و دیگری را کشتند و سومی را سنگسار کردند. 36 صاحب باغ بار دیگر عدۀ بیشتری از خادمان خود را فرستاد. با آنها نیز به همانطور رفتار کردند. 37 بالاخره پسر خود را پیش باغبانان فرستاده گفت: «آنها احترام پسرم را نگاه خواهند داشت.» 38 اما وقتی باغبانان پسر را دیدند به یکدیگر گفتند: «این وارث است. بیایید او را بکشیم تا میراث_اش از ما شود.» 39 پس او را گرفته و از تاکستان بیرون انداخته به قتل رسانیدند. 40 هنگامی که صاحب تاکستان بیاید با باغبانان چه خواهد کرد؟» 41 آن_ها جواب دادند: «آن مردان شریر را به عقوبت شدیدی خواهد رسانید و تاکستان را به دست باغبانان دیگری می_سپارد تا هر وقت موسم میوه برسد، حصۀ او را بدهند.» 42 آنگاه عیسی به آنها فرمود: «آیا تا کنون در کلام خدا نخوانده_اید: آن سنگی که معماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنا درآمده است. این کار خداوند است و به نظر ما عجیب می_باشد. 43 بنابراین به شما می_گویم که پادشاهی خدا از شما گرفته و به امتی داده خواهد شد که ثمراتی شایسته به بار آورد. 44 [اگر کسی بر روی این سنگ بیفتد پارچه_پارچه خواهد شد و هرگاه آن سنگ بر روی کسی بیفتد او را غبار خواهد ساخت.]» 45 وقتی سران کاهنان و پیروان فرقۀ فریسی مَثَل_های او را شنیدند، فهمیدند که عیسی به آن_ها اشاره می_کند. 46 آن_ها خواستند او را دستگیر کنند اما از مردم که عیسی را پیامبر می_دانستند، می_ترسیدند.

متی 22

1 عیسی بازهم برای مردم مَثَلی آورده گفت: 2 «پادشاهی آسمان مانند پادشاهی است که برای عروسی پسر خود، جشنی ترتیب داد. 3 او نوکران خود را فرستاد تا به دعوت_شدگان بگویند در جشن حاضر شوند، اما آن_ها نخواستند بیایند. 4 پادشاه بار دیگر عده_ای را فرستاده به آن_ها فرمود که به دعوت_شدگان بگویند: «به جشن عروسی بیائید، چون مهمانی_ای که ترتیب داده_ام آماده است، گاو_ها و گوساله_های خود را سر بریده و همه چیز را آماده کرده_ام.» 5 اما دعوت_شدگان به دعوت او اعتنائی نکردند و مشغول کار خود شدند. یکی به مزرعۀ خود رفت و دیگری به کسب و کار خود پرداخت 6 در حالی که دیگران، نوکران پادشاه را گرفته زدند و آن_ها را کشتند. 7 وقتی پادشاه این را شنید، غضبناک شد و عساکر خود را فرستاد و آن_ها قاتلان را کشتند و شهر شان را آتش زدند. 8 آنگاه پادشاه به نوکران خود گفت: «جشن عروسی آماده است، اما دعوت_شدگان لیاقت آنرا نداشتند. 9 پس به کوچه_ها و سرکها_ها بروید و هرکه را یافتید به عروسی دعوت کنید.» 10 آنها رفته و هرکه را پیدا کردند ـ چه نیک و چه بد ـ با خود آوردند و به این ترتیب تالار از مهمانان پُر شد. 11 هنگامی که شاه وارد شد تا مهمانان را ببیند، مردی را دید که لباس عروسی بر تن نداشت. 12 پادشاه از او پرسید: «ای دوست، چطور بدون لباس عروسی به اینجا آمده_ای؟» او خاموش ماند. 13 پس پادشاه به ملازمان خود گفت: «دست و پای او را ببندید و او را بیرون در تاریکی بیندازید، جائی که گریه و دندان بر دندان ساییدن است.» 14 زیرا دعوت_شدگان بسیارند، اما برگزیدگان کم هستند.» 15 آنگاه پیروان فرقۀ فریسی نقشه کشیدند که چطور عیسی را با سخنان خودش به دام بیندازند. 16 آن_ها چند نفر از پیروان خود را همراه عده_ای از هواداران هیرودیس به نزد عیسی فرستاده گفتند: «ای استاد، ما می_دانیم که تو مرد راستگویی هستی. چون به ظاهر انسان توجهی نداری و راه خدا را بدون بیم و هراس از انسان، با راستی تعلیم می_دهی، 17 پس به ما بگو نظر تو در این باره چیست؟ آیا دادن مالیات به امپراطور روم جایز است یا نه؟» 18 عیسی به فریب آنها پی برد و به آنها فرمود: «ای منافقان، چرا می_خواهید مرا امتحان کنید؟ 19 سکه_ای را که با آن مالیات خود را می_پردازید به من نشان دهید.» آن_ها یک سکۀ نقره به او دادند. 20 عیسی پرسید: «این تصویر و عنوان از کیست؟» 21 آن_ها جواب دادند: «از امپراطور.» عیسی به آنها فرمود: «پس آنچه را که از امپراطور است به امپراطور و آنچه را که از خداست به خدا بدهید.» 22 آن_ها که از این جواب حیران شده بودند از آنجا برخاسته رفتند و عیسی را تنها گذاشتند. 23 همان روز پیروان فرقۀ صدوقی که منکر رستاخیز مردگان هستند، پیش او آمدند و از او سؤال نمودند: 24 «ای استاد، موسی گفته است که هرگاه شخصی بدون اولاد بمیرد، برادرش باید با زن او ازدواج کند و برای او فرزندانی بوجود آورد. 25 باری، در بین ما هفت برادر بودند، اولی ازدواج کرد و پیش از آنکه دارای فرزندی شود، مُرد و همسر او به برادرش واگذار شد. 26 همینطور دومی و سومی تا هفتمی با آن زن ازدواج کردند و بدون اولاد مُردند. 27 آن زن هم بعد از همه مُرد. 28 پس در روز قیامت آن زن همسر کدام یک از آن_ها خواهد بود، زیرا همۀ آنها با او ازدواج کرده بودند؟» 29 عیسی جواب داد: «شما در اشتباهید! نه از کلام خدا چیزی می_دانید و نه از قدرت او! 30 در روز رستاخیز کسی نه زن می_گیرد و نه شوهر می_کند، بلکه همه در آن عالم مانند فرشتگان آسمانی هستند. 31 اما در خصوص رستاخیز مردگان آیا نخوانده_اید که خود خدا به شما چه فرموده است؟ 32 او فرموده است: من خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم. خدا، خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است.» 33 مردم که این را شنیدند، از تعالیم او حیران شدند. 34 وقتی پیروان فرقه فریسی شنیدند که عیسی پیروان فرقۀ صدوقی را قانع کرده است، دور او را گرفتند 35 و یک نفر از آن_ها که معلم شریعت بود از روی امتحان از عیسی سؤالی نموده گفت: 36 «ای استاد، کدام یک از احکام شریعت از همه بزرگتر است؟» 37 عیسی جواب داد: «خداوند، خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام عقل خود دوست بدار. 38 این اولین و بزرگترین حکم شریعت است. 39 دومین حکمی که به همان اندازه مهم است شبیه اولی است، یعنی همسایۀ خود را مانند خویش دوست بدار. 40 در این دو حکم تمام تورات و نوشته_های پیامبران خلاصه شده است.» 41 عیسی از آن پیروان فرقۀ فریسی که دور او ایستاده بودند، پرسید: 42 «نظر شما دربارۀ مسیح چیست؟ او پسر کیست؟» آن_ها جواب دادند: «او پسر داود است.» 43 عیسی از آن_ها پرسید: «پس چطور است که داود با الهام از جانب خدا، او را خداوند می_خواند؟ زیرا داود می_گوید: 44 «خداوند به خداوند من گفت: بر دست راست من بنشین تا دشمنان تو را زیر پاهای تو قرار دهم.» 45 او چطور می_تواند پسر داود باشد در صورتی که خود داود او را خداوند می_خواند؟» 46 هیچ کس نتوانست در جواب او سخنی بگوید و از آن روز به بعد دیگر کسی جرأت نکرد از او سؤالی بنماید.

متی 23

1 آنگاه عیسی به مردم و شاگردان خود گفت: 2 «چون علمای دین و پیروان فرقۀ فریسی بر مسند موسی نشسته_اند، 3 شما باید به هرچه آن_ها می_گویند گوش دهید و مطابق آن عمل نمایید اما از اعمال آنها پیروی نکنید، زیرا خود آن_ها آنچه می_گویند، نمی_کنند. 4 آن_ها بارهای سنگین را می_بندند و بر دوش مردم می_گذارند در حالی که خود شان حاضر نیستند برای بلند کردن آن بار حتی انگشت خود را تکان دهند. 5 هرچه می_کنند برای تظاهر و خودنمایی است. بازو_بند_های خود را کلان تر و دامن چپن خود را درازتر می_سازند. 6 آن_ها دوست دارند در صدر مجالس بنشینند و در کنیسه_ها بهترین جا را داشته باشند 7 و مردم در کوچه_ها به آن_ها سلام نمایند و آن_ها را «استاد» خطاب کنند. 8 اما شما نباید «استاد» خوانده شوید، زیرا شما یک استاد دارید و همۀ شما برادر هستید. 9 هیچ کس را بر روی زمین پدر نخوانید، زیرا شما یک پدر دارید، یعنی همان پدر آسمانی. 10 و نباید «پیشوا» خوانده شوید زیرا شما یک پیشوا دارید که مسیح است. 11 کسی در میان شما از همه بزرگتر است که خادم همه باشد. 12 زیرا هر که خود را بزرگ سازد خوار ساخته خواهد شد و هرکه خود را فروتن سازد به بزرگی خواهد رسید. 13 وای بر شما ای علمای دین و فریسی ها منافق! شما راه پادشاهی آسمانی را بر روی مردم می_بندید، خود تان داخل نمی_شوید و دیگران را هم که می_خواهند داخل شوند، نمی_گذارید. 14 [وای بر شما ای علمای دین و فریسیانِ منافق، شما مال بیوه_زنان را می_خورید و حال آنکه محض خودنمایی دعای خود را طول می_دهید، به این جهت شما شدید_ترین جزاها را خواهید دید.] 15 وای بر شما ای علمای دین و فریسی ها منافق، شما بحر و خشکی را طی می_کنید تا کسی را پیدا کنید که دین شما را بپذیرد. و وقتی که موفق شدید، او را دو برابر بدتر از خود تان سزاوار جهنم می_سازید. 16 وای بر شما ای راهنمایان کور، شما می_گویید: اگر کسی به عبادتگاه سوگند بخورد چیزی نیست، اما اگر به طلا_های عبادتگاه سوگند بخورد، مجبور است به سوگند خود وفا کند. 17 ای احمقان و ای کوران، کدام مهمتر است، طلا یا عبادتگاهی که طلا را تقدیس می_کند؟ 18 شما می_گویید: هرگاه کسی به قربانگاه سوگند بخورد چیزی نمی_شود، اما اگر به هدایایی که در قربانگاه قرار دارد، سوگند بخورد مجبور است به آن عمل کند. 19 ای کوران! کدام مهمتر است، هدایا یا قربانگاهی که هدایا را تقدیس می_کند؟ 20 کسی که به قربانگاه سوگند یاد می_کند به آن و به هرچه بر روی آن است، سوگند می_خورد 21 و کسی که به عبادتگاه سوگند می_خورد به آن و به خدایی که در آن ساکن است، سوگند خورده است. 22 و هرگاه کسی به آسمان سوگند بخورد، به تخت سلطنت خدا و آن کس که بر آن می_نشیند سوگند خورده است. 23 وای بر شما ای علمای دین و فریسیانِ منافق، شما از نعناع و شِبِت و زیره ده_یک می_دهید، اما مهمترین احکام شریعت را که عدالت و رحمت و صداقت است، نادیده گرفته_اید. شما باید اینها را انجام دهید و در عین حال از انجام سایر احکام غفلت نکنید. 24 ای راهنمایان کور! شما پشه را صافی می_کنید، اما شتر را می_خورید. 25 وای بر شما ای علمای دین و فریسی ها منافق، شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک می_کنید، در حالی که درون آن از ظلم و ناپرهیزی پُر است. 26 ای فریسی کور، اول درون پیاله را پاک کن که در آن صورت بیرون آن هم پاک خواهد بود. 27 وای بر شما ای علمای دین و فریسی ها منافق، شما مثل مقبره_های سفید شده_ای هستید که ظاهر زیبا دارند، اما داخل آن_ها پُر از استخوانهای مردگان و انواع کثافات است! 28 شما هم همینطور ظاهراً مردمان درستکار ولی در باطن پُر از ریاکاری و شرارت هستید. 29 وای بر شما ای علمای دین و فریسی ها منافق، شما مقبره_های پیغمبران را می_سازید و بناهایی را که به یادبود مقدسین ساخته شده، تزئین می_کنید 30 و می_گویید: «اگر ما در زمان پدران خود زنده می_بودیم، هرگز با آنها در قتل پیامبران شرکت نمی_کردیم.» 31 به این ترتیب تصدیق می_کنید که فرزندان کسانی هستید که پیغمبران را به قتل رسانیده_اند. 32 پس بروید و آنچه را که پدران تان شروع کردند به اتمام رسانید. 33 ای ماران، ای افعی_زادگان، شما چگونه از مجازات دوزخ می_گریزید؟ 34 به این جهت من انبیا، حکما و علما را برای شما می_فرستم، اما شما بعضی را می_کشید و مصلوب می_کنید و بعضی را هم در کنیسه_های تان تازیانه می_زنید و شهر به شهر می_رانید 35 و از این جهت خون همۀ نیکمردان خدا که بر زمین ریخته شده، بر گردن شما خواهد بود، از هابیل معصوم گرفته تا زکریا پسر بَرخِیا که او را در بین عبادتگاه و قربانگاه کشتید. 36 در حقیقت به شما می_گویم، گناه تمام این کارها به گردن این نسل خواهد بود. 37 ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای شهری که پیامبران را بقتل رسانیدی و رسولانی را که به نزد تو فرستاده شدند سنگسار کردی! چه بسیار اوقاتی که آرزو کردم مانند مرغی که چوچه_های خود را بزیر پر و بال خود جمع می_کند، فرزندان تو را به دور خود جمع کنم؛ اما تو نخواستی. 38 اکنون خانۀ شما خالی به شما واگذار خواهد شد! 39 و بدانید که دیگر هرگز مرا نخواهید دید تا روزی که بگویید: متبارک باد او که به نام خداوند می_آید.»

متی 24

1 در حالیکه عیسی از عبادتگاه خارج می_شد، شاگردانش توجه او را به بناهای عبادتگاه جلب نمودند. 2 عیسی به آن_ها گفت: «این بنا_ها را می_بینید؟ بیقین بدانید که هیچ سنگی از آن بر سنگ دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه فرو خواهند ریخت.» 3 وقتی عیسی در روی کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش به نزد او آمدند و بطور خصوصی به او گفتند: «به ما بگو، چه زمانی این امور واقع خواهد شد؟ و نشانۀ آمدن تو و رسیدن آخر زمان چه خواهد بود؟» 4 عیسی جواب داد: «احتیاط کنید که کسی شما را گمراه نسازد. 5 زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت: «من مسیح هستم.» و بسیاری را گمراه خواهند کرد. 6 زمانی می_آید که شما صدای جنگ_ها را از نزدیک و اخبار مربوط به جنگ در جاهای دور را خواهید شنید. ترسان نشوید، چنین وقایعی باید رخ دهد، اما پایان کار هنوز نرسیده است. 7 زیرا قومی با قوم دیگر و حکومتی با حکومت دیگر جنگ خواهد کرد و قحطی_ها و زلزله_ها در همه جا پدید خواهد آمد. 8 اینها همه مثل آغاز دردِ زایمان است. 9 در آن وقت شما را برای شکنجه و کشتن تسلیم خواهند نمود و تمام جهانیان به خاطر ایمانی که به من دارید، از شما نفرت خواهند داشت 10 و بسیاری ایمان خود را از دست خواهند داد و یکدیگر را تسلیم دشمن نموده، از هم نفرت خواهند داشت. 11 انبیای دروغین زیادی برخواهند خاست و بسیاری را گمراه خواهند نمود. 12 و شرارت بقدری زیاد می_شود که محبت آدمیان نسبت به یکدیگر سرد خواهد شد. 13 اما هرکس تا آخر پایدار بماند نجات خواهد یافت، 14 و این مژدۀ پادشاهی خدا در سراسر عالم اعلام خواهد شد تا برای همۀ ملت_ها شهادتی باشد و آنگاه پایان کار فرا می_رسد. 15 پس هرگاه آن «مکروه ویرانگر» را که دانیال نبی از آن سخن گفت در مکان مقدس ایستاده ببینید (خواننده خوب توجه کند). 16 کسانی که در یهودیه هستند، به کوه_ها بگریزند. 17 اگر کسی روی بام خانه_ای باشد، نباید برای بردن اسباب خود به پائین بیاید 18 و اگر کسی در مزرعه باشد، نباید برای بردن لباس خود به خانه برگردد. 19 آن روزها برای زنان حامله_دار و شیر_ده چقدر وحشتناک خواهد بود! 20 دعا کنید که وقت فرار شما در زمستان و یا در روز سَبَت نباشد، 21 زیرا در آن وقت مردم به چنان رنج و عذاب سختی گرفتار خواهند شد که از ابتدای عالم تا آن وقت هرگز نبوده و بعد از آن هم دیگر نخواهد بود. 22 اگر خدا آن روزها را کوتاه نمی_کرد، هیچ جانداری جان سالم به در نمی_برد. اما خدا به خاطر برگزیدگان خود آن روزها را کوتاه خواهد ساخت. 23 در آن زمان اگر کسی به شما بگوید: «نگاه کن، مسیح این جا یا آن جا است»، آن را باور نکنید. 24 زیرا اشخاص بسیاری پیدا خواهند شد که به دروغ ادعا می_کنند، مسیح یا پیامبر هستند و معجزات و عجایب بزرگی انجام خواهند داد به طوری که اگر ممکن باشد، حتی برگزیدگان خدا را هم گمراه می_کنند. 25 توجه کنید، من قبلاً شما را آگاه ساخته_ام. 26 بنابراین اگر به شما بگویند که او در بیابان است، به آنجا نروید و اگر بگویند که در اندرون خانه است، باور نکنید. 27 ظهور پسر انسان مانند ظاهر شدن برق درخشان از آسمان است که وقتی از شرق ظاهر شود تا غرب را روشن می_سازد. 28 هرجا لاشه_ای باشد، لاشخوران در آنجا جمع می_شوند! 29 به محض آنکه مصیبت آن روزها به پایان برسد، آفتاب تاریک خواهد شد و ماه دیگر نور نخواهد داد، ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت و قدرت_های آسمانی متزلزل خواهند شد. 30 پس از آن، علامت پسر انسان ظاهر می_شود و همۀ ملل عالم سوگواری خواهند کرد و پسر انسان را خواهند دید، که با قدرت و جلال عظیم بر ابر_های آسمان می_آید. 31 شیپور بزرگ به صدا خواهد آمد و او فرشتگان خود را می_فرستد تا برگزیدگان خدا را از چهار گوشۀ جهان و از کرانه_های فلک جمع کنند. 32 از درخت انجیر درسی بیاموزید: هر وقت شاخه_های آن جوانه می_زند و برگ می_آورند، شما می_دانید که تابستان نزدیک است. 33 به همان طریق وقتی تمام این چیزها را می_بینید، بدانید که آخر کار نزدیک، بلکه بسیار نزدیک است. 34 بدانید تا همه این چیزها واقع نشود، مردمان این نسل نخواهند مُرد. 35 آسمان و زمین از بین خواهند رفت، اما سخنان من هرگز از بین نخواهند رفت. 36 هیچ کس غیر از پدر از آن روز و ساعت خبر ندارد، حتی پسر و فرشتگان آسمانی هم از آن بی_خبرند. 37 زمان ظهور پسر انسان درست مانند روزگار نوح خواهد بود. 38 در روزهای پیش از طوفان یعنی تا روزی که نوح به داخل کشتی رفت، مردم می_خوردند و می_نوشیدند و ازدواج می_کردند 39 و چیزی نمی_فهمیدند تا آنکه سیل آمد و همه را از بین بُرد. ظهور پسر انسان نیز همینطور خواهد بود. 40 از دو نفر که در مزرعه هستند، یکی را می_برند و دیگری را می_گذارند 41 و از دو زن که دستاس می_کنند، یکی را می_برند و دیگری را می_گذارند. 42 پس بیدار باشید، زیرا نمی_دانید در چه روزی خداوند شما می_آید. 43 به خاطر داشته باشید: اگر صاحب_خانه می_دانست که دزد در چه ساعت از شب می_آید، بیدار می_ماند و نمی_گذاشت دزد داخل خانه_اش بشود. 44 پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر انسان در ساعتی که انتظار ندارید خواهد آمد. 45 کیست آن غلام امین و دانا که اربابش او را به سرپرستی خادمین خانۀ خود گمارده باشد تا در وقت مناسب جیرۀ آنها را بدهد. 46 خوشا به حال آن غلام اگر وقتی اربابش بر_می_گردد او را در حال انجام وظیفه ببیند. 47 بدانید که اربابش اداره تمام مایمُلک خود را به عهده او خواهد گذاشت. 48 اما اگر آن غلام شریر باشد و بگوید که آمدن ارباب من طول خواهد کشید 49 و به اذیت و آزار غلامان دیگر بپردازد و با میگساران به خوردن و نوشیدن مشغول شود، 50 در روزی که او انتظار ندارد و در وقتی که نمی_داند، اربابش خواهد آمد 51 و او را از میان دو پاره کرده، به سرنوشت منافقان گرفتار خواهد ساخت، جائی که گریه و دندان بر دندان ساییدن است.

متی 25

1 در آن روز پادشاهی آسمان مثل ده دختر جوان خواهد بود که چراغ_های خود را برداشته به استقبال داماد رفتند. 2 پنج نفر از آنها دانا و پنج نفر نادان بودند. 3 دختران نادان چراغ_های خود را با خود برداشتند ولی با خود هیچ تیل نبردند، 4 اما دختران دانا چراغ_های خود را با ظرف_های پُر از تیل بردند. 5 چون داماد در آمدن دیر کرد، همگی خواب شان برد. 6 در نیمه شب فریاد کسی شنیده شد که می_گفت: «داماد می_آید، به پیش او بیائید.» 7 وقتی دختران این را شنیدند همه برخاسته چراغ_های خود را حاضر کردند. 8 دختران نادان به دختران دانا گفتند: «چراغ_های ما در حال خاموش شدن است، مقداری از تیل خود تان را به ما بدهید.» 9 آن_ها گفتند: «نخیر، برای همۀ ما کافی نیست، بهتر است شما پیش فروشندگان بروید و مقداری تیل برای خود تان بخرید.» 10 وقتی آن_ها رفتند تیل بخرند، داماد وارد شد. کسانی که آماده بودند با او به مجلس عروسی وارد شدند و در بسته شد. 11 بعد که آن پنج دختر دیگر برگشتند، فریاد زدند: «ای آقا، ای آقا در را به روی ما باز کن!» 12 اما او جواب داد: «به شما می_گویم که اصلاً شما را نمی_شناسم.» 13 پس بیدار باشید زیرا شما از روز و ساعت این واقعه خبر ندارید. 14 پادشاهی آسمان مانند مردی است که می_خواست سفر کند. پس غلامان خود را خواسته، اموال خویش را به آنها سپرد 15 و به هر یک به نسبت توانائی_اش چیزی داد. به یکی پنج سکۀ طلا و به دیگری دو سکۀ و به سومی یک سکه، و پس از آن به سفر رفت. 16 مردی که پنج سکۀ طلا داشت زود رفت و با آن_ها تجارت کرد و پنج سکۀ طلا سود برد. 17 همچنین آن مردی که دو سکۀ طلا داشت دو سکۀ دیگر سود آورد. 18 اما آن مردی که یک سکۀ طلا به او داده شده بود رفت و زمین را کَند و پول ارباب خود را پنهان کرد. 19 بعد از مدت زیادی ارباب برگشت و با آن_ها به تصفیه حساب پرداخت. 20 کسی که پنج سکۀ طلا به او داده شده بود آمد و پنج سکه_ای را هم که سود برده بود با خود آورد و گفت: «تو این پنج سکه را به من سپرده بودی، این پنج سکۀ دیگر هم سود آن است.» 21 ارباب گفت: «آفرین، ای غلام خوب و امین! تو در امر کوچکی امانت و درستی خود را نشان دادی، من حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در خوشی ارباب خود شریک باش.» 22 آنگاه مردی که دو سکۀ طلا داشت آمد و گفت: «تو دو سکه به من سپردی، این دو سکۀ دیگر هم سود آن است.» 23 ارباب گفت: «آفرین، ای غلام خوب و امین! تو در کار کوچکی امانت و درستی خود را نشان دادی و حالا کارهای بزرگ را به تو خواهم سپرد. بیا و در خوشی ارباب خود شریک باش.» 24 سپس مردی که یک سکه به او داده شده بود آمد و گفت: «ای ارباب، من می_دانستم که تو مرد سختگیری هستی، از جائی که نکاشته_ای درو می_کنی و از جائی که نپاشیده_ای جمع می_نمائی. 25 پس ترسیدم و رفتم و طلای تو را در زمین پنهان کردم. بفرما، پول تو این جاست.» 26 ارباب گفت: «ای غلام بدسرشت و تنبل، تو که می_دانستی من از جائی که نکاشته_ام، درو می_کنم و از جایی که نپاشیده_ام، جمع می_کنم، 27 پس به همین دلیل می_باید پول مرا به صرافان می_دادی تا وقتی من از سفر بر_می_گردم آن را با سودش پس بگیرم. 28 سکه طلا را از او بگیرید و به آن کس که ده سکه دارد بدهید، 29 زیرا آن کس که دارد به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی داشته باشد و آن کس که ندارد، حتی آنچه را هم که دارد از دست خواهد داد. 30 این غلام بی_فایده را به تاریکی بیندازید، جایی که گریه و دندان بر دندان ساییدن وجود دارد.» 31 وقتی پسر انسان با جلال خود همراه با همۀ فرشتگان می_آید، بر تخت پادشاهی خود خواهد نشست 32 و تمام ملت_های روی زمین در حضور او جمع می_شوند. آنگاه او مانند چوپانی که گوسفندان را از بزها جدا می_کند، آدمیان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد. 33 گوسفندان را در دست راست و بزها را در دست چپ خود قرار خواهد داد. 34 آنگاه پادشاه به آنهای که در سمت راست او هستند خواهد گفت: «ای کسانی که از جانب پدر من برکت یافته_اید! بیایید و وارث سلطتنی شوید که از ابتدای آفرینش عالم برای شما آماده شده است. 35 چون وقتی گرسنه بودم به من خوراک دادید، وقتی تشنه بودم به من آب دادید، هنگامی که مسافر بودم مرا به خانۀ خود بردید، 36 وقتی عریان بودم مرا پوشانیدید، وقتی بیمار بودم به عیادت من آمدید و وقتی که در زندان بودم از من دیدن کردید.» 37 آنگاه نیکان جواب خواهند داد: «ای خداوند چه وقت تو را گرسنه دیدیم که به تو خوراک داده باشیم و یا چه موقع تو را تشنه دیدیم که به تو آب داده باشیم؟ 38 چه زمان مسافر بودی که تو را به خانه بردیم یا برهنه بودی که تو را پوشاندیم؟ 39 چه وقت تو را بیمار یا محبوس دیدیم که به دیدنت آمدیم؟» 40 پادشاه در جواب خواهد گفت: «بدانید آنچه به یکی از کوچکترین برادران من کردید، به من کردید.» 41 آنگاه به آنهای که در سمت چپ او هستند خواهد گفت: «ای لعنت_شدگان، از من دور شوید و به آتش ابدی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده است بروید، 42 زیرا وقتی گرسنه بودم به من خوراک ندادید، وقتی تشنه بودم به من آب ندادید، 43 وقتی مسافر بودم به من منزل ندادید، وقتی برهنه بودم مرا نپوشانیدید و وقتی بیمار و محبوس بودم به عیادت من نیامدید.» 44 آنها نیز جواب خواهند داد: «چه موقع تو را گرسنه یا تشنه یا مسافر یا عریان یا بیمار یا محبوس دیدیم و کاری برایت نکردیم؟» 45 او جواب خواهد داد: «بدانید آنچه به یکی از این کوچکان نکردید، در واقع به من نکردید» 46 و آنها به جزای ابدی خواهند رسید، ولی عادلان به زندگی ابدی داخل خواهند شد.»

متی 26

1 در پایان این سخنان، عیسی به شاگردان خود گفت: 2 «شما می_دانید که دو روز دیگر عید فِصَح است و پسر انسان به دست دشمنان تسلیم می_شود و آن_ها او را مصلوب می_کنند.» 3 در همین وقت سران کاهنان و بزرگان قوم در قصر قیافا کاهن اعظم جمع شدند 4 و مشورت کردند که چگونه عیسی را با حیله دستگیر کرده به قتل برسانند. 5 آنها گفتند: «این کار نباید در ایام عید انجام گردد، مبادا آشوب و بلوایی در میان مردم ایجاد شود.» 6 وقتی عیسی در بیت_عنیا در منزل شمعون جذامی بود، 7 زنی با ظرفی مرمرین پُر از عطر گرانبها پیش او آمد و در حالی که عیسی سر دسترخوان نشسته بود، آن زن عطر را روی سر او ریخت. 8 شاگردان از دیدن آن عصبانی شده گفتند: «این اِسراف برای چیست؟ 9 ما می_توانستیم آن را به قیمت خوبی بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم!» 10 عیسی این را فهمید و به آنها گفت: «چرا مزاحم این زن می_شوید؟ او کار بسیار خوبی برای من کرده است. 11 فقرا همیشه با شما خواهند بود اما من همیشه با شما نیستم. 12 او با ریختن این عطر بر بدن من، مرا برای دفن آماده ساخته است. 13 بدانید که در هر جای عالم که این انجیل بشارت داده شود آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد.» 14 آنگاه یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده حواری بود پیش سران کاهنان رفت 15 و گفت: «اگر عیسی را به شما تسلیم کنم به من چه خواهید داد؟» آنها سی سکۀ نقره را شمرده به او دادند. 16 از آن وقت یهودا به دنبال فرصت مناسبی بود تا عیسی را تسلیم نماید. 17 در نخستین روز عید فَطیر شاگردان نزد عیسی آمده از او پرسیدند: «کجا می_خواهی برای تو نان عید فِصَح را آماده کنیم؟» 18 عیسی جواب داد: «در شهر نزد فلان شخص بروید و به او بگوئید: استاد می_گوید وقت من نزدیک است و فِصَح را با شاگردانم در منزل تو نگاه خواهم داشت.» 19 شاگردان مطابق امر عیسی عمل کرده نان فِصَح را حاضر ساختند. 20 وقتی شب شد عیسی با دوازده شاگرد خود بر سر دسترخوان نشست. 21 در وقت صرف غذا فرمود: «بدانید که یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.» 22 آنها بسیار ناراحت شدند و یکی پس از دیگری پرسیدند: «خداوندا، آیا من آن شخص هستم؟» 23 عیسی جواب داد: «کسی که دست خود را با من در کاسه می_بَرَد، مرا تسلیم خواهد کرد. 24 پسر انسان به همان راهی خواهد رفت که در راجع به او نوشته شده است، اما وای بر آن کس که پسر انسان توسط او تسلیم شود. برای آن شخص بهتر می_بود که هرگز به دنیا نمی_آمد.» 25 آنگاه یهودای خائن در جواب گفت: «ای استاد، آیا آن شخص من هستم؟» عیسی جواب داد: «همانطور است که می_گویی.» 26 غذا هنوز تمام نشده بود، که عیسی نان را برداشت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرده به شاگردان داد و گفت: «بگیرید و بخورید، این است بدن من» 27 آنگاه پیاله را برداشت و پس از شکرگزاری آن را به شاگردان داد و گفت: «همۀ شما از این بنوشید 28 زیرا این است خون من که اجرای عهد و پیمان نو را تأیید می_کند و برای آمرزش گناهان بسیاری ریخته می_شود. 29 بدانید که من دیگر از میوۀ تاک نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدرم تازه بنوشم.» 30 پس از آن، سرود فِصَح را خواندند و به طرف کوه زیتون رفتند. 31 آنگاه عیسی به آنها فرمود: «امشب همۀ شما مرا ترک خواهید کرد، زیرا نوشته شده است: چوپان را می_زنم و گوسفندان گله پراگنده خواهند شد. 32 اما پس از آنکه دوباره زنده شوم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.» 33 پِترُس جواب داد: «حتی اگر همه تو را ترک نمایند، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد.» 34 عیسی به او گفت: «بیقین بدان که همین امشب پیش از آنکه خروس بانگ بزند، تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.» 35 پِترُس گفت: «حتی اگر لازم شود با تو بمیرم. هرگز نخواهم گفت که تو را نمی_شناسم.» بقیه شاگردان نیز همین را گفتند. 36 در این وقت عیسی با شاگردان خود به محلی به نام جِتسیمانی رسید و به آنها گفت: «در اینجا بنشینید، من برای دعا به آنجا می_روم.» 37 او پِترُس و دو پسر زَبدی را با خود بُرد. غم و اندوه بر او افتاد 38 و به آنها گفت: «جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است، شما در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.» 39 عیسی کمی پیشتر رفت، رو به زمین نهاد و دعا کرده گفت: «ای پدر اگر ممکن است، این پیاله را از من دور کن، اما نه به ارادۀ من بلکه به ارادۀ تو.» 40 بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید که آنها خوابیده_اند، پس به پِترُس فرمود: «آیا هیچ یک از شما نمی_توانست یک ساعت با من بیدار بماند؟ 41 بیدار باشید و دعا کنید تا دچار وسوسه نشوید، روح می_خواهد، اما جسم نمی_تواند.» 42 عیسی بار دیگر رفت دعا نموده گفت: «ای پدر، اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیاله را بنوشم پس ارادۀ تو انجام شود.» 43 باز عیسی آمده آنها را در خواب دید، زیرا که چشمان ایشان از خواب سنگین شده بود. 44 پس، از پیش آنها رفت و برای بار سوم به همان کلمات دعا کرد. 45 آنگاه نزد شاگردان برگشت و به آنها گفت: «باز هم خواب هستید؟ هنوز استراحت می_کنید؟ ساعت آن رسیده است که پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم شود. 46 برخیزید، برویم، آن خائن حالا می_آید.» 47 عیسی هنوز صحبت خود را تمام نکرده بود که یهودا، یکی از دوازده حواری، همراه گروه زیادی از کسانی که سران کاهنان و بزرگان قوم فرستاده بودند به آنجا رسیدند. این گروه همه با شمشیر و چوب مسلح بودند. 48 آن شاگرد خائن به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «کسی را که می_بوسم همان شخص است، او را بگیرید.» 49 پس یهودا فوراً به طرف عیسی رفت و گفت: «سلام، ای استاد» و او را بوسید. 50 عیسی در جواب گفت: «ای دوست، کار خود را زودتر انجام بده.» در همین موقع آن گروه پیش رفتند و عیسی را دستگیر کرده محکم گرفتند. 51 در این لحظه یکی از کسانی که با عیسی بودند، دست به شمشیر خود بُرد، آن را کشید و به غلام کاهن اعظم زده گوش او را برید. 52 ولی عیسی به او فرمود: «شمشیر خود را غلاف کن. هرکه شمشیر کشد به شمشیر کشته می_شود. 53 مگر نمی_دانی که من می_توانم از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج فرشته را به یاری من بفرستد؟ 54 اما در آن صورت پیشگوئی_های کلام خدا چگونه تمام می_شود؟» 55 آنگاه عیسی رو به جمعیت کرده گفت: «مگر می_خواهید یک راهزن را بگیرید که این طور مسلح با شمشیر و چوب برای دستگیری من آمده_اید؟ من هر روز در عبادتگاه می_نشستم و تعلیم می_دادم و شما دست به سوی من دراز نکردید، 56 اما تمام این چیزها واقع شد تا آنچه انبیاء نوشته_اند به انجام رسد.» در این وقت همۀ شاگردان او را ترک کرده گریختند. 57 آن گروه عیسی را به خانۀ قیافا، کاهن اعظم، که علمای دین و بزرگان یهود در آنجا جمع شده بودند، بُردند. 58 پِترُس از دور به دنبال عیسی آمد تا به حویلی خانۀ کاهن اعظم رسید و داخل شده در میان خدمتکاران نشست تا پایان کار را ببیند. 59 سران کاهنان و تمام اعضای شورا کوشش می_کردند، دلیلی برضد عیسی پیدا کنند تا بر اساس آن او را به قتل برسانند. 60 اما با وجود اینکه بسیاری پیش رفتند و شهادتهای دروغ دادند، شورا نتوانست دلیلی پیدا کند. آخر دو نفر بر خاستند 61 و گفتند: «این مرد گفته است: من می_توانم عبادتگاه را خراب کرده و در ظرف سه روز دوباره بسازم.» 62 کاهن اعظم برخاسته از عیسی پرسید: «آیا به تهمتهای که این شاهدان به تو می_زنند جواب نمی_دهی؟» 63 اما عیسی خاموش ماند. پس کاهن اعظم گفت: «تو را به خدای زنده سوگند می_دهم به ما بگو آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟» 64 عیسی جواب داد: «همان است که تو می_گوئی. اما همه شما بدانید، که بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر ابر_های آسمان می_آید.» 65 کاهن اعظم گریبان خود را دریده گفت: «او کفر گفت! آیا شهادتی بالا_تر از این می_خواهید؟ شما حالا کفر او را با گوش خود شنیدید. 66 نظر شما چیست؟» آن_ها جواب دادند: «او مستوجب اعدام است.» 67 آنگاه آب دهان به صورتش انداخته او را زدند و کسانی که بر رخسارش سیلی می_زدند، 68 می_گفتند: «حالا ای مسیح از غیب بگو چه کسی تو را زده است.» 69 در این وقت پِترُس در بیرون، در حویلی خانه نشسته بود که خادمه_ای پیش او آمده گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی.» 70 پِترُس در حضور همه منکر شده گفت: «من نمی_دانم تو چه می_گویی.» 71 پِترُس از آنجا به طرف در حویلی رفت و در آنجا خادمۀ دیگری او را دیده به اطرافیان خود گفت: «این شخص با عیسی ناصری بود.» 72 باز هم پِترُس منکر شده گفت: «من قسم می_خورم که آن مرد را نمی_شناسم.» 73 کمی بعد کسانی که آنجا ایستاده بودند، پیش پِترُس آمده به او گفتند: «البته تو یکی از آن_ها هستی زیرا از لهجه_ات پیدا است.» 74 اما او سوگند یاد کرد و گفت: «من این شخص را نمی_شناسم.» در همان لحظه خروس بانگ زد 75 و پِترُس به یاد آورد که عیسی به او گفته بود: «پیش از آنکه خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.» پس بیرون رفت و زار_زار گریست.

متی 27

1 وقتی صبح شد سران کاهنان و بزرگان قوم در جلسه_ای تصمیم گرفتند که چگونه عیسی را به قتل برسانند. 2 پس از آن او را دست بسته برده به پیلاطُس، والی رومی، تحویل دادند. 3 وقتی یهودای خائن دید که سر عیسی حکم شده است، از کار خود پشیمان شد و سی سکۀ نقره را به سران کاهنان و بزرگان قوم باز گردانید 4 و گفت: «من گناه کرده_ام که به یک مرد بی_گناه خیانت کرده باعث مرگ او شده_ام.» اما آن_ها گفتند: «دیگر به ما مربوط نیست، خودت می_دانی!» 5 پس او پول_ها را در عبادتگاه روی زمین ریخت و بیرون رفته خود را حلق_آویز کرد. 6 سران کاهنان پول را برداشته گفتند: «نمی_شود این پول را به بیت_المال عبادتگاه ریخت، زیرا خونبها است.» 7 بنابراین پس از مشورت، با آن پول مزرعۀ کوزه_گر را خریدند تا برای بیگانگان مقیم اورشلیم گورستانی داشته باشند. 8 به این دلیل آن زمین تا به امروز، «مزرعۀ خون» خوانده می_شود. 9 به این وسیله پیشگوئی ارمیای نبی تمام شد که می_گوید: «آن_ها آن سی سکۀ نقره، یعنی قیمتی را که قوم اسرائیل برای او تعیین کرده بود، گرفتند 10 و با آن مزرعۀ کوزه_گر را خریدند. چنانکه خداوند به من فرموده است.» 11 در این هنگام عیسی را به حضور والی آوردند. والی از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی فرمود: «همانست که می_گویی.» 12 ولی عیسی به تهمت_های که سران کاهنان و بزرگان قوم به او می_زدند جوابی نمی_داد. 13 آنگاه پیلاطُس به او گفت: «آیا این شهادت_هائی را که برضد تو می_دهند نمی_شنوی؟» 14 اما او حتی یک کلمه هم جواب نداد به طوری که والی بسیار تعجب کرد. 15 در ایام عید رسم والی این بود که یک زندانی را به خواهش مردم آزاد می_ساخت. 16 در آن زمان شخص بسیار معروفی به نام باراَبا در زندان بود. 17 وقتی مردم اجتماع کردند، پیلاطُس به آنها گفت: «می_خواهید کدام یک از این دو نفر را برای تان آزاد کنم، باراَبا یا عیسی معروف به مسیح را؟» 18 زیرا او می_دانست که یهودیان از روی حسد عیسی را به او تسلیم کرده_اند. 19 هنگامی که پیلاطُس در دیوانخانه نشسته بود، همسرش پیغامی به این شرح برای او فرستاد: «با آن مرد بی_گناه کاری نداشته باش، من دیشب به خاطر او در خواب_هایی که دیدم، بسیار ناراحت بودم.» 20 ضمناً سران کاهنان و بزرگان قوم، جمعیت را تشویق نمودند که، از پیلاطُس بخواهند که باراَبا را آزاد سازد و عیسی را اعدام کند. 21 پس وقتی والی از آن_ها پرسید: «کدامیک از این دو نفر را می_خواهید برای تان آزاد سازم؟» آن_ها گفتند: «باراَبا را.» 22 پیلاطُس پرسید: «پس با عیسی معروف به مسیح چه کنم؟» و آنها یک صدا گفتند: «مصلوبش کن.» 23 پیلاطُس سؤال کرده گفت: «چرا؟ چه گناهی کرده است؟» اما آنها با فریادی بلندتر گفتند: «مصلوبش کن.» 24 وقتی پیلاطُس دید که دیگر فایده_ای ندارد و ممکن است شورشی ایجاد شود، آب خواست و پیش چشم مردم دست_های خود را شست و گفت: «من از خون این مرد بری هستم! شما مسئولید!» 25 مردم یک صدا فریاد کردند: «خون این مرد به گردن ما و فرزندان ما باشد!» 26 پس از آن باراَبا را برای آنها آزاد کرد و فرمان داد عیسی را تازیانه بزنند و بسپارند تا مصلوب گردد. 27 عساکر پیلاطُس عیسی را به حویلی قصر والی بردند و تمام عساکر به دور او جمع شدند. 28 اول لباس عیسی را در آوردند و ردای ارغوانی رنگی به او پوشانیدند 29 و تاجی از خار بافته بر سرش نهادند و چوبی به دست او دادند و در برابر او زانو زده به ریشخند می_گفتند: «درود بر پادشاه یهود.» 30 آن_ها آب دهان بر او انداخته و با چوبی که در دستش بود بر سرش می_زدند. 31 آخر از مسخره کردن او دست برداشتند و آن ردا را در آورده لباس خودش را به او پوشانیدند. آنگاه او را بردند تا مصلوب کنند. 32 در سر راه با مردی قیروانی به نام شمعون روبرو شدند و او را مجبور کردند که صلیب عیسی را ببرد. 33 وقتی به محلی به نام جُلجُتا یعنی جُمجُمه رسیدند، 34 شراب آمیخته به داروی بیهوش کننده به او دادند، اما وقتی آن را چشید، نخواست بنوشد. 35 آن_ها او را به صلیب میخکوب کردند. آنگاه بالای لباس او قرعه انداخته میان خود تقسیم نمودند 36 و برای نگهبانی در آنجا نشستند. 37 جرم او را بر لوحی به این شرح نوشتند: «این است عیسی، پادشاه یهود» و بر بالای سرش نصب کردند. 38 دو راهزن را نیز با او مصلوب کردند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او. 39 کسانی که از آنجا می_گذشتند سرهای خود را می_جنبانیدند و با دشنام به او می_گفتند: 40 «تو که می_خواستی عبادتگاه را خراب کنی و آنرا در سه روز از نو بسازی، اگر واقعاً پسر خدا هستی از صلیب پائین بیا و خود را نجات بده.» 41 همچنین سران کاهنان و علمای دین و بزرگان قوم او را مسخره کرده می_گفتند: 42 «او دیگران را نجات می_داد، اما نمی_تواند خود را نجات دهد. اگر پادشاه اسرائیل است، حالا از صلیب پائین بیاید و ما به او ایمان خواهیم آورد. 43 او به خدا توکل داشت و می_گفت که پسر خداست، پس اگر خدا او را دوست داشته باشد او را آزاد می_سازد.» 44 حتی راهزنانی هم که با او مصلوب شده بودند، همینطور به او توهین می_کردند. 45 از ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر تاریکی تمام زمین را فرا گرفت. 46 نزدیک ساعت سه عیسی با صدای بلند فریاد کرد: «ایلی، ایلی، لَما سَبَقتَنی؟»، یعنی: «خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی؟» 47 بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند این را شنیده گفتند: «الیاس را می_خواهد.» 48 یکی از آنها فوراً دوید و اسفنجِ را آورده، در سرکه تر کرد و بر نوک چوبی قرار داده، پیش دهان عیسی برد. 49 اما دیگران گفتند: «بگذارید ببینیم آیا الیاس می_آید او را نجات دهد یا نه!» 50 عیسی بار دیگر فریاد بلندی کشید و جان سپرد. 51 در آن لحظه پردۀ قدس_الاقداس عبادتگاه از بالا تا به پائین دو پاره شد و چنان زلزله_ای شد، که تخته سنگ_ها شگافته 52 و قبرها باز شدند و بسیاری از مقدسین که خفته بودند برخاستند 53 و از قبرهای خود بیرون آمده، بعد از رستاخیز عیسی به شهر مقدس وارد شدند و بسیاری از مردم آنها را دیدند. 54 وقتی صاحب منصب رومی و افراد او که به نگهبانی از عیسی مشغول بودند، زلزله و همۀ ماجرا را دیدند بسیار ترسیدند و گفتند: «بدون شک این مرد پسر خدا بود.» 55 عده_ای از زنان که عیسی را خدمت می_کردند و به دنبال او از جلیل آمده بودند در آنجا حضور داشتند و از دور جریان را دیدند. 56 در میان آنها مریم مجدلیه، مریم مادر یعقوب و یوسف و مادر پسران زَبدی دیده می_شدند. 57 در وقت غروب مردی ثروتمندی به نام یوسف که اهل رامه و یکی از پیروان عیسی بود رسید. 58 او نزد پیلاطُس رفت و تقاضا نمود جسد عیسی به او داده شود. پیلاطُس امر کرد که آنرا به او بدهند. 59 یوسف جسد را برده در پارچۀ کتانی نو پیچید 60 و در قبر خود که نو از سنگ تراشیده بود، قرار داد و آنگاه سنگ بزرگی در پیش آن غلطانید و رفت. 61 مریم مجدلیه و آن مریم دیگر نیز در آنجا مقابل قبر نشسته بودند. 62 روز بعد یعنی صبح روز شنبه، سران کاهنان و پیروان فرقۀ فریسی بطور دسته_جمعی پیش پیلاطُس رفته 63 گفتند: «عالیجناب، ما به یاد داریم که آن گمراه کننده وقتی زنده بود گفت، که من پس از سه روز از نو زنده خواهم شد. 64 پس امر کن تا روز سوم قبر تحت نظر باشد، وگرنه امکان دارد شاگردان او بیایند و جسد او را بدزدند و آنگاه به مردم بگویند که او پس از مرگ زنده شده است و به این ترتیب در آخر کار مردم را بیشتر از اول فریب دهند.» 65 پیلاطُس گفت: «شما می_توانید نگهبانانی در آنجا بگذارید. بروید و تا آنجا که ممکن است از آن محافظت کنید.» 66 پس آن_ها رفته قبر را مُهر و لاک کرده، نگهبانانی در آنجا گذاشتند تا از قبر نگهبانی کنند.

متی 28

1 بعد از روز سَبَت، در سپیده_دَم صبح روز یکشنبه، مریم مجدلیه و آن مریم دیگر به دیدن قبر رفتند. 2 ناگاه زلزله شدیدی رخ داد، زیرا فرشتۀ خداوند از آسمان نازل شده بسوی سنگ آمد و آن را به کناری غلطانیده بر روی آن نشست. 3 صورت او مثل برق می_درخشید و لباس_هایش مانند برف سفید بود. 4 از دیدن این منظره نگهبانان از ترس لرزیدند و مانند مرده به زمین افتادند. 5 آنگاه فرشته به زنان گفت: «نترسید، می_دانم که به دنبال عیسی مصلوب می_گردید. 6 او اینجا نیست. چنانکه خود او قبلاً گفته بود، پس از مرگ زنده گشت. بیائید و جائی را که او خوابیده بود، ببینید 7 و زود بروید و به شاگردان او بگوئید که او پس از مرگ زنده شده است و پیش از شما به جلیل خواهد رفت و شما او را در آنجا خواهید دید. آنچه را به شما گفتم به خاطر داشته باشید.» 8 آن_ها با عجله و ترس و در عین حال شاد و خوشحال از قبر خارج شدند و دوان_دوان رفتند تا این خبر را به شاگردان برسانند. 9 در بین راه، ناگهان عیسی با آنها روبرو شده گفت: «سلام بر شما!» زنان پیش آمدند و بر قدم_های او به خاک افتاده در مقابل او سجده کردند. 10 آنگاه عیسی به آنها فرمود: «نترسید، بروید و به برادران من بگوئید که به جلیل بروند و در آنجا مرا خواهند دید.» 11 وقتی زنان در راه بودند، بعضی از نگهبانان به شهر رفته آنچه را که واقع شده بود، به سران کاهنان گزارش دادند. 12 سران کاهنان پس از ملاقات و مشورت با بزرگان قوم پول زیادی به عساکر دادند 13 تا اینکه آن_ها بگویند: «شاگردان او شبانه آمدند و هنگامی که ما در خواب بودیم، جسد را دزدیدند.» 14 و نیز افزودند: «اگر این موضوع به گوش والی برسد، ما خود ما او را قانع می_کنیم و نمی_گذاریم که شما به زحمت بیفتید.» 15 پس نگهبانان پول را گرفته مطابق امر آنها عمل کردند و این موضوع تا به امروز در بین یهودیان شایع است. 16 یازده شاگرد عیسی به جلیل، به آن کوهی که عیسی گفته بود آنها را در آنجا خواهد دید، رفتند. 17 وقتی آن_ها عیسی را دیدند، او را پرستش کردند. هر چند که بعضی در شک بودند. 18 آنگاه عیسی پیشتر آمده برای آنها صحبت کرد و فرمود: «تمام قدرت در آسمان و بر روی زمین به من داده شده است. 19 پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آن_ها را به نام پدر و پسر و روح_القدس تعمید دهید 20 و به آنها تعلیم دهید که همۀ چیزهایی را که به شما گفته_ام انجام دهند و بدانید که من هر روزه تا آخر با شما هستم.»

مرقُس 1

1 ابتدای انجیل عیسی_مسیح پسر خدا: 2 در کتاب اشعیای نبی آمده است که: «من قاصد خود را پیشاپیش تو می_فرستم، او راه تو را باز خواهد کرد. 3 ندا کننده_ای در بیابان فریاد می_زند: راه را برای خداوند آماده سازید و مسیر او را راست گردانید.» 4 یحیای تعمید_دهنده در بیابان ظاهر شد و اعلام کرد که مردم برای آمرزش گناهان باید توبه کنند و تعمید بگیرند. 5 مردم از تمام سرزمین یهودیه و شهر اورشلیم پیش او می_رفتند و با اعتراف به گناهان خود، در دریای اُردن به_دست او تعمید می_گرفتند. 6 لباس یحیی از پشم شتر بود و کمربندی چرمی به کمر می_بست و خوراکش ملخ و عسل صحرایی بود. 7 او اعلام کرده گفت: «بعد از من مردی تواناتر از من می_آید که من لایق آن نیستم که خم شوم و بند بوتهایش را باز کنم. 8 من شما را در آب تعمید می_دهم، اما او شما را با روح_القدس تعمید خواهد داد.» 9 در این هنگام عیسی از ناصرۀ جلیل آمد و در دریای اُردن به دست یحیی تعمید گرفت. 10 همین که عیسی از آب بیرون آمد، دید که آسمان شکافته شد و روح_القدس بصورت کبوتری به سوی او فرود آمد. 11 و آوازی از آسمان شنیده شد که می_گفت: «تو پسر عزیز من هستی، از تو خوشنودم.» 12 فوراً روح خدا او را به بیابان برد. 13 او مدت چهل روز در بیابان بود و شیطان او را وسوسه می_کرد. عیسی در بین حیوانات وحشی بود و فرشتگان او را خدمت می_کردند. 14 پس از توقیف یحیی، عیسی به ولایت جلیل آمد و مژدۀ خدا را اعلام فرمود 15 و گفت: «ساعت مقرر رسیده و پادشاهی خدا نزدیک است، توبه کنید و به این مژده ایمان آورید.» 16 وقتی عیسی در کنار بحیرۀ جلیل قدم می_زد، شمعون و برادرش اندریاس را دید، که تور بدریا می_انداختند چون آن_ها ماهیگیر بودند. 17 عیسی به آن_ها فرمود: «بدنبال من بیائید تا شما را صیاد مردم بسازم.» 18 آن دو نفر فوراً تورهای خود را گذاشته و بدنبال او رفتند. 19 کمی دورتر عیسی یعقوب پسر زَبدی و برادرش یوحنا را دید که در کشتی_ای مشغول آماده کردن تورهای خود بودند. 20 عیسی آن دو نفر را نیز فوراً پیش خود خواست. آن_ها پدر خود زَبدی را با مزدورانش در کشتی گذاشته بدنبال او رفتند. 21 آن_ها وارد کپرناحوم شدند و همینکه روز سَبَت فرا رسید، عیسی به کنیسه رفت و به تعلیم دادن شروع کرد. 22 مردم از طرز تعلیم او حیران ماندند، زیرا برخلاف علمای دین او با قدرت و اختیار به آن_ها تعلیم می_داد. 23 در همان موقع مردی که روح ناپاک داشت وارد کنیسه شد و فریاد زد: 24 «ای عیسی ناصری، با ما چه کار داری؟ آیا آمده_ای ما را نابود کنی؟ من می_دانم تو کی هستی، ای قدوس خدا.» 25 اما عیسی او را سرزنش کرده گفت: «خاموش باش و از این مرد بیرون بیا.» 26 روح ناپاک آن مرد را تکان سختی داد و با فریاد بلند از او خارج شد. 27 همه چنان حیران شدند، که از یکدیگر می_پرسیدند: «این چیست؟ چه تعلیمات تازه است و با چه قدرتی به ارواح ناپاک فرمان می_دهد و آن_ها اطاعت می_کنند!» 28 بزودی شهرت او در سراسر جلیل پیچید. 29 آن_ها از کنیسه بیرون آمدند و به همراه یعقوب و یوحنا مستقیما به خانۀ شمعون و اندریاس رفتند. 30 خشوی شمعون تب داشت و خوابیده بود. وقتی که عیسی به آنجا رسید او را از حال آن زن باخبر کردند. 31 عیسی پیش او رفت، دستش را گرفت و او را برخیزانید، تبش قطع شد و به پذیرایی از آن_ها مشغول شد. 32 وقتی آفتاب غروب کرد و شب شد، همۀ بیماران و دیوانگان را پیش او آوردند. 33 تمام مردم شهر در پیش آن خانه جمع شدند. 34 عیسی بیماران بسیاری را که امراض گوناگون داشتند شفا داد و ارواح ناپاک زیادی را بیرون کرد و نگذاشت آن_ها حرفی بزنند، چون او را می_شناختند. 35 سحرگاه روز بعد عیسی از خواب برخاسته از منزل خارج شد و به جای خلوتی رفت و مشغول دعا شد. 36 شمعون و همراهانش به جستجوی او پرداختند 37 و وقتی او را پیدا کردند به او گفتند: «همه بدنبال تو می_گردند.» 38 عیسی به آن_ها فرمود: «به جاهای دیگر و شهرهای اطراف برویم تا در آنجا هم پیغام خود را برسانم، چون من برای همین منظور آمده_ام.» 39 عیسی در سراسر جلیل می_گشت و در کنیسه_ها پیام خود را اعلام می_کرد و ارواح ناپاک را بیرون می_نمود. 40 یک نفر جذامی پیش عیسی آمد، زانو زد و تقاضای کمک کرد و گفت: «اگر بخواهی می_توانی مرا پاک سازی.» 41 دل عیسی بحال او سوخت، دست خود را دراز کرد، او را لمس نمود و فرمود: «البته می_خواهم، پاک شو.» 42 فوراً جذامش برطرف شد و پاک گشت. 43 بعد عیسی در حالی که او را رخصت می_داد با تأکید بسیار 44 به او گفت: «هوش کن چیزی به کسی نگویی، بلکه برو خود را به کاهن نشان بده و بخاطر اینکه پاک شده_ای قربانی ای را که موسی حکم کرده، تقدیم کن تا برای شفای تو شهادتی باشد.» 45 اما آن مرد رفت و این خبر را در همه جا منتشر کرد. بطوری که عیسی دیگر نمی_توانست آشکارا وارد شهر شود. بلکه در جاهای خلوت می_ماند و مردم از همه طرف پیش او می_رفتند.

مرقُس 2

1 بعد از چند روز عیسی به کپرناحوم برگشت و به همه خبر رسید که او در منزل است. 2 عدۀ زیادی در آنجا جمع شدند، به طوری که حتی در پیش دروازه خانه هم جائی نبود و عیسی پیام خود را برای مردم بیان می_کرد. 3 عده_ای مرد شلی را، که بوسیلۀ چهار نفر آورده می_شد، نزد او آوردند. 4 اما به علت زیادی جمعیت نتوانستند او را پیش عیسی بیاورند، پس سقف اطاق را که عیسی در آنجا بود برداشتند و وقتی آنجا را باز کردند مرد شل را در حالی که روی تشک خود خوابیده بود پائین گذاشتند. 5 عیسی وقتی ایمان ایشان را دید، به مرد شل گفت: «ای فرزند، گناهان تو آمرزیده شد.» 6 چند نفر از علمای دین که آنجا نشسته بودند، پیش خود فکر کردند: 7 «چرا این شخص چنین می_گوید؟ این کفر است، چه کسی جز خدا می_تواند گناهان را بیامرزد؟» 8 عیسی فوراً فهمید آن_ها چه افکاری در دل خود دارند. پس به آن_ها فرمود: «چرا چنین افکاری را در دل خود راه می_دهید؟ 9 آیا به این شل گفتن «گناهانت آمرزیده شد» آسانتر است یا گفتن «برخیز تشک خود را بردار و راه برو»؟ 10 اما برای اینکه بدانید، پسر انسان در روی زمین حق آمرزیدن گناهان را دارد.» به آن شل فرمود: 11 «به تو می_گویم برخیز، تشک خود را بردار و بخانه برو.» 12 او برخاست و فوراً تشک خود را برداشت و در برابر چشم همه خارج شد. همه بسیار تعجب کردند و خدا را حمد کنان می_گفتند: «ما تا بحال چنین چیزی ندیده ایم.» 13 بار دیگر عیسی به کنار دریا رفت، مردم پیش او آمدند و او به تعلیم آنها شروع کرد. 14 همچنانکه می_رفت لاوی پسر حَلفی را دید، که در محل وصول مالیه نشسته بود. عیسی به او گفت: «بدنبال من بیا.» لاوی برخاست و بدنبال او رفت. 15 وقتی عیسی در خانه لاوی سر دسترخوان نشسته بود، عدۀ زیادی از جزیه گیران و خطاکاران با او و شاگردانش نشسته بودند، چون بسیاری از آن_ها پیرو او بودند. 16 وقتی عده_ای از علمای دین فریسی او را دیدند که با جزیه گیران و خطاکاران غذا می_خورد، به شاگردانش گفتند: «چرا با جزیه گیران و خطاکاران غذا می_خورد؟» 17 عیسی این را شنید و به آن_ها فرمود: «بیماران احتیاج به طبیب دارند، نه تندرستان. من آمده_ام تا خطاکاران را دعوت نمایم نه پرهیزکاران را.» 18 یک موقع که شاگردان یحیی و پیروان فرقه فریسی روزه دار بودند، عده_ای پیش عیسی آمدند و پرسیدند: «چرا شاگردان یحیی و فریسی ها روزه می_گیرند، اما شاگردان تو روزه نمی_گیرند؟» 19 عیسی به آن_ها فرمود: «آیا می_توان انتظار داشت دوستان داماد تا زمانی که داماد با آنهاست روزه بگیرند؟ نه، تا زمانی که داماد با آنهاست آن_ها روزه نمی_گیرند. 20 اما زمانی خواهد آمد که داماد از ایشان گرفته می_شود، در آن وقت روزه خواهند گرفت. 21 هیچ کس لباس کهنه را با پارچۀ نو پیوند نمی_کند. اگر چنین کند آن پینه از لباس جدا می_گردد و پارگی بدتری بجا می_گذارد. 22 همچنین هیچ کس شراب تازه را در مشک_های کهنه نمی_ریزد. اگر چنین کند شراب، مشک را می_ترکاند و مشک و شراب هر دو از بین می_روند. شراب تازه را در مشک_های نو باید ریخت.» 23 در یک روز سَبَت عیسی از میان مزارع گندم می_گذشت و شاگردانش در حالی که راه می_رفتند شروع به چیدن خوشه_های گندم کردند. 24 فریسی ها به او گفتند: «ببین، چرا شاگردان تو کاری می_کنند که در روز سَبَت جایز نیست؟» 25 عیسی فرمود: «مگر نخوانده_اید که داود وقتی خود و یارانش احتیاج به خوراک داشتند چه کرد؟ 26 در زمان ابیاتار کاهن_اعظم، به خانۀ خدا وارد شد و نان تقدیس شده را، که جز کاهنان کسی حق خوردن آن_ها را نداشت، خورد و به همراهان خود نیز داد.» 27 و به آن_ها فرمود: «روز سَبَت برای انسان بوجود آمد، نه انسان برای روز سَبَت. 28 بنابراین پسر انسان صاحب اختیار روز سَبَت هم است.»

مرقُس 3

1 عیسی بار دیگر به کنیسه رفت. در آنجا مردی حضور داشت، که دستش خشک شده بود. 2 پیروان فرقه فریسی مراقب بودند ببینند، آیا عیسی او را در روز سَبَت شفا می_دهد تا تهمتی برضد او پیدا کنند. 3 عیسی به آن مرد دست خشک فرمود: «بیا در میان بایست.» 4 بعد به آن_ها گفت: «آیا در روز سَبَت خوبی کردن رواست یا بدی کردن؟ نجات دادن یا کشتن؟» آن_ها خاموش ماندند. 5 عیسی با خشم به آن_ها نگاه کرد، زیرا از سنگدلی آن_ها جگرخون بود و سپس به آن مرد فرمود: «دستت را دراز کن.» او دستش را دراز کرد و مانند اول سالم شد. 6 فریسی ها فوراً از آنجا خارج شدند تا با طرفداران هیرودیس برای از بین بردن عیسی نقشه بکشند. 7 عیسی با شاگردان خود به کنار دریا رفت. عدۀ زیادی بدنبال او می_رفتند. این اشخاص از جلیل و یهودیه 8 و اورشلیم و ادومیه و از آن طرف دریای اُردن و از قسمت_های صور و صیدون آمده بودند. این جمعیت انبوه شرح کارهای او را شنیده و به نزدش آمدند. 9 پس او به شاگردان خود گفت که کشتی_ای برایش حاضر کنند تا از ازدحام مردم دور باشد. 10 چون آنقدر بیماران را شفا داده بود که همه بطرف او هجوم می_آوردند تا او را لمس کنند. 11 همینطور ارواح ناپاک وقتی او را می_دیدند، در پیش او به خاک می_افتادند و با صدای بلند فریاد می_کردند: «تو پسر خدا هستی!» 12 عیسی با تأکید به آن_ها امر می_کرد که این را به کسی نگویند. 13 بعد از آن عیسی به بالای کوهی رفت و اشخاصی را که می_خواست پیش خود خواست و آن_ها پیش او رفتند. 14 او دوازده نفر را تعیین کرد تا پیش او باشند و تا آن_ها را برای اعلام پیام خود بفرستد 15 و قدرت بیرون کردن ارواح ناپاک را داشته باشند. 16 دوازده نفری که انتخاب کرد عبارتند از: شمعون که عیسی به او لقب پِترُس داد، 17 یعقوب پسر زَبدی و برادرش یوحنا که به آن_ها لقب «بوانیرگس» یعنی «رعدآسا» داد. 18 و اندریاس و فیلیپُس و بَرتولما و متی و توما و یعقوب پسر حَلفی و تَدی و شمعون فدایی 19 و یهودای اسخریوطی که بعدها عیسی را تسلیم کرد. 20 عیسی به منزل رفت. بازهم جمعیت زیادی در آنجا جمع شد، بطوری که او و شاگردانش فرصت غذا خوردن نداشتند. 21 وقتی فامیل او این را شنیدند، آمدند تا او را با خود ببرند، چون بعضی می_گفتند که او دیوانه شده است. 22 علمای دین هم که از اورشلیم آمده بودند، می_گفتند: «او تحت فرمان بَعلزِبول است و ارواح ناپاک را به یاری رئیس ارواح ناپاک بیرون می_کند.» 23 پس عیسی از مردم خواست که پیش بیایند و برای آن_ها مَثَل_هایی آورد و گفت: «شیطان چطور می_تواند شیطان را بیرون کند؟ 24 اگر در مملکتی تفرقه باشد، آن مملکت نمی_تواند دوام بیاورد 25 و اگر در خانواده_ای تفرقه بیافتد، آن خانواده نمی_تواند پایدار بماند. 26 اگر شیطان نیز مقابل شیطان قیام کند و در او تفرقه پیدا شود، دیگر نمی_تواند دوام بیاورد و سلطنتش به پایان خواهد رسید. 27 همچنین هیچکس نمی_تواند به خانۀ مرد زورآوری وارد شود و اموال او را غارت کند، مگر اینکه اول آن زورمند را ببندد و پس از آن خانه_اش را غارت نماید. 28 بدانید هر نوع گناه و کفری که انسان مرتکب شده باشد، قابل آمرزش است. 29 اما هرکه به روح_القدس کفر بگوید تا ابد آمرزیده نخواهد شد ـ نه در این دنیا و نه در دنیای آینده.» 30 عیسی این مَثَل را آورد چون عده_ای می_گفتند: «او روح ناپاک دارد.» 31 مادر و برادران عیسی آمدند و بیرون ایستاده پیغام فرستادند که عیسی پیش آن_ها برود. 32 جمعیت زیادی دور او نشسته بودند و به او خبر دادند که: «مادر و برادران تو بیرون ایستاده_اند و تو را می_خواهند.» 33 عیسی جواب داد: «مادر من کیست؟ برادران من کی هستند؟» 34 و به کسانی که دور او نشسته بودند نگاه کرده گفت: «اینها مادر و برادران من هستند. 35 چون هرکس ارادۀ خدا را انجام دهد برادر و خواهر و مادر من است.»

مرقُس 4

1 عیسی بازهم در کنار دریای جلیل به تعلیم مردم شروع کرد. جمعیت زیادی دور او جمع شدند، بطوری که مجبور شد به کشتی ای که در روی آب بود، سوار شود و در آن بنشیند. مردم در لب دریا ایستاده بودند 2 و او با مَثَل تعالیم زیادی به آن_ها داد. در ضمن تعلیم به آن_ها گفت: 3 «گوش کنید: روزی دهقانی برای کاشتن تخم بیرون رفت. 4 وقتی مشغول پاشیدن تخم بود، مقداری از دانه_ها در راه افتاد و پرندگان آمده آن_ها را خوردند. 5 بعضی از دانه_ها روی سنگلاخ، جائی که خاک کم بود افتاد و چون زمین عمقی نداشت، زود سبز شد. 6 اما وقتی آفتاب بر آن_ها درخشید، همه سوختند و چون ریشه_ای نداشتند خشک شدند. 7 مقداری از دانه_ها در میان خارها افتاد و خارها رشد کرده آن_ها را خفه کردند و جوانه_ها حاصلی نیاوردند. 8 و بعضی از دانه_ها در داخل خاک خوب افتادند و سبز شده، رشد کردند و ثمر آوردند و حاصل آن_ها سی برابر، شصت برابر و صد برابر بود.» 9 و بعد عیسی فرمود: «هرکه گوش شنوا دارد بشنود.» 10 وقتی عیسی تنها بود، همراهانش با آن دوازده نفر دربارۀ مفهوم این مَثَل_ها از او سؤال کردند. 11 او جواب داد: «قدرت درک اسرار پادشاهی خدا به شما عطا شده است، اما برای دیگران همه چیز بصورت مَثَل بیان می_شود 12 تا «دائماً نگاه کنند و چیزی نبینند، پیوسته بشنوند و چیزی نفهمند، مبادا بسوی خدا برگردند و آمرزیده شوند.»» 13 سپس عیسی به آن_ها گفت: «شما این مَثَل را نمی_فهمید؟ پس چگونه دیگر مَثَل_ها را خواهید فهمید؟ 14 دهقان کلام خدا را پخش می_کند، 15 دانه_هائی که در کنار راه می_افتند کسانی هستند که به محض اینکه کلام خدا را می_شنوند، شیطان می_آید و کلامی را که در دلهای شان کاشته شده است، می_رباید. 16 دانه_هائی که در زمین سنگلاخ می_افتد، مانند کسانی هستند که به محض شنیدن کلام خدا با خوشحالی آن را قبول می_کنند. 17 اما کلام در آن_ها ریشه نمی_گیرد و دوامی ندارد و وقتی بخاطر کلام، زحمت و یا گرفتاری برای آن_ها پیش می_آید، فوراً دلسرد می_شوند. 18 دانه_هایی که در میان خارها می_افتند، مانند کسانی هستند که کلام را می_شنوند، 19 اما تشویش زندگی و عشق به مال دنیا و هوی و هوس و چیزهای دیگر داخل می_شوند و کلام را خفه می_کنند و آن را بی_ثمر می_سازند 20 و دانه_هایی که در خاک خوب می_افتند به کسانی می_مانند که کلام را می_شنوند و از آن استقبال می_کنند و سی برابر و شصت برابر و صد برابر ثمر می_آورند.» 21 عیسی به آن_ها فرمود: «آیا کسی چراغ را می_آورد تا آن را زیر تشت یا تخت بگذارد؟ البته نه، آن را می_آورد تا روی چراغ_پایه_ای بگذارد. 22 هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نگردد و هیچ چیز پوشیده_ای نیست که پرده از رویش برداشته نشود. 23 اگر گوش شنوا دارید بشنوید.» 24 باز به آن_ها فرمود: «در آنچه که می_شنوید دقت کنید. با هر پیمانه_ای که بدهید با همان پیمانه هم می_گیرید و حتی زیادتر از آن به شما داده می_شود. 25 هر که دارد به او بیشتر داده خواهد شد و آن که ندارد آنچه را هم دارد از دست خواهد داد.» 26 عیسی فرمود: «پادشاهی خدا مانند مردی است، که در مزرعۀ خود تخم می_پاشد. 27 دانه سبز می_شود و رشد می_کند اما چطور؟ او نمی_داند. شب و روز، چه او در خواب باشد و چه بیدار، 28 زمین به خودی خود موجب می_شود که گیاه بروید و ثمر بیآورد، اول جوانه، بعد خوشه و بعد دانۀ رسیده در داخل خوشه. 29 اما وقتی که محصول می_رسد، او با داس خود به_کار مشغول می_شود، چون موسم درو رسیده است.» 30 عیسی فرمود: «پادشاهی خدا را به چه چیز تشبیه کنم و یا با چه مَثَلی آن را شرح بدهم؟ 31 مانند دانۀ اَوری_ای است که در زمین کاشته می_شود. اَوری کوچکترین دانه_های روی زمین است، 32 اما وقتی که کاشته شود، رشد می_کند و از هر بوتۀ دیگری بلندتر می_گردد و شاخه_های آن آنقدر بزرگ می_شود که پرندگان می_توانند در سایۀ آن لانه بسازند.» 33 عیسی با مَثَل_های زیادی از این قبیل، پیام خود را تا آنجا که آن_ها قادر به فهم آن بودند، برای مردم بیان می_کرد 34 و برای آن_ها بدون مَثَل چیزی نمی_گفت، اما وقتی تنها بودند، همه چیز را برای شاگردان خود شرح می_داد. 35 عصر همان روز عیسی به شاگردان فرمود: «به آن طرف بحیره برویم.» 36 پس آن_ها جمعیت را ترک کردند و او را با همان کشتی_ای که در آن نشسته بود، بردند و کشتی_های دیگری هم همراه آن_ها بود. 37 طوفان شدیدی برخاست و امواج به کشتی می_زد بطوری که نزدیک بود کشتی از آب پُر شود. 38 در این موقع عیسی در عقب کشتی سر خود را روی بالشی گذارده و خوابیده بود، او را بیدار کردند و به او گفتند: «ای استاد، مگر در فکر ما نیستی؟ نزدیک است غرق شویم!» 39 او برخاست و با تندی به باد فرمان داد و به بحیره گفت: «خاموش و آرام شو.» باد ایستاد و آرامش کامل برقرار شد. 40 بعد عیسی به ایشان فرمود: «چرا اینقدر ترسیده_اید؟ آیا هنوز ایمان ندارید؟» 41 آن_ها با ترس و لرز به یکدیگر می_گفتند: «این کیست که حتی باد و بحیره هم از او اطاعت می_کنند؟»

مرقُس 5

1 به این ترتیب آن_ها به طرف دیگر بحیره، به سرزمین جَدَریان رفتند. 2 همین که عیسی قدم به خشکی گذاشت مردی که گرفتار روح ناپاک بود، از مقبره_ها بیرون آمده پیش او رفت. 3 او در میان مقبره_ها زندگی می_کرد و هیچ کس نمی_توانست او را حتی با زنجیر در بند نگه دارد. 4 بارها او را با کنده و زنجیر بسته بودند، اما زنجیرها را پاره کرده و کنده_ها را شکسته بود و هیچ کس نمی_توانست او را رام کند. 5 او شب و روز در اطراف مقبره_ها و روی تپه_ها آواره بود و دائماً فریاد می_کشید و خود را با سنگ مجروح می_ساخت. 6 وقتی عیسی را از دور دید، دوید و در برابر او سجده کرد 7 و با صدای بلند فریاد زد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، با من چکار داری؟ تو را به خدا قسم می_دهم مرا عذاب نده.» 8 زیرا عیسی به او گفته بود: «ای روح ناپاک از این مرد بیرون بیا.» 9 عیسی از او پرسید: «اسم تو چیست؟» او گفت: «اسم من لِژیون (لشکر) است، چون ما عدۀ زیادی هستیم.» 10 و بسیار التماس کرد، که عیسی آن_ها را از آن سرزمین بیرون نکند. 11 در این موقع یک گلۀ بزرگ خوک در آنجا بود که روی تپه_ها می_چریدند. 12 ارواح به او التماس کرده گفتند: «ما را به میان خوک_ها بفرست تا به داخل آن_ها شویم.» 13 عیسی به آن_ها اجازه داد و ارواح ناپاک بیرون آمدند و در خوک_ها داخل شدند و گله_ای که تقریباً دو هزار خوک بود، با سرعت از سراشیبی تپه به طرف بحیره دویدند و در آب غرق شدند. 14 خوک_بانان فرار کردند و این خبر را در شهر و اطراف شهر پخش کردند. مردم از شهر بیرون آمدند تا آنچه را که واقع شده بود، ببینند. 15 وقتی آن_ها پیش عیسی آمدند و آن دیوانه را که گرفتار فوجی از ارواح ناپاک بود دیدند، که لباس پوشیده و با عقل سالم در آنجا نشسته است، بسیار ترسیدند. 16 کسانی که شاهد ماجرا بودند، آنچه را که برای مرد دیوانه و خوک_ها واقع شده بود برای مردم گفتند. 17 پس مردم از عیسی خواهش کردند از سرزمین آن_ها بیرون برود. 18 وقتی عیسی می_خواست سوار کشتی شود، مردی که قبلاً دیوانه بود، از عیسی خواهش کرد که به وی اجازه دهد همراه او برود. 19 اما عیسی به او اجازه نداد بلکه فرمود: «به منزل خود پیش خانواده_ات برو و آن_ها را از آنچه خداوند از راه لطف خود برای تو کرده است آگاه کن.» 20 آن مرد رفت و آنچه را عیسی برایش انجام داده بود، در سرزمین دکاپولس منتشر کرد و همۀ مردم تعجب می_کردند. 21 وقتی عیسی دوباره به طرف دیگر دریا رفت، جمعیت فراوانی در کنار دریا دور او جمع شدند. 22 یایروس سرپرست کنیسۀ آن محل آمد و وقتی او را دید، در مقابل او سجده کرد 23 و با التماس زیاد به او گفت: «دخترم در حال مرگ است. خواهش می_کنم بیا و دست خود را روی او بگذار تا خوب شود و زنده بماند.» 24 عیسی با او رفت، جمعیت فراوانی نیز بدنبال او رفتند. مردم از همه طرف به او هجوم می_آوردند. 25 در میان آن_ها زنی بود، که مدت دوازده سال تمام مبتلا به خونریزی بود. 26 او متحمل رنج_های زیادی از دست طبیبان بسیاری شده و با وجودی که تمام دارایی خود را در این راه صرف کرده بود، نه تنها هیچ نتیجه_ای نگرفته بود، بلکه هر روز بدتر می_شد. 27 او دربارۀ عیسی چیز_هایی شنیده بود و به همین دلیل از میان جمعیت گذشت و پشت سر عیسی ایستاد. 28 او با خود گفت: «حتی اگر دست خود را به لباس_های او بزنم، خوب خواهم شد.» 29 پس لباس او را لمس کرد و خونریزی او فوراً قطع شد و در وجود خود احساس کرد، که دردش درمان یافته است. 30 در همان وقت عیسی پی برد که قوه_ای از او صادر شده است. به جمعیت دید و پرسید: «چه کسی لباس مرا لمس کرد؟» 31 شاگردانش به او گفتند: «می_بینی که جمعیت زیادی به تو فشار می_آورند، پس چرا می_پرسی چه کسی لباس مرا لمس کرد؟» 32 عیسی به چهار طرف می_دید تا ببیند چه کسی این کار را کرده است. 33 اما آن زن که درک کرده بود شفا یافته است، با ترس و لرز در برابر عیسی به خاک افتاد و تمام حقیقت را بیان کرد. 34 عیسی به او فرمود: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده است، بسلامت برو و برای همیشه از این بلا خلاص شو.» 35 هنوز صحبت عیسی تمام نشده بود، که قاصدانی از خانۀ سرپرست کنیسه آمدند و گفتند: «دخترت مرده است. دیگر چرا استاد را زحمت می_دهی؟» 36 اما عیسی به سخنان آن_ها توجهی نکرد و به سرپرست کنیسه فرمود: «نترس، فقط ایمان داشته باش.» 37 او به کسی جز پِترُس و یعقوب و برادرش یوحنا اجازه نداد که بدنبال او برود. 38 وقتی آنها به خانۀ سرپرست کنیسه رسیدند، جمعیت آشفته_ای را دیدند که با صدای بلند گریه و ناله می_کردند. 39 عیسی وارد منزل شد و به آن_ها فرمود: «این غوغا و شیون برای چیست؟ برای چه گریه می_کنید؟ دختر نمرده است بلکه در خواب است.» 40 اما آن_ها به او خندیدند. عیسی همه را از خانه بیرون کرد و پدر و مادر دختر و همراهان خود را به جایی که دختر بود، برد. 41 و دست دختر را گرفت و فرمود: «طلیتا قومی» یعنی «ای دختر، به تو می_گویم برخیز.» 42 فوراً آن دختر برخاست و مشغول راه رفتن شد. (او دوازده ساله بود.) آن_ها از این کار زیاد حیران شدند، 43 اما عیسی با تأکید به آن_ها امر کرد که این موضوع را به کسی نگویند و از آن_ها خواست که به دختر خوراک بدهند.

مرقُس 6

1 عیسی آنجا را ترک کرد و به شهر خود آمد، شاگردانش نیز بدنبال او آمدند. 2 در روز سَبَت عیسی در کنیسه شروع به تعلیم دادن کرد. جمعیت زیادی که صحبت_های او را شنیدند با تعجب می_گفتند: «این چیزها را از کجا یاد گرفته است؟ این چه حکمتی است که به او داده شده، که می_تواند چنین معجزاتی را انجام دهد؟ 3 این مگر آن نجار، پسر مریم و برادر یعقوب و یوسف و یهودا و شمعون نیست؟ مگر خواهران او در بین ما نیستند؟» به این سبب آن_ها از او روی_گردان شدند. 4 عیسی به آن_ها فرمود: «یک نبی در همه جا مورد احترام است، جز در وطن خود و در میان خانوادۀ خویش.» 5 او نتوانست در آنجا هیچ معجزه_ای انجام دهد. فقط دست خود را روی چند بیمار گذاشت و آن_ها را شفا داد 6 و از بی_ایمانی آن_ها در حیرت بود. عیسی برای تعلیم مردم به تمام دهکده_های آن اطراف رفت. 7 بعد دوازده شاگرد خود را فراخواند و آن_ها را دو_دو نفر فرستاد و به آن_ها قدرت داد تا بر ارواح ناپاک پیروز شوند. 8 همچنین به آن_ها امر کرده گفت: «برای سفر به جز یک عصا چیزی برندارید ـ نه نان و نه خورجین و نه پول در کمربندهای خود ـ 9 فقط چپلی به پا کنید و بیش از یک پیراهن نپوشید.» 10 عیسی همچنین به آن_ها گفت: «هرگاه شما را در خانه_ای قبول کنند تا وقتی که در آن شهر هستید در آنجا بمانید 11 و هرجا که شما را قبول نکنند و یا به شما گوش ندهند، از آنجا بروید و گرد پاهای خود را هم برای عبرت آن_ها بتکانید.» 12 پس آن_ها براه افتادند و در همه جا اعلام می_کردند که مردم باید توبه کنند. 13 آن_ها ارواح ناپاک زیادی را بیرون کردند و بیماران بسیاری را با روغن مسح کرده شفا دادند. 14 هیرودیس پادشاه از این جریان باخبر شد، چون شهرت عیسی در همه جا پیچیده بود. بعضی می_گفتند: «یحیای تعمید_دهنده زنده شده است و به همین جهت معجزات بزرگی از او دیده می_شود.» 15 دیگران می_گفتند: «او الیاس است.» عده_ای هم می_گفتند: «او پیامبری مانند سایر پیغمبران است.» 16 اما وقتی هیرودیس این را شنید گفت: «این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم، او زنده شده است.» 17 هیرودیس به درخواست زن خود هیرودیا امر کرد یحیای تعمید_دهنده را دستگیر کنند و او را در بند نهاده به زندان بیندازند. هیرودیا قبلاً زن فیلیپُس برادر هیرودیس بود. 18 یحیی به هیرودیس گفته بود: «تو نباید با زن برادر خود ازدواج کنی.» 19 هیرودیا این کینه را در دل داشت و می_خواست او را به قتل برساند اما نمی_توانست. 20 هیرودیس از یحیی می_ترسید؛ زیرا می_دانست او مرد راستکار و مقدسی است و به این سبب او را بسیار احترام می_کرد و دوست داشت به سخنان او گوش دهد. هرچند هروقت سخنان او را می_شنید ناراحت می_شد. 21 بالاخره هیرودیا فرصت مناسبی به_دست آورد. هیرودیس در روز تولد خود دعوتی ترتیب داد و وقتی تمام بزرگان و امرا و اشراف جلیل حضور داشتند، 22 دختر هیرودیا وارد مجلس شد و رقصید. هیرودیس و مهمانانش از رقص او بسیار لذت بردند به طوری که پادشاه به دختر گفت: «هرچه بخواهی به تو خواهم داد.» 23 و برایش سوگند یاد کرده گفت: «هرچه از من بخواهی حتی نصف مملکتم را به تو خواهم داد.» 24 دختر بیرون رفت و به مادر خود گفت: «چه بخواهم؟» مادرش جواب داد: «سر یحیای تعمید_دهنده را.» 25 دختر فوراً پیش پادشاه برگشت و گفت: «از تو می_خواهم که در همین ساعت سر یحیای تعمید_دهنده را در داخل یک پطنوس به من بدهی.» 26 پادشاه بسیار متأسف شد، اما بخاطر سوگند خود و به احترام مهمانانش صلاح ندانست که خواهش او را رد کند. 27 پس فوراً جلاد را فرستاد و امر کرد که سر یحیی را بیاورد. جلاد رفت و در زندان سر او را برید 28 و آن را در داخل یک پطنوس آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادر خود داد. 29 وقتی این خبر به شاگردان یحیی رسید آن_ها آمدند و جنازۀ او را برداشتند و در مقبره_ای دفن کردند. 30 رسولان پیش عیسی برگشتند و گزارش همه کارها و تعلیمات خود را به عرض او رسانیدند. 31 و چون آمد و رفت مردم آنقدر زیاد بود که آن_ها حتی فرصت غذا خوردن هم نداشتند، عیسی به ایشان فرمود: «خود تان تنها بیایید که بجای خلوتی برویم تا کمی استراحت کنید.» 32 پس آن_ها به تنهایی با کشتی بطرف جای خلوتی رفتند، 33 اما عدۀ زیادی آن_ها را دیدند که آنجا را ترک می_کردند. مردم آن_ها را شناختند و از تمام شهرها از راه خشکی به طرف آن محل دویدند و پیش از آن_ها به آنجا رسیدند. 34 وقتی عیسی به خشکی رسید، جمعیت زیادی را دید و دلش برای آن_ها سوخت چون مثل گوسفندان بی_چوپان بودند. پس به تعلیم آنها شروع کرد و مطالب زیادی بیان کرد. 35 چون نزدیک غروب بود شاگردانش نزد او آمده گفتند: «اینجا بیابان است و روز هم به پایان رسیده است. 36 مردم را رخصت بده تا به مزرعه_ها و دهکده_های اطراف بروند و برای خود شان خوراک بخرند.» 37 اما او جواب داد: «خود تان به آن_ها خوراک بدهید.» آن_ها گفتند: «آیا می_خواهی برویم و تقریباً دوصد دینار نان بخریم تا غذایی به آن_ها بدهیم؟» 38 عیسی از آن_ها پرسید: «چند نان دارید؟ بروید ببینید.» شاگردان تحقیق کردند و گفتند: «پنج نان و دو ماهی.» 39 عیسی امر کرد که شاگردانش مردم را دسته_دسته روی علف_ها بنشانند. 40 مردم در دسته_های صد نفری و پنجاه نفری روی زمین نشستند. 41 بعد عیسی پنج نان و دو ماهی را گرفت، چشم به آسمان دوخت و خدا را شکر نموده نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند. او همچنین آن دو ماهی را میان آن_ها تقسیم کرد. 42 همه خوردند و سیر شدند 43 و شاگردان دوازده سبد پُر از باقی_ماندۀ نان و ماهی جمع کردند. 44 در میان کسانی که از نانها خوردند پنج هزار مرد بودند. 45 بعد از این کار، عیسی فوراً شاگردان خود را سوار کشتی کرد تا پیش از او به بیتسَیدا در آن طرف بحیره بروند تا خودش مردم را رخصت بدهد. 46 پس از آنکه عیسی با مردم خداحافظی کرد، برای دعا به بالای کوهی رفت. 47 وقتی شب شد، کشتی به وسط بحیره رسید و عیسی در ساحل تنها بود. 48 بین ساعت سه و شش صبح بود که دید شاگردانش گرفتار باد مخالف شده و با زحمت زیاد پارو می_زنند. پس قدم زنان در روی آب بطرف آن_ها رفت و می_خواست از کنار آن_ها تیر شود. 49 وقتی شاگردان او را دیدند که روی آب راه می_رود خیال کردند که یک سایه است و فریاد می_زدند، 50 چون همه او را دیده و ترسیده بودند. اما عیسی فورأ صحبت کرده فرمود: «جرأت داشته باشید، من هستم، نترسید.» 51 بعد سوار کشتی شد و باد ایستاد و آن_ها بی_اندازه تعجب کردند. 52 ذهن آن_ها کند شده بود و از موضوع نانها هم چیزی نفهمیده بودند. 53 آن_ها از بحیره گذشتند و به سرزمین جنیسارت رسیده و در آنجا توقف کردند. 54 وقتی از کشتی بیرون آمدند، مردم فوراً عیسی را شناختند 55 و با عجله به تمام آن حدود رفتند و مریضان را بر روی بستر_های شان به جایی که می_شنیدند عیسی بود بردند. 56 به هر شهر و ده و مزرعه_ای که عیسی می_رفت، مردم بیماران خود را به آنجا می_بردند و در سر راه او می_گذاشتند و از او التماس می_کردند که به بیماران اجازه دهد، دامن لباس او را لمس کنند و هرکس که لمس می_کرد شفا می_یافت.

مرقُس 7

1 پیروان فرقۀ فریسی و بعضی از علمای دین که از اورشلیم آمده بودند، دور عیسی جمع شدند. 2 آن_ها دیدند که بعضی از شاگردان او با دست_های نا_شسته و به اصطلاح «ناپاک» غذا می_خورند. 3 یهودیان و مخصوصاً فریسی ها تا مطابق سنت_های گذشته، دست_های خود را بطرز مخصوصی نمی_شستند، غذا نمی_خوردند. 4 و وقتی از بازار می_آمدند تا خود را نمی_شستند، چیزی نمی_خوردند و بسیاری از رسوم دیگر مانند شستن پیاله_ها و دیگ ها و کاسه_های مسی را رعایت می_کردند. 5 پس فریسی ها و علمای دین از او پرسیدند: «چرا شاگردان تو سنت_های گذشته را رعایت نمی_کنند، بلکه با دست_های ناپاک غذا می_خورند؟» 6 عیسی به ایشان فرمود: «اشعیا دربارۀ شما منافقان چقدر درست پیشگویی نمود وقتی گفت: «این مردم مرا با زبان عبادت می_کنند، اما دل_های شان از من دور است. 7 عبادت آن_ها بی، فایده است، چون راه و رسوم انسانی را بجای فرایض خدا تعلیم می_دهند.» 8 شما احکام خدا را گذاشته و به سنت_های بشری چسپیده_اید.» 9 عیسی همچنین به ایشان فرمود: «شما احکام خدا را با چالاکی یکطرف می_گذارید تا رسوم خود را بجا آورید. 10 مثلاً موسی فرمود: پدر و مادر خود را احترام کن و هر که به پدر و یا مادر خود نا سزا بگوید سزاوار مرگ است. 11 اما شما می_گویید: اگر کسی به پدر و یا مادر خود بگوید، که هرچه باید برای کمک به شما بدهم وقف کار خدا کرده_ام، 12 دیگر اجازه نمی_دهید که برای پدر و یا مادر خود کاری کند. 13 به این ترتیب با انجام رسوم و سنت_هایی که به شما رسیده است، کلام خدا را بی_اثر می_نمایید. شما از این قبیل کارها زیاد می_کنید.» 14 عیسی بار دیگر مردم را پیش خود خواست و به آن_ها فرمود: «همه به من گوش بدهید و این را بفهمید: 15 چیزی نیست که از خارج داخل وجود انسان شود و او را نجس سازد. آنچه آدمی را نجس می_سازد چیزهایی است که از وجود او صادر می_شود. [ 16 هرکس گوش شنوا دارد بشنود.]» 17 وقتی عیسی از پیش مردم به خانه رفت شاگردان دربارۀ این مَثَل از او سؤال کردند. 18 به ایشان فرمود: «آیا شما هم مثل دیگران نادان هستید؟ آیا نمی_دانید هر چیزی که از خارج داخل وجود انسان شود نمی_تواند او را نجس سازد؟ 19 چون به قلب او داخل نمی_شود، بلکه داخل معده_اش می_شود و از آنجا به مبرز می_ریزد.» به این ترتیب عیسی تمام غذا_ها را پاک اعلام کرد. 20 عیسی به سخن خود ادامه داده گفت: «آنچه که آدمی را نجس می_سازد چیزی است که از وجود او صادر می_شود. 21 زیرا اینهاست آنچه از درون و دل انسان بیرون می_آید: افکار پلید، فساد جنسی، دزدی، آدمکشی، 22 زنا، طمع، خباثت، فریب، هرزگی، حسادت، تهمت، تکبر و حماقت. 23 این بدی_ها همه از درون سرچشمه می_گیرد و انسان را نجس می_سازد.» 24 بعد از آن عیسی از آنجا براه افتاد و به سرزمین صور رفته به خانه_ای وارد شد و نمی_خواست کسی بفهمد که او در آنجا است، اما نتوانست پنهان بماند. 25 فوراً زنی که دخترش گرفتار روح ناپاک بود از بودن او در آنجا اطلاع یافت و آمده پیش پای عیسی سجده کرد. 26 او که زنی یونانی و از اهالی فینیقیه سوریه بود، از عیسی خواهش کرد که روح ناپاک را از دخترش بیرون کند. 27 عیسی به او فرمود: «بگذار اول فرزندان سیر شوند، درست نیست نان فرزندان را گرفته و پیش سگ_ها بیندازیم.» 28 زن جواب داد: «ای آقا درست است، اما سگ_های خانه نیز از پس مانده_های خوراک فرزندان می_خورند.» 29 عیسی به او فرمود: «برو، بخاطر این جواب روح ناپاک از دخترت بیرون رفته است.» 30 وقتی زن به خانه برگشت، دید که دخترش روی تخت خوابیده و روح ناپاک او را رها کرده است. 31 عیسی از سرزمین صور برگشت و از راه صیدون و دیکاپولس به بحیرۀ جلیل آمد. 32 در آنجا مردی را پیش او آوردند که کر بود و زبانش لکنت داشت. از او درخواست کردند که دست خود را روی آن مرد بگذارد. 33 عیسی آن مرد را دور از جمعیت، به کناری برد و انگشت_های خود را در گوش_های او گذاشت و آب دهان انداخته زبانش را لمس نمود، 34 بعد به آسمان نگاه کرده آهی کشید و گفت: «اِفَتَح» یعنی «باز شو.» 35 فوراً گوش_های آن مرد باز شد و لکنت زبانش از بین رفت و خوب حرف می_زد. 36 عیسی به آنها امر کرد که به کسی چیزی نگویند، اما هرچه او بیشتر ایشان را از این کار باز می_داشت آن_ها بیشتر آن را پخش می_کردند. 37 مردم که بی_اندازه حیران شده بودند، می_گفتند: «او همه کارها را بخوبی انجام داده است ـ کر_ها را شنوا و گنگ_ها را گویا می_کند.»

مرقُس 8

1 در آن روزها بار دیگر جمعیت زیادی دور عیسی جمع شد و چون غذایی نداشتند عیسی شاگردان را خواست و به ایشان فرمود: 2 «دل من بحال این جمعیت می_سوزد. سه روز است که آن_ها با من هستند و چیزی برای خوردن ندارند. 3 اگر آن_ها را گرسنه به منزل بفرستیم در بین راه از حال خواهند رفت، چون بعضی از آن_ها از راه دور آمده_اند.» 4 شاگردان در جواب گفتند: «چگونه می_توان در این بیابان برای آن_ها غذا تهیه کرد؟» 5 عیسی پرسید: «چند نان دارید؟» آن_ها جواب دادند: «هفت نان.» 6 پس به مردم امر کرد روی زمین بنشینند. آنگاه هفت نان را گرفت و بعد از شکرگزاری به درگاه خدا نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند، شاگردان نانها را بین مردم تقسیم کردند. 7 همچنین چند ماهی کوچک داشتند. عیسی خدا را برای آن_ها شکر کرد و امر کرد آن_ها را بین مردم تقسیم نمایند. 8 همه خوردند و سیر شدند و هفت سبد پُر از نانهای باقیمانده جمع کردند. 9 آن_ها در حدود چهار هزار نفر بودند. عیسی ایشان را رخصت کرد. 10 پس از آن فوراً با شاگردان خود در کشتی نشست و به منطقۀ دلمانوته رفت. 11 پیروان فرقۀ فریسی پیش عیسی آمده و با او به بحث پرداختند و از روی امتحان از او معجزه_ای آسمانی خواستند. 12 عیسی از دل آهی کشید و فرمود: «چرا مردمان این زمانه به دنبال معجزه هستند؟ بیقین بدانید هیچ معجزه_ای به آنها داده نخواهد شد.» 13 پس از آن عیسی آنها را ترک کرد و دوباره در کشتی نشست و به طرف دیگر بحیره رفت. 14 شاگردان فراموش کرده بودند که با خود نان ببرند و در کشتی بیش از یک نان نداشتند. 15 عیسی به ایشان فرمود: «از خمیرمایۀ فریسی ها و خمیرمایۀ هیرودیس دور باشید و احتیاط کنید.» 16 شاگردان در بین خود بحث کرده گفتند: «چون ما نان نیاورده_ایم، او این را می_گوید.» 17 عیسی می_دانست آن_ها به هم چه می_گویند. پس به ایشان فرمود: «چرا دربارۀ نداشتن نان با هم بحث می_کنید؟ مگر هنوز درک نمی_کنید و نمی_فهمید؟ آیا دل و ذهن شما هنوز کور است؟ 18 شما که هم چشم دارید و هم گوش، آیا نمی_بینید و نمی_شنوید؟ آیا فراموش کرده_اید 19 که چگونه آن پنج نان را بین پنج هزار مرد تقسیم کردم؟ آن موقع چند سبد از نانهای باقیمانده جمع کردید؟» گفتند: «دوازده سبد.» 20 عیسی پرسید: «وقتی نان را بین چهار هزار نفر تقسیم کردم چند سبد از نانهای باقیمانده جمع کردید؟» گفتند: «هفت سبد.» 21 پس عیسی به ایشان فرمود: «آیا بازهم نمی_فهمید؟» 22 عیسی و شاگردان به بیتسَیدا رسیدند. در آنجا نابینایی را پیش عیسی آوردند و از او خواهش کردند که دست خود را روی آن کور بگذارد. 23 او دست نابینا را گرفت و او را از دهکده بیرون برد. بعد به چشم_هایش آب دهان مالید و دست_های خود را روی او گذاشت و پرسید: «آیا چیزی می_بینی؟» 24 او به بالا دید و گفت: «مردم را مثل درخت_هایی می_بینم که حرکت می_کنند.» 25 عیسی دوباره دست_های خود را روی چشم_های او گذاشت. آن مرد با دقت دید و شفا یافت و دیگر همه چیز را به خوبی می_دید. 26 عیسی او را به منزل فرستاد و به او فرمود که به آن ده برنگردد. 27 عیسی و شاگردان به دهکده_های اطراف قیصریۀ فیلیپُس رفتند. در بین راه عیسی از شاگردان پرسید: «مردم مرا چه کسی می_دانند؟» 28 آن_ها جواب دادند: «بعضی می_گویند تو یحیای تعمید_دهنده هستی، عده_ای می_گویند تو الیاس و عده_ای هم می_گویند که یکی از انبیاء هستی.» 29 از ایشان پرسید: «به عقیده شما من کیستم؟» پِترُس جواب داد: «تو مسیح هستی.» 30 بعد عیسی به آنها امر کرد که دربارۀ او به هیچ کس چیزی نگویند. 31 آنگاه عیسی به تعلیم ایشان شروع کرد و گفت: «لازم است پسر انسان متحمل رنج_های زیادی شده و بوسیلۀ رهبران و سران کاهنان و علمای دین رد و کشته شود و پس از سه روز زنده گردد.» 32 عیسی این موضوع را بسیار واضع گفت. بطوری که پِترُس او را به گوشه_ای برده ملامت کرد. 33 اما عیسی برگشت و به شاگردان نگاهی کرد و با سرزنش به پِترُس گفت: «از من دور شو، ای شیطان، افکار تو افکار انسانی است نه خدایی.» 34 پس عیسی مردم و همچنین شاگردان خود را پیش خود خواست و به ایشان فرمود: «اگر کسی بخواهد از من پیروی کند، باید خود را فراموش کرده و صلیب خود را بردارد و بدنبال من بیاید. 35 زیرا هرکه بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد، اما هرکه بخاطر من و انجیل جان خود را فدا کند، آن را نجات خواهد داد. 36 چه فایده دارد که آدم تمام جهان را ببرد اما جان خود را ببازد؟ 37 و انسان چه می_تواند بدهد تا جان خود را باز یابد؟ 38 بنابراین هرکه از من و سخنان من در این زمانۀ گناه_آلود و فاسد عار داشته باشد، پسر انسان هم در وقتی که در جلال پدر خود با فرشتگان مقدس می_آید از او عار خواهد داشت.»

مرقُس 9

1 او همچنین فرمود: «بیقین بدانید که بعضی از کسانی که در اینجا ایستاده_اند، تا پادشاهی خدا را که با قدرت می_آید نبینند، نخواهند مرد.» 2 شش روز بعد، عیسی پِترُس و یعقوب و یوحنا را برداشت و آن_ها را با خود به کوه بلندی برد. او در آنجا با این شاگردان تنها بود و در حضور آن_ها هیئت او تغییر یافت. 3 و لباس_هایش چنان سفید و درخشان شد، که هیچ کس روی زمین نمی_تواند لباسی را آنقدر پاک بشوید. 4 آنگاه آن_ها الیاس و موسی را دیدند که با عیسی مشغول صحبت بودند. 5 پِترُس به عیسی گفت: «ای استاد، چقدر خوب است که ما در اینجا هستیم. سه سایبان خواهیم ساخت ـ یکی برای تو و یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.» 6 او نمی_دانست چه می_گوید، چون بسیار ترسیده بودند. 7 در آن وقت ابری ظاهر شد و بر آن_ها سایه افگند. از آن ابر ندایی آمد که می_گفت: «این است پسر محبوبم، به او گوش فرادهید.» 8 آن_ها فوراً به اطراف دیدند، اما هیچ کس را ندیدند، فقط عیسی با آنها بود. 9 وقتی آن_ها از کوه پایین می_آمدند، عیسی به ایشان امر کرد که دربارۀ آنچه دیده_اند تا زمانی که پسر انسان پس از مرگ زنده نشود، به کسی چیزی نگویند. 10 آنها از این امر اطاعت کردند ولی در بین خود دربارۀ معنی «زنده شدن پس از مرگ» به بحث پرداختند. 11 آن_ها از او پرسیدند: «چرا علمای دین می_گویند که باید اول الیاس بیاید؟» 12 عیسی جواب داد: «بلی، الیاس اول می_آید تا همه چیز را آماده سازد، اما چرا نوشته شده است که پسر انسان باید رنج_های بسیاری را کشیده خوار و حقیر شود؟ 13 به شما می_گویم همانطور که دربارۀ الیاس نوشته شده او آمد و مردم هرچه خواستند با او کردند.» 14 وقتی آن_ها نزد دیگر شاگردان رسیدند جمعیت بزرگی را دیدند که دور آن_ها ایستاده_اند و علمای دین با ایشان مباحثه می_کنند. 15 همین که جمعیت عیسی را دیدند با تعجب فراوان دوان_دوان به استقبال او رفتند و به او سلام دادند. 16 عیسی از ایشان پرسید: «دربارۀ چه چیز با آن_ها بحث می_کنید؟» 17 مردی از میان جمعیت گفت: «ای استاد، من پسرم را پیش تو آوردم. او گرفتار روح ناپاکی شده و نمی_تواند حرف بزند. 18 در هر جا که روح به او حمله می_کند او را به زمین می_اندازد، دهانش کف می_کند، دندان به هم می_ساید و تمام بدنش خشک می_شود. از شاگردان تو درخواست کردم آن را بیرون کنند اما نتوانستند.» 19 عیسی به آن_ها گفت: «شما چقدر بی_ایمان هستید! تا به کی باید با شما باشم و تا چه وقت باید متحمل شما گردم؟ او را پیش من بیاورید.» 20 آن_ها آن پسر را پیش او آوردند. روح به محض این که عیسی را دید، پسر را دچار حمله سختی ساخت. پسر بر زمین افتاد و دهانش کف کرده و دست و پا می_زد. 21 عیسی از پدر او پرسید: «چند وقت است که این حالت برای او پیش آمده؟» پدر جواب داد: «از طفلی، 22 بسیاری اوقات این روح او را در آب و آتش می_انداخت بطوری که نزدیک بود او را تلف سازد. اما اگر برایت ممکن است به ما دلسوزی نموده کمک کن.» 23 عیسی فرمود: «اگر بتوانی ایمان بیاوری، برای کسی که ایمان دارد، همه چیز ممکن است.» 24 آن پدر فوراً با صدای بلند گفت: «من ایمان دارم. مرا از بی_ایمانی نجات ده.» 25 وقتی عیسی دید که مردم جمع می_شوند با تندی به روح ناپاک فرمود: «ای روح کر و گنگ، به تو فرمان می_دهم که از او بیرون بیایی و هیچ وقت به او داخل نشوی.» 26 آن روح نعره_ای زد و پسر را به زمین زد و از او بیرون آمد و رنگ آن پسر مانند رنگ مرده شد، بطوری که عده_ای می_گفتند: «او مرده است.» 27 اما عیسی دستش را گرفت و او را بلند کرد و او سر پا ایستاد. 28 عیسی به خانه رفت و شاگردانش در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم آن روح را بیرون کنیم؟» 29 عیسی فرمود: «برای بیرون کردن اینگونه ارواح، وسیله_ای جز دعا وجود ندارد.» 30 عیسی و شاگردان آن ناحیه را ترک کردند و از راه ولایت جلیل به سفر خود ادامه دادند. عیسی نمی_خواست کسی بداند او کجا است 31 زیرا به شاگردان خود تعلیم داده می_گفت که پسر انسان به_دست مردم تسلیم می_شود و آنها او را خواهند کشت ولی سه روز بعد دوباره زنده خواهد شد. 32 اما آن_ها نمی_فهمیدند چه می_گوید و می_ترسیدند از او چیزی بپرسند. 33 آن_ها به کپرناحوم آمدند و وقتی در منزل بودند عیسی از شاگردان پرسید: «بین راه دربارۀ چه چیزی مباحثه می_کردید؟» 34 آن_ها خاموش ماندند، چون در بین راه صحبت ایشان بر سر این بود که در میان آن_ها چه کسی بزرگتر است. 35 او نشست و دوازده حواری را پیش خود خواست و به ایشان فرمود: «اگر کسی می_خواهد اول شود، باید خود را آخرین و غلام همه سازد.» 36 سپس کودکی را گرفت و او را در برابر همه قرار داد و بعد او را در آغوش گرفته فرمود: 37 «هر که یکی از این کودکان را به نام من بپذیرد، مرا پذیرفته است و هرکه مرا بپذیرد، نه مرا، بلکه فرستندۀ مرا پذیرفته است.» 38 یوحنا عرض کرد: «ای استاد، ما مردی را دیدیم که ارواح ناپاک را با ذکر نام تو بیرون می_کرد، اما چون از ما نبود، کوشش کردیم مانع او شویم.» 39 عیسی فرمود: «مانع کار او نشوید، زیرا هرکه با ذکر نام من معجزه_ای بکند، نمی_تواند در همان دم از من بد بگوید. 40 چون هرکه برضد ما نباشد با ماست. 41 بیقین بدانید هرکه به شما بخاطر اینکه پیروان مسیح هستید، جامی آب بدهد به هیچ وجه بی_اجر نخواهد ماند. 42 اما هرکسی یکی از این کوچکان را که به من ایمان دارند گمراه سازد، برای او بهتر است که با سنگ آسیابی بدور گردنش به بحر انداخته شود. 43 پس اگر دستت باعث گمراهی تو می_شود، آن را ببر، زیرا بهتر است بدون دست به زندگی راه یابی از اینکه با دو دست به جهنم بیافتی یعنی به آتشی که خاموشی نمی_پذیرد.[ 44 جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود.] 45 و اگر پایت تو را گمراه کند، آن را ببر زیرا بهتر است که لنگ به زندگی راه یابی از اینکه با دو پا به جهنم انداخته شوی.[ 46 جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود.] 47 و اگر چشمت تو را منحرف سازد آن را بکش، زیرا بهتر است که با یک چشم وارد پادشاهی خدا شوی از این که با دو چشم به جهنم بیافتی 48 جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود، 49 چون همه با آتش نمکین می_شوند. 50 نمک چیز خوبی است، اما اگر مزۀ خود را از دست بدهد، دیگر به چه وسیله می_تواند مزۀ خود را باز یابد؟ پس شما نیز در خود نمک داشته باشید و با یکدیگر در صلح و صفا زندگی کنید.»

مرقُس 10

1 عیسی از آنجا براه افتاد و به سرزمین یهودیه و به جانب شرقی دریای اُردن رفت. باز هم جمعیتی به دور او جمع شد و او به عادت همیشگی خود به تعلیم آنها شروع کرد. 2 عده_ای از پیروان فرقۀ فریسی پیش او آمدند و برای امتحان از او پرسیدند: «آیا مرد اجازه دارد که زن خود را طلاق بدهد؟» 3 عیسی در جواب آن_ها پرسید: «موسی در این باره چه امر کرده است؟» 4 آن_ها جواب دادند: «موسی اجازه داده است که مرد با دادن طلاق_نامه به زن خود از او جدا شود.» 5 عیسی به ایشان فرمود: «بخاطر سنگدلی شما بود که موسی این اجازه را به شما داد. 6 وگرنه خدا از اول خلقت، انسان را به صورت مرد و زن آفرید. 7 به این دلیل مرد، پدر و مادر خود را ترک می_کند و به زن خود می_پیوندد 8 و این دو یک تن واحد می_شوند. یعنی دیگر آن_ها دو نفر نیستند، بلکه یک تن می_باشند. 9 آنچه را خدا به هم پیوسته است، انسان نباید جدا سازد.» 10 در منزل، شاگردان بازهم دربارۀ این موضوع از عیسی سؤال کردند. 11 او به ایشان فرمود: «هر که زن خود را طلاق دهد و با زنی دیگر ازدواج کند، نسبت به زن خود مرتکب زنا شده است. 12 همینطور اگر زنی از شوهر خود جدا شود و با مرد دیگری ازدواج کند مرتکب زنا شده است.» 13 کودکان را پیش عیسی می_آوردند تا بر آن_ها دست بگذارد ولی شاگردان، آن_ها را سرزنش می_کردند 14 وقتی عیسی این را دید ناراحت شده به ایشان فرمود: «بگذارید کودکان پیش من بیایند، مانع آن_ها نشوید چون پادشاهی خدا به چنین کسانی تعلق دارد. 15 بیقین بدانید که اگر کسی پادشاهی خدا را مانند کودک نپذیرد، هیچ_وقت وارد آن نخواهد شد.» 16 سپس عیسی کودکان را در آغوش گرفت و دست بر آنها گذاشته برای شان دعای خیر کرد. 17 وقتی عیسی عازم سفر شد، شخصی دوان_دوان آمده در برابر او زانو زد و عرض کرد: «ای استاد نیکو، من برای به_دست آوردن زندگی ابدی چه باید بکنم؟» 18 عیسی به او فرمود: «چرا مرا نیکو می_گویی؟ هیچ کس جز خدا نیکو نیست. 19 احکام را می_دانی ـ قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، شهادت نادرست نده، تقلب نکن، پدر و مادر خود را احترام کن.» 20 آن شخص در جواب گفت: «ای استاد، من از جوانی همۀ اینها را رعایت کرده_ام.» 21 عیسی با محبت به او نگاه کرده فرمود: «یک چیز کم داری، برو آنچه داری بفروش و به فقرا بده که در عالم بالا گنجی خواهی داشت و بعد بیا و از من پیروی کن.» 22 آن شخص چون صاحب ثروت فراوان بود، با چهره_ای محزون و با ناراحتی از آنجا رفت. 23 عیسی به چهار طرف دید و به شاگردان فرمود: «چه مشکل است ورود توانگران به پادشاهی خدا!» 24 شاگردان از سخنان او تعجب کردند، اما عیسی باز هم به آنها فرمود: «ای فرزندان، داخل شدن به پادشاهی خدا چقدر مشکل است! 25 گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از داخل شدن شخص توانگر به پادشاهی خدا.» 26 آنها بی_اندازه تعجب کرده و به یکدیگر می_گفتند: «پس چه کسی می_تواند نجات یابد؟» 27 عیسی به آنها دید و فرمود: «برای انسان غیرممکن است، اما نه برای خدا، زیرا برای خدا همه چیز امکان دارد.» 28 پِترُس در جواب عیسی شروع به صحبت کرده گفت: «ببین، ما از همه چیز خود دست کشیده و پیرو تو شده_ایم.» 29 عیسی فرمود: «بیقین بدانید که هرکس بخاطر من و انجیل، خانه و یا برادران یا خواهران یا مادر یا پدر یا فرزندان و املاک خود را ترک نماید، 30 در این دنیا صد برابر خانه و برادر و خواهر، مادر و فرزندان و املاک ـ و همچنین رنج_ها ـ و در آخرت زندگی ابدی نصیب او خواهد شد. 31 اما بسیاری از آنها که اکنون اولین هستند آخرین خواهند شد و بسیاری هم که آخرین هستند اولین خواهند شد.» 32 عیسی و شاگردان در راه اورشلیم بودند و عیسی پیشاپیش شاگردان حرکت می_کرد. شاگردان حیران بودند و کسانی که از عقب آن_ها می_آمدند بسیار می_ترسیدند. عیسی دوازده شاگرد خود را به کناری برد و دربارۀ آنچه که می_باید برایش واقع شود با آن_ها شروع به صحبت کرد 33 و به آن_ها فرمود: «ما اکنون به اورشلیم می_رویم و پسر انسان به دست سران کاهنان و علمای دین سپرده خواهد شد. آن_ها او را محکوم به مرگ خواهند کرد و به دست بیگانگان خواهند سپرد. 34 آن_ها او را مسخره خواهند نمود و به رویش آب دهان خواهند انداخت، او را تازیانه خواهند زد و خواهند کشت، اما پس از سه روز دوباره زنده خواهد شد.» 35 یعقوب و یوحنا ـ پسران زَبدی ـ پیش عیسی آمده گفتند: «ای استاد، ما می_خواهیم که آنچه که از تو درخواست می_کنیم برای ما انجام دهی.» 36 به ایشان گفت: «چه می_خواهید برای تان بکنم؟» 37 آن_ها جواب دادند: «به ما اجازه بده تا در جلال تو یکی در دست راست و دیگری در دست چپ تو بنشینیم.» 38 عیسی به ایشان فرمود: «شما نمی_فهمید چه می_خواهید. آیا می_توانید از پیاله_ای که من می_نوشم، بنوشید و یا تعمیدی را که من می_گیرم، بگیرید؟» 39 آن_ها جواب دادند: «می توانیم.» عیسی فرمود: «از پیاله_ای که من می_نوشم، خواهید نوشید و تعمیدی را که من می_گیرم، خواهید گرفت، 40 اما نشستن در دست راست و یا چپ من با من نیست. این به کسانی تعلق دارد که از پیش برای شان تعیین شده است.» 41 وقتی ده شاگرد دیگر این را شنیدند از یعقوب و یوحنا دلگیر شدند. 42 عیسی ایشان را پیش خود خواست و فرمود: «می_دانید که در بین مردم کسانی که فرمانروا محسوب می_شوند، بر زیر_دستان خود فرمانروایی می_کنند و بزرگان شان نیز بر آن_ها ریاست می_نمایند. 43 ولی در بین شما نباید چنین باشد؛ بلکه هرکه می_خواهد در میان شما بزرگ شود، باید خادم شما باشد 44 و هرکه می_خواهد اول شود، باید غلام همه باشد. 45 چون پسر انسان نیامده است تا خدمت شود، بلکه تا به دیگران خدمت کند و جان خود را در راه بسیاری فدا سازد.» 46 آن_ها به شهر اریحا رسیدند و وقتی عیسی همرای شاگردان خود و جمعیت بزرگی از شهر بیرون می_رفت، یک گدای نابینا به نام بارتیماؤس ـ پسر تیماؤس ـ در کنار راه نشسته بود. 47 وقتی شنید که عیسی ناصری است، شروع به فریاد کرد و گفت: «ای عیسی، پسر داود، بر من رحم کن.» 48 عدۀ زیادی او را سرزنش کردند و از او خواستند تا خاموش شود. ولی او هرچه بلندتر فریاد می_کرد: «ای پسر داود، بر من رحم کن.» 49 عیسی ایستاد و فرمود: «به او بگویید اینجا بیاید.» آن_ها آن کور را صدا کردند و به او گفتند: «خوشحال باش، برخیز، تو را می_خواهد.» 50 بارتیماؤس فوراً ردای خود را به کناری انداخت و از جای خود بلند شد و پیش عیسی آمد. 51 عیسی به او فرمود: «چه می_خواهی برایت بکنم؟» آن کور عرض کرد: «ای استاد، می_خواهم بار دیگر بینا شوم.» 52 عیسی به او فرمود: «برو، ایمانت تو را شفا داده است.» او فوراً بینایی خود را بازیافت و به دنبال عیسی براه افتاد.

مرقُس 11

1 وقتی به بیت_فاجی و بیت_عنیا در کوه زیتون که نزدیک اورشلیم است رسیدند، عیسی دو نفر از شاگردان خود را فرستاد 2 و به آن_ها چنین امر کرد: «به دهکدۀ روبرو بروید. همین که وارد آن شدید کره الاغی را در آنجا بسته خواهید دید، که هنوز کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید. 3 اگر کسی پرسید: چرا آن را باز می_کنید؟ بگویید: خداوند آن را به کار دارد و او بدون تأخیر آن را به اینجا خواهد فرستاد.» 4 آن دو نفر رفتند و در کوچه_ای کره الاغی را دیدند که پیش دری بسته شده بود، آن را باز کردند. 5 بعضی از کسانی که در آنجا ایستاده بودند، به آن_ها گفتند: «چرا این کره الاغ را باز می_کنید؟» 6 آن_ها همانطور که عیسی به ایشان فرموده بود، جواب دادند و کسی مانع ایشان نشد. 7 کره الاغ را پیش عیسی آوردند و لباس_های خود را روی آن انداختند و او سوار شد. 8 عدۀ زیادی از مردم لباس_های خود را دم راه عیسی انداختند و عده_ای هم از مزارع اطراف شاخ و برگ درختان را بریده دَم راه او می_گسترانیدند. 9 کسانی که از پیشا پیش او می_رفتند و هم آنانی که از دنبال آن_ها می_آمدند با فریاد می_گفتند: «مبارک باد آن کسی که به نام خداوند می_آید. 10 فرخنده باد پادشاهی پدر ما داود که در حال آمدن است، هوشیعانا از عرش برین.» 11 عیسی وارد اورشلیم شد و به عبادتگاه رفت. در آنجا همه چیز را از نظر گذرانید. اما چون ناوقت بود با آن دوازده حواری به بیت_عنیا رفت. 12 روز بعد وقتی آن_ها از بیت_عنیا بیرون آمدند در بین راه عیسی گرسنه شد. 13 از دور درخت انجیر پُر_برگی دید و رفت تا ببیند آیا می_تواند چیزی در آن پیدا کند. وقتی به آن رسید جز برگ چیزی ندید، چون هنوز فصل انجیر نبود. 14 پس به درخت فرمود: «دیگر کسی از میوۀ تو نخواهد خورد.» و شاگردانش این را شنیدند. 15 آن_ها به اورشلیم آمدند و عیسی داخل عبادتگاه شد و به بیرون راندن فروشندگان و خریداران از عبادتگاه پرداخت. میزهای صرافان و چوکی_های کبوتر فروشان را بهم ریخت 16 و به کسی اجازه نمی_داد که برای بردن اموال از صحن عبادتگاه عبور کند. 17 او به مردم تعلیم می_داد و می_گفت: «آیا نوشته نشده است: خانۀ من جای عبادت برای جمیع ملتها خواهد بود؟ اما شما آن را کمینگاه دزدان ساخته_اید.» 18 سران کاهنان و علمای دین که این را شنیدند، خواستند راهی برای از بین بردن او پیدا کنند. آن_ها از او می_ترسیدند، چون همۀ مردم از تعالیم او حیران بودند. 19 در غروب آن روز عیسی و شاگردان از شهر بیرون رفتند. 20 صبح روز بعد در بین راه آن_ها دیدند که آن درخت انجیر از ریشه خشک شده است. 21 پِترُس موضوع را بیاد آورد و گفت: «ای استاد، ببین، درخت انجیری را که نفرین کردی خشک شده است.» 22 عیسی در جواب آن_ها گفت: «به خدا ایمان داشته باشید 23 و بیقین بدانید اگر کسی به این کوه بگوید: حرکت کن و به بحر پرتاب شو و شک و شبهه_ای به دل راه ندهد، بلکه ایمان داشته باشد که هر چه بگوید می_شود، برای او چنان خواهد شد. 24 بنابراین به شما می_گویم: بیقین بدانید که آنچه را که در دعا طلب می_کنید خواهید یافت و به شما داده خواهد شد. 25 وقتی برای دعا می_ایستید اگر از کسی شکایتی دارید، او را ببخشید تا پدر آسمانی شما هم خطایای شما را ببخشد. [ 26 اما اگر شما دیگران را نبخشید، پدر آسمانی شما هم خطایای شما را نخواهد بخشید.]» 27 آن_ها بار دیگر به اورشلیم آمدند. وقتی عیسی در عبادتگاه قدم می_زد، سران کاهنان و علمای دین و بزرگان قوم پیش او آمدند 28 و از او پرسیدند: «به چه اختیاری این کارها را می_کنی؟ چه کسی به تو اختیار انجام چنین کارهایی را داده است؟» 29 عیسی به ایشان فرمود: «من هم از شما سؤالی دارم اگر جواب دادید، به شما خواهم گفت که به چه اختیاری این کارها را می_کنم. 30 آیا تعمید یحیی از جانب خدا بود، یا از جانب بشر؟ به من جواب بدهید.» 31 آن_ها بین خود بحث کرده گفتند، اگر بگوییم از جانب خدا بود، او خواهد گفت، پس چرا به او ایمان نیاوردید؟ 32 اما اگر بگوییم از جانب بشر بود ... (آن_ها از مردم می_ترسیدند، چون همه یحیی را پیغمبر می_دانستند.) 33 از این رو در جواب عیسی گفتند: «ما نمی_دانیم.» عیسی به ایشان گفت: «پس من هم نمی_گویم به چه اختیاری این کارها را می_کنم.»

مرقُس 12

1 عیسی به سخن خود ادامه داده و در قالب مَثَل به ایشان گفت: «مردی تاکستانی احداث کرد و دور آن دیواری کشید. در داخل آن چرخُشتی برای گرفتن آب انگور کند و یک برج هم برای آن ساخت، بعد آن را به باغبانان سپرد و خود به سفر رفت. 2 در موسم انگور، غلامی را پیش باغبانان فرستاد تا حصه خود را از حاصل تاکستان بگیرد. 3 اما آن_ها آن غلام را گرفته لت و کوب کردند و دست خالی بازگردانیدند. 4 صاحب تاکستان غلام دیگری نزد ایشان فرستاد. او را هم سنگسار کردند و سرش را شکستند و با بی_احترامی برگردانیدند. 5 باز غلام دیگری فرستاد، او را هم کشتند. بسیاری از کسان دیگر را نیز همینطور، بعضی را زدند و بعضی را کشتند. 6 صاحب باغ فقط یک نفر دیگر داشت که بفرستد و آن هم پسر عزیز خودش بود، آخر او را فرستاد و پیش خود گفت: «آن_ها احترام پسرم را نگاه خواهند داشت.» 7 اما باغبانان به یکدیگر گفتند: «این وارث است، بیایید او را بکشیم تا ملک او از ما شود.» 8 پس پسر را گرفتند و او را کشتند و از تاکستان بیرون انداختند. 9 صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ او می_آید این باغبان را می_کشد و تاکستان را به دیگران واگذار می_کند. 10 مگر در کلام خدا نخوانده_اید: «آن سنگی که معماران رد کردند، به صورت سنگ اصلی بنا درآمده است، 11 این کار خداوند است و به چشم ما عجیب می_نماید!»» 12 رهبران یهود خواستند عیسی را دستگیر کنند، چون فهمیدند روی سخن او با آن_ها بود، اما از مردم می_ترسیدند. پس او را ترک کردند و رفتند. 13 عده_ای از پیروان فرقۀ فریسی و طرفداران هیرودیس فرستاده شدند تا عیسی را با سؤالات خویش به دام بیندازند. 14 آن_ها نزد او آمده گفتند: «ای استاد، می_دانیم که تو شخص درستی هستی و از کسی طرفداری نمی_کنی، چون به ظاهر اشخاص نگاه نمی_کنی بلکه با راستی راه خدا را تعلیم می_دهی. آیا دادن مالیات به امپراطور روم جایز است یا نه؟ آیا باید مالیات بدهیم یا نه؟» 15 عیسی به دسیسۀ ایشان پی برد و فرمود: «چرا مرا امتحان می_کنید؟ یک سکۀ نقره بیاورید تا ببینم.» 16 آن_ها برایش آوردند. او به ایشان فرمود: «نقش و عنوان چه کسی روی آن است؟» جواب دادند: «نقش و عنوان امپراطور.» 17 پس عیسی فرمود: «بسیار خوب، آنچه را از امپراطور است به امپراطور و آنچه را از خداست به خدا بدهید.» و آنها از سخنان او تعجب کردند. 18 بعد پیروان فرقۀ صدوقی پیش او آمدند. (این فرقه معتقد بودند که پس از مرگ رستاخیزی وجود ندارد.) آن_ها از عیسی پرسیدند: 19 «ای استاد، موسی برای ما نوشته است اگر مردی بمیرد و زنش بدون اولاد باشد برادرش مجبور است، آن زن را بگیرد تا برای او فرزندانی بیاورد. 20 هفت برادر بودند، اولی زنی گرفت و بدون اولاد مرد، 21 بعد دومی آن زن را گرفت و او هم بی_اولاد مرد. همینطور سومی. 22 تا بالاخره هر هفت نفر مردند و هیچ اولادی بجا نگذاشتند. بعد از همه آن زن هم مرد. 23 در روز رستاخیز وقتی آن_ها دوباره زنده می_شوند او زن کدام یک از آن_ها خواهد بود؟ چون هر هفت نفر با او ازدواج کردند.» 24 عیسی به ایشان فرمود: «آیا گمراهی شما به این علت نیست که نه از کلام خدا خبر دارید و نه از قدرت خدا! 25 وقتی انسان از عالم مردگان قیام می_کند، دیگر نه زن می_گیرد و نه شوهر می_کند، بلکه مانند فرشتگان آسمانی است. 26 و اما دربارۀ قیامت مردگان، مگر تا بحال در کتاب موسی در داستان بوتۀ سوزان نخوانده_اید که خدا چطور با او صحبت کرد و فرمود: «من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم.» 27 خدا، خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است. شما سخت گمراه هستید.» 28 یکی از علمای دین که بحث آنها را شنید و پی برد که عیسی جواب عالی به آن_ها داده است، پیش آمد و پرسید: «مهمترین حکم شریعت کدام است؟» 29 عیسی جواب داد: «اول این است: ای اسرائیل بشنو، خداوند، خدای ما، خداوند یکتا است 30 و خداوند، خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام ذهن و تمام قوّت خود دوست بدار. 31 و دوم این است: همسایه_ات را مانند خود محبت نما. هیچ حکمی بزرگتر از این دو وجود ندارد.» 32 آن شخص به او گفت: «ای استاد، درست است، حقیقت را فرمودی ـ خدا یکی است و به جز او خدایی نیست 33 و دوست داشتن او با تمامی دل و تمام عقل و تمام قدرت و دوست داشتن همسایه مثل خود از همۀ هدایای سوختنی و قربانی_ها بالا_تر است.» 34 وقتی عیسی دید که جوابی عاقلانه داده است، به او فرمود: «تو از پادشاهی خدا دور نیستی.» بعد از آن دیگر کسی جرأت نمی_کرد از عیسی سؤالی بکند. 35 عیسی ضمن تعالیم خود در عبادتگاه چنین گفت: «علمای دین چطور می_توانند بگویند که مسیح، پسر داود است؟ 36 در حالی که خود داود با الهام روح_القدس گفت: «خداوند به خداوند من گفت: در دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو اندازم.» 37 پس وقتی خود داود او را خداوند می_خواند، چطور او می_تواند پسر داود باشد؟» جمعیت کثیری با علاقه به سخنان او گوش می_دادند. 38 عیسی در ضمن تعالیم خود به آن_ها فرمود: «از علمای دین که دوست دارند، با چپن_های دراز بیایند و بروند و علاقه شدیدی به سلام_های احترام_آمیز دیگران در بازار_ها دارند احتیاط کنید. 39 آن_ها بهترین جاها را در کنیسه_ها، و صدر مجالس را در مهمانی_ها اشغال می_کنند، 40 مال بیوه زنان را می_خورند و محض خودنمایی دعای خود را طول می_دهند. جزای آن_ها سخت_تر خواهد بود.» 41 عیسی در برابر صندوق بیت_المال عبادتگاه نشسته بود و می_دید که چگونه اشخاص به آن صندوق پول می_انداختند. بسیاری از دولتمندان پول_های زیادی دادند. 42 بیوه زن فقیری هم آمد و دو سکه که تقریباً دو روپیه می_شد در صندوق انداخت. 43 عیسی شاگردان خود را پیش خود خواند و فرمود: «بیقین بدانید که این بیوه زن فقیر بیش از همۀ کسانی که در صندوق پول انداختند، پول داده است. 44 چون آن_ها از آنچه که برای آن مصرفی نداشتند دادند، اما او با وجود تنگدستی، هرچه داشت یعنی تمام دارایی خود را داد.»

مرقُس 13

1 وقتی عیسی از عبادتگاه خارج می_شد یکی از شاگردان به او گفت: «ای استاد، این سنگها و ساختمان_های بزرگ را ببین.» 2 عیسی به او فرمود: «این ساختمان_های بزرگ را می_بینی؟ هیچ_یک از سنگ_های آن روی سنگ دیگری باقی نخواهد ماند، بلکه همه زیر و رو خواهد شد.» 3 وقتی عیسی در کوه زیتون روبروی عبادتگاه نشسته بود، پِترُس و یعقوب و یوحنا و اندریاس به طور خصوصی به او گفتند: 4 «به ما بگو این در چه وقت واقع خواهد شد؟ علامت نزدیک بودن وقوع این امور چه خواهد بود؟» 5 عیسی در جواب آن_ها فرمود: «متوجه باشید که کسی شما را گمراه نکند. 6 بسیاری به نام من آمده خواهند گفت: «من او هستم» و مردم زیادی را گمراه خواهند ساخت. 7 وقتی صدای جنگها را از نزدیک بشنوید و یا اخبار جنگها در جاهای دور به گوش تان برسد هراسان نشوید. این چیزها باید واقع شود. اما هنوز آخر کار نیست. 8 ملتی با ملتی دیگر و مملکتی با مملکت دیگر جنگ خواهد کرد و در جاهای بسیار، زلزله_ها روی می_دهد و خشکسالی خواهد شد. این چیزها علائم شروع دردی مانند درد زایمان است. 9 اما متوجه خود تان باشید، شما را برای محاکمه به شورا_ها خواهند کشانید و در کنیسه_ها تازیانه خواهند زد. به خاطر من شما را به حضور حکمرانان و پادشاهان خواهند برد تا در مقابل آن_ها شهادت دهید. 10 اول باید انجیل به تمام ملتها برسد. 11 پس وقتی شما را دستگیر می_کنند و تسلیم می_نمایند پیش از پیش ناراحت نشوید که چه بگویید، بلکه آنچه در آن ساعت بوسیلۀ روح_القدس به شما گفته می_شود همان را بگویید، چون اوست که سخن می_گوید، نه شما. 12 برادر، برادر را تسلیم مرگ خواهد کرد و پدر، پسر را، فرزندان برضد والدین خود قیام خواهند کرد و آنها را به کشتن خواهند داد. 13 همۀ مردم بخاطر این که نام من بر شماست از شما روی_گردان خواهند شد. اما هرکه تا به آخر پایدار بماند نجات خواهد یافت. 14 اما هرگاه آن «مکروه ویرانگر» را در جایی که نباید باشد، برقرار ببینید (خواننده خوب دقت کند) کسانی که در یهودیه هستند به کوه_ها فرار کنند. 15 اگر کسی در پشت بام خانه است، نباید برای بردن چیزی پایین بیاید و وارد خانه شود. 16 و اگر در مزرعه است، نباید برای برداشتن لباس برگردد. 17 آن روزها برای زنان حامله و یا شیرده چقدر وحشتناک خواهد بود! 18 دعا کنید که این چیزها در زمستان پیش نیاید 19 زیرا در آن روزها چنان مصیبتی روی خواهد نمود، که از زمانی که خدا دنیا را آفرید تا بحال، مثل آن دیده نشده و دیگر هم دیده نخواهد شد. 20 اگر خداوند آن روزها را کوتاه نمی_کرد، هیچ جانداری جان سالم بدر نمی_برد، اما بخاطر برگزیدگان خود آن روزها را کوتاه کرده است. 21 پس اگر کسی به شما بگوید: «ببین مسیح این جا و یا آن جاست» باور نکنید. 22 مسیح_ها و انبیای دروغین ظهور خواهند کرد و چنان علامات و معجزاتی خواهند نمود، که اگر ممکن باشد برگزیدگان خدا را گمراه کنند. 23 متوجه باشید من شما را از همۀ این چیزها قبلاً باخبر کرده_ام. 24 اما در آن روزها بعد از آن مصیبت_ها، آفتاب تاریک خواهد شد و ماه دیگر نخواهد درخشید. 25 ستاره_ها از آسمان فرو خواهند ریخت و نیروهای آسمان متزلزل خواهند شد. 26 آن وقت پسر انسان را خواهند دید که با قدرت عظیم و جاه و جلال، بر ابر_ها می_آید. 27 او فرشتگان را خواهد فرستاد و برگزیدگان خود را در چهار گوشۀ عالم از دورترین نقاط زمین تا دورترین حدود آسمان جمع خواهد کرد. 28 از درخت انجیر درس بگیرید: وقتی شاخه_هایش سبز و شاداب می_شوند و برگ می_آورند، می_دانید که تابستان نزدیک است. 29 به همان طریق وقتی وقوع این چیزها را ببینید مطمئن باشید که نزدیک بلکه در آستانه در است. 30 بیقین بدانید پیش از این که زندگی این نسل بسر آید، همۀ این امور واقع خواهد شد. 31 آسمان و زمین از بین خواهند رفت، اما سخنان من هرگز از بین نخواهند رفت. 32 اما از آن روز و ساعت هیچ کس خبر ندارد، نه فرشتگان آسمان و نه پسر، فقط پدر از آن آگاه است. 33 هوشیار و آگاه باشید، شما نمی_دانید آن زمان چه وقتی می_آید. 34 آمدن آن روز، مانند شخصی است که به سفر رفته و خانه خود را به خادمان سپرده است تا هرکس کار خود را انجام دهد و به دربان سپرده است که گوش به زنگ باشد. 35 پس بیدار باشید چون نمی_دانید که صاحب خانه کی می_آید، شب یا نصف شب، وقت سحر یا سپیده_دَم. 36 مبادا او ناگهان بیاید و شما را در خواب ببیند. 37 آنچه را به شما می_گویم، به همه می_گویم: بیدار باشید.»

مرقُس 14

1 دو روز به عید فِصَح و عید فطیر مانده بود. سران کاهنان و علمای دین می_خواستند عیسی را مخفیانه دستگیر کرده و به قتل برسانند. 2 آن_ها می_گفتند: «این کار را در ایام عید نباید کرد مبادا مردم آشوب کنند.» 3 وقتی عیسی در بیت_عنیا در خانۀ شمعون جذامی بر سر دسترخوان نشسته بود، زنی با گلابدانی از سنگ مرمر، که پُر از عطر گران_قیمت سنبل خالص بود، وارد شد و گلابدان را شکست و عطر را بر سر عیسی ریخت. 4 بعضی از حاضران با عصبانیت به یکدیگر گفتند: «چرا باید این عطر این طور تلف شود؟ 5 می_شد آن را به بیش از سیصد سکۀ نقره فروخت و پولش را به فقرا داد.» آن_ها با خشونت به آن زن اعتراض کردند. 6 اما عیسی فرمود: «با او کاری نداشته باشید، چرا او را ناراحت می_کنید؟ او کار خوبی برای من کرده است. 7 فقرا همیشه در بین شما خواهند بود و هر وقت بخواهید می_توانید به آن_ها کمک کنید. اما مرا همیشه نخواهید داشت. 8 او آنچه از دستش بر_می_آمد برای من کرد و با این عمل بدن مرا پیش از وقت برای دفن آماده کرده است. 9 بیقین بدانید در هر جای عالم که انجیل اعلام شود آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد.» 10 بعد از آن یهودای اسخریوطی، که یکی از آن دوازده حواری بود، پیش سران کاهنان رفت تا عیسی را به آن_ها تسلیم نماید. 11 آن_ها وقتی این را شنیدند خوشحال شدند و به او وعدۀ پول دادند. یهودا بدنبال فرصت مناسبی بود تا عیسی را تسلیم کند. 12 در اولین روز عید فطیر، یعنی در وقتی که قربانی عید را ذبح می_کردند، شاگردان به عیسی گفتند: «در کجا می_خواهی نان فِصَح را برای تو آماده کنیم؟» 13 عیسی دو نفر از شاگردان خود را فرستاده به آن_ها گفت: «به داخل شهر بروید و در آنجا مردی را خواهید دید که کوزۀ آبی می_برد. به دنبال او بروید 14 و به هرجا که وارد شد، شما به صاحبخانه بگویید: «استاد می_گوید آن اطاقی که من با شاگردانم نان عید فِصَح را در آنجا خواهیم خورد کجاست؟» 15 او اطاق بزرگ و فرش شده را در منزل دوم به شما نشان خواهد داد. در آنجا برای ما تدارک ببینید.» 16 شاگردان به شهر رفتند و همه چیز را آنطوری که او فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب تدارک فِصَح را دیدند. 17 وقتی شب شد، عیسی با آن دوازده حواری به آنجا آمد. 18 موقعی که آن_ها سر دسترخوان نشسته و مشغول خوردن غذا بودند، عیسی به آن_ها فرمود: «بیقین بدانید که یکی از شما که با من غذا می_خورد، مرا تسلیم خواهد کرد.» 19 آن_ها محزون شدند و یک به یک از او پرسیدند: «آیا آن شخص من هستم؟» 20 عیسی فرمود: «یکی از شما دوازده نفر است که با من همکاسه می_باشد. 21 البته پسر انسان همان سرنوشتی را خواهد داشت که در کلام خدا برای او تعیین شده است، اما وای به حال کسی که پسر انسان به دست او تسلیم می_شود. برای آن شخص بهتر می_بود، که اصلاً بدنیا نمی_آمد.» 22 در موقع شام عیسی نان را گرفت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان داد و به آن_ها فرمود: «بگیرید، این بدن من است.» 23 بعد پیاله را گرفت و پس از شکرگزاری به آن_ها داد و همه از آن خوردند. 24 عیسی فرمود: «این است خون من در عهد و پیمان نو که برای بسیاری ریخته می_شود. 25 بیقین بدانید که دیگر از میوۀ تاک نخواهم خورد تا آن روزی که در پادشاهی خدا آن را تازه بخورم.» 26 بعد از خواندن سرود عید فِصَح، آن_ها به کوه زیتون رفتند. 27 عیسی به شاگردان فرمود: «همۀ شما از من روی_گردان خواهید شد، چون نوشته شده است: «چوپان را خواهم زد و گوسفندان پراگنده خواهند شد.» 28 اما بعد از آنکه دوباره زنده شوم، قبل از شما به جلیل خواهم رفت.» 29 پِترُس به عیسی گفت: «حتی اگر همه تو را ترک کنند، من ترک نخواهم کرد.» 30 عیسی به او فرمود: «بیقین بدان که امروز و همین امشب پیش از اینکه خروس دو مرتبه بانگ بزند، تو سه مرتبه خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.» 31 اما او با اصرار جواب داد: «حتی اگر لازم شود که با تو بمیرم، هرگز نخواهم گفت که تو را نمی_شناسم.» دیگران هم همین را گفتند. 32 وقتی به محلی به نام جِتسیمانی رسیدند، عیسی به شاگردان فرمود: «وقتی من دعا می_کنم شما در اینجا بنشینید.» 33 و بعد پِترُس و یعقوب و یوحنا را با خود برد. عیسی که بسیار پریشان و دلتنگ شده بود 34 به ایشان فرمود: «از شدت غم و اندوه نزدیک به مرگ هستم، شما اینجا بمانید و بیدار باشید.» 35 عیسی کمی از آنجا دور شد و بروی زمین افتاده دعا کرد، که اگر ممکن باشد آن ساعت پُر درد و رنج نصیب او نشود. 36 پس گفت: «ای پدر، همه چیز برای تو ممکن است، این پیاله را از من دور ساز، اما نه به خواست من بلکه به ارادۀ تو.» 37 عیسی برگشت و ایشان را در خواب دید، پس به پِترُس گفت: «ای شمعون، خواب هستی؟ آیا نمی_توانستی یک ساعت بیدار بمانی؟ 38 بیدار باشید و دعا کنید تا از وسوسه_ها به دور بمانید. روح می_خواهد اما جسم ناتوان است.» 39 عیسی بار دیگر رفت و همان دعا را کرد. 40 وقتی برگشت باز هم آن_ها را در خواب دید، آن_ها گیج خواب بودند و نمی_دانستند چه جوابی به او بدهند. 41 عیسی بار سوم آمد و به ایشان فرمود: «آیا باز هم در خواب و در استراحت هستید؟ بس است! ساعتِ که رسیدنی بود رسید، اکنون پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم می_شود. 42 برخیزید برویم، آنکه مرا تسلیم می_کند حالا می_رسد.» 43 او هنوز صحبت می_کرد که ناگهان یهودا، یکی از آن دوازده حواری، همراه با جمعیتی که همه با شمشیر و چوب مسلح بودند، از طرف سران کاهنان و علمای دین و بزرگان قوم به آنجا رسیدند. 44 تسلیم_کنندۀ او به آنها علامتی داده و گفته بود: «کسی را که می_بوسم همان شخص است، او را بگیرید و با مراقبت کامل ببرید.» 45 پس همینکه یهودا به آنجا رسید فوراً پیش عیسی رفت و گفت: «ای استاد» و او را بوسید. 46 آن_ها عیسی را گرفتند و محکم بستند. 47 یکی از حاضران شمشیر خود را کشید و به غلام کاهن_اعظم حمله کرد و گوش او را برید. 48 در مقابل عیسی فرمود: «مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چوب برای دستگیر کردن من آمدید؟ 49 من هر روز در عبادتگاه در حضور شما تعلیم می_دادم و مرا دستگیر نکردید ـ اما آنچه کلام خدا می_فرماید باید تمام شود.» 50 همۀ شاگردان او را ترک کردند و از آنجا گریختند. 51 جوانی که فقط یک پارچۀ کتان به دور بدن خود پیچیده بود به دنبال او رفت. آن_ها او را هم گرفتند، 52 اما او آنچه بر تن داشت رها کرد و عریان گریخت. 53 عیسی را به حضور کاهن_اعظم بردند و همۀ سران کاهنان و بزرگان قوم و علمای دین در آنجا جمع شده بودند. 54 پِترُس از دور به دنبال او آمد و وارد حویلی خانۀ کاهن_اعظم شد و بین خدمتگاران نشست و در کنار آتش خود را گرم می_کرد. 55 سران کاهنان و تمام شورای یهود می_خواستند که دلیلی بر ضد عیسی به_دست آورند تا حکم اعدامش را صادر نمایند، اما دلیلی به_دست نیاوردند. 56 بسیاری برضد او شهادت نادرست دادند اما شهادت_های ایشان با یکدیگر یکی نبود. 57 عده_ای بلند شدند و به دروغ شهادت داده گفتند: 58 «ما شنیدیم که می_گفت: من این عبادتگاه را که به_دست انسان ساخته شده خراب می_کنم و در سه روز عبادتگاهی دیگری می_سازم که به_دست انسان ساخته نشده باشد.» 59 ولی در این مورد هم شهادت_های آن_ها با هم یکی نبود. 60 کاهن_اعظم برخاست و در برابر همه از عیسی پرسید: «به این تهمت_های که به تو نسبت می_دهند جوابی نمی_دهی؟» 61 اما او خاموش بود و هیچ جوابی نمی_داد. باز کاهن_اعظم از او پرسید: «آیا تو مسیح پسر خدای متبارک هستی؟» 62 عیسی گفت: «من هستم. شما پسر انسان را خواهید دید که در دست راست خدای قادر نشسته و بر ابر_های آسمان می_آید.» 63 کاهن_اعظم گریبان خود را پاره کرد و گفت: «دیگر چه احتیاجی به شاهدان هست؟ 64 شما این کفر را شنیدید. رأی شما چیست؟» همه او را مستوجب اعدام دانستند. 65 بعضی_ها آب دهان برویش می_انداختند و چشم هایش را بسته و با مشت او را می_زدند و می_گفتند: «از غیب بگو چه کسی تو را زد؟» خدمتگاران هم او را لت و کوب کردند. 66 پِترُس هنوز در حویلی پایین ساختمان بود که یکی از کنیزان کاهن_اعظم آمد 67 و او را دید که خود را گرم می_کند، به طرف او دید و گفت: «تو هم همراه عیسی ناصری بودی!» 68 پِترُس منکر شده گفت: «من اصلاً نمی_دانم و نمی_فهمم تو چه می_گویی.» بعد از آن او به داخل دالان رفت و در همان موقع خروس بانگ زد. 69 آن کنیز باز هم او را دید و به اطرافیان گفت: «این هم یکی از آنهاست.» 70 پِترُس باز هم انکار کرد. کمی بعد، اطرافیان به پِترُس گفتند: «تو حتماً یکی از آن_ها هستی، چون اهل جلیل هستی.» 71 اما او سوگند یاد کرد و گفت: «من این شخص را که شما درباره_اش صحبت می_کنید نمی_شناسم.» 72 درست در همان وقت خروس برای دومین بار بانگ زد. پِترُس به یاد آورد که عیسی به او فرموده بود: «پیش از اینکه خروس دو مرتبه بانگ بزند، تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی» و به گریه افتاد.

مرقُس 15

1 همین که صبح شد، سران کاهنان به همراهی بزرگان قوم و علمای دین و تمام اعضای شورای یهود با عجله جلسه_ای تشکیل دادند. آن_ها عیسی را با زنجیری بسته و به پیلاطُس تحویل دادند. 2 پیلاطُس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» عیسی جواب داد: «همان است که می_گویی.» 3 سران کاهنان تهمت_های زیادی به او نسبت دادند. 4 پیلاطُس باز از او پرسید: «جوابی نداری؟ ببین چه تهمت_های زیادی به تو نسبت می_دهند.» 5 اما عیسی جوابی نداد، بطوری که باعث تعجب پیلاطُس شد. 6 در هر عید فِصَح، پیلاطُس بنا به خواهش مردم یک زندانی را آزاد می_کرد. 7 در آن زمان مردی معروف به «باراَبا» همراه با یاغیانی که در یک آشوب مرتکب قتل شده بودند در زندان بود. 8 مردم پیش پیلاطُس رفتند و از او خواهش کردند که مثل همیشه این کار را برای شان انجام دهد. 9 پیلاطُس از ایشان پرسید: «آیا می_خواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟» 10 چون او می_دانست که کاهنان از روی حسد عیسی را تسلیم کرده_اند. 11 اما سران کاهنان مردم را تحریک کردند که از پیلاطُس بخواهند «باراَبا» را برای شان آزاد کند. 12 پیلاطُس بار دیگر به ایشان گفت: «پس با مردی که او را پادشاه یهودیان می_نامید چه کنم؟» 13 آن_ها در جواب با فریاد گفتند: «مصلوبش کن.» 14 پیلاطُس پرسید: «چرا؟ مرتکب چه جنایتی شده است؟» اما آنها شدیدتر فریاد می_کردند: «مصلوبش کن!» 15 پس پیلاطُس که می_خواست، مردم را راضی نگه دارد «باراَبا» را برای ایشان آزاد کرد و امر کرد عیسی را تازیانه زده، بسپارند تا مصلوب شود. 16 عساکر عیسی را به داخل حویلی قصر والی بردند و تمام قشله را جمع کردند. 17 آن_ها لباس ارغوانی به او پوشانیدند و تاجی از خار بافته و بر سرش گذاشتند 18 و به او ادای احترام کرده می_گفتند: «سلام، ای پادشاه یهود.» 19 و با چوب بر سرش می_زدند و برویش آب دهان می_انداختند، بعد پیش او زانو زده و تعظیم می_کردند. 20 وقتی استهزا_ها تمام شد، آن_ها لباس ارغوانی را از تنش درآورده و لباس_های خودش را به او پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوب کنند. 21 آنها شخصی را به نام شَمعون، اهل قیروان، پدر اسکندر و روفُس که از صحرا به شهر می_آمد و از آنجا می_گذشت مجبور کردند که صلیب عیسی را ببرد. 22 آن_ها عیسی را به محلی بنام «جُلجُتا» که معنی آن «محل کاسۀ سر» است بردند. 23 به او شرابی دادند که آمیخته به دارویی به نام «مُر» بود، اما او آن را قبول نکرد. 24 پس او را بر صلیب میخکوب کردند و لباس_هایش را بین خود تقسیم نمودند و برای تعیین حصۀ هر یک قرعه انداختند. 25 ساعت نُه صبح بود که او را مصلوب کردند. 26 تقصیر نامه_ای برایش به این مضمون نوشتند «پادشاه یهودیان.» 27 دو نفر راهزن را نیز با او مصلوب کردند ـ یکی در طرف راست و دیگری را در سمت چپ او.[ 28 بدین طریق آن کلامی که می_گوید: از خطاکاران محسوب شد، تمام شد.] 29 کسانی که از آنجا می_گذشتند سر_های شان را تکان می_دادند و با ریشخند به عیسی می_گفتند: «ای کسی که می_خواستی عبادتگاه را خراب کنی و در سه روز بسازی 30 حالا از صلیب پایین بیا و خودت را نجات بده.» 31 همچنین سران کاهنان و علمای دین نیز او را مسخره می_کردند و به یکدیگر می_گفتند: «دیگران را نجات می_داد اما نمی_تواند خود را نجات دهد. 32 حالا این مسیح و پادشاه اسرائیل، از صلیب پایین بیاید تا ما ببینیم و به او ایمان بیاوریم.» کسانی هم که با او مصلوب شده بودند، او را تحقیر می_کردند. 33 در وقت ظهر، تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا سه ساعت ادامه داشت. 34 در ساعت سه بعد از ظهر عیسی با صدای بلند گفت: «ایلی، ایلی لَما سَبَقتَنی.» یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی؟» 35 بعضی از حاضران وقتی این را شنیدند گفتند: «ببینید، او الیاس را صدا می_کند.» 36 یکی از آن_ها دوید و اسفنجِ را از سرکه پُر کرد و روی نَی گذاشت و به او داد تا بنوشد و گفت: «بگذارید ببینم، آیا الیاس می_آید او را پایین بیاورد؟» 37 عیسی فریاد بلندی کشید و جان داد. 38 پردۀ عبادتگاه از بالا تا پایین دو تکه شد. 39 صاحب_منصبی که در مقابل او ایستاده بود، وقتی چگونگی مرگ او را دید، گفت: «حقیقتاً این مرد پسر خدا بود.» 40 در آنجا عده_ای زن هم بودند که از دور نگاه می_کردند و در بین آن_ها مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب کوچک و یوشا و سالومه دیده می_شدند. 41 این زنان وقتی عیسی در جلیل بود به او گرویدند و او را کمک می_کردند. بسیاری از زنان دیگر نیز همراه او به اورشلیم آمده بودند. 42 غروب همان روز که روز تدارک یعنی پیش از روز سَبَت بود، 43 یوسف از اهل رامه که یکی از اعضای محترم شورای یهود و در انتظار ظهور پادشاهی خدا بود با کمال شهامت پیش پیلاطُس رفت و جسد عیسی را از او خواست. 44 پیلاطُس باور نمی_کرد که عیسی به این زودی مرده باشد. پس به دنبال صاحب_منصبی که مأمور مصلوب کردن عیسی بود فرستاد و از او پرسید: «آیا او به همین زودی مرد؟» 45 وقتی پیلاطُس از جانب صاحب_منصب اطمینان یافت، به یوسف اجازه داد که جنازه را ببرد. 46 یوسف، کتان لطیفی خرید و جنازۀ عیسی را پایین آورد و در آن پیچید و در مقبره_ای که از سنگ تراشیده شده بود، قرار داد و سنگی در دهنۀ دروازۀ آن غلطانید. 47 مریم مجدلیه و مریم مادر یوشا، دیدند که عیسی کجا گذاشته شد.

مرقُس 16

1 پس از پایان روز سَبَت، مریم مجدلیه، مریم و مادر یعقوب و سالومه روغن_های معطری خریدند تا بروند و بدن عیسی را تدهین کنند، 2 و صبح وقت روز یکشنبه، درست بعد از طلوع آفتاب، به سر قبر رفتند. 3 آن_ها به یکدیگر می_گفتند: «چه کسی سنگ را برای ما از دهنۀ قبر خواهد غلطانید؟» 4 وقتی خوب نگاه کردند، دیدند که سنگ بزرگ از دهنۀ قبر به عقب غلطانیده شده است. 5 پس به داخل مقبره رفتند و در آنجا مرد جوانی را دیدند که در طرف راست نشسته و لباس سفید درازی در برداشت. آن_ها حیران شدند. 6 اما او به آنها گفت: «تعجب نکنید، شما عیسی ناصری مصلوب را می_جویید. او زنده شده، دیگر در اینجا نیست، ببینید اینجا جایی است که او را گذاشته بودند. 7 حالا بروید و به شاگردان او، مخصوصا پِترُس بگویید که او پیش از شما به جلیل خواهد رفت و همانطوری که خودش به شما فرموده بود، او را در آنجا خواهید دید.» 8 آن_ها از مقبره بیرون آمدند و از سر قبر گریختند، چون ترس و وحشت آن_ها را فرا گرفته بود و از ترس چیزی به کسی نگفتند. [ 9 عیسی پس از رستاخیز خود در سحرگاه روز اول هفته قبل از همه به مریم مجدلیه که هفت روح ناپاک از او بیرون کرده بود ظاهر شد. 10 مریم رفت و این خبر را به شاگردان که غمگین و گریان بودند رسانید. 11 اما آن_ها باور نکردند، که عیسی زنده شده و به مریم ظاهر گشته است. 12 پس از آن عیسی به طرز دیگری به دو نفر از آن_ها که به دهات می_رفتند ظاهر شد. 13 آنها برگشتند و به سایرین خبر دادند، اما آن_ها حرف ایشان را باور نمی_کردند. 14 سرانجام عیسی به آن یازده حواری، در وقتی که آن_ها سر دسترخوان نشسته بودند، ظاهر شد و بی_ایمانی و سخت دلی آن_ها را در نپذیرفتن گفتۀ کسانی که او را زنده دیده بودند، مورد سرزنش قرار داد. 15 پس به ایشان فرمود: «به تمام نقاط دنیا بروید و این مژده را به تمام مردم اعلام کنید. 16 کسی که ایمان می_آورد و تعمید می_گیرد، نجات می_یابد، اما کسی که ایمان نیاورد، از او باز خواست می_شود. 17 به ایمانداران این نشانه_های قدرت داده خواهد شد: آن_ها با ذکر نام من ارواح ناپاک را بیرون خواهند کرد، به زبان_های تازه سخن خواهند گفت، 18 اگر مارها را بگیرند و یا زهر بخورند به ایشان ضرر نخواهد رسید. دست_های خود را بر مریضان خواهند گذاشت و آنها شفا خواهند یافت.» 19 عیسی خداوند، بعد از اینکه با آن_ها صحبت کرد، به عالم بالا برده شد و در سمت راست خدا نشست. 20 و آن_ها رفتند و پیام خود را در همه جا اعلام می_کردند و خداوند کارهای آن_ها را برکت می_داد و پیام آن_ها را با معجزاتی که انجام می_شد، تأیید می_نمود.]

لوق 1

1 تقدیم به عالیجناب تِیوفیلوس: تا به حال نویسندگان بسیاری به نوشتن شرح وقایعی که در بین ما رخ داده است، اقدام کرده_اند 2 و آنچه را که بوسیلۀ شاهدان عینی اولیه و صاحبان آن پیام به ما رسیده است به قلم آورده_اند. 3 من نیز به نوبۀ خود، به عنوان کسی که جریان کامل این وقایع را جزء به جزء مطالعه و بررسی کرده است، صلاح دیدم که این پیش آمد_ها را به ترتیب تاریخ وقوع برای تو بنویسم 4 تا به حقیقت همۀ مطالبی که از آن اطلاع یافته_ای پی ببری. 5 در زمان سلطنت هیرودیس، پادشاه یهودیه، کاهنی به نام زکریا از فرقۀ اَبِیا زندگی می_کرد. همسر او نیز از خاندان هارون بود و اِلیزابِت نام داشت. 6 این دو نفر در نظر خدا درستکار بودند و بدون کوتاهی، کلیه احکام و اوامر خداوند را رعایت می_کردند. 7 اما فرزندی نداشتند زیرا اِلیزابِت نازا بود و هر دو سالخورده بودند. 8 چون نوبت خدمت روزانه در عبادتگاه به فرقۀ زکریا رسید، او به عنوان کاهن مشغول انجام وظایف خود شد. 9 مطابق رسوم کاهنان قرعه به نام او برآمد که به قدس_الاقداس عبادتگاه وارد شود و بُخُور بسوزاند. 10 در وقت سوزاندن بُخُور، تمام جماعت در بیرون ایستاده و دست به دعا برداشته بودند. 11 در آنجا فرشتۀ خداوند به او ظاهر شد و در سمت راست بخور_سوز ایستاد. 12 زکریا از دیدن این منظره تکانی خورد و ترسید. 13 اما فرشته به او گفت: «ای زکریا، نترس. دعاهای تو مستجاب شده و همسرت اِلیزابِت برای تو پسری خواهد زایید و او را یحیی خواهی نامید. 14 خوشی و سُرُور نصیب تو خواهد بود و بسیاری از تولد او شادمان خواهند شد. 15 زیرا او در نظر خداوند بزرگ خواهد بود و هرگز به شراب و باده لب نخواهد زد. از همان ابتدای تولد از روح_القدس پُر خواهد بود 16 و بسیاری از بنی_اسرائیل را بسوی خداوند، خدای آنها باز خواهد گردانید. 17 با روح و قدرت الیاس مانند پیشاهنگی در حضور خدا قدم خواهد زد تا پدران و فرزندان را آشتی دهد و سرکشان را به راه نیکان آورد و مردمانی مستعد برای خداوند آماده سازد.» 18 زکریا به فرشته گفت: «چطور می_توانم این را باور کنم؟ من پیر هستم و زنم نیز سالخورده است.» 19 فرشته به او جواب داد: «من جبرائیل هستم که در حضور خدا می_ایستم و فرستاده شده_ام که با تو صحبت کنم و این مژده را به تو برسانم. 20 پس توجه کن: تو تا هنگام وقوع این امور گنگ خواهی شد و نیروی تکلم را از دست خواهی داد، زیرا سخنان مرا که در وقت مقرر تمام خواهد شد باور نکردی.» 21 جماعتی که منتظر زکریا بودند از اینکه او آن همه وقت در قدس_الاقداس عبادتگاه ماند متعجب گشتند. 22 وقتی بیرون آمد و قوت سخن گفتن نداشت، آنها فهمیدند که در قدس_الاقداس عبادتگاه چیزی دیده است و چون نمی_توانست حرف بزند به اشاره مطلب خود را می_فهماند. 23 زکریا وقتی که دورۀ خدمت کهانت خود را به انجام رسانید به خانه بازگشت. 24 بعد از آن همسرش اِلیزابِت حامله شد و مدت پنج ماه از مردم گوشه_گیری کرد و با خود می_گفت: 25 «این کار را خداوند برای من کرده است و با این لطف خود رسوایی مرا پیش مردم از میان برداشته است.» 26 در ماه ششم جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری به نام ناصره، که در ولایت جلیل واقع است 27 به نزد باکره_ای که نامزد مردی به نام یوسف ـ از خاندان داود ـ بود فرستاده شد. نام این دختر مریم بود. 28 فرشته وارد شد و به او گفت: «سلام، ای کسی که مورد لطف هستی، خداوند با توست.» 29 اما مریم از آنچه فرشته گفت بسیار پریشان شد و ندانست که معنی این سلام چیست. 30 فرشته به او گفت: «ای مریم، نترس زیرا خداوند به تو لطف فرموده است. 31 تو حامله خواهی شد و پسری خواهی زایید و نام او را عیسی (یشوعه) خواهی گذاشت. 32 او بزرگ خواهد بود و به پسر خدای متعال ملقب خواهد شد، خداوند، خدا تخت پادشاهی جدش داود را به او عطا خواهد فرمود. 33 او تا به ابد بر خاندان یعقوب فرمانروایی خواهد کرد و پادشاهی او هرگز پایانی نخواهد داشت.» 34 مریم به فرشته گفت: «این چگونه ممکن است؟ من باهیچ مردی رابطه نداشته_ام.» 35 فرشته به او جواب داد: «روح_القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد انداخت و به این سبب آن نوزاد مقدس، پسر خدا نامیده خواهد شد. 36 بدان که خویشاوند تو اِلیزابِت در سن پیری پسری در رَحِم دارد و آن کسی که نازا به حساب می_آمد، اکنون شش ماه از حاملگی او می_گذرد. 37 زیرا برای خدا هیچ چیز محال نیست.» 38 مریم گفت: «من کنیز خداوند هستم، همانطور که تو گفتی بشود.» و فرشته از پیش او رفت. 39 در آن روزها مریم عازم سفر شد و با تیزی و شتاب به شهری واقع در کوهستان یهودیه رفت. 40 او به خانۀ زکریا داخل شد و به اِلیزابِت سلام داد. 41 وقتی اِلیزابِت سلام مریم را شنید بچه در رَحِمش تکان خورد. اِلیزابِت از روح_القدس پُر شد 42 و با صدای بلند گفت: «تو در بین زنان متبارک هستی و مبارک است ثمرۀ رَحِم تو. 43 من کی هستم که مادر خداوندم به دیدنم بیاید؟ 44 همینکه سلام تو به گوش من رسید، بچه از خوشی در رَحِم من تکان خورد. 45 خوشا بحال او که باور می_کند زیرا وعدۀ خداوند برای او به انجام خواهد رسید.» 46 مریم گفت: «جان من خداوند را می_ستاید 47 و روح من در نجات_دهندۀ من، خدا، خوشی می_کند، 48 چون او به کنیز ناچیز خود نظر لطف داشته است. از این پس همۀ نسلها مرا خوشبخت خواهند خواند، 49 زیرا آن قادر مطلق کارهای بزرگی برای من کرده است. نام او مقدس است. 50 رحمت او پشت در پشت برای کسانی است که از او می_ترسند. 51 دست خداوند با قدرت کار کرده است، متکبران را با خیالات دلِ شان تار و مار کرده 52 و زورمندان را از تختهای شان به زیر افگنده، و فروتنان را سربلند کرده است. 53 گرسنگان را با چیزهای نیکو سیر نموده و ثروتمندان را با دست خالی روانه کرده است. 54 به خاطر محبت پایدار خود، از بندۀ خود اسرائیل حمایت کرده است، 55 همانطور که به اجداد ما یعنی به ابراهیم و به اولاد او تا به ابد وعده داد.» 56 مریم در حدود سه ماه پیش اِلیزابِت ماند و بعد به منزل خود بازگشت. 57 وقت زایمان اِلیزابِت فرارسید و پسری به دنیا آورد. 58 وقتی همسایگان و خویشاوندان او باخبر شدند که خداوند چه لطف بزرگی در حق او کرده است، مانند او شاد و خوشحال گشتند. 59 پس از یک هفته آمدند تا نوزاد را سنت نمایند و در نظر داشتند نام پدرش زکریا را بر او بگذارند. 60 اما مادرش گفت: «نخیر، نام او باید یحیی باشد.» 61 آن_ها گفتند: «اما در خاندان تو هیچ کس چنین نامی ندارد»، 62 و با اشاره از پدرش پرسیدند که تصمیم او دربارۀ نام طفل چیست. 63 او لوحی خواست و در برابر تعجب همگی نوشت: «نام او یحیی است.» 64 ناگهان زبانش باز شد و به ستایش خدا پرداخت. 65 تمام همسایگان ترسیدند و کلیۀ این اخبار در سرتاسر کوهستان_های یهودیه انتشار یافت. 66 همۀ کسانی که این موضوع را شنیدند دربارۀ آن فکر می_کردند و می گفتند: «این کودک چه خواهد شد؟ در واقع دست خداوند با اوست.» 67 پدر او زکریا، از روح_القدس پُر شد و چنین پیشگویی کرد: 68 «خداوند، خدای اسرائیل را سپاس باد. زیرا به یاری قوم خود آمده و آنها را رهایی داده است. 69 از خاندان بندۀ خود داود، رهانندۀ نیرومندی بر افراشته است. 70 او از قدیم از زبان انبیای مقدس خود وعده داد 71 که ما را از دست دشمنان رهایی بخشد و از دست همه کسانی که از ما نفرت دارند آزاد سازد 72 و با پدران ما به رحمت رفتار نماید و پیمان مقدس خود را بخاطر آورد. 73 برای پدر ما ابراهیم سوگند یاد کرد 74 که ما را از دست دشمنان نجات دهد و عنایت فرماید که او را بدون ترس 75 با پاکی و راستی تا زنده_ایم عبادت نماییم. 76 و تو، ای فرزندم، پیامبر خدای متعال نامیده خواهی شد. زیرا پیش قدمهای خداوند خواهی رفت تا راه او را آماده سازی 77 و به قوم او خبر دهی که با آمرزش گناهان شان رستگار می_شوند، 78 زیرا از رحمت و دلسوزی خدای ماست که آفتاب صبحگاهی از آسمان بر ما طلوع خواهد کرد 79 تا بر کسانی که در تاریکی و در سایۀ مرگ به سر می_برند بدرخشد و قدمهای ما را به راه صلح و سلامتی هدایت فرماید.» 80 و اما طفل بزرگ می_شد و در روح قوی می_گشت و تا روزی که علناً به قوم اسرائیل ظاهر شد، در بیابان بسر می_برد.

لوق 2

1 در آن روزها به منظور یک سرشماری عمومی در سراسر دنیای روم فرمانی از طرف امپراطور اوغُسطُس صادر شد. 2 وقتی دور اول این سرشماری انجام گرفت، کرینیوس فرماندار کل سوریه بود. 3 پس برای انجام سرشماری هرکس به شهر خود می_رفت 4 و یوسف نیز از شهر ناصرۀ جلیل به یهودیه آمد تا در شهر داود، که بیت_لِحِم نام داشت نامنویسی کند، زیرا او از خاندان داود بود. 5 او مریم را که در این موقع در عقد او و حامله بود همراه خود برد. 6 هنگامی که در آنجا اقامت داشتند وقت تولد طفل فرا رسید 7 و مریم اولین فرزند خود را که پسر بود بدنیا آورد. او را در قنداق پیچیده در آخوری خوابانید، زیرا در مسافرخانه جائی برای آنها نبود. 8 در همان اطراف در میان مزارع، چوپانانی بودند که در وقت شب از گلۀ خود نگهبانی می_کردند. 9 فرشتۀ خداوند در برابر ایشان ایستاد و شکوه و جلال خداوند در اطراف شان درخشید و ایشان بسیار ترسیدند. 10 اما فرشته گفت: «نترسید، من برای شما مژده_ای دارم: خوشی بزرگی شامل حال تمامی این قوم خواهد شد. 11 امروز در شهر داود نجات دهنده_ای برای شما به دنیا آمده است که مسیح و خداوند است. 12 نشانی آن برای شما این است که نوزاد را در قنداقه پیچیده و در آخور خوابیده خواهید یافت.» 13 ناگهان با آن فرشته فوج بزرگی از سپاه آسمانی ظاهر شد که خدا را ستایش کرده، می_گفتند: 14 «خدا را در برترین آسمان_ها جلال و بر زمین در بین مردمی که مورد پسند او می_باشند صلح و سلامتی باد.» 15 بعد از آنکه فرشتگان آنها را ترک کردند و به آسمان رفتند، چوپانان به یکدیگر گفتند: «بیائید، به بیت_لِحِم برویم و واقعه_ای را که خداوند ما را از آن آگاه ساخته است ببینیم.» 16 پس با تیزی و شتاب رفتند و مریم و یوسف و آن کودک را که در آخور خوابیده بود پیدا کردند. 17 وقتی کودک را دیدند آنچه را که دربارۀ او به آنها گفته شده بود نقل کردند. 18 همۀ شنوندگان از آنچه چوپانان می_گفتند تعجب می_کردند. 19 اما مریم تمام این چیزها را بخاطر می_سپرد و دربارۀ آن_ها عمیقاً فکر می_کرد. 20 چوپانان برگشتند و بخاطر آنچه شنیده و دیده بودند خدا را حمد و سپاس می_گفتند، زیرا آنچه به ایشان گفته شده بود واقع شده بود. 21 یک هفته بعد که وقت سنت کودک فرا رسید او را عیسی نامیدند، همان نامی که فرشته پیش از جایگزینی او در رَحِم تعیین کرده بود. 22 بعد از آنکه روزهای پاک شدن مطابق شریعت موسی تمام شد کودک را به اورشلیم آوردند تا به خداوند تقدیم نمایند. 23 چنانکه در شریعت خداوند نوشته شده است: هر پسر اولباری از خداوند شمرده می_شود 24 و نیز مطابق آنچه در شریعت خداوند نوشته شده است قربانی_ای تقدیم کنند، یعنی یک جفت فاخته و یا دو چوچه کبوتر. 25 در اورشلیم مردی به نام شمعون زندگی می_کرد که درستکار و پارسا بود و در انتظار نجات اسرائیل بسر می_برد و روح_القدس بر او بود. 26 از طرف روح_القدس به او خبر داده شده بود که تا مسیح وعده شدۀ خداوند را نبیند نخواهد مرد. 27 او به هدایت روح به داخل عبادتگاه آمد و هنگامیکه والدین عیسی، طفل را به داخل آوردند تا آنچه را که مطابق شریعت مقرر بود انجام دهند، 28 شمعون، طفل را در آغوش گرفت و خدا را حمدکنان گفت: 29 «حال ای خداوند، مطابق وعدۀ خود بنده خود را بسلامت رخصت بده، 30 چون چشمانم نجات تو را دیده است، 31 نجاتی که تو در حضور همۀ ملتها آماده ساخته_ای، 32 نوری که افکار ملتهای بیگانه را روشن سازد و مایۀ سربلندی قوم تو اسرائیل گردد.» 33 پدر و مادر آن طفل از آنچه دربارۀ او گفته شد حیران گشتند. 34 شمعون بر آنها دعای خیر کرد و به مریم مادر عیسی، گفت: «این کودک برای سقوط و یا سرافرازی بسیاری در اسرائیل تعیین شده است و نشانه_ای است که در رد کردن او 35 افکار پنهانی عدۀ کثیری آشکار خواهد شد و در دل تو نیز خنجری فرو خواهد رفت.» 36 در آنجا همچنین زنی نبیه به نام حَنّه زندگی می_کرد که دختر فَنوئیل از طایفۀ اَشیر بود، او زنی بود بسیار سالخورده، که بعد از ازدواج مدت هفت سال با شوهرش زندگی کرده 37 و تا هشتاد و چهار سالگی بیوه مانده بود. او هرگز از عبادتگاه خارج نمی_شد، بلکه شب و روز با دعا و روزه، خدا را عبادت می_کرد. 38 او در همان موقع پیش آمد، به درگاه خدا شکرگزاری نمود و برای همۀ کسانی که در انتظار نجات اورشلیم بودند دربارۀ آن طفل صحبت کرد. 39 بعد از آنکه همۀ کارهایی را که در شریعت خداوند مقرر است انجام دادند، به شهر خود، ناصرۀ جلیل برگشتند. 40 و کودک، پُر از حکمت، کلان و قوی می_گشت و لطف خدا با او بود. 41 والدین عیسی همه ساله برای عید فِصَح به اورشلیم می_رفتند. 42 وقتی او به دوازده سالگی رسید آن_ها مثل همیشه برای آن عید به آنجا رفتند. 43 وقتی ایام عید به پایان رسید و آنها عازم شهر خود شدند، عیسی نو_جوان در اورشلیم ماند ولی والدینش این را نمی_دانستند 44 و به گمان اینکه او در بین کاروان است یک روز تمام به سفر ادامه دادند و آن وقت در میان دوستان و خویشان خود به جستجوی او پرداختند. 45 چون او را پیدا نکردند ناچار به اورشلیم برگشتند تا بدنبال او بگردند. 46 بعد از سه روز او را در عبادتگاه پیدا کردند ـ درحالیکه در میان معلمان نشسته بود و به آنها گوش می_داد و از ایشان سؤال می_کرد. 47 همۀ شنوندگان از هوش او و از جواب_های که می_داد در حیرت بودند. 48 والدین عیسی از دیدن او تعجب کردند و مادرش به او گفت: «پسرم، چرا با ما چنین کردی؟ من و پدرت با پریشانی زیاد دنبال تو می_گشتیم.» 49 او گفت: «برای چه دنبال من می_گشتید؟ مگر نمی_دانستید که من وظیفه دارم در خانۀ پدرم باشم؟» 50 اما آنها نفهمیدند که مقصد او چیست. 51 عیسی با ایشان به ناصره بازگشت و تابع آنها بود. مادرش همۀ این چیزها را در دل خود نگه می_داشت. 52 عیسی در حکمت و قامت رشد می_کرد و به پسند خدا و مردم بود.

لوق 3

1 در پانزدهمین سال حکومت طیبریوس امپراطور وقتی پنطیوس پیلاطُس والی یهودیه و هیرودیس والی ولایت جلیل و برادرش فیلیپُس والی ولایات ایتوریه و نواحی ترخونیتس و لیسانیوس والی آبلیه بود، 2 یعنی در زمانی که حناس و قیافا کاهنان اعظم بودند، کلام خدا در بیابان به یحیی پسر زکریا رسید. 3 او به تمام ناحیه اطراف دریای اُردن می_رفت و اعلام می_کرد که مردم توبه کنند و برای آمرزش گناهان خود تعمید بگیرند. 4 آنچنان که در کتاب اشعیای نبی آمده است: «شخصی در بیابان فریاد می_زند: راهی برای خداوند آماده سازید، طریق او را راست نمایید. 5 دره_ها پُر شوند، کوهها و تپه_ها صاف گردند، کجی_ها راست خواهند شد، راههای ناهموار هموار خواهند گشت 6 و همۀ آدمیان نجات خدا را خواهند دید.» 7 مردم زیادی بیرون می_آمدند تا از دست یحیی تعمید بگیرند. او به ایشان گفت: «ای مارها، چه کسی شما را آگاه ساخت تا از خشم و غضب آینده بگریزید؟ 8 پس توبۀ خود را با ثمراتی که ببار می_آورید نشان دهید و پیش خود نگوئید که ما پدری مانند ابراهیم داریم، بدانید که خدا قادر است از این سنگها فرزندانی برای ابراهیم بیافریند. 9 تیشه بر ریشۀ درختان گذاشته شده و هر درختی که میوۀ خوب به بار نیاورد بریده و در آتش افگنده خواهد شد.» 10 مردم از او پرسیدند: «پس تکلیف ما چیست؟» 11 او جواب داد: «آن کسی که دو پیراهن دارد، یکی را به کسی که ندارد بدهد و هرکه خوراک دارد نیز همچنین کند.» 12 جزیه_گیران هم برای گرفتن تعمید آمدند و از او پرسیدند: «ای استاد، ما چه باید بکنیم؟» 13 به ایشان گفت: «بیش از آنچه مقرر شده مطالبه نکنید.» 14 عساکر هم پرسیدند: «ما چه کنیم؟» به آنها گفت: «از کسی به زور پول نگیرید و تهمت ناروا نزنید و به حقوق خود قانع باشید.» 15 مردم در انتظار بسر می_بردند و از یکدیگر می_پرسیدند که آیا یحیی، مسیح وعده شده است یا نه. 16 اما او چنین جواب داد: «من شما را در آب تعمید می_دهم اما کسی خواهد آمد که از من تواناتر است و من لایق آن نیستم که بند بوت او را باز کنم. او شما را با روح_القدس و آتش تعمید خواهد داد. 17 او شاخی خود را در دست دارد تا خرمن خود را پاک کند و گندم را در انبار جمع نماید، اما کاه را در آتشی خاموش نشدنی خواهد سوزانید.» 18 یحیی با راههای بسیار و گوناگون مردم را تشویق می_کرد و به آن_ها بشارت می_داد 19 اما هیرودیس، که بر سر موضوع زن برادر خود هیرودیا و زشتکاری_های دیگرش از طرف یحیی ملامت شده بود، 20 با انداختن یحیی به زندان مرتکب کاری بدتر از همه شد. 21 پس از آنکه همه تعمید گرفتند، عیسی نیز تعمید گرفت و به دعا مشغول بود که آسمان باز شد 22 و روح_القدس به صورت کبوتری بر او نازل شد و صدایی از آسمان آمد: «تو پسر عزیز من هستی. از تو خوشنودم.» 23 وقتی عیسی خدمت خود را شروع کرد، تقریباً سی سال از عمرش گذشته بود و برحسب گمان مردم او پسر یوسف بود و یوسف پسر هالی، 24 پسر مَتات، پسر لاوی، پسر مَلکی، پسر یَنا، پسر یوسف، 25 پسر مَتاتیا، پسر عاموس، پسر ناحوم، پسر حَسلی، پسر نَجی، 26 پسر مَئَت، پسر مَتاتیا، پسر شِمعی، پسر یوسف، پسر یهودا، 27 پسر یوحَنا، پسر ریسا، پسر زِرُبابل، پسر سِئَلتی_ئیل، پسر نِیری، 28 پسر مَلکی، پسر اَدی، پسر قوسام، پسر ایلمودام، پسر عیر، 29 پسر یوسی، پسر ایلعازَر، پسر یوریم، پسر مَتات، پسر لاوی، 30 پسر شَمعون، پسر یهودا، پسر یوسف، پسر یونان، پسر ایلیاقیم، 31 پسر مَلیا، پسر مینان، پسر مَتاتا، پسر ناتان، پسر داود، 32 پسر یِسی، پسر عوبید، پسر بوعَز، پسر شَلمون، پسر نحشون، 33 پسر عمیناداب، پسر ارام، پسر حِزرون، پسر فارِز، پسر یهودا، 34 پسر یعقوب، پسر اسحاق، پسر ابراهیم، پسر تارح، پسر ناحور، 35 پسر سِروج، پسر رَعو، پسر فِلِج، پسر عابِر، پسر صالَح، 36 پسر قینان، پسر اَرفَکشاد، پسر سام، پسر نوح، پسر لامَک، 37 پسر متوشالح، پسر خنوخ، پسر یارِد، پسر مَهللئیل، پسر قینان، 38 پسر انوش، پسر شیت، پسر آدم بود و آدم از خدا بود.

لوق 4

1 عیسی پُر از روح_القدس از دریای اُردن بازگشت و روح خدا او را به بیابانها برد 2 و در آنجا شیطان او را مدت چهل روز با وسوسه_ها آزمایش می_کرد. او در آن روزها چیزی نخورد و آخر گرسنه شد. 3 شیطان به او گفت: «اگر تو پسر خدا هستی به این سنگ بگو تا نان شود.» 4 عیسی جواب داد: «نوشته شده است که انسان فقط با نان زندگی نمی_کند.» 5 بعد شیطان او را به بالای کوهی برد و در یک چشم بهم زدن تمام ممالک دنیا را به او نشان داد 6 و گفت: «تمامی اختیارات این قلمرو و همۀ شکوه و جلال آن را به تو خواهم بخشید، زیرا در اختیار من است و من می_توانم آن را به هر که بخواهم ببخشم. 7 اگر تو مرا سجده کنی صاحب همۀ آن خواهی شد.» 8 عیسی به او جواب داد: «نوشته شده است: خداوند، خدای خود را پرستش کن و فقط او را خدمت نما.» 9 سپس شیطان او را به اورشلیم برد و بر بام عبادتگاه قرار داد و به او: «اگر تو پسر خدا هستی خود را از اینجا به پایین بینداز، 10 زیرا نوشته شده است: او به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا تو را محافظت کنند. 11 و نیز نوشته شده است: تو را در دستهای خود نگاه خواهند داشت، مبادا پایت به سنگی بخورد.» 12 عیسی به او جواب داد: «نوشته شده است که نباید خداوند، خدای خود را بیازمایی.» 13 شیطان پس از آنکه تمام وسوسه_های خود را به پایان رسانید مدتی او را تنها گذاشت. 14 عیسی با قدرت روح_القدس به ولایت جلیل برگشت و شهرت او سرتاسر آن ناحیه را پُر ساخت. 15 در کنیسه_های آنها تعلیم می_داد و همۀ مردم او را تعریف می_کردند. 16 به این ترتیب به شهر ناصره، جایی که در آن کلان شده بود، آمد و در روز سَبَت مثل همیشه به کنیسه رفت و برای قرائت کلام خدا برخاست. 17 کتاب اشعیای نبی را به او دادند. کتاب را باز کرد و آن قسمتی را یافت که می_فرماید: 18 «روح خداوند بر من است، او مرا مسح کرده است تا به بینوایان مژده دهم. مرا فرستاده است تا آزادی اسیران و بینایی کوران و رهایی ستمدیدگان را اعلام کنم 19 و سال فرخندۀ خداوند را اعلام نمایم.» 20 کتاب را بسته کرد و به سرپرست کنیسه داد و نشست. در کنیسه تمام چشمها به او دوخته شده بود. 21 او شروع به صحبت کرد و به ایشان گفت: «امروز در حالی که گوش می_دادید، این نوشته تمام شده است.» 22 همۀ حاضران او را آفرین می_گفتند و از کلمات فیض بخشی که می_گفت تعجب می_نمودند. آن_ها می_گفتند: «مگر این مرد پسر یوسف نیست؟» 23 عیسی گفت: «بدون شک در مورد من این ضرب_المثل را خواهید گفت که_ای طبیب خود را شفا بده. شما همچنین خواهید گفت که ما شرح همۀ کارهایی را که تو در کَپَرناحوم کرده_ای شنیده ایم، همان کارها را در شهر خود انجام بده.» 24 عیسی ادامه داد و گفت: «در واقع هیچ پیامبری در شهر خود قبول نمی_شود. 25 بیقین بدانید، در زمان الیاس که مدت سه سال و شش ماه آسمان بسته شد و قحطی سختی در تمام زمین بوجود آمد، بیوه زنان بسیاری در اسرائیل بودند. 26 با وجود این الیاس پیش هیچ یک از آنها فرستاده نشد، مگر پیش بیوه زنی در شهر زَرِفت صیدون. 27 همینطور در زمان الیشع نبی، جذامیان بسیاری در اسرائیل بودند ولی هیچکدام از آنها جز نعمان سُریانی شفا نیافت.» 28 از شنیدن این سخن همۀ حاضران در کنیسه غضبناک شدند. 29 آن_ها برخاستند و او را از شهر بیرون کردند و به لب تپه_ای که شهر بر روی آن ساخته شده بود بردند تا او را به پایین بیندازند. 30 اما او از میان آنها گذشت و رفت. 31 عیسی به کَپَرناحوم که یکی از شهرهای جلیل است آمد و مردم را در روز سَبَت تعلیم داد. 32 مردم از تعالیم او تعجب کردند، زیرا کلام او با قدرت ادا می_شد. 33 در کنیسه مردی حضور داشت که دارای روح ناپاک بود. او با صدای بلند فریاد زد: 34 «ای عیسی ناصری، با ما چکار داری؟ آیا آمده_ای ما را نابود کنی؟ تو را خوب می_شناسم، ای قدوس خدا.» 35 عیسی او را ملامت کرد و فرمود: «خاموش شو و از او بیرون بیا.» روح ناپاک پس از آنکه آن مرد را در برابر مردم به زمین کوبید، بدون آنکه به او ضرری برساند او را ترک کرد. 36 همه متحیر شدند و به یکدیگر می_گفتند: «این چه نوع فرمانی است؟ به ارواح ناپاک با اختیار و قدرت فرمان می_دهد و آن_ها بیرون می_روند.» 37 به این ترتیب شهرت او در تمام آن ناحیه پیچید. 38 عیسی از کنیسه بیرون آمد و به خانۀ شَمعون رفت. خشوی شَمعون به تب شدیدی مبتلا بود. از عیسی خواستند که به او کمک نماید. 39 عیسی بر بالین او ایستاد و با تندی به تب فرمان داد و تب او قطع شد و آن زن فوراً برخاست و به پذیرائی آنها مشغول شد. 40 هنگام غروب همۀ کسانی که بیمارانی مبتلا به امراض گوناگون داشتند آنها را پیش عیسی آوردند و او دست خود را بر یک یک آنها گذاشت و آنها را شفا داد. 41 ارواح ناپاک هم از عدۀ زیادی بیرون آمدند و فریاد می_کردند: «تو پسر خدا هستی»، اما او آن_ها را سرزنش می_کرد و اجازه نمی_داد حرف بزنند زیرا آن_ها می_دانستند که او مسیح وعده شده است. 42 وقتی سپیدۀ صبح دمید، عیسی از شهر خارج شد و به جای خلوتی رفت. اما مردم به سراغ او رفتند و وقتی به جایی که او بود رسیدند، کوشش می_کردند از رفتن او جلوگیری نمایند. 43 اما او گفت: «من باید مژدۀ پادشاهی خدا را به شهرهای دیگر هم برسانم چون برای انجام همین کار فرستاده شده_ام.» 44 به این ترتیب او پیام خود را در کنیسه_های یهودیه اعلام می_کرد.

لوق 5

1 یک روز عیسی در کنار بحیرۀ جنیسارت ایستاده بود و مردم به طرف او هجوم آورده بودند تا کلام خدا را از زبان او بشنوند. 2 عیسی ملاحظه کرد که دو کشتی در آنجا لنگر انداخته_اند و ماهیگیران پیاده شده بودند تا تورهای خود را بشویند. 3 عیسی به یکی از کشتی_های که متعلق به شَمعون بود سوار شد و از او تقاضا کرد که کمی از ساحل دور شود و در حالی که در کشتی نشسته بود به تعلیم مردم پرداخت. 4 در پایان صحبت به شَمعون گفت: «به قسمتهای عمیق آب بران و تورهای تان را برای صید به آب بیندازید.» 5 شَمعون جواب داد: «ای استاد، ما تمام شب زحمت کشیدیم و اصلاً چیزی نگرفتیم، اما حالا که تو می_فرمایی، من تورها را می_اندازم.» 6 آن_ها چنین کردند و آنقدر ماهی صید کردند که نزدیک بود تورهای شان پاره شود. 7 پس به همکاران خود که در کشتی دیگر بودند اشاره کردند که به کمک آنها بیایند. ایشان آمدند و هر دو کشتی را از ماهی پُر کردند به طوریکه نزدیک بود غرق شوند. 8 وقتی شَمعون پِترُس متوجه شد که چه واقع شده است پیش عیسی زانو زد و عرض کرد: «ای خداوند، از پیش من برو چون من خطاکارم.» 9 او و همۀ همکارانش از صیدی که شده بود متحیر بودند. 10 همکاران او یعقوب و یوحنا، پسران زَبدی نیز همان حال را داشتند. عیسی به شَمعون فرمود: «نترس، از این پس مردم را صید خواهی کرد.» 11 به محض اینکه کشتیها را به خشکی آوردند، همه چیز را رها کردند و به دنبال او رفتند. 12 روزی عیسی در شهری بود، تصادفا مردی جذامی در آنجا حضور داشت. وقتی آن جذامی عیسی را دید به پای او افتاد و از او کمک خواسته گفت: «ای آقا، اگر بخواهی می_توانی مرا پاک کنی.» 13 عیسی دست خود را دراز کرد، او را لمس نمود و فرمود: «می خواهم، پاک شو.» فوراً جذام او برطرف شد. 14 عیسی به او امر فرمود که این موضوع را به کسی نگوید و افزود: «اما برو خود را به کاهن نشان بده و به خاطر پاک شدنت قربانی_ای را که موسی تعیین نموده است تقدیم کن تا برای همه مدرکی باشد.» 15 اما عیسی بیش از پیش در تمام آن ناحیه شهرت یافت وعدۀ زیادی گرد آمدند تا سخنان او را بشنوند و از ناخوشی_های خود شفا یابند، 16 اما او به خارج از شهر می_رفت تا در تنهایی دعا کند. 17 روزی عیسی مشغول تعلیم بود و پیروان فرقۀ فریسی و معلمین شریعت که از تمام دهات جلیل و از یهودیه و اورشلیم آمده بودند، در دور او نشسته بودند و او با قدرت خداوند بیماران را شفا می_داد. 18 در این هنگام چند مردی دیده شدند که شلی را روی تختی می_آوردند. آن_ها کوشش می_کردند او را به داخل بیاورند و در برابر عیسی به زمین بگذارند. 19 اما به علت زیادی جمعیت نتوانستند راهی پیدا کنند که او را به داخل آورند. بنابراین به بام رفتند و او را با تشک از راه چت پایین گذاشتند و در میان جمعیت در برابر عیسی قرار دادند. 20 عیسی وقتی ایمان آن_ها را دید فرمود: «ای دوست، گناهان تو بخشیده شد.» 21 علمای یهود و پیروان فرقۀ فریسی به یکدیگر می_گفتند: «این کیست که حرفهای کفرآمیز می_زند؟ چه کسی جز خدا می_تواند گناهان را ببخشد؟» 22 اما عیسی افکار آنها را درک کرد و در جواب فرمود: «چرا چنین افکاری در ذهن خود می_پرورانید؟ 23 آیا گفتن اینکه گناهان تو بخشیده شد، آسانتر است یا گفتن اینکه بلند شو و راه برو؟ 24 اما برای اینکه بدانید پسر انسان در روی زمین قدرت و اختیار آمرزیدن گناهان را دارد»، به آن مرد شل گفت: «به تو می_گویم بلند شو، تشک خود را بردار و به خانه برو.» 25 او فوراً پیش چشم آنها روی پایهای خود برخاست، تشکی را که روی آن خوابیده بود برداشت و خدا را حمدگویان به خانه رفت. 26 همه غرق در حیرت شدند و خدا را حمد کردند و با ترس می_گفتند: «امروز چیزهای عجیبی دیدیم.» 27 بعد از آنکه عیسی بیرون رفت متوجه جزیه_گیری به نام لاوی شد که در محل وصول مالیات نشسته بود. به او فرمود: «بدنبال من بیا.» 28 او برخاست، همه چیز را واگذاشت و بدنبال او رفت. 29 لاوی برای عیسی در خانۀ خود مهمانی کلانی ترتیب داد. عدۀ زیادی از جزیه_گیران و اشخاص دیگر با عیسی و شاگردانش سر دسترخوان نشسته بودند. 30 فریسی ها و علمای آن_ها از شاگردان عیسی ایراد گرفتند و گفتند: «چرا شما با جزیه_گیران و خطاکاران می_خورید و می_نوشید؟» 31 عیسی به آنها جواب داد: «تندرستان احتیاج به طبیب ندارند بلکه بیماران محتاجند. 32 من نیامده_ام تا پرهیزکاران را به توبه دعوت کنم، بلکه آمده_ام تا خطا کاران را دعوت نمایم.» 33 آنها به او گفتند: «شاگردان یحیی بسیاری اوقات روزه می_گیرند و دعا می_کنند، شاگردان فریسی ها هم، چنین می_کنند، اما شاگردان تو می_خورند و می_نوشند.» 34 عیسی به ایشان جواب داد: «آیا شما می_توانید رفقای داماد را در حالی که داماد با ایشان است به روزه گرفتن مجبور کنید؟ 35 اما ایامی خواهد آمد که داماد از ایشان گرفته خواهد شد، در آن روزها ایشان نیز روزه خواهند گرفت.» 36 همچنین برای آنها این مَثَل را نقل فرمود: «هیچکس از یک لباس نو تکه_ای پاره نمی_کند تا با آن، لباس کهنه_ای را پینه کند. اگر چنین کند، هم آن لباس نو پاره می_شود و هم پینۀ نو مناسب لباس کهنه نیست. 37 همچنین هیچکس شراب تازه را در مشکهای کهنه نمی_ریزد. اگر بریزد، شراب تازه مشکها را می_ترکاند، شراب به هدر می_رود و مشکها نیز از بین خواهند رفت. 38 بلی، باید شراب تازه را در مشکهای نو ریخت. 39 هیچکس پس از نوشیدن شراب کهنه، شراب تازه نمی_خواهد چون می_گوید که شراب کهنه بهتر است.»

لوق 6

1 یک روز سَبَت عیسی از میان کشتزارهای گندم می_گذشت. شاگردان او خوشه_های گندم را می_چیدند و در کف دستهای خود پاک می_کردند و می_خوردند. 2 بعضی از پیروان فرقۀ فریسی گفتند: «چرا شما کاری را که در روز سَبَت جایز نیست انجام می_دهید؟» 3 عیسی جواب داد: «مگر نخوانده_اید داود در وقتی که خود و یارانش گرسنه بودند چه کرد؟ 4 او به خانۀ خدا وارد شد و نان تقدیس شده را برداشت و خورد و به یاران خود نیز داد، در صورتیکه خوردن آن نانها برای هیچکس جز کاهنان جایز نیست.» 5 همچنین به ایشان فرمود: «پسر انسان صاحب اختیار روز سَبَت است.» 6 عیسی در روز سَبَت دیگر، به کنیسه رفت و مشغول تعلیم شد. و مردی در آنجا بود که دست راستش خشک شده بود. 7 علمای دین و فریسی ها متوجه بودند که ببینند آیا عیسی او را در روز سَبَت شفا خواهد داد تا مدرکی برضد او به دست آورند. 8 اما عیسی به افکار آنها پی برد و به مردی که دستش خشک شده بود فرمود: «برخیز و در میان بایست.» او برخاست و آنجا ایستاد. 9 عیسی به ایشان فرمود: «سؤالی از شما دارم: آیا در روز سَبَت نیکی کردن رواست یا بدی کردن؟ جان انسان را نجات دادن یا نابود کردن؟» 10 دور تا دور به همۀ آن_ها دید و به آن مرد فرمود: «دستت را دراز کن.» او دست خود را دراز کرد و دستش خوب شد. 11 اما آنها بسیار خشمگین شده در میان خود به گفتگو پرداختند که با عیسی چه می_توانند بکنند. 12 در آن روزها عیسی برای دعا به کوهستان رفت و شب را با دعا به درگاه خدا به صبح رسانید. 13 وقتی سپیدۀ صبح دمید شاگردان خود را خواست و از میان آنها دوازده نفر را انتخاب کرد و آن_ها را رسولان نامید: 14 شَمعون که به او لقب پِترُس داد و اندریاس برادر او، یعقوب و یوحَنا، فیلیپُس و بارتولما، 15 مَتی و توما، یعقوب پسر حَلفی و شَمعون معروف به فدایی، یهودا پسر یعقوب 16 و یهودای اسخریوطی که به وی خیانت کرد. 17 عیسی با آنها از کوه پایین آمد و در زمین همواری ایستاد. اجتماع بزرگی از شاگردان او و گروه کثیری از تمام نقاط یهودیه و اورشلیم و اطراف صور و صیدون حضور داشتند. 18 آن_ها آمده بودند تا سخنان او را بشنوند و از امراض خود شفا یابند. آن کسانی که گرفتار ارواح ناپاک بودند، شفا یافتند 19 و هر کسی در میان جمعیت کوشش می_کرد دست خود را به عیسی بزند چون قدرتی که از او صادر می_شد، همه را شفا می_داد. 20 بعد به شاگردان خود چشم دوخت و گفت: «خوشا بحال شما که فقیر هستید، پادشاهی خدا از آن شماست. 21 خوشا بحال شما که اکنون گرسنه_اید، شما سیر خواهید شد. خوشا بحال شما که اکنون اشک می_ریزید، شما خندان خواهید شد. 22 خوشا بحال شما هرگاه بخاطر پسر انسان مردم از شما روی گردانند و شما را از بین خود بیرون کنند و شما را خوار سازند و یا به شما بد گویند. 23 در آن روز شاد باشید و از خوشی پایکوبی کنید چون بدون شک اجر بزرگ در عالم بالا خواهید داشت، زیرا پدران ایشان نیز درست به همینطور با پیامبران رفتار می_کردند. 24 اما وای بحال شما ای ثروتمندان، شما ایام کامرانی خود را پشت سر گذاشته_اید. 25 وای بحال شما که اکنون سیر هستید، گرسنگی خواهید کشید. وای بحال شما که اکنون می_خندید، شما ماتم خواهید گرفت و اشک خواهید ریخت. 26 وای بحال شما وقتی همه از شما تعریف می_کنند. پدران ایشان درست همین کار را با پیامبران دروغین کردند. 27 اما به شما که سخن مرا می_شنوید می_گویم: به دشمنان خود محبت نمایید، به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید. 28 برای آنانی که به شما دشنام می_دهند دعای خیر کنید. برای آنانی که با شما بدرفتاری می_کنند دعا کنید. 29 وقتی کسی به صورت تو می_زند طرف دیگر صورت خود را هم پیش او ببر. وقتی کسی چپن تو را می_برد، بگذار پیراهنت را هم ببرد. 30 به هر که چیزی از تو بخواهد ببخش و وقتی کسی آنچه را که مال توست می_برد، آن را باز مخواه. 31 با دیگران آنچنان رفتار کنید که می_خواهید آن_ها با شما رفتار کنند. 32 اگر فقط کسانی را دوست بدارید که شما را دوست دارند برای شما چه افتخاری دارد؟ حتی خطاکاران هم دوستان خود را دوست دارند. 33 و اگر فقط به کسانی که به شما نیکی می_کنند نیکی کنید برای شما چه افتخاری دارد؟ چون خطاکاران هم چنین می_کنند. 34 و اگر فقط به کسی قرض بدهید که توقع پس گرفتن دارید دیگر چه افتخاری برای شما دارد؟ حتی خطاکاران هم، اگر بدانند تمام آن را پس خواهند گرفت، به یکدیگر قرض خواهند داد. 35 اما شما به دشمنان خود محبت نمایید و نیکی کنید و بدون توقع عوض، قرض بدهید که اجر بزرگ خواهید داشت و فرزندان خدای متعال خواهید بود، زیرا او نسبت به ناسپاسان و خطاکاران مهربان است. 36 پس همانطور که پدر شما رحیم است، رحیم باشید. 37 دیگران را بد نگویید تا شما را بد نگویند. ملامت نکنید تا ملامت نشوید. دیگران را ببخشید تا بخشیده شوید. 38 بدهید که به شما داده خواهد شد، پیمانۀ درست و فشرده و تکان داده شده و لبریز در دامن شما ریخته خواهد شد، زیرا با هر پیمانه_ای که به دیگران بدهید با همان پیمانه، عوض خواهید گرفت.» 39 همچنین مَثَلی برای ایشان آورد: «آیا یک کور می_تواند عصا_کش کور دیگری باشد؟ مگر هر دو در چاه نخواهند افتاد؟ 40 شاگرد، بالا_تر از استاد خود نیست اما وقتی تحصیلات خود را به پایان برساند به پایۀ استاد خود خواهد رسید. 41 چرا به پَرِ کاهی که در چشم برادرت هست نگاه می_کنی و هیچ در فکر چوبی که در چشم خود داری نیستی؟ 42 چطور می_توانی به برادرت بگویی: «ای برادر، اجازه بده آن پَرِ کاه را از چشمت بیرون بیاورم»، در صورتی که چوب داخل چشم خود را نمی_بینی؟ ای ریاکار، اول چوب را از چشم خود بیرون بیاور، آن وقت درست خواهی دید که پَرِ کاه را از چشم برادرت بیرون بیاوری. 43 هرگز درخت خوب میوه بد و یا درخت بد میوه خوب ببار نیاورده است، 44 هر درختی از میوه_اش شناخته می_شود. از بوته_های خار، انجیر جمع نمی_کنند و از خاربن انگور نمی_چینند. 45 مرد نیکو از خزانۀ نیک درون خود نیکی ببار می_آورد و مرد بد از خزانۀ بد درون خود بدی ببار می_آورد، چون زبان از آنچه دل را پُر ساخته است سخن می_گوید. 46 چرا پیوسته به من خداوندا خداوندا می_گوئید ولی آنچه را که به شما می_گویم انجام نمی_دهید؟ 47 هرکه پیش من بیاید و آنچه را که می_گویم بشنود و به آن_ها عمل کند به شما نشان می_دهم مانند چه کسی است. 48 او مانند آن مردی است که برای ساختن خانۀ خود زمین را عمیق کند و تهداب آن را روی سنگ قرار داد. وقتی سیل آمد، دریا طغیان کرد و به آن خانه زد اما نتوانست آن را از جا بکند چون محکم ساخته شده بود. 49 اما هرکه سخنان مرا بشنود و به آن عمل نکند مانند مردی است که خانۀ خود را روی خاک بدون تهداب ساخت. وقتی که سیل به آن خانه زد، خانه غلتید و به کلی ویران شد!»

لوق 7

1 وقتی عیسی تمام این سخنان را به مردم گفت به شهر کَپَرناحوم رفت. 2 صاحب_منصبی در آنجا خادمی داشت که در نظرش بسیار گرامی بود. این خادم بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. 3 آن صاحب_منصب دربارۀ عیسی چیزهائی شنیده بود. پس عده_ای از رهبران یهود را پیش او فرستاد تا از او تقاضا نمایند بیاید و غلامش را شفا دهد. 4 ایشان نزد عیسی آمدند و با زاری گفتند: «او سزاوار این لطف تو است 5 چون ملت ما را دوست دارد و او بود که کنیسه را برای ما ساخت.» 6 عیسی با آنها به راه افتاد و وقتی به نزدیکی_های خانه رسید، آن صاحب_منصب دوستانی را با این پیغام فرستاد که: «ای آقا، بیش از آن به خودت زحمت نده. من لایق آن نیستم که تو به زیر سقف خانه_ام بیائی 7 و به همین سبب بود که روی آن را نداشتم شخصاً به خدمت تو بیایم. فقط فرمان بده و غلام من خوب خواهد شد، 8 زیرا من خود مأمور هستم و عساکر هم تحت فرمان خود دارم و به یکی می_گویم «برو» می_رود و به دیگری «بیا» می_آید و به غلام می_گویم «فلان کار را بکن» البته می_کند.» 9 عیسی وقتی این را شنید تعجب کرد و به جمعیتی که پشت سرش می_آمدند رو کرد و فرمود: «بدانید که من حتی در اسرائیل هم، چنین ایمانی ندیده_ام.» 10 قاصدان به خانه برگشتند و غلام را سالم و تندرست یافتند. 11 فردای آن روز عیسی با شاگردان خود همراه جمعیت زیادی به شهری به نام نائین رفت. 12 همینکه به دروازۀ شهر رسید با مراسم جنازه_ای روبرو شد. شخصی که مرده بود، پسر یگانۀ یک بیوه زن بود. بسیاری از مردم شهر همراه آن زن بودند. 13 وقتی عیسی خداوند آن مادر را دید، دلش بحال او سوخت و فرمود: «دیگر گریه نکن.» 14 عیسی پیشتر رفت و دست خود را روی تابوت گذاشت و کسانی که تابوت را می_بردند ایستادند. عیسی فرمود: «ای جوان به تو می_گویم برخیز.» 15 آن مرده نشست و شروع به صحبت کرد و عیسی او را به مادرش سپرد. 16 همه ترسیدند و خدا را تمجید کرده گفتند: «پیامبر بزرگی در میان ما ظهور کرده است.» و همچنین می_گفتند: «خدا آمده است تا قوم برگزیدۀ خود را رستگار سازد.» 17 خبر آنچه که عیسی کرده بود در سراسر ولایت یهودیه و همۀ اطراف آن منتشر شد. 18 یحیی نیز بوسیلۀ شاگردان خود از همۀ این امور باخبر شد. دو نفر از ایشان را خواست 19 و آن_ها را با این پیغام پیش عیسی خداوند فرستاد: «آیا تو آن کسی هستی که قرار است بیاید یا منتظر دیگری باشیم؟» 20 آن دو نفر پیش عیسی آمدند و عرض کردند: «یحیای تعمید_دهنده، ما را پیش تو فرستاده است تا بداند: آیا تو آن کسی هستی که قرار است بیاید یا باید منتظر دیگری باشیم؟» 21 همان ساعت عیسی مردم بسیار را که گرفتار ناخوشیها، بلاها و ارواح ناپاک بودند، شفا داد و به نابینایان زیادی بینائی بخشید. 22 بعد به ایشان جواب داد: «بروید و آنچه را دیده و شنیده_اید به یحیی بگویید که چگونه کوران بینایی خود را باز می_یابند، لنگان به راه می_افتند، جذامیان پاک می_شوند، کرها شنوا می_گردند، مردگان زندگی را از سر می_گیرند و بینوایان مژده را می_شنوند. 23 خوشا بحال کسی که دربارۀ من شک نکند.» 24 بعد از آنکه قاصدان یحیی رفتند عیسی دربارۀ او برای مردم شروع به صحبت کرد و گفت: «وقتی به بیابان رفتید انتظار دیدن چه چیز را داشتید؟ نی نیزاری که از باد می_لرزد؟ 25 برای دیدن چه چیز بیرون رفتید؟ مردی با لباسهای ابریشمی؟ بدون شک اشخاصی که لباسهای زیبا می_پوشند و زندگی پُر تجملی دارند در قصرها بسر می_برند. 26 پس برای دیدن چه چیز بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بلی، بدانید از پیامبر هم بالا_تر. 27 او مردی است که درباره_اش نوشته شده است: «این است قاصد من که پیشاپیش تو می_فرستم، او راه تو را پیش پایت آماده خواهد ساخت.» 28 بدانید که کسی بزرگتر از یحیی به دنیا نیامده است و با وجود این، کوچکترین شخص در پادشاهی خدا از او بزرگتر است.» 29 همۀ مردم و از جمله جزیه_گیران سخنان عیسی را شنیدند و به سبب اینکه از دست یحیی، تعمید گرفته بودند خدا را برای عدالتش شکر می_کردند. 30 اما فریسی ها و معلمان شریعت که تعمید یحیی را قبول نکرده بودند، نقشه_ای را که خدا برای آنها داشت رد کردند. 31 «مردم این زمانه را به چه چیز می_توانم تشبیه کنم؟ آنها به چه می_مانند؟ 32 مانند کودکانی هستند که در بازار می_نشینند و بر سر هم فریاد می_کشند و می_گویند: «برای شما نَی زدیم نرقصیدید! ناله کردیم، گریه نکردید!» 33 مقصد این است که یحیای تعمید_دهنده آمد که نه نان می_خورد و نه شراب می_نوشید و شما می_گفتید: «او دیوانه است.» 34 پسر انسان آمد، او هم می_خورَد و هم می_نوشد و شما می_گوئید: «نگاه کنید، یک آدم پُرخور، میگسار و رفیق جزیه_گیران و خطاکاران.» 35 با وجود این، درستی حکمت خداوند به وسیلۀ کسانی که آن را پذیرفته_اند به ثبوت می_رسد.» 36 یکی از فریسی ها عیسی را برای صرف غذا دعوت کرد. او به خانۀ آن فریسی رفت و بر سر دسترخوان نشست. 37 در آن شهر زنی زندگی می_کرد که رفتارش برخلاف اخلاق بود. چون او شنید که عیسی در خانۀ آن فریسی غذا می_خورد در گلابدانی سنگی، روغنی معطر آورد. 38 پشت سر عیسی و کنار پاهای او قرار گرفت و گریه می_کرد. چون اشکهایش پاهای عیسی را تر کرد، آن_ها را با موی خود خشک نمود و پاهای عیسی را می_بوسید و به آن_ها روغن می_مالید. 39 وقتی صاحب خانه یعنی آن فریسی این را دید پیش خود گفت: «اگر این مرد واقعاً پیامبر می_بود می_دانست این زنی که او را لمس می_کند کیست و چطور زنی است، او یک زن بد کاره است.» 40 عیسی به فریسی گفت: «شمعون، مطلبی دارم برایت بگویم.» گفت: «بفرما، استاد.» 41 فرمود: «دو نفر از شخصی قرض گرفته بودند، یکی به او پنجصد سکۀ نقره قرضدار بود و دیگری پنجاه سکۀ نقره. 42 چون هیچیک از آن دو نفر چیزی نداشت که به او بدهد، طلبکار هر دو را بخشید. حالا کدامیک از آن دو او را بیشتر دوست خواهد داشت؟» 43 شمعون جواب داد: «گمان می_کنم آن کسی که بیشتر به او بخشیده شد.» عیسی فرمود: «قضاوت تو درست است.» 44 و سپس رو به آن زن کرد و به شمعون فرمود: «این زن را می_بینی؟ من به خانۀ تو آمدم ولی تو برای پاهایم آب نیاوردی. اما این زن پاهای مرا با اشک چشم شست و با موی خود خشک کرد. 45 تو هیچ مرا نبوسیدی اما این زن از وقتی که من وارد شدم از بوسیدن پاهایم دست بر_نمی_دارد. 46 تو به سر من روغن نزدی اما او به پاهای من روغن معطر مالید. 47 بنابراین بدان که محبت فراوان او نشان می_دهد که گناهان بسیارش آمرزیده شده است و کسی که کم بخشیده شده باشد، کم محبت می_نماید.» 48 بعد به آن زن فرمود: «گناهان تو بخشیده شده است.» 49 دیگر مهمانان از یکدیگر می_پرسیدند: «این کیست که حتی گناهان را هم می_آمرزد؟» 50 اما عیسی به آن زن فرمود: «ایمان تو، تو را نجات داده است، بسلامت برو.»

لوق 8

1 بعد از آن عیسی شهر به شهر و ده به ده می_گشت و مژدۀ پادشاهی خدا را اعلام می_کرد. 2 دوازده حواری و عده_ای از زنانی که از ارواح پلید و ناخوشیها رهائی یافته بودند با او همراه بودند. مریمِ معروف به مریم مجدلیه که از او هفت روح ناپاک بیرون آمده بود، 3 یونا همسر خوزا ـ ناظر هیرودیس ـ و سوسن و بسیاری کسان دیگر. این زنان از اموال خود به عیسی و شاگردانش کمک می_کردند. 4 وقتی مردم از شهرهای اطراف به دیدن عیسی آمدند و جمعیت زیادی در اطراف او جمع شد، مَثَلی آورده گفت: 5 «دهقانی برای پاشیدن تخم بیرون رفت. وقتی تخم پاشید، مقداری از آن در راه افتاد و پایمال شد و پرندگان آن_ها را خوردند. 6 مقداری هم در زمین سنگلاخ افتاد و پس از آنکه رشد کرد به سبب کمبود رطوبت و آب خشک شد. 7 بعضی از دانه_ها داخل خارها افتاد و خارها با آن_ها رشد کرده آن_ها را خفه نمود. 8 بعضی از دانه_ها در خاک خوب افتادند و رشد کردند و صد برابر ثمر آوردند.» این را فرمود و با صدای بلند گفت: «اگر گوش شنوا دارید، بشنوید.» 9 شاگردان عیسی معنی این مَثَل را از او پرسیدند. 10 فرمود: «درک اسرار پادشاهی خدا به شما عطا شده است، اما این مطالب برای دیگران در قالب مَثَل بیان می_شود: «تا نگاه کنند اما چیزی نبینند، بشنوند اما چیزی نفهمند.» 11 معنی و مفهوم این مَثَل از این قرار است: دانه، کلام خدا است. 12 دانه_هائی که در راه افتادند کسانی هستند که آن را می_شنوند و سپس شیطان می_آید و کلام را از دلهای شان می_رباید مبادا ایمان بیاورند و نجات یابند. 13 دانه_های کاشته شده در سنگلاخ به کسانی می_ماند که وقتی کلام را می_شنوند با خوشی می_پذیرند اما کلام در آنها ریشه نمی_دواند. مدتی ایمان دارند اما در وقت آزمایش_های سخت از میدان بدر می_روند. 14 دانه_هائی که در میان خارها افتادند بر کسانی دلالت می_کند که کلام خدا را می_شنوند اما با گذشت زمان، تشویش دنیا و مال و ثروت و خوشیهای زندگی، کلام را در آن_ها خفه می_کند و هیچگونه ثمری نمی_آورند. 15 اما دانه_هائی که در خاک خوب افتادند بر کسانی دلالت دارد که کلام خدا را با قلبی صاف و پاک می_شوند و آن را نگه می_دارند و با زحمتکشی، ثمرات فراوان ببار می_آورند. 16 هیچ کس چراغ را روشن نمی_کند تا آن را با تشت بپوشاند یا زیر تخت بگذارد. برعکس، آن را روی چراغ_دان می_گذارد تا هرکه وارد شود نور آن را ببیند، 17 زیرا هر چه پنهان باشد آشکار می_شود و هرچه زیر سرپوش باشد نمایان می_گردد و پرده از رویش برداشته می_شود. 18 پس متوجه باشید که چطور می_شنوید زیرا به کسی که دارد بیشتر داده خواهد شد، اما آن کس که ندارد حتی آنچه را که به گمان خود دارد از دست خواهد داد.» 19 مادر و برادران عیسی برای دیدن او آمدند، اما به سبب زیادی جمعیت نتوانستند به او برسند. 20 به او گفتند: «مادر و برادرانت بیرون ایستاده_اند و می_خواهند تو را ببینند.» 21 عیسی جواب داد: «مادر من و برادران من آنانی هستند که کلام خدا را می_شنوند و آن را بجا می_آورند.» 22 در یکی از آن روزها عیسی با شاگردان خود سوار کشتی شد و به آنها فرمود: «به طرف دیگر بحیره برویم.» آن_ها به راه افتادند 23 و وقتی کشتی در حرکت بود عیسی به خواب رفت. در این وقت طوفان سختی در بحیره پدید آمد. آب، کشتی را پُر می_ساخت و آنها در خطر بزرگی افتاده بودند. 24 پیش او رفتند و بیدارش کرده گفتند: «ای استاد، ای استاد، چیزی نمانده که ما از بین برویم.» او از خواب برخاست و با تندی به باد و آب_های طوفانی فرمان سکوت داد. طوفان فرو نشست و همه_جا آرام شد. 25 از آنها پرسید: «ایمان تان کجاست؟» آنها با حالت ترس و تعجب به یکدیگر می_گفتند: «این مرد کیست که به باد و آب فرمان می_دهد و آن_ها از او اطاعت می_کنند؟» 26 به این ترتیب در سرزمین جَدَریان که مقابل ولایت جلیل است به خشکی رسیدند. 27 همینکه عیسی قدم به ساحل گذاشت با مردی از اهالی آن شهر روبرو شد که گرفتار ارواح ناپاک بود. مدتی زیاد نه لباسی پوشیده بود و نه در خانه زندگی کرده بود بلکه در میان مقبره_ها بسر می_برد. 28 به محض این که عیسی را دید فریاد کرد و به پاهای او افتاد و با صدای بلند گفت: «ای عیسی، پسر خدای متعال، از من چه می_خواهی؟ پیش تو زاری می_کنم، مرا عذاب نده.» 29 زیرا عیسی به روح ناپاک فرمان داده بود که از آن مرد بیرون بیاید. آن روح ناپاک بارها بر او حمله_ور شده بود و مردم او را گرفته با زنجیرها و کنده_ها محکم نگاه می_داشتند، اما هر بار زنجیرها را پاره می_کرد و آن روح ناپاک او را به بیابانها می_کشانید. 30 عیسی از او پرسید: «اسم تو چیست؟» جواب داد: «لِژیون (لشکر).» و این به آن سبب بود که ارواح ناپاک بسیاری او را گرفته بودند. 31 ارواح ناپاک از عیسی تقاضا کردند که آن_ها را به دوزخ نفرستد. 32 تصادفاً در آن نزدیکی، گلۀ بزرگ خوکی بود که در بالای تپه می_چریدند و ارواح ناپاک از او در خواست کردند که اجازه دهد به داخل خوکها بروند. عیسی به آن_ها اجازه داد. 33 ارواح ناپاک از آن مرد بیرون آمدند و به داخل خوکها رفتند و آن گله از سراشیبی تپه به بحیره جست و غرق شد. 34 خوک_بانان آنچه را که واقع شد دیدند و پا به فرار گذاشتند و این خبر را به شهر و اطراف آن رسانیدند. 35 مردم برای تماشا از شهر بیرون آمدند. وقتی پیش عیسی رسیدند مردی را که ارواح ناپاک از او بیرون رفته بودند، لباس پوشیده و سر عقل آمده پیش پای عیسی نشسته دیدند و ترسیدند. 36 شاهدان واقعه برای آنها شرح دادند که آن مرد چگونه شفا یافت. 37 بعد تمام مردم ناحیۀ جَدَریان از عیسی خواهش کردند که از آنجا برود زیرا بسیار ترسیدند. بنابراین عیسی سوار کشتی شد و به طرف دیگر بحیره بازگشت. 38 مردی که ارواح ناپاک از او بیرون آمده بودند اجازه خواست که با او برود اما عیسی به او اجازه نداد و گفت: 39 «به خانه_ات برگرد و آنچه را که خدا برای تو انجام داده است بیان کن.» آن مرد به شهر رفت و آنچه را که عیسی برای او انجام داده بود همه_جا پخش کرد. 40 هنگامی که عیسی به طرف دیگر بحیره بازگشت مردم با گرمی از او استقبال کردند زیرا همه در انتظار او بودند. 41 در این وقت مردی که اسمش یایروس بود و سرپرستی کنیسه را به عهده داشت نزد عیسی آمد. خود را پیش پاهای عیسی انداخت و از او تقاضا کرد که به خانه_اش برود، 42 زیرا دختر یگانه_اش که تقریباً دوازده ساله بود در آستانۀ مرگ قرار داشت. وقتی عیسی در راه بود مردم از هر طرف به او فشار می_آوردند. 43 در میان مردم زنی دیده می_شد که مدت دوازده سال مبتلا به خونریزی بود و با اینکه تمام دارائی خود را به طبیبان داده بود هیچکس نتوانسته بود او را درمان نماید. 44 این زن از پشت سر آمد و لباس عیسی را لمس کرد و فوراً خونریزی او بند آمد. 45 عیسی پرسید: «کی به من دست زد؟» همگی انکار کردند و پِترُس گفت: «ای استاد، مردم دور تو را گرفته_اند و به تو فشار می_آورند.» 46 اما عیسی فرمود: «کسی به من دست زد، چون احساس کردم نیرویی از من صادر شد.» 47 آن زن که فهمید شناخته شده است با ترس و لرز آمد و پیش پاهای او افتاد و در برابر همۀ مردم شرح داد که چرا او را لمس کرده و چگونه فوراً شفا یافته است. 48 عیسی به او فرمود: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده است، بسلامت برو» 49 هنوز گرم صحبت بودند که مردی با این پیغام از خانۀ سرپرست کنیسه آمد: «دخترت مُرد. بیش از این استاد را زحمت نده.» 50 وقتی عیسی این را شنید، به یایروس فرمود: «نترس، فقط ایمان داشته باش، او خوب خواهد شد.» 51 هنگام ورود به خانه اجازه نداد کسی جز پِترُس و یوحنا و یعقوب و پدر و مادر آن دختر با او وارد شود. 52 همه برای آن دختر گریه و ماتم می_کردند. عیسی فرمود: «دیگر گریه نکنید، او نمرده، خواب است.» 53 آنها فقط به او ریشخند می_کردند، چون خوب می_دانستند که او مُرده است. 54 اما عیسی دست دختر را گرفت و او را صدا زد و گفت: «ای دخترک، برخیز.» 55 روح او بازگشت و فوراً برخاست. عیسی به ایشان فرمود که به او خوراک بدهند. 56 والدین او بسیار تعجب کردند، اما عیسی با تأکید از آنها خواست که ماجرا را به کسی نگویند.

لوق 9

1 عیسی دوازده حواری را پیش خود خواست و به آن_ها قدرت و اختیار داد تا بر تمامی ارواح ناپاک چیره شوند و بیماریها را درمان نمایند. 2 آنها را فرستاد تا پادشاهی خدا را اعلام کنند و مردم را شفا دهند. 3 به آنها فرمود: «برای مسافرت هیچ چیز نبرید، نه چوبدستی، نه خرجین و نه نان و نه پول و هیچیک از شما نباید جامۀ اضافی داشته باشد. 4 هرگاه شما را در خانه_ای می_پذیرند تا وقتی در آن شهر هستید در آن خانه بمانید. 5 اما کسانی که شما را نمی_پذیرند، وقتی شهر شان را ترک می_کنید برای عبرت آنها گرد و خاک آن شهر را هم از پاهای خود پاک کنید.» 6 به این ترتیب آن_ها به راه افتادند و آبادی به آبادی می_گشتند و در همه_جا بشارت می_دادند و بیماران را شفا می_بخشیدند. 7 در این روزها هیرودیس پادشاه از آنچه در جریان بود آگاهی یافت و سرگشته و پریشان شد چون عده_ای می_گفتند که یحیای تعمید_دهنده زنده شده است. 8 عده_ای نیز می_گفتند که الیاس ظهور کرده، عده_ای هم می_گفتند یکی از پیامبران قدیم زنده شده است. 9 اما هیرودیس گفت: «من که خود فرمان دادم سر یحیی را بزنند، ولی این کیست که دربارۀ او این چیزها را می_شنوم؟» و کوشش می_کرد او را ببیند. 10 وقتی رسولان برگشتند گزارش کارهائی را که انجام داده بودند به عرض عیسی رسانیدند. او آنها را برداشت و به شهری به نام بیتسَیدا برد و نگذاشت کسی دیگر همراه ایشان برود. 11 اما مردم باخبر شدند و بدنبال او براه افتادند. ایشان را پذیرفت و برای ایشان دربارۀ پادشاهی خدا صحبت کرد و کسانی را که محتاج درمان بودند شفا داد. 12 نزدیک غروب، دوازده حواری پیش او آمدند و عرض کردند: «این مردم را رخصت بده تا به دهکده_ها و کشتزارهای اطراف بروند و برای خود منزل و خوراک پیدا کنند، چون ما در اینجا در محل دورافتاده_ای هستیم.» 13 او جواب داد: «شما خود تان به آنها غذا بدهید.» اما شاگردان گفتند: «ما فقط پنج نان و دو ماهی داریم، مگر اینکه خود ما برویم و برای همۀ این جماعت غذا بخریم.» 14 آنها در حدود پنج هزار مرد بودند. عیسی به شاگردان فرمود: «اینها را به دسته_های پنجاه نفری بنشانید.» 15 شاگردان این کار را انجام دادند و همه را نشانیدند. 16 بعد عیسی آن پنج نان و دو ماهی را گرفت، چشم به آسمان دوخت و برای آن خوراک سپاسگزاری کرد. سپس نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا پیش مردم بگذارند. 17 همه خوردند و سیر شدند و دوازده سبد از باقیماندۀ نان و ماهی جمع شد. 18 یک روز وقتی عیسی به تنهائی در حضور شاگردانش دعا می_کرد از آنها پرسید: «مردم مرا کی می_دانند؟» 19 جواب دادند: «بعضی_ها می_گویند تو یحیای تعمید_دهنده هستی، عده_ای می_گویند تو الیاس هستی و عده_ای هم می_گویند که یکی از پیامبران پیشین زنده شده است.» 20 عیسی فرمود: «شما مرا کی می_دانید؟» پِترُس جواب داد: «مسیح خدا.» 21 بعد به آنها امر شدید کرد که این موضوع را به هیچکس نگویند 22 و ادامه داد: «لازم است که پسر انسان رنجهای سختی را بکشد و بزرگان یهود، سران کاهنان و علمای دین او را رد کنند و او کشته شود و در روز سوم باز زنده گردد.» 23 سپس به همه فرمود: «اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان بشوید و همه روزه صلیب خود را بردارد و با من بیاید. 24 هر که بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد اما هرکه به خاطر من جان خود را فدا کند آن را نگاه خواهد داشت. 25 برای آدمی چه فایده دارد که تمام جهان را به_دست بیاورد اما جان خود را از دست بدهد یا به آن ضرر برساند؟ 26 هر که از من و سخنان من عار داشته باشد پسر انسان نیز وقتی با جلال خود و جلال پدر و فرشتگان مقدس بیاید از او عار خواهد داشت. 27 بیقین بدانید از کسانی که در اینجا ایستاده_اند عده_ای هستند که تا پادشاهی خدا را نبینند طعم مرگ را نخواهند چشید.» 28 عیسی تقریباً یک هفته بعد از این موضوع، پِترُس، یوحنا و یعقوب را برداشت و برای دعا به بالای کوه رفت. 29 هنگامیکه به دعا مشغول بود، نمای چهره_اش تغییر کرد و لباسهایش از سفیدی می_درخشید. 30 ناگهان دو مرد یعنی موسی و الیاس در آنجا با او صحبت می_کردند. 31 آن_ها با شان و شوکت ظاهر گشتند و دربارۀ مرگ او، یعنی آنچه که می_بایست در اورشلیم به انجام رسد، صحبت می_کردند. 32 در این موقع پِترُس و همراهان او به خواب رفته بودند، اما وقتی بیدار شدند و جلال او و آن دو مردی را که در کنار او ایستاده بودند مشاهده کردند. 33 در حالی که آن دو نفر از نزد عیسی می_رفتند پِترُس به او عرض کرد: «ای استاد، چه خوب است که ما در اینجا هستیم! سه سایبان بسازیم، یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.» پِترُس بدون آنکه بفهمد چه می_گوید این سخن را گفت. 34 هنوز حرفش تمام نشده بود که ابری آمد و بر آنها سایه افگند و وقتی ابر آنها را فرا گرفت شاگردان ترسیدند. 35 از ابر ندائی آمد: «این است پسر من و برگزیدۀ من، به او گوش دهید.» 36 وقتی آن ندا به پایان رسید، آن_ها عیسی را تنها دیدند. آن سه نفر خاموش ماندند و در آن روزها از آنچه دیده بودند چیزی به کسی نگفتند. 37 روز بعد وقتی از کوه پایین می_آمدند جمعیت زیادی در انتظار عیسی بود. 38 ناگهان مردی از وسط جمعیت فریاد زد: «ای استاد، از تو التماس می_کنم به پسر من، که یگانه فرزند من است، نظری بیاندازی. 39 روحی او را می_گیرد و ناگهان فریاد می_زند، کف از دهانش بیرون می_آید و بدنش به تشنج افتاده می_لرزد و با دشواری زیاد او را رها می_کند. 40 از شاگردان تو تقاضا کردم که آن روح را بیرون کنند اما نتوانستند.» 41 عیسی جواب داد: «مردمان این روزگار، چقدر بی_ایمان و فاسد هستند! تا کی با شما باشم و شما را تحمل کنم؟ پسرت را به این جا بیآور.» 42 اما قبل از آنکه پسر به نزد عیسی برسد روح ناپاک او را به زمین زد و به تشنج انداخته تکان سختی داد. عیسی با تندی به روح ناپاک امر کرد خارج شود و آن پسر را شفا بخشید و به پدرش سپرد. 43 همۀ مردم از بزرگی خدا حیران ماندند. در حالی که عموم مردم از تمام کارهای عیسی در حیرت بودند عیسی به شاگردان فرمود: 44 «این سخن مرا بخاطر بسپارید: پسر انسان به دست آدمیان تسلیم خواهد شد.» 45 اما آنها نفهمیدند چه می_گوید. مقصد عیسی بطوری برای آنها پوشیده بود که آن را نفهمیدند و می_ترسیدند آن را از او بپرسند. 46 مباحثه_ای در میان آنها درگرفت که کی بین آن_ها از همه بزرگتر است. 47 عیسی فهمید که در ذهن شان چه افکاری می_گذرد، پس کودکی را گرفت و او را در کنار خود قرار داد 48 و به آنها فرمود: «هرکه این کودک را به نام من بپذیرد مرا پذیرفته است و هرکه مرا بپذیرد فرستندۀ مرا پذیرفته است، زیرا در بین شما آن کسی بزرگتر است که از همه کوچکتر می_باشد.» 49 یوحنا عرض کرد: «ای استاد، ما مردی را دیدیم که با ذکر نام تو ارواح ناپاک را بیرون می_کرد اما چون از ما نبود کوشش کردیم مانع کار او شویم.» 50 عیسی به او فرمود: «با او کاری نداشته باشید زیرا هر که ضد شما نباشد با شماست.» 51 چون وقت آن رسید که عیسی به آسمان برده شود با عزمی محکم رو به اورشلیم نهاد 52 و قاصدانی پیشاپیش خود فرستاد. آنها حرکت کردند و به دهکده_ای در سرزمین سامریان وارد شدند تا برای او تدارک ببینند. 53 اما مردمان آن ده نمی_خواستند از او پذیرائی کنند، زیرا معلوم بود که او عازم اورشلیم است. 54 وقتی یعقوب و یوحنا، شاگردان او، این جریان را دیدند گفتند: «خداوندا، آیا می_خواهی بگوئیم از آسمان آتشی ببارد و همۀ آنها را بسوزاند؟» 55 اما او برگشت و آنها را ملامت کرد 56 و روانۀ دهکدۀ دیگری شدند. 57 در بین راه مردی به او عرض کرد: «هر جا بروی من به دنبال تو می_آیم.» 58 عیسی جواب داد: «روباهان، لانه و پرندگان، آشیانه دارند اما پسر انسان هیچ جائی ندارد که درآن استراحت کند.» 59 عیسی به شخص دیگری فرمود: «بامن بیا.» اما او جواب داد: «ای آقا، بگذار اول بروم پدرم را به خاک بسپارم.» 60 عیسی فرمود: «بگذار مردگان، مردگان خود را به خاک بسپارند، تو برو و پادشاهی خدا را در همه_جا اعلام نما.» 61 شخص دیگری گفت: «ای آقا، من با تو خواهم آمد اما اجازه بفرما اول با خانواده_ام خداحافظی کنم.» 62 عیسی به او فرمود: «کسی که در وقت قلبه به پشت سر ببیند لیاقت آن را ندارد که برای پادشاهی خدا خدمت کند.»

لوق 10

1 بعد از این، عیسی خداوند، هفتاد نفر دیگر را تعیین فرمود و آنها را دو نفر دو نفر پیشاپیش خود به شهرها و نقاطی که در نظر داشت از آن_ها دیدن نماید فرستاد. 2 به آنها فرمود: «محصول فراوان است اما کارگر کم، پس از صاحب محصول تقاضا کنید که کارگرانی برای جمع_آوری محصول بفرستد. 3 بروید و بدانید که من شما را مثل بره_ها در بین گرگها می_فرستم. 4 هیچ کیسه یا خرجین یا بوت با خود نبرید و در بین راه با کسی سلام و علیک نکنید. 5 به هر خانه_ای که داخل می_شوید اولین کلام شما این باشد: «سلام بر این خانه باد.» 6 اگر کسی اهل صلح و صفا در آنجا باشد: سلام شما بر او قرار خواهد گرفت وگرنه آن سلام به خود شما باز خواهد گشت. 7 در همان خانه بمانید و از آنچه پیش شما می_گذارند بخورید و بنوشید، زیرا کارگر مستحق مزد خود است. خانه به خانه نگردید. 8 وقتی به شهری وارد می_شوید و از شما استقبال می_کنند، غذایی را که برای شما تهیه می_کنند بخورید. 9 بیماران آنجا را شفا دهید و بگوئید: «پادشاهی خدا به شما نزدیک شده است.» 10 وقتی به شهری وارد می_شوید و روی خوشی به شما نشان نمی_دهند به داخل کوچه_های آن شهر بروید و بگویید: 11 «خاکی را هم که از شهر شما به پاهای ما چسبیده است، پیش روی شما پاک می_کنیم ولی این را بدانید که پادشاهی خدا نزدیک شده است.» 12 بدانید که روز آخر برای سدوم بیشتر قابل تحمل خواهد بود تا برای آن شهر. 13 وای بر تو ای خورَزین، وای بر تو ای بیتسَیدا، اگر معجزاتی که در شما انجام شد در صور و صیدون می_شد مدتها پیش از این، خطِ بینی کشیده، خاکستر_نشین می_شدند، و توبه می_کردند. 14 ولی روز داوری برای صور و صیدون بیشتر قابل تحمل خواهد بود تا برای شما. 15 و اما تو ای کَپَرناحوم، می_خواستی سر به آسمان بکشی؟ به دوزخ سرنگون خواهی شد. 16 هرکه به شما گوش دهد، به من گوش داده است؛ هرکه شما را رد کند مرا رد کرده است و هرکه مرا رد کند فرستندۀ مرا رد کرده است.» 17 آن هفتاد شاگرد، خوش و خرم بازگشتند و عرض کردند: «خداوندا، با ذکر نام تو حتی ارواح ناپاک تسلیم ما می_شوند!» 18 عیسی جواب داد: «من دیدم چطور شیطان مانند برق از آسمان سقوط کرد. 19 من به شما قدرت داده_ام که مارها و گژدم_ها و تمام قوای دشمن را پایمال نمائید و هرگز هیچ چیز به شما صدمه_ای نخواهد رسانید، 20 ولی از این که ارواح تسلیم شما می_شوند خوشی نکنید، بلکه شاد باشید که نامهای شما در عالم بالا ثبت شده است.» 21 در آن لحظه روح_القدس خوشی بزرگی به عیسی بخشید و عیسی گفت: «ای پدر، ای خداوند آسمان و زمین، تو را سپاس می_گویم که این چیزها را از خردمندان و دانایان پنهان نموده به کودکان آشکار ساختی، بلی ای پدر، ارادۀ تو چنین بود. 22 پدر همه چیز را در اختیار من گذاشته است. فقط پدر می_داند که پسر کیست و همچنین فقط پسر و کسانی که پسر بخواهد پدر را به آنها آشکار سازد می_دانند پدر کیست.» 23 عیسی رو به شاگردان خود کرد و بطور خصوصی گفت: «خوشابحال آن چشمانی که آنچه را شما می_بینید، می_بینند. 24 بدانید پیامبران و پادشاهان بسیاری آرزو می_کردند که آنچه را شما می_بینید ببینند، اما ندیدند و آنچه را شما می_شنوید بشنوند اما نشنیدند.» 25 روزی یکی از معلمین شریعت آمد و از راه امتحان از او پرسید: «ای استاد، چه باید بکنم تا وارث زندگی ابدی شوم؟» 26 عیسی به او فرمود: «در تورات چه نوشته شده؟ آن را چطور تفسیر می_کنی؟» 27 او جواب داد: «با تمام دل و تمام جان و تمام قدرت و تمام ذهن خود خداوند، خدای خود را دوست بدار و همسایه_ات را مانند خودت محبت نما.» 28 عیسی فرمود: «درست جواب دادی. این کار را بکن که زندگی خواهی داشت.» 29 اما او برای اینکه نشان دهد آدم بی_غرضی است به عیسی گفت: «همسایۀ من کیست؟» 30 عیسی چنین جواب داد: «مردی که از اورشلیم به اریحا می_رفت، به دست راهزنان افتاد. راهزنان او را برهنه نمودند و لت و کوب کردند و بحال نیم مرده انداختند و رفتند. 31 اتفاقاً کاهنی از همان راه می_گذشت، اما وقتی او را دید از طرف دیگر جاده رفت. 32 همچنین یک لاوی (خادم کاهن) به آن محل رسید و وقتی او را دید از طرف دیگر عبور کرد. 33 پس از آن یک مسافر از قوم سامری به او رسید و وقتی او را دید دلش بحال او سوخت. 34 نزد او رفت، زخمهایش را با شراب شست و بر آن_ها روغن مالید و بست. بعد او را برداشته سوار چهار پای خود کرد و به کاروانسرایی برد و در آنجا از او پرستاری کرد. 35 روز بعد دو سکۀ نقره درآورد و به صاحب کاروانسرا داد و گفت: «از او پرستاری کن و اگر بیشتر از این خرج کردی وقتی برگردم به تو می_دهم.» 36 به عقیدۀ تو کدامیک از این سه نفر همسایۀ آن مردی که به دست دزدان افتاد به حساب می_آید؟» 37 جواب داد: «آن کسی که به او دلسوزی کرد.» عیسی فرمود: «برو مثل او رفتار کن.» 38 در جریان سفر آن_ها، عیسی به دهکده_ای آمد و در آنجا زنی به نام مرتا او را در خانۀ خود پذیرفت. 39 آن زن خواهری به نام مریم داشت که پیش پاهای عیسی خداوند نشست و به سخنان او گوش می_داد. 40 در این وقت مرتا به خاطر کارهای زیادی که داشت پریشان بود. پس پیش عیسی آمد و عرض کرد: «خداوندا، هیچ در فکر این نیستی که خواهر من مرا در کار پذیرایی تنها مانده است؟ آخر به او بگو بیاید به من کمک کند.» 41 اما عیسی خداوند جواب داد: «ای مرتا، ای مرتا، تو برای چیزهای بسیار پریشان و ناراحت هستی. 42 اما فقط یک چیز لازم است: آن چه مریم انتخاب کرده از همه بهتر است و از او گرفته نخواهد شد.»

لوق 11

1 روزی عیسی در محلی به دعا مشغول بود. وقتی از دعا فارغ شد یکی از شاگردان به او گفت: «خداوندا، همانطور که یحیی به شاگردان خود یاد داده است، تو هم دعاکردن را به ما یاد بده.» 2 عیسی به ایشان فرمود: «هر وقت دعا می_کنید بگویید: ای پدر، نام تو مقدس باد، پادشاهی تو بیاید. 3 نان روزانۀ ما را هر روز به ما بده 4 و گناهان ما را ببخش، زیرا ما نیز همه کسانی را که به ما بدی کرده_اند می_بخشیم و ما را از وسوسه_ها دور نگهدار.» 5 سپس به ایشان گفت: «فرض کنید که یکی از شما دوستی داشته باشد و نیمه شب پیش آن دوست برود و بگوید: «ای دوست، سه دانه نان به من قرض بده. 6 یکی از دوستانم که در سفر بود به خانۀ من داخل شده است و چیزی ندارم پیش او بگذارم.» 7 و او از داخل جواب بدهد: «مزاحم من نشو! حالا در قفل شده است و من و اولادم به رختخواب رفته_ایم و نمی_توانم برخیزم تا چیزی به تو بدهم.» 8 بدانید که حتی اگر از روی رفاقت برای او حاضر نکند، همان اصرار، او را وادار خواهد کرد که برخیزد و هرچه را دوستش احتیاج دارد به او بدهد. 9 پس به شما می_گویم تقاضا کنید که به شما داده خواهد شد، بجوئید که پیدا خواهید کرد، بکوبید که در به روی شما باز خواهد شد. 10 چون هرکه بخواهد به دست می_آورد و هرکه بجوید پیدا می_کند و هرکه بکوبد در برویش باز می_شود. 11 آیا در میان شما پدری هست که وقتی که پسرش از او ماهی بخواهد به عوض ماهی، ماری در دستش بگذارد. 12 یا وقتی تخم مرغ بخواهد گژدمی به او بدهد؟ 13 پس اگر شما با اینکه خود خطا کار هستید می_دانید چگونه چیزهای خوب را به فرزندان تان بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی، روح_القدس را به آنانی که از او تقاضا می_کنند عطا خواهد فرمود!» 14 عیسی یک روح گنگ را از شخصی بیرون می_کرد و وقتی روح ناپاک بیرون آمد مرد گنگ شروع به حرف زدن کرد و مردم حیرت کردند. 15 اما بعضی_ها گفتند: «او بوسیلۀ بَعلزِبول، رئیس شیاطین، ارواح ناپاک را بیرون می_راند.» 16 دیگران از راه امتحان از او تقاضای معجزه آسمانی کردند. 17 اما او افکار آنها را درک کرد و فرمود: «هر سلطنتی که بر ضد خودش تقسیم شود رو به خرابی می_گذارد و خانواده_ای که دو دستگی در آن باشد سقوط خواهد کرد. 18 همچنین اگر شیطان برضد خود تفرقه بیندازد سلطنتش چطور برقرار خواهد ماند؟ بهر صورت شما ادعا دارید که من بوسیله بَعلزِبول ارواح ناپاک را بیرون می_رانم. 19 اگر من بوسیلۀ بَعلزِبول ارواح ناپاک را بیرون می_رانم یاران خود شما به چه وسیله آن_ها را بیرون می_رانند؟ آنها ادعای شما را رد خواهند کرد. 20 اما اگر با قدرت خداست که من ارواح ناپاک را بیرون می_رانم، بیقین بدانید که پادشاهی خدا به شما رسیده است. 21 وقتی مرد زورمندی که کاملاً مسلح است از قلعۀ خود نگهبانی می_کند دارایی او در امان است. 22 اما وقتی کسی زورمندتر از او به او حمله کند او را از پای در می_آورد و تیرها و زرهی را که تکیه_گاه او هستند می_برد و دارائیش را تاراج می_کند. 23 هرکه با من نباشد بر ضد من است و هرکه با من جمع نکند پراگنده می_سازد. 24 وقتی روح ناپاکی از کسی بیرون می_آید در جستجوی استراحتگاهی در بیابانهای بی_آب و علف سرگردان می_شود. وقتی جایی را پیدا نمی_کند می_گوید: «به منزلی که از آن بیرون آمدم باز می_گردم.» 25 پس بر_می_گردد و آن خانه را جارو شده و منظم و مرتب می_بیند. 26 او می_رود و هفت روح بدتر از خود را جمع می_کند و آن_ها همه وارد می_شوند و جای می_گیرند و در آخر، حال و روز آن مرد از گذشته_اش بدتر می_شود.» 27 در حالی که عیسی صحبت می_کرد، زنی از میان جمعیت با صدایی بلند گفت: «خوشا بحال آن مادری که تو را زایید و به تو شیر داد.» 28 اما او فرمود: «خوشا بحال آن کسانی که کلام خدا را بشنوند و آن را بجا بیاورند.» 29 وقتی مردم در اطراف عیسی ازدحام کردند او به صحبت خود چنین ادامه داد: «مردمان این زمانه چقدر شریرند! آن_ها معجزه می_خواهند، اما تنها معجزه_ای که به ایشان داده خواهد شد معجزۀ یونس نبی است، 30 چون همانطور که یونس برای مردم نینوا نشانه_ای بود، پسر انسان نیز برای مردم این زمان نشانۀ دیگری خواهد بود. 31 در روز داوری، ملکه جنوب با مردم این روزگار زنده خواهد شد و آنها را متهم خواهد ساخت، چون او از آن سر دنیا آمد تا حکمت سلیمان را بشنود، و شما بدانید آنکه در اینجاست از سلیمان بزرگتر است. 32 مردم نینوا در روز داوری با مردم این روزگار زنده خواهند شد و برضد آنها شهادت خواهند داد چون مردم نینوا در اثر پیام یونس توبه کردند و آنکه در اینجاست از یونس بزرگتر است. 33 هیچکس چراغ را روشن نمی_کند که آن را پنهان کند یا زیر تشت بگذارد، بلکه آن را روی چراغدان قرار می_دهد تا کسانی که وارد اطاق می_شوند نور را ببینید. 34 چراغ بدن تو چشم توست. وقتی چشمانت سالم هستند تمام وجود تو روشن است اما وقتی چشمهایت معیوب باشند تو در تاریکی هستی. 35 پس چشمان خود را باز کن مبادا نوری که داری تاریکی باشد. 36 اگر تمام وجود تو روشن باشد و هیچ قسمت آن در تاریکی نباشد وجود تو چنان نورانی خواهد بود که گویی چراغی نور خود را بر تو می_درخشاند.» 37 وقتی عیسی به صحبت خود خاتمه داد، یکی از پیروان فرقۀ فریسی، او را به صرف غذا دعوت کرد. او وارد شد و نشست. 38 فریسی با تعجب ملاحظه کرد، که عیسی پیش از غذا دستهای خود را نشست. 39 اما عیسی خداوند به او گفت: «ای فریسی ها، شما بیرون پیاله و بشقاب را می_شویید در صورتی که در درون خود چیزی جز حرص و شرارت ندارید. 40 ای احمق_ها، آیا آن کسی که بیرون را ساخت درون را هم نساخت؟ 41 از آنچه درون ظرفها دارید، خیرات کنید که همه_اش برای شما پاک خواهد شد. 42 وای بحال شما ای پیروان فرقۀ فریسی، شما از نعناع و پودینه و انواع ادویه ده یک می_دهید، اما از اجرای عدالت و محبت به خدا غافل هستید. اینها چیزهایی است که شما باید بدون غافل ماندن از چیزهای دیگر به عمل آورید. 43 وای بحال شما ای فریسی ها، شما صدر مجلس را در کنیسه_ها و سلام و تعارف را در بازارها دوست دارید. 44 وای بحال شما! شما مانند قبرهایی هستید که هیچ نشانه_ای روی آن_ها نیست و مردم ندانسته و ناشناخته روی آن_ها راه می_روند.» 45 یکی از معلمان شریعت در جواب عیسی گفت: «ای استاد، وقتی چنین حرفهایی می_زنی به ما هم بر_می_خورد.» 46 عیسی در جواب فرمود: «بلی، ای معلمان شریعت، وای بحال شما نیز، چون بارهای بسیار سنگین بر دوش مردم می_گذارید و خود تان یک انگشت هم به آن بار نمی_زنید. 47 وای بحال شما که مقبره_های پیامبرانی را که پدران شما کشتند می_سازید 48 و به این وسیله اعمال پدران تان را تائید و تصدیق می_کنید، چون آنها مرتکب آن قتل_ها شدند و شما اینها را بنا می_کنید. 49 این است که حکمت خدا می_فرماید: «برای ایشان پیامبران و رسولان می_فرستم، بعضی را می_کشند و بعضی را آزار می_رسانند»، 50 تا مردم این زمانه مجبور شوند جواب خون تمام پیامبرانی را که از اول پیدایش دنیا ریخته شده است بدهند، 51 از خون هابیل گرفته تا خون زکریا که بین قربانگاه و مکان مقدس عبادتگاه هلاک شد. بلی، بدانید که مردم این روزگار جواب همه آن_ها را خواهند داد. 52 وای بحال شما ای معلمان شریعت، شما کلید در معرفت را بر_می_دارید، خود تان داخل نمی_شوید و آنانی را هم که می_خواهند داخل شوند، نمی_گذارید.» 53 وقتی عیسی از آن خانه بیرون رفت علمای دین و فریسی ها با خشم و غضب دور او را گرفتند و او را در موضوعات بسیار سؤال_پیچ نمودند 54 و در کمین بودند که او را با سخنان خودش به دام بیندازند.

لوق 12

1 در این هنگام جمعیتی که هزاران هزار نفر می_شد گرد آمده بود به طوری که یکدیگر را زیر پا می_کردند. عیسی پیش از همه با شاگردان خود شروع به سخن کرده گفت: «از خمیرمایۀ فریسی ها یعنی منافقت آنها احتیاط کنید. 2 هرچه پوشیده است عاقبت پرده از رویش برداشته خواهد شد و هرچه پنهان است آشکار خواهد شد. 3 بنابراین آنچه را که در تاریکی گفته_اید، در روشنایی روز شنیده خواهد شد و آنچه را که پشت درهای بسته نجوا کرده_اید، روی بامها اعلام خواهد شد. 4 به شما که دوستان من هستید می_گویم: از کسانی که بدن را می_کشند و بعد از آن کار دیگری از دست شان بر_نمی_آید نترسید. 5 شما را آگاه می_سازم که از چه کسی باید بترسید: از آن کسی بترسید که پس از کشتن، اختیار دارد به جهنم اندازد. بلی، می_گویم از او باید ترسید. 6 آیا قیمت پنج گنجشک دو روپیه نمی_باشد؟ اما هیچکدام از آن_ها از نظر خدا دور نیست. 7 علاوه بر این حتی موهای سر شما تماماً شمرده شده است. هیچ نترسید، شما از گنجشک_های بیشمار بیشتر ارزش دارید! 8 بدانید: هر که در برابر مردم خود را از من بداند پسر انسان در برابر فرشتگان خدا او را از خود خواهد دانست. 9 اما هرکه در برابر مردم بگوید که مرا نمی_شناسد در حضور فرشتگان خدا ناشناس محسوب خواهد شد. 10 هرکه کلمه_ای بر ضد پسر انسان بگوید بخشیده خواهد شد اما برای آن کسی که به روح_القدس بد بگوید بخشیده نخواهد شد. 11 وقتی شما را به کنیسه_ها و محاکم و به حضور فرمانروایان می_آورند نگران نباشید که چطور از خود دفاع کنید و چه بگوئید، 12 چون در همان ساعت روح_القدس به شما نشان می_دهد که چه بگویید.» 13 مردی از میان جمعیت به عیسی گفت: «ای استاد، به برادر من بگو ارث خانواده را با من تقسیم کند.» 14 جواب داد: «ای مرد، کی مرا در میان شما قاضی و حَکَم قرار داده است؟» 15 بعد به مردم فرمود: «هوشیار باشید. از هر نوع چشم_گرسنگی و طمع، خود را دور بدارید، زیرا زندگی واقعی را ثروت فراوان، تشکیل نمی_دهد.» 16 سپس برای ایشان این مَثَل را آورده گفت: «مردی زمینی داشت که محصول فراوانی آورد. 17 با خود فکر کرد که: «چه کنم؟ جا ندارم که محصول خود را انبار کنم.» 18 سپس گفت: «خوب، فهمیدم چکار کنم، انبارها را خراب می_کنم و آن_ها را بزرگتر می_سازم. غله و سایر اجناسم را جمع_آوری می_کنم. 19 آن وقت به خود می_گویم: ای جان من، تو به فراوانی چیزهای خوب جمع کرده_ای که برای سالیان درازی کفایت می_کند، آسوده باش، بخور و بنوش و خوش بگذران.» 20 اما خدا به او فرمود: «ای احمق، همین امشب باید جانت را تسلیم کنی، پس آنچه اندوخته_ای مال کی خواهد بود؟» 21 این است عاقبت مردی که برای خود ثروت می_اندوزد ولی پیش خدا مفلس است.» 22 به شاگردان فرمود: «به این سبب است که به شما می_گویم: به خاطر زندگی، نگران غذا و برای بدن، نگران لباس نباشید، 23 زیرا زندگی بالا_تر از غذا و بدن بالا_تر از لباس است. 24 به زاغها فکر کنید: نه می_کارند و نه درو می_کنند، نه انبار دارند و نه کاهدان، ولی خدا به آن_ها روزی می_دهد و شما خیلی بیشتر از پرندگان ارزش دارید! 25 آیا یکی از شما می_تواند با نگرانی ساعتی به طول عمر خود بیفزاید؟ 26 پس اگر شما کاری به این کوچکی را هم نمی_توانید بکنید چرا در مورد بقیۀ چیزها نگران هستید؟ 27 در رشد و نموی سوسنها تأمل کنید: نه می_ریسند و نه می_بافند، ولی بدانید که حتی سلیمان هم با آن همه حشمت و جلال مثل یکی از آن_ها آراسته نشد، 28 باری، اگر خدا علفی را که امروز در صحرا می_روید و فردا در تنور سوخته می_شود چنین می_آراید چقدر بیشتر ای کم ایمانان شما را خواهد پوشانید! 29 برای آنچه می_خورید و می_نوشید اینقدر تشویش نکنید و نگران نباشید، 30 چون اینها تماماً چیزهایی است که مردم این دنیا دنبال می_کنند. اما شما پدری دارید که می_داند به آن_ها محتاجید. 31 شما پادشاهی او را هدف خود قرار دهید و بقیۀ چیزها به شما نیز داده خواهد شد. 32 ای گلۀ کوچک، هیچ نترسید، زیرا خوشی پدر شما در این است که آن پادشاهی را به شما عطا کند. 33 آنچه دارید بفروشید و به فقرا بدهید و برای خود بکس_هایی آماده کنید که کهنه نمی_شود و گنجی در آن عالم ذخیره نمائید که هیچ کم نمی_شود و هیچ دزدی نمی_تواند به آن دستبرد بزند و موریانه آن را تباه نمی_کند، 34 زیرا اموال شما هر کجا باشد دل شما هم آنجا خواهد بود. 35 با کمرهای بسته و چراغ_های روشن آمادۀ کار باشید. 36 مانند اشخاصی باشید که منتظر آمدن ارباب خود از یک مجلس عروسی هستند و حاضرند که هر وقت برسد و در را بکوبد، او را به داخل بیاورند. 37 خوشا به حال خادمانی که وقتی ارباب شان می_آید آنها را چشم به راه ببیند. بیقین بدانید که کمر خود را خواهد بست، آنها را بر سردسترخوان خواهد نشانید و به خدمت آن_ها خواهد پرداخت، 38 چه نیمه شب باشد و چه قبل از سپیده_دم، خوشا به حال آنها اگر وقتی ارباب شان می_آید ملاحظه کند که آن_ها چشم به راه هستند. 39 خاطرجمع باشید، اگر صاحب خانه می_دانست که دزد چه ساعتی می_آید، نمی_گذاشت وارد خانه_اش بشود. 40 پس آماده باشید چون پسر انسان در ساعتی می_آید که شما کمتر انتظار آن را دارید.» 41 پِترُس عرض کرد: «خداوندا، آیا مقصد تو از این مثال تنها ما هستیم یا برای همه است؟» 42 عیسی خداوند فرمود: «خوب، کیست آن ناظر امین و با تدیبر که اربابش او را مقرر کند تا نوکرانش را اداره نماید و در وقت مناسب جیرۀ آن_ها را بدهد؟ 43 خوشا به حال آن غلامی که وقتی اربابش می_آید او را سر کار خود ببیند. 44 بیقین بدانید که اربابش او را ناظر همۀ املاک خود خواهد کرد. 45 اما اگر آن غلام به خود بگوید: «ارباب به این زودی نخواهد آمد» و دست به آزار غلامان و کنیزان بزند و بخورد و بنوشد و مستی کند، 46 یک روز که آن غلام انتظارش را ندارد و در ساعتی که او نمی_داند ارباب خواهد رسید و او را تکه_تکه خواهد کرد و به این ترتیب او جزو نامطیعان خواهد شد. 47 غلامی که خواسته_های ارباب خود را می_داند و با وجود این برای اجرای آن_ها هیچ اقدامی نمی_کند با قمچین ضربه_های بسیار خواهد خورد. 48 اما کسی که از خواسته_های اربابش بی_خبر است و مرتکب عملی می_شود که سزاور تنبیه می_باشد ضربه_های کمتری خواهد خورد. هرگاه به کسی زیاده داده شود از او زیاد مطالبه خواهد شد و هرگاه به کسی زیادتر سپرده شود از او زیادتر مطالبه خواهد شد. 49 من آمده_ام تا بر_روی زمین آتشی روشن کنم و ای کاش زودتر از این روشن می_شد. 50 من تعمیدی در پیش دارم که باید اجرا شود و تا زمان انجام آن چقدر زیر فشار هستم! 51 آیا گمان می_کنید من آمده_ام تا صلح بر_روی زمین برقرار کنم؟ نخیر، اینطور نیست! بدانید که من آمده_ام تا تفرقه بیاندازم، 52 زیرا از این پس بین پنج نفر اعضای یک خانواده تفرقه خواهد افتاد، سه نفر مخالف دو نفر و دو نفر مخالف سه نفر خواهند بود: 53 پدر مخالف پسر و پسر مخالف پدر، مادر مخالف دختر و دختر مخالف مادر، خشو مخالف عروس و عروس مخالف خشو.» 54 همچنین به مردم فرمود: «شما وقتی می_بینید که ابر_ها از مغرب نمودار می_شوند فوراً می_گوئید: «باران می_بارد» و باران هم می_بارد. 55 وقتی باد از جانب جنوب می_آید می_گوئید: «گرمای شدیدی خواهد شد» و همینطور می_شود. 56 ای منافقان! شما که می_توانید به ظواهر زمین و آسمان نگاه کنید و حالت آن را پیش_بینی کنید چگونه از درک معنی این روزگار عاجزید؟ 57 چرا نمی_توانید راه راست را برای خود تشخیص دهید؟ 58 اگر کسی برضد تو دعوی کند و تو را به محکمه بکشاند کوشش کن هنگامی که هنوز در راه هستی با او صلح نمایی و اگر نه او تو را پیش قاضی می_برد و قاضی تو را به دست عسکر می_دهد و عسکر تو را به زندان می_اندازد. 59 بدان که تا پول آخر را ندهی بیرون نخواهی آمد.»

لوق 13

1 در همان هنگام عده_ای در آنجا حضور داشتند که داستان جَلیلیانی را که پیلاطُس خون شان را با قربانیهای شان در آمیخته بود ذکر کردند. 2 عیسی به آنها جواب داد: «آیا تصور می_کنید این جَلیلیان که دچار آن سرنوشت شدند از دیگر جَلیلیان خطاکار تر بودند؟ 3 یقیناً نخیر، اما بدانید که اگر توبه نکنید همۀ شما مانند آنها نابود خواهید شد. 4 و یا آن هجده نفری که در موقع فرو ریختن برجی در سیلوحا کشته شدند، خیال می_کنید که از دیگر مردمانی که در اورشلیم زندگی می_کردند گناهکارتر بودند؟ 5 نخیر، بلکه مطمئن باشید اگر توبه نکنید، همۀ شما مانند آنها نابود خواهید شد.» 6 عیسی برای آنها این مَثَل را آورده گفت: «مردی در تاکستانش درخت انجیری داشت و برای چیدن میوه به آنجا رفت ولی چیزی پیدا نکرد. 7 پس به باغبان گفت: «ببین حالا سه سال است که من می_آیم و در این درخت دنبال میوه می_گردم ولی چیزی پیدا نکرده_ام. آن را ببر، چرا بی_سبب زمین را اشغال کند؟» 8 اما او جواب داد: «ارباب، این یک سال هم بگذار بماند تا من دورش را بکنم و کود بریزم. 9 اگر در موسم آینده میوه آورد، چه بهتر و گرنه امر کن تا آن را ببرند.»» 10 یک روز سَبَت عیسی در کنیسه_ای به تعلیم مشغول بود. 11 در آنجا زنی بود که روحی ناپاک او را مدت هجده سال رنجور کرده بود. پشتش خمیده شده بود و نمی_توانست راست بایستد. 12 وقتی عیسی او را دید به او فرمود: «ای زن، تو از بیماری خود شفا یافتی.» 13 بعد دستهای خود را بر او گذاشت و فوراً قامت او راست شد و به شکرگزاری پرودگار پرداخت. 14 اما در عوض سرپرست کنیسه از اینکه عیسی در روز سَبَت شفا داده بود، دلگیر شد و به جماعت گفت: «شش روز تعیین شده است که باید کار کرد، در یکی از آن روزها بیائید و شفا بیابید، نه در روز سَبَت.» 15 عیسی خداوند در جواب او فرمود: «ای منافقان! آیا کسی در میان شما پیدا می_شود که در روز سَبَت گاو یا الاغ خود را از آخور باز نکند و برای آب دادن بیرون نبرد؟ 16 پس چه عیب دارد اگر این زن که دختر ابراهیم است و هجده سال گرفتار شیطان بود، در روز سَبَت از این بندها آزاد شود؟» 17 وقتی عیسی این سخنان را فرمود مخالفان او خجل گشتند، در حالی که عموم مردم از اعمال شگفت_انگیزی که انجام می_داد خوشحال بودند. 18 عیسی به سخنان خود ادامه داد و فرمود: «پادشاهی خدا مانند چیست؟ آن را به چه چیز تشبیه کنم؟ 19 مانند دانۀ اوری است که شخصی آن را در باغ خود کاشت، آن دانه رشد کرد و درختی شد و پرندگان آمدند و در میان شاخه_هایش آشیانه گرفتند.» 20 باز فرمود: «پادشاهی خدا را به چه چیز تشبیه کنم؟ 21 مانند خمیرمایه_ای است که زنی آن را با سه پیمانه آرد مخلوط کرد تا تمام خمیر برسد.» 22 عیسی به سفر خود در شهرها و دهات ادامه داد و در حالی که بسوی اورشلیم می_رفت به مردم تعلیم می_داد. 23 شخصی از او پرسید: «ای آقا، آیا فقط عدۀ کمی نجات می_یابند؟» عیسی به ایشان گفت: 24 «سخت بکوشید تا خود را به داخل دروازۀ تنگ برسانید و بدانید که عدۀ بسیاری برای ورود کوشش خواهند کرد ولی توفیق نخواهند یافت. 25 بعد از آن که صاحب خانه برخیزد و در را قفل کند شما خود را بیرون خواهید دید و در آن موقع در را می_کوبید و می_گویید: «ای آقا، اجازه بفرما به داخل بیائیم.» اما جواب او فقط این خواهد بود: «من نمی_دانم شما از کجا آمده_اید.» 26 بعد شما خواهید گفت: «ما با تو سر یک دسترخوان خوردیم و نوشیدیم و تو در کوچه_های ما تعلیم می_دادی.» 27 اما او باز به شما خواهد گفت: «نمی دانم شما از کجا آمده_اید. ای بدکاران همه از پیش چشم من دور شوید.» 28 در آن زمان شما که ابراهیم و اسحاق و یعقوب و تمام پیامبران را در پادشاهی خدا می_بینید در حالی که خود تان محروم هستید، چقدر گریه خواهید کرد و دندان بر دندان خواهید فشرد. 29 مردم از مشرق و مغرب و شمال و جنوب خواهند آمد و در پادشاهی خدا بر سر دسترخوان خواهند نشست. 30 بلی، آنها که اکنون آخرین هستند، اولین و آنها که اکنون اولین هستند، آخرین خواهند بود.» 31 در آن موقع عده_ای از پیروان فرقۀ فریسی پیش او آمدند و گفتند: «اینجا را ترک کن و به جای دیگری برو. هیرودیس قصد جان تو را دارد.» 32 عیسی جواب داد: «بروید و به آن روباه بگویید: من امروز و فردا ارواح ناپاک را بیرون می_رانم و شفا می_دهم و در روز سوم به هدف خود می_رسم. 33 اما باید امروز و فردا و پس فردا به سفر خود ادامه دهم زیرا این محال است که پیامبر در جایی جز اورشلیم بمیرد. 34 ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای شهری که پیامبران را می_کشی و آنانی را که پیش تو فرستاده می_شوند سنگسار می_کنی! چه بسیار آرزو داشته_ام مانند مرغی که جوجه_های خود را زیر پر و بالش می_گیرد فرزندان تو را به دور خود جمع کنم اما نخواستی. 35 اینک خانۀ شما به خود تان ویران واگذاشته می_شود! و بدانید که دیگر مرا نخواهید دید تا آن زمان که بگویید: متبارک است آن کسی که به نام خداوند می_آید.»

لوق 14

1 در یک روز سَبَت عیسی برای صرف غذا به منزل یکی از بزرگان فرقۀ فریسی رفت. آنها با دقت مراقب او بودند. 2 آنجا در برابر او مردی دیده می_شد که مبتلا به مرض آب گرفتگی بود. 3 عیسی از معلمان شریعت و فریسی ها پرسید: «آیا شفای بیماران در روز سَبَت جایز است یا نه؟» 4 آن_ها چیزی نگفتند. پس عیسی آن مرد را شفا داد و رخصت داد. 5 بعد رو به آنها کرد و فرمود: «اگر پسر یا گاو یکی از شما در چاه بیفتد آیا بخاطر این که روز سَبَت است در بیرون آوردنش دچار تردید خواهید شد؟» 6 و آن_ها برای این سؤال جوابی نیافتند. 7 وقتی عیسی دید که مهمانان چطور صدر مجلس را برای خود اختیار می_کردند برای ایشان مَثَلی آورده گفت: 8 «وقتی کسی شما را به یک مجلس عروسی دعوت می_کند در صدر مجلس ننشینید، زیرا امکان دارد که شخصی مهمتر از شما دعوت شده باشد 9 و میزبان بیاید و به شما بگوید: «جای خود را به این آقا بده.» در آن صورت باید با شرمساری در پایین مجلس بنشینی. 10 نخیر، وقتی دعوت از تو می_شود برو و در پایین مجلس بنشین تا وقتی میزبان تو آمد، بگوید: «دوست من، بفرما بالا_تر.» پس تمام مهمانان احترامی را که به تو می_شود خواهند دید. 11 چون هرکه خود را بزرگ سازد، خوار خواهد شد و هرکه خود را فروتن سازد سرافراز خواهد گردید.» 12 بعد به میزبان خود گفت: «وقتی مهمانی شام یا چاشت ترتیب می_دهی دوستان، برادران و دیگر خویشان یا همسایگان ثروتمند خود را دعوت نکن مبادا آنها هم متقابلاً از تو دعوت کنند و به این ترتیب عوض خود را بگیری، 13 بلکه وقتی مهمانی می_دهی بینوایان و مفلوجان و لنگان و کورها را دعوت کن 14 و خوشبخت خواهی بود چون آنها هیچگونه وسیلۀ عوض دادن ندارند و تو در آن روزی که عادلان زنده می_شوند عوض خواهی گرفت.» 15 یکی از حاضران، بعد از شنیدن این سخنان به او عرض کرد: «خوشا به حال آن کسی که در پادشاهی خدا سر دسترخوان بنشیند.» 16 اما عیسی جواب داد: «مردی مهمانی شام بزرگی ترتیب داد و عدۀ زیادی را دعوت کرد. 17 در وقت شام غلام خود را با پیغامی پیش مهمانان فرستاد که حالا بیائید، همه چیز حاضر است. 18 اما همه شروع به عذر_آوردن کردند. اولی گفت: «من قطعه زمینی خریده_ام و باید بروم آن را ببینم. لطفاً عذر مرا بپذیر.» 19 دومی گفت: «من پنج جفت گاو خریده_ام و حالا می_روم آن_ها را امتحان کنم. لطفاً مرا معذور بدار.» 20 نفر بعدی گفت: «من نو عروسی کرده_ام و به این سبب نمی_توانم بیایم.» 21 وقتی آن غلام برگشت و موضوع را به اطلاع ارباب خود رسانید، ارباب عصبانی شد و به او گفت: «زود به کوچه_ها و پس کوچه_های شهر برو و بینوایان و مفلوجان و کورها و لنگان را پیش من بیاور.» 22 بعداً غلام گفت: «ارباب، امر تو اطاعت شد و هنوز هم جا هست.» 23 ارباب جواب داد: «به سرکها و کوچه_باغها برو و با اصرار همه را دعوت کن که بیایند تا خانۀ من پُر شود. 24 بدانید که هیچیک از آن کسانی که دعوت کرده بودم مزۀ این مهمانی را نخواهد چشید.»» 25 در بین راه جمعیت بزرگی همراه عیسی بود. او به آنها رو کرد و فرمود: 26 «اگر کسی پیش من بیاید و از پدر و مادر، زن و فرزند، برادران و خواهران و حتی جان خود دست نشوید نمی_تواند شاگرد من باشد. 27 کسی که صلیب خود را بر_ندارد و با من نیاید نمی_تواند شاگرد من باشد. 28 اگر کسی از شما به فکر ساختن یک برج باشد، آیا اول نمی_نشیند و مخارج آن را برآورد نمی_کند تا ببیند آیا استطاعت تمام کردن آن را دارد یا نه؟ 29 در غیر اینصورت اگر پایۀ آن را بگذارد و بعد نتواند آن را تمام کند همۀ کسانی که آن را ببینند به او خواهند خندید 30 و خواهند گفت: «این مرد ساختمانی را شروع کرد ولی نتوانست آن را تمام کند.» 31 یا کدام پادشاهی است که به جنگ پادشاه دیگری برود بدون آنکه اول بنشیند و مطالعه کند که آیا با ده هزار سپاهی می_تواند با یک لشکر بیست هزار نفری مقابله کند؟ 32 و اگر نتواند، او خیلی زودتر از اینکه دشمن سر برسد سفیری می_فرستد و تقاضای صلح می_کند. 33 همچنین اگر شما حاضر نیستید تمام هستی خود را از دست بدهید نمی_توانید شاگرد من باشید. 34 نمک چیز خوبی است اما اگر خود نمک بی_مزه شود به چه وسیله مزۀ اصلی خود را باز یابد؟ 35 دیگر نه برای زمین مصرفی دارد و نه می_توان بصورت کود از آن استفاده کرد. آن را فقط باید دور ریخت. اگر گوش شنوا دارید بشنوید.»

لوق 15

1 دراین اثنا جزیه_گیران و خطاکاران ازدحام کرده بودند تا به سخنان او گوش دهند. 2 پیروان فرقۀ فریسی و علمای یهود غُم_غُم کنان گفتند: «این مرد اشخاص بی_سر و پا را با خوشرویی می_پذیرد و با آنها غذا می_خورد.» 3 به این جهت عیسی مَثَلی آورد و گفت: 4 «فرض کنید یکی از شما صد گوسفند داشته باشد و یکی از آن_ها را گم کند، آیا نود و نُه تای دیگر را در چراگاه نمی_گذارد و بدنبال آن گمشده نمی_رود تا آن را پیدا کند؟ 5 و وقتی آن را پیدا کرد با خوشحالی آن را به دوش می_گیرد 6 و به خانه می_رود و همۀ دوستان و همسایگان را جمع می_کند و می_گوید: «با من خوشی کنید، گوسفند گمشدۀ خود را پیدا کرده_ام.» 7 بدانید که به همان طریق برای یک گناهکار که توبه می_کند در آسمان بیشتر خوشی و سُرور خواهد بود تا برای نود و نُه شخص پرهیزگار که نیازی به توبه ندارند. 8 و یا فرض کنید زنی ده سکۀ نقره داشته باشد و یکی را گم کند آیا چراغی روشن نمی_کند و خانه را جارو نمی_نماید و در هر گوشه به دنبال آن نمی_گردد تا آن را پیدا کند؟ 9 و وقتی پیدا کرد همۀ دوستان و همسایگان خود را جمع می_کند و می_گوید: «با من خوشی کنید، پولی را که گم کرده بودم، پیدا کردم.» 10 به همان طریق بدانید که برای یک گناهکار که توبه می_کند در میان فرشتگان خدا خوشی و سُرور خواهد بود.» 11 باز فرمود: «مردی بود که دو پسر داشت. 12 پسر کوچکتر به پدر گفت: «پدر، حصۀ مرا از دارائی خود به من بده.» پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. 13 چند روز بعد پسر کوچک تمام حصۀ خود را به پول نقد تبدیل کرد و رهسپار سرزمین دور_دستی شد و در آنجا دارایی خود را در عیاشی به باد داد. 14 وقتی تمام آن را خرج کرد قحطی سختی در آن سرزمین رخ داد و او سخت دچار تنگدستی شد. 15 پس رفت و نوکر یکی از ملاکین آن محل شد. آن شخص او را به مزرعۀ خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند. 16 او آرزو داشت شکم خود را با خوراکی که خوکها می_خورند پُر کند ولی هیچکس به او چیزی نمی_داد. 17 آخر به خود آمد و گفت: «بسیاری از مزدوران پدر من نان کافی و حتی اضافی دارند و من در اینجا نزدیک است از گرسنگی تلف شوم. 18 من بر_می_خیزم و پیش پدر خود می_روم و به او می_گویم: پدر، من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کرده_ام. 19 دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خوانده شوم. با من هم مثل یکی از نوکران خود رفتار کن.» 20 پس برخاست و رهسپار خانۀ پدر شد. هنوز تا خانه فاصلۀ زیادی داشت که پدرش او را دید و دلش بحال او سوخت و به طرف او دوید، دست به گردنش انداخت و به گرمی او را بوسید. 21 پسر گفت: «پدر، من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کرده_ام. دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خوانده شوم.» 22 اما پدر به نوکران خود گفت: «زود بروید. بهترین چپن را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری به انگشتش و بوت به پاهایش کنید. 23 گوسالۀ چاق را بیاورید و حلال کنید تا مجلس جشنی برپا کنیم، 24 چون این پسر من مرده بود زنده شده و گم شده بود پیدا شده است.» به این ترتیب جشن و سُرور شروع شد. 25 در این هنگام پسر کلانتر در مزرعه بود و وقتی باز گشت، همینکه به خانه نزدیک شد صدای رقص و موسیقی را شنید. 26 یکی از نوکران را صدا کرد و پرسید: «چی شده است؟» 27 نوکر به او گفت: «برادرت آمده و پدرت چون او را صحیح و سالم باز یافته، گوسالۀ چاق را کشته است.» 28 اما پسر بزرگ قهر کرد و به هیچ وجه نمی_خواست به داخل بیاید پدرش بیرون آمد و به او التماس نمود. 29 اما او در جواب پدر گفت: «تو خوب می_دانی که من در این چند سال چطور مانند یک غلام به تو خدمت کرده_ام و هیچوقت از اوامر تو سرپیچی نکرده_ام و تو حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستان خود خوش بگذرانم. 30 اما حالا که این پسرت پیدا شده، بعد از آنکه همۀ ثروت تو را با فاحشه_ها تلف کرده است برای او گوسالۀ چاق می_کشی.» 31 پدر گفت: «پسرم، تو همیشه با من هستی و هرچه من دارم از تو است. 32 اما اکنون باید جشن بگیریم و خوشی کنیم، زیرا این برادر تو است که مرده بود، زنده شده است و گم شده بود، پیدا شده است.»»

لوق 16

1 عیسی همچنین به شاگردان فرمود: «شخصی ثروتمند ناظری داشت و شکایاتی به او رسید که آن ناظر از دارائی_اش سوء_استفاده می_کند. 2 پس او را خواسته گفت: «این چه حرفهایی است که دربارۀ تو می_شنوم. حسابهایت را پس بده چون دیگر نمی_توانی در اینجا ناظر باشی.» 3 آن ناظر پیش خود گفت: «حالا که ارباب من می_خواهد کار ناظری را از من بگیرد چه باید بکنم؟ من که نه توان بیل زدن دارم و نه روی گدایی کردن. 4 بلی می_دانم چه کنم تا مطمئن شوم که وقتی مرا از این کار برکنار کرد اشخاصی باشند که در خانه_های خود را بر روی من باز کنند.» 5 پس قرضداران ارباب را یک به یک حاضر کرد. به اولی گفت: «چقدر از ارباب من قرضدار هستی؟» 6 جواب داد: «صد پیمانۀ روغن زیتون.» گفت: «بیا، این صورت حساب توست. بنشین و به جای آن بنویس پنجاه پیمانه، زود شو.» 7 بعد به دیگری گفت: «تو چقدر قرضدار هستی؟» گفت: «صد خروار گندم.» به او گفت: «صورت حسابت را بگیر و به جای آن بنویس هشتاد خروار.» 8 آن ارباب، ناظر نادرست را به خاطر اینکه چنان زیرکانه عمل کرده بود آفرین گفت، زیرا مردم این دنیا در مناسبات با همنوعان خود از ایمانداران زیرکتر هستند. 9 پس به شما می_گویم که مال دنیا را برای به دست آوردن دوستان مصرف کنید تا وقتی پول تان به آخر می_رسد شما را در خانه_های جاودانی بپذیرند. 10 کسی که در امور کوچک درستکار باشد، در کارهای بزرگ هم درستکار خواهد بود و کسی که در امور کوچک نادرست باشد، در کارهای بزرگ هم نادرست خواهد بود. 11 پس اگر شما در خصوص مال دنیا امین نباشید، چه کسی در مورد آن ثروت حقیقی به شما اعتماد خواهد کرد؟ 12 و اگر شما در مورد آنچه به دیگری تعلق دارد امین نباشید، کی آنچه را که مال خود شماست به شما خواهد داد؟ 13 هیچ نوکری نمی_تواند غلام دو ارباب باشد، چون یا از اولی بدش می_آید و دومی را دوست دارد یا به اولی ارادت دارد و دومی را حقیر می_شمارد. شما نمی_توانید هم بندۀ خدا باشید و هم در بند پول.» 14 فریسی ها این سخنان را شنیدند و او را مسخره کردند زیرا پول دوست بودند. 15 عیسی به آنها فرمود: «شما کسانی هستید که نیکوئیهای خود را به رُخ مردم می_کشید، اما خدا از باطن تان آگاه است چون آنچه در نظر آدمیان ارزش بسیار دارد، پیش خدا ناپاک است. 16 تا زمان یحیی، تورات و نوشته_های پیامبران در کار بود. از آن پس مژدۀ پادشاهی خدا اعلام شده است و همۀ مردم می_خواهند با تلاش داخل آن شوند. 17 آسانتر است که آسمان و زمین از بین برود تا نقطه_ای از تورات بیفتد. 18 هر مردی که زن خود را طلاق بدهد و زن دیگری بگیرد مرتکب زنا می_شود و هر کسی زن طلاق داده شده را بگیرد زنا می_کند. 19 مرد ثروتمندی بود که همیشه لباسی ارغوانی و از کتان نازک می_پوشید و با خوشگذرانی فروان زندگی می_کرد. 20 در پیش در خانۀ او گدای زخم_آلودی به نام ایلعازَر خوابیده بود، 21 که آرزو داشت با پس مانده_های دسترخوان آن ثروتمند شکم خود را پُر کند. حتی سگها می_آمدند و زخمهای او را می_لیسیدند. 22 یک روز آن فقیر مُرد و فرشتگان او را به آغوش ابراهیم بردند. آن ثروتمند هم مُرد و به خاک سپرده شد. 23 او که در دنیای مردگان در عذاب بود، به بالا دید و از دور، ابراهیم را با ایلعازَر که در کنار او بود دید. 24 فریاد زد: «ای پدر من ابراهیم، به من رحم کن. ایلعازَر را بفرست تا سر انگشت خود را به آب بزند و زبان مرا تر کند چون من در این آتش عذاب می_کشم.» 25 اما ابراهیم گفت: «فرزندم، به خاطر بیاور که وقتی زنده بودی همۀ چیزهای خوب نصیب تو و همۀ بدیها نصیب ایلعازَر شد. حالا او در اینجا آسوده است و تو در عذاب هستی. 26 اما کار به اینجا تمام نمی_شود شکاف عمیقی میان ما و شما قرار دارد. هر که از این طرف بخواهد به شما برسد نمی_تواند از آن بگذرد و کسی هم نمی_تواند از آن طرف پیش ما بیاید.» 27 او جواب داد: «پس ای پدر، التماس می_کنم ایلعازَر را به خانۀ پدر من، 28 که در آن پنج برادر دارم، بفرست تا آنها را با خبر کند مبادا آنها هم به این محل عذاب بیایند.» 29 اما ابراهیم گفت: «آن_ها موسی و انبیاء را دارند، به سخنان ایشان گوش بدهند.» 30 آن مرد جواب داد: «نه، ای پدر، اگر کسی از مردگان پیش ایشان برود، توبه خواهند کرد.» 31 ابراهیم در جواب فرمود: «اگر به سخنان موسی و انبیاء گوش ندهند، حتی اگر کسی هم پس از مرگ زنده شود، باز باور نخواهند کرد.»»

لوق 17

1 عیسی به شاگردان خود فرمود: «از روبرو شدن با وسوسه_ها گریزی نیست اما وای بحال آن کس که سبب وسوسه می_شود. 2 برای او بهتر است که با سنگ آسیابی به دور گردن خود به دریا انداخته شود از این که یکی از این کوچکان را گمراه کند. 3 متوجه باشید! اگر برادرت به تو بدی کند او را سرزنش کن و اگر توبه کند او را ببخش. 4 حتی اگر روزی هفت بار به تو بدی کند و هفت بار پیش تو بیاید و بگوید: «توبه کردم»، او را ببخش.» 5 رسولان به عیسی خداوند عرض کردند: «ایمان ما را زیاد کن.» 6 خداوند جواب داد: «اگر شما به اندازۀ دانۀ اوری_ای ایمان می_داشتید می_توانستید به این درخت توت بگویید: «از ریشه در بیا و در دریا کاشته شو.» و از شما اطاعت می_کرد. 7 فرض کنید یکی از شما غلامی دارد که قلبه می_کند یا از گوسفندان پاسداری می_کند. وقتی از مزرعه برگردد آیا او به آن غلام خواهد گفت: «فورأ بیا و بنشین؟» 8 آیا به عوض آن نخواهد گفت: «نان مرا حاضر کن، کمرت را ببند و تا من می_خورم و می_نوشم خدمت کن، بعد می_توانی غذای خودت را بخوری؟» 9 و آیا او از آن غلام به خاطر آنکه اوامرش را اجراء کرده است ممنون خواهد بود؟ 10 در مورد شما هم همینطور است، هرگاه تمام اوامری را که به شما داده شده بجا آورید بگوئید: ما غلامانی بیش نیستیم، فقط وظیفۀ خود را انجام داده_ایم.» 11 عیسی در سفر خود به سوی اورشلیم از سرحد بین سامره و جلیل می_گذشت. 12 هنگامی که می_خواست به دهکده_ای وارد شود با ده نفر جذامی روبرو شد. آنها دور ایستادند 13 و فریاد کردند: «ای عیسی، ای استاد، به ما رحم کن.» 14 وقتی عیسی آنها را دید فرمود: «بروید و خود را به کاهنان نشان بدهید.» و همچنانکه می_رفتند پاک گشتند. 15 یکی از ایشان وقتی دید شفا یافته است در حالی که خدا را با صدای بلند حمد می_گفت بازگشت 16 و خود را پیش پاهای عیسی انداخت و از او سپاسگزاری کرد. این شخص یک سامری بود. 17 عیسی در این خصوص فرمود: «مگر هر ده نفر پاک نشدند؟ پس آن نُه نفر دیگر کجا هستند؟ 18 آیا غیر از این بیگانه کسی نبود که برگردد و خدا را حمد گوید؟» 19 به آن مرد فرمود: «برخیز و برو، ایمانت تو را شفا داده است.» 20 پیروان فرقۀ فریسی از او سؤال کردند که پادشاهی خدا کی خواهد آمد. عیسی در جواب فرمود: «پادشاهی خدا طوری نمی_آید که بتوان آن را مشاهده کرد 21 و کسی نخواهد گفت که، آن در اینجا یا در آنجا است، چون در حقیقت پادشاهی خدا در میان خود شماست.» 22 به شاگردان فرمود: «زمانی خواهد آمد که شما آرزوی دیدن یکی از روزهای پسر انسان را خواهید داشت اما آن را نخواهید دید. 23 به شما خواهند گفت که به اینجا یا آنجا نگاه کنید. شما به دنبال آنها نروید، 24 زیرا پسر انسان در روز خود مانند برق که از این سر آسمان تا آن سر آسمان می_درخشد خواهد بود. 25 اما لازم است که او اول رنجهای بسیار را بکشد و از طرف مردم این روزگار رد شود. 26 زمان پسر انسان مانند روزگار نوح خواهد بود. 27 مردم تا روزی که نوح وارد کشتی شد و سیل آمده همه را نابود کرد می_خوردند و می_نوشیدند، زن می_گرفتند و شوهر می_کردند. 28 همچنین مانند زمان لوط خواهد بود که مردم می_خوردند و می_نوشیدند و به خرید و فروش و کشت و کار و خانه_سازی مشغول بودند. 29 اما در روزی که لوط از سدوم بیرون آمد آتش و سنگ گوگرد از آسمان بارید و همه را از بین برد. 30 روزی که پسر انسان ظهور کند مانند آن روزگار خواهد بود. 31 در آن روز مردی که در پشت بام است و دارائی_اش در خانه می_باشد نباید برای بردن آن_ها پایین بیاید. همچنین کسی که در مزرعه است نباید برگردد. 32 زن لوط را بیاد داشته باشید! 33 هر که برای نجات جان خود بکوشد آن را از دست می_دهد و هر که جان خود را فدا کند آن را نجات خواهد داد. 34 بدانید که در آن شب از دو نفر که در یک بستر هستند یکی را می_برند و دیگری را می_گذارند. 35 از دو زن که با هم دستاس می_کنند یکی را می_برند و دیگری را می_گذارند. 36 از دو مردی که در مزرعه باشند یکی برداشته می_شود و دیگری در جای خود می_ماند.» 37 وقتی آن_ها این را شنیدند پرسیدند: «کجا ای خداوند؟» او فرمود: «هر جا لاشه_ای باشد لاشخورها جمع می_شوند.»

لوق 18

1 عیسی برای آنها مَثَلی آورد تا نشان دهد که باید همیشه دعا کنند و هرگز دلسرد نشوند. 2 او فرمود: «در شهری قاضی_ای بود که نه ترس از خدا داشت و نه توجهی به خلق. 3 در همان شهر بیوه زنی زندگی می_کرد که پیش او می_آمد و از دست دشمن خود شکایت می_کرد. 4 قاضی تا مدت زیادی به شکایت او توجهی نکرد اما آخر پیش خود گفت: «درست است که من ترسی از خدا و توجهی به خلق خدا ندارم، 5 اما این بیوه زن مایۀ دردسر من شده است و برای اینکه با اصرار خود مرا به تنگ نسازد به داد او خواهم رسید.»» 6 عیسی خداوند فرمود: «آنچه را قاضی بی_انصاف گفت شنیدید. 7 آیا خدا به داد_خواهی برگزیدگان خود که شب و روز به درگاهش عذر و زاری می_کنند توجه نخواهد کرد و آیا برای کمک به آن_ها عجله نخواهد نمود؟ 8 بدانید که او بزودی و به نفع آنها دادرسی خواهد کرد. اما وقتی پسر انسان می_آید آیا اثری از ایمان بر روی زمین خواهد یافت؟» 9 همچنین عیسی برای کسانی که از نیکی خود مطمئن بودند و سایرین را از خود پست_تر می_شمردند این مَثَل را آورده گفت: 10 «دو نفر برای دعا به عبادتگاه رفتند، یکی فریسی و دیگری جزیه_گیر بود. 11 آن فریسی ایستاد و با خود دعا کرد و گفت: «ای خدا، تو را شکر می_کنم که مانند دیگران، حریص و نادرست و زناکار و یا مانند این جزیه_گیر نیستم. 12 هفته_ای دو بار روزه می_گیرم. ده یک همۀ چیزهائی را که به دست می_آورم می_دهم.» 13 اما آن جزیه_گیر دور ایستاد و جرأت نگاه کردن به آسمان را نداشت بلکه به سینۀ خود می_زد و می_گفت: «ای خدا، بر منِ گناهکار رحم کن!» 14 بدانید که این جزیه_گیر بخشوده شده به خانه رفت و نه آن دیگری. هر که خود را بزرگ نماید خوار خواهد شد و هرکه خود را خوار سازد سرافراز خواهد گردید.» 15 مردم حتی کودکان را به حضور عیسی می_آوردند تا بر آن_ها دست بگذارد اما شاگردان وقتی این را دیدند آن_ها را سرزنش کردند. 16 اما عیسی کودکان را پیش خود خواست و فرمود: «بگذارید کودکان پیش من بیایند و مانع آنها نشوید، چون پادشاهی خدا به چنین کسانی تعلق دارد. 17 بیقین بدانید اگر کسی پادشاهی خدا را مانند یک کودک نپذیرد هیچوقت وارد آن نخواهد شد.» 18 شخصی از اشراف یهود از عیسی پرسید: «ای استاد نیکو، من برای به_دست آوردن زندگی ابدی چه باید بکنم؟» 19 عیسی به او فرمود: «چرا مرا نیکو می_گویی؟ هیچکس جز خدا نیکو نیست. 20 احکام را می_دانی ـ زنا نکن، قتل نکن، دزدی نکن، شهادت نادرست نده، پدرت و مادرت را احترام کن.» 21 آن مرد جواب داد: «من از جوانی همۀ اینها را بجا آورده_ام.» 22 عیسی وقتی این را شنید فرمود: «هنوز یک چیز کم داری، آنچه داری بفروش و میان فقرا تقسیم کن که در عالم بالا گنجی خواهی داشت و بعد بیا از من پیروی کن.» 23 اما او از این سخنان افسرده شد، چون مرد بسیار توانگری بود. 24 عیسی وقتی این را دید فرمود: «چه مشکل است ورود ثروتمندان به پادشاهی خدا! 25 گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از داخل شدن توانگری به پادشاهی خدا.» 26 شنوندگان پرسیدند: «پس کی می_تواند نجات یابد؟» 27 جواب داد: «آنچه برای آدمیان غیرممکن است برای خدا امکان دارد!» 28 پِترُس گفت: «ببین، ما از همه چیز خود دست کشیده ایم و پیرو تو شده ایم.» 29 عیسی فرمود: «بیقین بدانید که هر کس به خاطر پادشاهی خدا، خانه یا زن، برادران، والدین یا فرزندان خود را ترک نماید، 30 در این دنیا چندین برابر عوض خواهد گرفت و در آخرت، زندگی ابدی نصیب او خواهد شد.» 31 عیسی دوازده شاگرد خود را به کناری برد و به آنها فرمود: «ما اکنون به اورشلیم می_رویم و آنچه انبیاء دربارۀ پسر انسان نوشته_اند به حقیقت خواهد پیوست. 32 او به دست بیگانگان تسلیم خواهد شد، او را مسخره خواهند کرد و با او بدرفتاری نموده به رویش آب دهان خواهند انداخت. 33 او را تازیانه زده خواهند کشت. اما در روز سوم باز زنده خواهد شد.» 34 اما شاگردان از این همه، چیزی نفهمیدند و این سخن برای ایشان نامفهوم بود و درک نمی_کردند که دربارۀ چه چیز صحبت می_کند. 35 هنگامی که عیسی به نزدیکی اریحا رسید کوری در کنار راه نشسته بود و گدایی می_کرد. 36 همین که شنید جمعیتی از آنجا می_گذرد، پرسید چه شده است؟ 37 به او گفتند: «عیسی ناصری از اینجا می_گذرد.» 38 پس فریاد زد: «ای عیسی، ای پسر داود، به من رحم کن.» 39 اشخاصی که در پیش بودند به تندی با او حرف زده گفتند: «خاموش باش»، اما او هر چه بلندتر فریاد می_کرد: «ای پسر داود، به من رحم کن.» 40 عیسی ایستاد و امر کرد آن مرد را پیش او بیاورند. وقتی آمد از او پرسید: 41 «چه می_خواهی برایت بکنم؟» جواب داد: «ای آقا، می_خواهم بار دیگر بینا شوم.» 42 عیسی به او فرمود: «بینا شو، ایمانت تو را شفا داده است.» 43 فوراً بینایی خود را باز یافت و در حالی که خدا را تمجید می_کرد به دنبال عیسی رفت. همۀ مردم به خاطر آنچه دیده بودند خدا را حمد گفتند.

لوق 19

1 عیسی وارد اریحا شد و از میان شهر می_گذشت. 2 مردی در آنجا بود بنام زَکی که سرپرست جزیه_گیران و بسیار ثروتمند بود. 3 او می_خواست ببیند که عیسی چه نوع شخصی است، اما به علت کوتاهی قامت و ازدحام مردم نمی_توانست او را ببیند. 4 پس پیش دوید و از درخت چناری بالا رفت تا او را ببیند، چون قرار بود عیسی از آن راه بگذرد. 5 وقتی عیسی به آن محل رسید به بالا نگاه کرد و فرمود: «ای زَکی، زود شو، پایین بیا زیرا باید امروز در خانۀ تو مهمان باشم.» 6 او به سرعت پایین آمد و با خوشرویی عیسی را پذیرفت. 7 وقتی مردم اینرا دیدند زمزمۀ نارضایی از آن_ها برخاست. آن_ها می_گفتند: «او مهمان یک خطاکار شده است.» 8 زَکی ایستاد و به عیسی خداوند گفت: «ای آقا، اکنون نصف دارایی خود را به فقرا می_بخشم و مال هر کس را که به ناحق گرفته باشم چهار برابر به او پس می_دهم.» 9 عیسی به او فرمود: «امروز رستگاری به این خانه روی آورده است چون این مرد هم پسر ابراهیم است. 10 زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را پیدا کند و نجات دهد.» 11 عیسی چون در نزدیکی اورشلیم بود برای کسانی که این سخنان را شنیده بود مَثَلی آورد زیرا آن_ها گمان می_کردند که هر لحظه پادشاهی خدا ظاهر خواهد شد. 12 او فرمود: «اربابی سفر دور و درازی به خارج کرد تا مقام پادشاهی را به_دست آورد و باز گردد. 13 اما اول ده نفر از غلامان خود را خواست و به هر کدام یک سکۀ طلا داد و گفت: «تا بازگشت من به این پول خرید و فروش کنید.» 14 هموطنانش که از او دل خوشی نداشتند پشت سر او نمایندگانی فرستادند تا بگویند: «ما نمی_خواهیم این مرد بر ما حکومت کند.» 15 پس از مدتی او با عنوان فرمانروایی مراجعت کرد و دنبال غلامانی که با آنها پول داده بود فرستاد تا ببیند هر کدام چقدر سود برده است. 16 اولی آمد و گفت: «ارباب، پول تو ده برابر شده است.» 17 جواب داد: «آفرین، تو غلام خوبی هستی، خودت را در امر بسیار کوچکی درستکار نشان داده_ای، پس حاکم ده شهر شو.» 18 دومی آمد و گفت: ارباب، پول تو پنج برابر شده است.» 19 به او هم گفت: «تو هم حاکم پنج شهر باش.» 20 سومی آمد و گفت: «ارباب، بفرما، این پول تو است. آنرا در دستمالی پیچیده کنار گذاشتم. 21 از تو می_ترسیدم چون مرد سختگیری هستی. آنچه را که اصلاً نگذاشته_ای بر_می_داری و آنچه را که نکاشته_ای درو می_کنی.» 22 ارباب جواب داد: «ای غلام پست_نهاد، ترا با حرف_های خودت ملامت می_کنم. تو که می_دانستی من مرد سختگیری هستم که نگذاشته را بر_می_دارم و نکاشته را درو می_کنم، 23 پس چرا پول مرا سر سود ندادی تا بتوانم در موقع مراجعت آنرا با سودش دریافت کنم؟» 24 به حاضران گفت: «پول را از او بگیرید و به غلامی که ده سکه دارد بدهید.» 25 آن_ها جواب دادند: «اما ای آقا، او که ده سکه دارد!» 26 او گفت: «بدانید، هر که دارد، بیشتر به او داده می_شود و اما آنکسی که ندارد حتی آنچه را هم که دارد از دست خواهد داد. 27 و اما آن دشمنان من که نمی_خواستند بر آنها حکومت نمایم، ایشان را اینجا بیآورید و در حضور من گردن بزنید.» 28 عیسی اینرا فرمود و پیشتر از آن_ها راه اورشلیم را در پیش گرفت. 29 وقتی که به بیت_فاجی و بیت_عنیا واقع در کوه زیتون نزدیک شد دو نفر از شاگردان خود را به این امر روانه کرد: 30 «به دهکده رو به رو بروید. همین که وارد آن شدید کره_الاغی را در آنجا بسته خواهید دید که هنوز کسی بر آن سوار نشده است. آنرا باز کنید و به این جا بیآورید. 31 اگر کسی پرسید: «چرا آنرا باز می_کنید؟» بگویید: «خداوند آنرا به_کار دارد.»» 32 آن دو نفر رفتند و همه چیز را همانطور که عیسی گفته بود دیدند. 33 وقتی کره_الاغ را باز می_کردند صاحبانش پرسیدند: «چرا آن کره را باز می_کنید؟» 34 جواب دادند: «خداوند آنرا به_کار دارد.» 35 پس کره_الاغ را پیش عیسی آوردند. بعد لباسهای خود را روی آن کره_الاغ انداختند و عیسی را بر آن سوار کردند 36 و همین طور که او می_رفت جاده را با لباسهای خود فرش می_کردند. 37 در این هنگام که او به دامنۀ کوه زیتون نزدیک می_شد تمام شاگردان با خوشی برای همه معجزاتی که دیده بودند با صدای بلند شروع به حمد و سپاس خدا کردند 38 و می_گفتند: «مبارک باد آن پادشاهی که بنام خداوند می_آید. سلامتی در آسمان و جلال در عرش برین باد.» 39 چند نفر فریسی که در میان مردم بودند به او گفتند: «ای استاد، به شاگردانت امر کن که خاموش شوند.» 40 عیسی جواب داد: «بدانید که اگر اینها خاموش بمانند سنگها به فریاد خواهند آمد.» 41 عیسی به شهر نزدیک_تر شد و وقتی شهر از دور دیده شد بخاطر آن گریه کرد 42 و گفت: «کاش که امروز سرچشمه صلح و سلامتی را می_شناختی. اما نه، این از چشمان تو پنهان است 43 و زمانی خواهد آمد که دشمنانت به مقابل تو سنگربندی خواهند کرد و به دور تو حلقه خواهند زد و ترا از همه طرف محاصره خواهند کرد 44 و تو و ساکنانت را در میان دیوار_هایت به خاک خواهند کوفت و در تو، سنگی را روی سنگ دیگر باقی نخواهند گذاشت، چون تو وقت دیدار پُر فیض خدا را درک نکردی.» 45 بعد از_آن عیسی وارد عبادتگاه شد و به بیرون راندن فروشندگان پرداخت و گفت: 46 «نوشته شده است که: خانۀ من جای عبادت خواهد بود، اما شما آن را خانه دزدان ساخته_اید.» 47 همه روزه عیسی در عبادتگاه تعلیم می_داد و سران کاهنان و علمای دین کوشش می_کردند که با کمک بزرگان شهر او را از بین ببرند 48 اما دیدند که کاری از دست شان بر_نمی_آید چون همۀ مردم با علاقه زیاد به سخنان او گوش می_دادند.

لوق 20

1 یک روز وقتی عیسی مردم را در عبادتگاه تعلیم می_داد و مژدۀ نجات را به ایشان اعلام می_کرد سران کاهنان و علمای دین با بزرگان یهود پیش او آمدند 2 و گفتند: «به ما بگو به چه اختیاری این کار_ها را می_کنی؟ کی به تو این اختیار را داده است؟» 3 عیسی به آنها جواب داد: «من هم از شما سؤالی دارم، به من بگویید 4 آیا تعمید یحیی از جانب خدا بود یا از جانب بشر؟» 5 آن_ها بین خود بحث کرده گفتند: «اگر بگوییم از جانب خدا بود، او خواهد گفت: چرا به او ایمان نیاوردید؟ 6 و اگر بگوییم: از جانب بشر، همۀ مردم ما را سنگباران خواهند کرد چون یقین دارند که یحیی یک پیامبر بود.» 7 پس گفتند: «ما نمی_دانیم از کجاست.» 8 عیسی به ایشان گفت: «من هم به شما نمی_گویم که با چه اختیاری این کارها را می_کنم.» 9 عیسی به سخن خود ادامه داد و برای مردم مَثَلی آورده گفت: «مردی تاکستانی احداث کرد و آنرا به باغبانان سپرد و مدت درازی به سفر رفت. 10 در موسم انگور، غلامی را پیش باغبانان فرستاد تا حصۀ خود را از محصول تاکستان بگیرد. اما آن_ها غلام را لت و کوب کردند و دست خالی باز گردانیدند. 11 صاحب تاکستان غلام دیگری فرستاد، او را هم لت و کوب کرده و با او بد_رفتاری کردند و دست خالی برگردانیدند. 12 غلام سوم را فرستاد. این یکی را هم زخمی کردند و بیرون انداختند. 13 پس صاحب تاکستان گفت: «چه باید بکنم؟ پسر عزیز خود را می_فرستم، شاید حرمت او را نگهدارند.» 14 اما باغبانان وقتی او را دیدند با هم بحث کردند و گفتند: «این وارث است، بیایید او را بکشیم تا ملک به خود ما برسد.» 15 پس او را از تاکستان بیرون انداختند و کشتند. حالا صاحب تاکستان با آنها چه خواهد کرد؟ 16 او می_آید و این باغبانان را می_کشد و تاکستان را به_دست دیگران می_سپارد.» وقتی مردم اینرا شنیدند گفتند: «خدا نکند!» 17 اما او طرف شان دیده گفت: «پس معنی این قسمت از کتاب_مقدس چیست؟ «آن سنگی که معماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنا در آمده است.» 18 هر که بر آن سنگ بیفتد پارچه_پارچه خواهد شد و اگر آن سنگ بر کسی بیفتد او را کاملاً نرم خواهد کرد.» 19 علمای یهود و سران کاهنان می_خواستند در همان لحظه او را بگیرند، چون پی بردند که مقصد آن مَثَل خود آن_ها است اما از مردم ترسیدند. 20 پس به دنبال فرصت می_گشتند و مأموران مخفی که خود را دیندار نشان می_دادند پیش او فرستادند تا حرفی از دهان او بگیرند و آنرا دست_آویزی برای تسلیم او به حَکَم و حوزۀ اختیارات والی رومی قرار دهند. 21 پس از او پرسیدند: «ای استاد، ما می_دانیم آنچه تو می_گویی و تعلیم می_دهی درست و بجاست. تو در مورد هیچ کس فرق نمی_گذاری بلکه با راستی و درستی راه خدا را تعلیم می_دهی. 22 آیا ما اجازه داریم که به امپراطور روم مالیه بدهیم یا نه؟» 23 عیسی به نیرنگ آنها پی برد و فرمود: 24 «یک سکۀ نقره به من نشان بدهید. نقش و عنوان چه کسی روی آن است؟» جواب دادند: «امپراطور.» 25 عیسی فرمود: «پس آنچه از امپراطور است به امپراطور و آنچه از خدا است به خدا بدهید.» 26 به این ترتیب کوشش آنها برای به_دست آوردن دلیلی به مقابل او در برابر مردم بی_اثر ماند و در حالی که از جواب او حیرت کرده بودند خاموش ماندند. 27 بعد چند نفر از پیروان فرقۀ صدوقی که منکر رستاخیز پس از مرگ بودند پیش آمدند و از او پرسیدند: 28 «ای استاد، موسی این امر را برای ما نوشت: چنانچه مردی زنی بگیرد ولی بدون اولاد بمیرد برادرش مجبور است آن زن را بگیرد تا برای برادر خود فرزندانی بیاورد. 29 حالا هفت برادر بودند، اولی زنی گرفت و بدون فرزند مُرد. 30 بعد دومی او را گرفت 31 و سپس سومی و همین طور هر هفت نفر مردند و هیچ اولادی به جا نگذاشتند. 32 بعد از همه آن زن هم مُرد. 33 پس در روز رستاخیز، او زن کدام یک باشد؟ چون هر هفت نفر با او ازدواج کردند.» 34 عیسی به ایشان فرمود: «زنان و مردان این جهان ازدواج می_کنند، 35 اما کسانی که شایسته رسیدن به جهان آینده و رستاخیز از مردگان بشوند، زن نمی_گیرند و شوهر نمی_کنند، 36 زیرا آن_ها مانند فرشتگان هستند. دیگر مرگ برای آنها محال است و چون در رستاخیز شرکت دارند فرزندان خدا هستند. 37 این مطلب که مردگان بار دیگر زنده می_شوند مطلبی است که خود موسی در داستان بوتۀ سوزان، آنجا که خداوند را خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب، خطاب می_کند نشان داده است. 38 خدا، خدای مردگان نیست بلکه خدای زندگان است چون پیش او همه زنده_اند.» 39 در این مورد بعضی از علما گفتند: «ای استاد، عالی جواب دادی.» 40 و پس از آن دیگر جرأت نکردند که از او چیزی بپرسند. 41 عیسی به ایشان فرمود: «چطور می_توان گفت که مسیح پسر داود است؟ 42 چون خود داود در کتاب زبور می_گوید: «خداوند به خداوند من فرمود: در دست راست من بنشین 43 تا دشمنانت را زیر پای تو اندازم.» 44 باری، داود او را «خداوند» خطاب می_کند، پس چطور او می_تواند پسر داود باشد؟» 45 عیسی در حضور همه مردم به شاگردان فرمود: 46 «از علما که دوست دارند با چپن_های دراز بیایند و بروند و علاقۀ شدیدی به سلام_های احترام_آمیز در بازار_ها و بهترین جا_ها در کنیسه_ها و دعوت_ها نشان می_دهند احتیاط کنید. 47 آنها مال بیوه زنان را می_خورند حال آنکه محض خودنمایی دعای خود را طول می_دهند. آن_ها شدیدترین جزا_ها را خواهند دید.»

لوق 21

1 عیسی به چهار طرف دید و ملاحظه فرمود که دولتمندان هدایای خود را به صندوق بیت_المال عبادتگاه می_ریزند. 2 همچنین متوجه بیوه زن بسیار فقیری شد که دو روپیه به داخل آن انداخت. 3 عیسی فرمود: «بدانید که در واقع این بیوه زن فقیر بیش از همه پول داده است 4 چون آنها از آنچه که برای آن مصرفی نداشتند دادند اما او با وجود تنگدستی، تمام دارائی خود را داده است.» 5 عده_ای دربارۀ عبادتگاه صحبت می_کردند و از سنگ_های زیبا و هدایای که با آن_ها تزئین شده بود تعریف می_کردند. عیسی فرمود: 6 «و اما دربارۀ این چیز_های که در اینجا می_بینید، زمانی خواهد آمد که هیچ یک از سنگ_های آن روی سنگ دیگری نخواهد ماند، همه زیر و زبر خواهد شد.» 7 آن_ها پرسیدند: «ای استاد، این کی واقع می_شود و علامت نزدیک بودن وقوع این امور چه خواهد بود؟» 8 عیسی فرمود: «احتیاط کنید که گمراه نشوید، بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت: «من او هستم» و «آن زمان موعود رسیده است.» با آنها همراه مشوید. 9 وقتی دربارۀ جنگ_ها و شورش_ها چیزی می_شنوید نترسید. این چیز_ها باید اول واقع شود اما آخر کار به این زودی_ها نمی_رسد.» 10 و افزود: «قومی با قوم دیگر و حکومتی با حکومت دیگر جنگ خواهد کرد. 11 زلزله_های سخت پدید می_آید و در بسیاری از نقاط خشکسالی و بلا_ها و در آسمان، علامت_های وحشت_آور و شگفتی_های بزرگ دیده خواهد شد. 12 اما پیش از وقوع این همه شما را دستگیر خواهند کرد و به شما آزار خواهند رسانید. شما را برای محاکمه به کنیسه_ها خواهند کشانید و به زندان خواهند انداخت. شما را به خاطر این که نام من بر شما است پیش پادشاهان و فرمانروایان خواهند برد 13 و این فرصتی برای شهادت دادن شما خواهد بود. 14 لازم نیست که جواب_های خود را قبلاً حاضر کنید 15 چون خود من به شما قدرت بیان و حکمتی می_دهم که هیچ یک از مدعیان قدرت مقاومت و تکذیب را نداشته باشند. 16 حتی والدین و برادران و خویشاوندان و دوستان تان شما را به دام خواهند انداخت. آن_ها عده_ای از شما را خواهند کشت 17 و بخاطر نام من که برخود دارید همه از شما روی_گردان خواهند شد. 18 اما مویی از سر شما کم نخواهد شد. 19 با پایداری، جانهای تان را رهایی خواهید داد. 20 اما هر وقت اورشلیم را در محاصره لشکر_ها می_بینید، بدانید ویرانی آن نزدیک است. 21 در آن موقع کسانی که در یهودیه هستند به کوهستان_ها بگریزند و آنانی که در خارج شهر هستند نباید وارد شهر شوند. 22 چون این است آن زمان مکافات، در آن زمان که تمام نوشته_های کتاب مقدس به حقیقت خواهد پیوست. 23 وای به حال زنانی که در آن روز_ها حامله یا شیر_ده هستند چون پریشان_حالی شدیدی در این زمین رخ خواهد داد و این قوم مورد خشم و غضب واقع خواهد شد. 24 آنها به دم شمشیر خواهند افتاد و به اسیری به تمام کشور_ها خواهند رفت و اورشلیم تا آن زمان که دوران مردم بیگانه به پایان نرسد پایمال آنها خواهد بود. 25 در آفتاب و مهتاب و ستارگان علامت_ها ظاهر خواهد شد. در روی زمین ملت_ها از غرش دریا و خروش امواج آن پریشان و نگران خواهند شد. 26 آدمیان از ترس خیال آنچه برسر دنیا آمد، از هوش خواهند رفت و قدرت_های آسمانی به لرزه خواهند افتاد. 27 آن وقت پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال زیاد بر ابری می_آید. 28 وقتی این چیز_ها شروع شود شما راست بایستید و سرهای تانرا راست نگه دارید چون رستگاری شما نزدیک است.» 29 عیسی برای آنها این مَثَل را آورد و گفت: «درخت انجیر و یا درختان دیگر را ببینید: 30 به محض این که می_بینید جوانه می_زند می_دانید که تابستان نزدیک است. 31 به همان طریق وقتی که وقوع همه این چیز_ها را ببینید مطمئن باشید که پادشاهی خدا نزدیک است، 32 به یقین بدانید که پیش از درگذشت نسل حاضر همۀ اینها رخ خواهد داد. 33 آسمان و زمین از بین خواهد رفت اما سخنان من هرگز از بین نخواهد رفت. 34 احتیاط کنید و نگذارید دلهای شما با پُر_خوری و مستی و اندیشه_های دنیوی تیره و تار شود چون آن روز بزرگ ناگهان می_رسد. 35 آن روز مانند دامی برسر همه آدمیان در سراسر دنیا خواهد افتاد. 36 پس بیدار باشید و در تمام اوقات دعا کنید تا قدرت آنرا داشته باشید که همه رنج_های را که به زودی پیش می_آید پشت سر بگذارید و در حضور پسر انسان بایستید.» 37 عیسی روز_ها را به تعلیم در عبادتگاه تعین کرده بود و شب_ها از شهر خارج می_شد و شب را در کوه زیتون به صبح می_آورد 38 و صبحگاهان مردم برای شنیدن سخنان او در عبادتگاه جمع می_شدند.

لوق 22

1 عید فطیر که به فِصَح معروف است نزدیک می_شد. 2 سران کاهنان و علما میخواستند بهانه_ای پیدا نموده عیسی را به قتل برسانند زیرا از تودۀ مردم بیم داشتند. 3 شیطان به دل یهودا که لقب اسخریوطی داشت و یکی از دوازده حواری بود وارد شد. 4 یهودا پیش سران کاهنان و صاحب_منصبانی که مسئول نگهبانی از عبادتگاه بودند رفت و با آنها در این خصوص که چگونه عیسی را به دست آنها تسلیم کند صحبت کرد. 5 ایشان بسیار خوشحال شدند و وعده کردند مبلغی پول به او بدهند. 6 یهودا موافقت کرد و پی فرصت می_گشت تا عیسی را دور از چشم مردم به دست آنها بسپارد. 7 روز عید فطیر که در آن قربانی فِصَح می_باید ذبح شود فرا رسید. 8 عیسی پِترُس و یوحنا را با این امر روانه کرد: «بروید نان فِصَح را برای ما تهیه کنید تا بخوریم.» 9 آن_ها پرسیدند: «کجا می_خواهی تهیه کنیم؟» 10 عیسی جواب داد: «گوش بدهید، وقتی که به شهر قدم بگذارید مردی با شما روبرو خواهد شد که کوزۀ آبی را می_برد. به دنبال او به داخل خانه_ای که او می_رود بروید 11 و به صاحب آن خانه بگوئید: «استاد می_گوید آن اطاقی که من با شاگردانم قربانی فِصَح را در آنجا خواهم خورد کجاست؟» 12 او اطاق بزرگ و فرش شده را در منزل دوم به شما نشان می_دهد. در آنجا تدارک ببینید.» 13 آن_ها رفتند و همه چیز را آنطور که او فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب قربانی فِصَح را تهیه کردند. 14 وقتی ساعت معین فرا رسید عیسی با رسولان سر دسترخوان نشست 15 و به آنها فرمود: «چقدر دلم می_خواست که پیش از مرگم این قربانی فِصَح را با شما بخورم. 16 به شما می_گویم تا آن زمان که این قربانی فِصَح در پادشاهی خدا به کمال مقصد خود نرسد دیگر از آن نخواهم خورد.» 17 بعد پیاله_ای به دست گرفت و پس از شکرگزاری گفت: «این را بگیرید و بین خود تان تقسیم کنید، 18 چون به شما می_گویم از این لحظه تا آن زمان که پادشاهی خدا فرا_می_رسد من دیگر از میوۀ تاک نخواهم نوشید.» 19 همچنین کمی نان برداشت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به آنها داد و فرمود: «این بدن من است که برای شما داده می_شود. این کار را به یادبود من انجام دهید.» 20 به همین ترتیب بعد از شام پیاله_ای را به آنها داد و فرمود: «این پیاله عهد و پیمان نو است در خون من که برای شما ریخته می_شود. 21 اما بدانید که دست تسلیم کنندۀ من با دست من سر دسترخوان است. 22 البته پسر انسان بسوی آنچه برایش مقرر است می_رود. اما وای به حال آن کسی که او را تسلیم می_کند.» 23 آنها از خود شان شروع به سؤال کردند که کدام یک از آن_ها چنین کاری خواهد کرد. 24 در میان شاگردان بحثی درگرفت که کدامیک در میان آنها از همه بزرگتر شمرده می_شود. 25 عیسی فرمود: «در میان ملتهای بیگانه، پادشاهان بر مردم حکمروایی می_کنند و صاحبان قدرت «ولی_نعمت» خوانده می_شوند، 26 اما شما اینطور نباشید، برعکس، بزرگترین شخص در میان شما باید به صورت کوچکترین درآید و رئیس مثل نوکر باشد، 27 زیرا چه کسی بزرگتر است، آن کسی که بر سر دسترخوان می_نشیند یا آن نوکری که خدمت می_کند؟ یقیناً آن کسی که بر سر دسترخوان می_نشیند. با وجود این من در میان شما مثل یک خدمتگزار هستم. 28 شما کسانی هستید که در سختی_های من با من بوده_اید. 29 همانطور که پدر، حق پادشاهی را به من سپرد، من هم به شما می_سپارم. 30 شما در پادشاهی من سر دسترخوان من خواهید خورد و خواهید نوشید و به عنوان داوران دوازده طایفۀ اسرائیل بر تختها خواهید نشست. 31 ای شمعون، ای شمعون، ببین: شیطان خواست مثل دهقانی که گندم را از کاه جدا می_کند همۀ شما را بیازمآید. 32 اما من برای تو دعا کرده_ام که ایمانت از بین نرود و وقتی برگشتی برادرانت را استوار گردان.» 33 شمعون جواب داد: «ای خداوند، من حاضرم با تو به زندان بیفتم و با تو بمیرم.» 34 عیسی فرمود: «ای پِترُس، آگاه باش امروز پیش از آنکه خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.» 35 عیسی به ایشان فرمود: «وقتی شما را بدون بوت و بکس و خرجین روانه کردم آیا چیزی کم داشتید؟» جواب دادند: «نخیر.» 36 به ایشان گفت: «اما حالا هر که یک بکس دارد بهتر است که آن را با خود بردارد و همینطور خورجینش را و چنانچه شمشیر ندارد چپن خود را بفروشد و شمشیری بخرد، 37 چون می_خواهم بدانید که این پیشگویی که می_گوید: «او در زمرۀ جنایتکاران به حساب آمد»، باید در مورد من به انجام برسد و در واقع همه چیزهائی که دربارۀ من نوشته شده در حال انجام است.» 38 آن_ها گفتند: «خداوندا، نگاه کن، اینجا دو شمشیر داریم.» ولی او جواب داد: «کافی است.» 39 عیسی بیرون آمد و مثل همیشه رهسپار کوه زیتون شد و شاگردانش همراه او بودند. 40 وقتی به آن محل رسید به آنها فرمود: «دعا کنید که از آزمایش_ها دور بمانید.» 41 عیسی به اندازۀ پرتاب یک سنگ از آنها فاصله گرفت، زانو زد و چنین دعا کرد: 42 «ای پدر، اگر ارادۀ توست، این پیاله را از من دور کن. اما نه ارادۀ من بلکه ارادۀ تو به انجام برسد.» 43 فرشته_ای از آسمان به او ظاهر شد و او را تقویت کرد. 44 عیسی در شدت اضطراب و با حرارت بیشتری دعا کرد و عرق او مثل قطره_های خون بر زمین می_چکید. 45 وقتی از دعا برخاست و پیش شاگردان آمد آنها را دید که در اثر غم و اندوه به خواب رفته بودند. 46 به ایشان فرمود: «خواب هستید؟ برخیزید و دعا کنید تا از آزمایش _ها دور بمانید.» 47 عیسی هنوز صحبت می_کرد که جمعیتی دیده شد و یهودا، یکی از آن دوازده حواری، پیشاپیش آنها بود. یهودا پیش عیسی آمد تا او را ببوسد. 48 اما عیسی به او فرمود: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می_کنی؟» 49 وقتی پیروان او آنچه را که در جریان بود دیدند گفتند: «خداوندا، شمشیرهای خود را به_کار ببریم؟» 50 و یکی از آنها به غلام کاهن_اعظم زد و گوش راستش را برید. 51 اما عیسی جواب داد: «دست نگهدارید.» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد. 52 سپس عیسی به سران کاهنان و صاحب_منصبانی که مسئول نگهبانی از عبادتگاه بودند و بزرگانی که برای گرفتن او آمده بودند فرمود: «مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چوب برای دستگیری من آمده_اید؟ 53 من هر روز در عبادتگاه با شما بودم و شما دست به_طرف من دراز نکردید. اما این ساعت که تاریکی حکمفرما است، ساعت شما است.» 54 عیسی را دستگیر کردند و به خانۀ کاهن_اعظم آوردند. پِترُس از دور بدنبال آن_ها می_آمد. 55 در بین حویلی خانۀ کاهن_اعظم عده_ای آتشی روشن کرده و دور آن نشسته بودند. پِترُس نیز در بین آنها نشست. 56 در حالی که او در روشنایی آتش نشسته بود کنیزی او را دید به او نگاه کرده گفت: «این مرد هم با عیسی بود.» 57 اما پِترُس منکر شد و گفت: «ای زن، من او را نمی_شناسم.» 58 کمی بعد یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت: «تو هم یکی از آن_ها هستی.» اما پِترُس به او گفت: «ای مرد، من نیستم.» 59 تقریباً یک ساعت گذشت و یکی دیگر با تأکید بیشتری گفت: «البته این مرد هم با او بوده چون_که جلیلی است.» 60 اما پِترُس گفت: «ای مرد، من نمی_دانم تو چه می_گویی.» در حالی که او هنوز صحبت می_کرد بانگ خروس برخاست 61 و عیسی خداوند برگشت و مستقیماً به پِترُس نگاه کرد و پِترُس سخنان خداوند را به خاطر آورد که به او گفته بود: «امروز پیش از این که خروس بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.» 62 پِترُس بیرون رفت و زار_زار گریست. 63 کسانی که عیسی را تحت نظر داشتند او را مسخره کردند، لت و کوب کردند، 64 چشمانش را بستند و می_گفتند: «حالا از غیب بگو کی تو را می_زند» 65 و به این طرز به او بی_حرمتی می_کردند. 66 همین که هوا روشن شد بزرگان قوم، سران کاهنان و علمای یهود تشکیل جلسه دادند و عیسی را به حضور شورا آوردند 67 و گفتند: «به ما بگو آیا تو مسیح هستی؟» عیسی جواب داد: «اگر به شما بگویم، گفتۀ مرا باور نخواهید کرد 68 و اگر سؤال بکنم، جواب نمی_دهید. 69 اما از این به بعد پسر انسان به دست راست خدای قادر خواهد نشست.» همگی گفتند: «پس پسر خدا هستی؟» 70 عیسی جواب داد: «خود تان می_گویید که من هستم.» 71 آن_ها گفتند: «چه احتیاجی به شاهدان دیگر هست؟ ما موضوع را از زبان خودش شنیدیم.»

لوق 23

1 سپس تمام حاضران در مجلس برخاستند و او را به حضور پیلاطُس آوردند 2 به مقابل او شکایت خود را اینطور شروع کردند: «ما این شخص را در حالی دیدیم که به گمراه ساختن ملت ما مشغول بود. او با پرداخت مالیات به امپراطور مخالفت می_کرد و ادعا می_کند که مسیح یعنی پادشاه است.» 3 پیلاطُس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی جواب داد: «تو می_گویی.» 4 پیلاطُس سپس به سران کاهنان و جماعت گفت: «من در این مرد هیچ جرمی نمی_بینم.» 5 اما آنها پافشاری می_کردند و گفتند: «او مردم را در سراسر یهودیه با تعالیم خود می_شوراند. از جلیل شروع کرد و به اینجا رسیده است.» 6 هنگامیکه پیلاطُس این را شنید پرسید که آیا این مرد جلیلی است. 7 وقتی مطلع شد که به قلمرو هیرودیس تعلق دارد او را پیش هیرودیس که در آن موقع در اورشلیم بود فرستاد. 8 وقتی هیرودیس عیسی را دید بسیار خوشحال شد، زیرا دربارۀ او مطالبی شنیده بود و مدت_ها بود می_خواست او را ببیند و امید داشت که شاهد معجزاتی از دست او باشد. 9 از او سؤالات فراوانی کرد اما عیسی هیچ جوابی نداد. 10 سران کاهنان و علما پیش آمدند و تهمت_های شدیدی به او زدند. 11 پس هیرودیس و عساکرش به عیسی بی_حرمتی کرده او را مسخره نمودند و چپن زیبایی به او پوشانیده او را پیش پیلاطُس پس فرستاند. 12 در همان روز هیرودیس و پیلاطُس آشتی کردند، زیرا دشمنی دیرینه_ای تا آن زمان بین آن دو وجود داشت. 13 پیلاطُس در این موقع سران کاهنان، بزرگان قوم و مردم را خواست 14 و به آنها گفت: «شما این مرد را به تهمت اخلالگری پیش من آوردید. اما چنانکه می_دانید خود من در حضور شما از او بازپرسی کردم و در او چیزی که تهمت_های شما را تائید کند نیافتم. 15 هیرودیس هم دلیلی پیدا نکرد، چون او را پیش ما پس فرستاده است. واضح است که او کاری نکرده است که مستوجب مرگ باشد. 16 بنابراین او را پس از تازیانه_زدن آزاد می_کنم.»[ 17 زیرا لازم بود که هر عیدی یک نفر زندانی را برای آن_ها آزاد کند.] 18 اما همه با صدای بلند گفتند: «مصلوبش کن! برای ما باراَبا را آزاد کن.» 19 (این شخص به خاطر شورشی که در شهر واقع شده بود و به علت آدمکشی زندانی شده بود.) 20 چون پیلاطُس می_خواست عیسی را آزاد سازد بار دیگر سخن خود را به گوش جماعت رسانید. 21 اما آن_ها فریاد کردند: «مصلوبش کن، مصلوبش کن!» 22 برای سومین بار به ایشان گفت: «چرا؟ مرتکب چه جنایتی شده است؟ من او را در هیچ مورد، مستوجب مرگ ندیدم. بنابراین او را پس از تازیانه_زدن آزاد می_کنم.» 23 اما آنها در تقاضای خود پافشاری کردند و فریاد می_زدند که عیسی باید به صلیب میخکوب شود. فریاد_های ایشان غالب آمد 24 و پیلاطُس حکمی را که آنها می_خواستند صادر کرد. 25 بنابر درخواست ایشان، مردی را که به خاطر یاغیگری و آدم_کشی به زندان افتاده بود آزاد کرد و عیسی را در اختیار آنها گذاشت. 26 هنگامی که او را برای مصلوب شدن می_بردند مردی را به_نام شمعون که اهل قیروان بود و از صحرا به شهر می_آمد گرفتند. صلیب را روی دوش او گذاشتند و او را مجبور کردند که آن را به دنبال عیسی ببرد. 27 جمعیت بزرگی از جمله زنانی که به خاطر عیسی به سینه خود می_زدند و ماتم می_کردند از عقب او می_آمدند. 28 عیسی رو به آنها کرد و فرمود: «ای دختران اورشلیم، برای من اشک نریزید، برای خود تان و فرزندان تان گریه کنید! 29 بدانید روزهائی خواهد آمد که خواهند گفت: خوشا به حال نازایان و رَحِم_هائی که طفل نیاوردند و سینه_های که شیر ندادند. 30 آن وقت به کوهها خواهند گفت: «به روی ما بیفتید.» و به تپه_ها خواهند گفت: «ما را بپوشانید.» 31 اگر با چوبِ تر چنین کنند با چوب خشک چه خواهند کرد؟» 32 دو جنایتکار هم برای مصلوب شدن با او بودند. 33 و وقتی به محلی موسوم به «کاسۀ سر» رسیدند، او را در آنجا به صلیب میخکوب کردند. آن جنایتکاران را هم با او مصلوب نمودند، یکی را در سمت راست و دیگری را در سمت چپ او. 34 عیسی گفت: «ای پدر، اینها را ببخش زیرا نمی_دانند چه می_کنند.» بالای لباس_های او قرعه انداخته میان خود تقسیم کردند. 35 مردم ایستاده تماشا می_کردند و رؤسای آنها با ریشخند می_گفتند: «دیگران را نجات داد. اگر این مرد مسیح و برگزیدۀ خدا است، حالا خودش را نجات دهد.» 36 عساکر هم او را مسخره کردند و پیش آمده سرکه خود را به او تعارف کردند 37 و گفتند: «اگر تو پادشاه یهودیان هستی خود را نجات بده.» 38 در بالای سر او نوشته شده بود: «پادشاه یهودیان.» 39 یکی از آن جنایتکار که به صلیب آویخته شده بود با ریشخند به او می_گفت: «مگر تو مسیح نیستی؟ خودت و ما را نجات بده.» 40 اما آن دیگری با ملامت به اولی جواب داد: «از خدا نمی_ترسی؟ سر تو و او یک قسم حکم شده است. 41 در مورد ما منصفانه عمل شده، چون ما به سزای اعمال خود می_رسیم، اما این مرد هیچ خطایی نکرده است.» 42 و گفت: «ای عیسی، وقتی به پادشاهی خود رسیدی مرا به_یاد داشته باش.» 43 عیسی جواب داد: «خاطر جمع باش، امروز با من در فردوس خواهی بود.» 44 تقریباً ظهر بود، که تاریکی تمام آن سرزمین را فراگرفت و تا ساعت سه بعد از ظهر آفتاب گرفته شده بود 45 و پردۀ عبادتگاه دو تکه شد. 46 عیسی با فریاد بلند گفت: «ای پدر، روح خود را به تو می_سپارم.» این را گفت و جان داد. 47 وقتی صاحب_منصبی که مسئول نگهبانی بود این جریان را دید خدا را حمد کرد و گفت: «در واقع این مرد بی_گناه بود.» 48 جمعیتی که برای تماشا گرد آمده بودند وقتی ماجرا را دیدند، سینه_زنان به خانه_های خود برگشتند. 49 آشنایان عیسی و زنانی که از جلیل همراه او آمده بودند همگی در فاصلۀ دوری ایستاده بودند و جریان را می_دیدند. 50 در آنجا مردی به نام یوسف حضور داشت که یکی از اعضای شورای یهود بود. او مردی نیکنام و درستکار بود. 51 یوسف به تصمیم شورا و کاری که در پیش گرفته بودند رأی مخالف داده بود. او از اهالی یک شهر یهودی به نام رامه بود و از آن کسانی بود که در انتظار پادشاهی خدا بسر می_بردند. 52 این مرد در این موقع پیش پیلاطُس رفت و جنازۀ عیسی را خواست. 53 سپس آن را پایین آورد و در کتان نازک پیچید و در مقبره_ای که از سنگ تراشیده شده بود و پیش از آن کسی را در آن نگذاشته بودند قرار داد. 54 آن روز، روز تهیه بود و روز سَبَت از آن ساعت شروع می_شد. 55 زنانی که از جلیل همراه عیسی آمده بودند به دنبال یوسف رفتند. آن_ها مقبره و جای دفن او را دیدند. 56 سپس به خانه رفتند و حنوط و عطریات تهیه کردند و در روز سَبَت مطابق امر شریعت استراحت نمودند.

لوق 24

1 در روز اول هفته (یکشنبه) صبح وقت سرقبر آمدند و حنوطی را که تهیه کرده بودند، با خود آوردند. 2 آن_ها دیدند که سنگ از در مقبره به کنار غلطانیده شده 3 و وقتی به داخل رفتند از جسد عیسی اثری نبود. 4 پریشان و نگران در آنجا ایستاده بودند که ناگهان دو مرد با لباس_های نورانی در پهلوی شان ایستادند. 5 زنان سخت ترسیدند و در حالی که سرهای خود را به زیر انداخته بودند ایستادند. آن دو مرد گفتند: «چرا زنده را در میان مردگان می_جویید؟ 6 او اینجا نیست بلکه زنده شده است. آنچه را در وقت بودن در جلیل به شما گفت به یاد بیاورید 7 که چطور پسر انسان می_بایست به دست خطاکاران تسلیم گردد و مصلوب شود و در روز سوم زنده شود.» 8 آن وقت زنان سخنان او را به خاطر آوردند 9 و وقتی از سر قبر برگشتند تمام موضوع را به یازده حواری و دیگران گزارش دادند. 10 آن زنان عبارت بودند از مریم مجدلیه، یونا و مریم مادر یعقوب. زنان دیگر هم که با آنها بودند، جریان را به رسولان گفتند. 11 اما موضوع به نظر آنها پوچ و بی_معنی آمد و سخنان آنها را باور نمی_کردند 12 اما پِترُس برخاست و به سوی قبر دوید و خم شده نگاه کرد، ولی چیزی جز کفن ندید. سپس در حالی که از این واقعه در حیرت بود به خانه برگشت. 13 همان روز دو نفر از آنها به سوی دهکده_ای به نام عِمائوس که تقریباً در دو فرسنگی اورشلیم واقع شده است می_رفتند. 14 آن دو دربارۀ همه این واقعات صحبت می_کردند. 15 همینطور که سرگرم صحبت و مباحثه بودند خود عیسی نزدیک شد و با آنها همراه شد. 16 اما چیزی پیش چشمان آن_ها را گرفت، بطوریکه او را نشناختند. 17 عیسی از آنها پرسید: «موضوع بحث شما در بین راه چیست؟» آن_ها در جای خود ایستادند. غم و اندوه از چهره_های ایشان پیدا بود. 18 یکی از آن دو که نامش کلِیوپاس بود جواب داد: «گویا در میان مسافران ساکن اورشلیم تنها تو از وقایع چند روز اخیر بی_خبر هستی!» 19 عیسی پرسید: «موضوع چیست؟» جواب دادند: «عیسی ناصری مردی بود که در گفتار و کردار در پیشگاه خدا و پیش همۀ مردم پیامبری توانا بود، 20 اما سران کاهنان و حکمرانان ما او را تسلیم کردند تا به مرگ محکوم شود و او را به صلیب میخکوب کردند. 21 امید ما این بود که او آن کسی باشد که می_بایست اسرائیل را رهایی دهد. از آن گذشته حالا سه روز است که این کار انجام شده است. 22 علاوه براین، چند نفر زن از نفر_های ما، ما را حیران کرده_اند. ایشان سحرگاه امروز به سر قبر رفتند، 23 اما موفق به پیدا کردن جنازه نشدند. آن_ها برگشته_اند و می_گویند در رؤیا فرشتگانی را دیدند که به آنها گفته_اند او زنده است. 24 پس عده_ای از نفرهای ما سر قبر رفتند و اوضاع را همانطور که زنان گفته بودند دیدند، اما او را ندیدند.» 25 سپس عیسی به آنها فرمود: «شما چقدر دیر فهم و در قبول کردن گفته_های انبیاء کند ذهن هستید. 26 آیا نمی_باید که مسیح پیش از ورود به جلال خود همینطور رنج ببیند؟» 27 آن وقت از تورات موسی و نوشته_های انبیاء شروع کرد و در هر قسمت آیاتی را که دربارۀ خودش بود برای آنها بیان فرمود. 28 در این هنگام نزدیک دهکده_ای که به طرف آن می_رفتند رسیدند و گویا او می_خواست به راه خود ادامه دهد. 29 اما به او اصرار کردند: «پیش ما بمان چون غروب نزدیک است و روز تقریباً به پایان رسیده.» بنابراین عیسی داخل خانه شد تا پیش ایشان بماند. 30 وقتی با آنها سر دسترخوان نشست نان را برداشت و پس از دعای سپاسگزاری آنرا پاره کرد و به ایشان داد. 31 در این وقت چشمان ایشان باز شد و او را شناختند، ولی فوراً از نظر آن_ها ناپدید شد. 32 آن_ها به یکدیگر گفتند: «دیدی وقتی در راه با ما صحبت می_کرد و کتب را تفسیر می_کرد، چطور دل_های ما می_طپید!» 33 آن_ها فوراً حرکت کردند و به اورشلیم بازگشتند. در آنجا دیدند که آن یازده حواری همراه دیگران دور هم جمع شده 34 می_گفتند: «بلی، در واقع خداوند زنده شده است. شمعون او را دیده است.» 35 آن دو نفر نیز وقایع سفر خود را بیان کردند و گفتند که چطور او را در وقت پاره کردن نان شناختند. 36 در حالی که شاگردان دربارۀ این چیزها صحبت می_کردند عیسی در بین ایشان ایستاده به آن_ها گفت: «صلح و سلامتی بر شما باد.» 37 آن_ها با ترس و وحشت، گمان کردند که شبحی می_بینند. 38 او فرمود: «چرا اینطور آشفته حال هستید؟ چرا شک و شبهه به دل_های شما رخنه می_کند؟ 39 دستها و پاهای مرا ببینید، خودم هستم، به من دست بزنید و ببینید، شبح مانند من گوشت و استخوان ندارد.» 40 این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد. 41 از خوشی و تعجب نتوانستند این چیزها را باور کنند. آنگاه عیسی از آنها پرسید: «آیا در اینجا خوراکی دارید؟» 42 یک تکه ماهی بریان پیش او آوردند. 43 آن را برداشت و پیش چشم آنها خورد. 44 و به ایشان فرمود: «وقتی هنوز با شما بودم و می_گفتم که هر چه در تورات موسی و نوشته_های انبیاء و زبور دربارۀ من نوشته شده باید به انجام برسد، مقصدم همین چیزها بود.» 45 بعد ذهن ایشان را باز کرد تا کلام خدا را بفهمند، 46 و فرمود: «این است آنچه نوشته شده، که مسیح باید عذاب مرگ را ببیند و در روز سوم دوباره زنده شود 47 و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همه ملت_ها اعلام گردد و شروع آن از اورشلیم باشد. 48 شما بر همۀ اینها شاهد هستید. 49 خود من بخشش وعده شدۀ پدرم را بر شما می_فرستم. پس تا زمانی که قدرت خدا از عالم بالا بر شما نازل شود در این شهر بمانید.» 50 بعد آنها را تا نزدیکی بیت_عَنیا بُرد و با دست_های برافراشه ایشان را برکت داد. 51 در حالی که آنها را برکت می_داد از آنها جدا و به عالم بالا برده شد 52 و ایشان او را پرستش کردند و سپس با خوشی بزرگ به اورشلیم برگشتند 53 و تمام اوقات خود را در عبادتگاه صرف حمد و سپاس خدا کردند.

یوحنا 1

1 در ازل کلام بود. کلام با خدا بود و کلام خود خدا بود، 2 از ازل کلام با خدا بود. 3 همه چیز به وسیلۀ او هستی یافت و بدون او چیزی آفریده نشد. 4 زندگی از او بوجود آمد و آن زندگی نور آدمیان بود. 5 نور در تاریکی می_درخشد و تاریکی هرگز بر آن پیروز نشده است. 6 مردی به نام یحیی ظاهر شد که فرستادۀ خدا بود. 7 او آمد تا شاهد باشد و بر آن نور شهادت دهد تا بوسیلۀ او همه ایمان بیاورند. 8 او خودش آن نور نبود، بلکه آمد تا بر آن نور شهادت دهد. 9 آن نور واقعی که همۀ آدمیان را نورانی می_سازد، در حال آمدن به دنیا بود. 10 او در دنیا بود و دنیا بوسیلۀ او آفریده شد، اما دنیا او را نشناخت. 11 او به قلمرو خود آمد ولی متعلقانش او را قبول نکردند. 12 اما به همۀ کسانی که او را قبول کردند و به او ایمان آوردند، این حق را داد که فرزندان خدا شوند، 13 که نه مانند تولدهای معمولی و نه در اثر تمایلات نفسانی و نه در اثر خواهش بشر بلکه از خدا تولد یافتند. 14 پس کلام جسم گشته بشکل انسان در میان ما جای گرفت. جلالش را دیدیم ـ شکوه و جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر و پُر از فیض و راستی. 15 شهادت یحیی این بود که فریاد می_زد و می_گفت: «این همان شخصی است که دربارۀ او گفتم که بعد از من می_آید اما بر من برتری و تقدم دارد، زیرا پیش از تولد من، او وجود داشت.» 16 از پُری او، همه ما برخوردار شدیم، فیض بالای فیض 17 زیرا شریعت بوسیلۀ موسی عطا شد، اما فیض و راستی توسط عیسی_مسیح آمد. 18 کسی هرگز خدا را ندیده است، اما آن پسر یگانه_ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است. 19 اینست شهادت یحیی وقتی یهودیان اورشلیم، کاهنان و خادمین آن_ها لاویان را پیش او فرستادند تا بپرسند که او کیست. 20 او از جواب دادن خودداری نکرد، بلکه بطور واضح اعتراف نموده گفت: «من مسیح نیستم.» 21 آن_ها از او پرسیدند: «پس آیا تو الیاس هستی؟» جواب داد: «نخیر.» آن_ها پرسیدند: «آیا تو آن پیامبر وعده شده هستی؟» جواب داد: «نخیر.» 22 پرسیدند: «پس تو کیستی؟ ما باید به کسانی که ما را فرستادند جواب بدهیم، دربارۀ خود چه می_گویی؟» 23 او از زبان اشعیای نبی جواب داده گفت: «من صدای ندا کننده_ای هستم که در بیابان فریاد می_زند ـ راه خداوند را راست گردانید.» 24 این قاصدان که از طرف پیروان فرقۀ فریسی فرستاده شده بودند 25 از او پرسیدند: «اگر تو نه مسیح هستی و نه الیاس و نه آن پیامبر وعده شده، پس چرا تعمید می_دهی؟» 26 یحیی جواب داد: «من در آب تعمید می_دهم، اما کسی در میان شما ایستاده است که شما او را نمی_شناسید. 27 او بعد از من می_آید، ولی من حتی شایستۀ آن نیستم که بند بوتهایش را باز کنم.» 28 این ماجرا در بیت_عنیا، یعنی آن طرف دریای اُردن، در جائی که یحیی مردم را تعمید می_داد، واقع شد. 29 روز بعد، وقتی یحیی عیسی را دید که به طرف او می_آید، گفت: «ببینید اینست آن برۀ خدا که گناه جهان را بر_می_دارد. 30 اینست آن کسی که درباره_اش گفتم که بعد از من مردی می_آید که بر من تقدم و برتری دارد، زیرا پیش از تولد من او وجود داشته است. 31 من او را نمی_شناختم اما آمدم تا با آب تعمید دهم و به این وسیله او را به اسرائیل بشناسانم.» 32 یحیی شهادت خود را اینطور ادامه داد: «من روح خدا را دیدم که به صورت کبوتری از آسمان نازل شد و بر او قرار گرفت. 33 من او را نمی_شناختم اما آن کسی که مرا فرستاد تا با آب تعمید دهم به من گفته بود، هرگاه ببینی که روح بر کسی نازل شود و بر او قرار گیرد، بدان که او همان کسی است که تعمید او با روح_القدس است. 34 من این را دیده_ام و شهادت می_دهم که او پسر خداست.» 35 روز بعد هم یحیی با دو نفر از شاگردان خود ایستاده بود 36 و وقتی عیسی را دید که از آنجا می_گذرد گفت: «اینست برۀ خدا.» 37 آن دو شاگرد این سخن را شنیدند و به دنبال عیسی به راه افتادند. 38 عیسی برگشت و آن دو نفر را دید که به دنبال او می_آیند. از آن_ها پرسید: «به دنبال چه می_گردید؟» آن_ها گفتند: «ربی (یعنی ای استاد) منزل تو کجاست؟» 39 او به ایشان گفت: «بیائید و ببینید.» پس آن دو نفر رفتند و دیدند کجا منزل دارد و بقیه روز را پیش او ماندند. زیرا تقریباً ساعت چهار بعد از ظهر بود. 40 یکی از آن دو نفر، که بعد از شنیدن سخنان یحیی به دنبال عیسی رفت، اندریاس برادر شمعون پِترُس بود. 41 او اول برادر خود شمعون را پیدا کرد و به او گفت: «ما مسیح یعنی تدهین شده را یافته ایم.» 42 پس وقتی اندریاس، شمعون را نزد عیسی برد، عیسی به شمعون نگاه کرد و گفت: «تو شمعون پسر یونا هستی، ولی بعد از این کیفا (یا پِترُس به معنی صخره) نامیده می_شوی.» 43 روز بعد، وقتی عیسی می_خواست به جلیل برود، فیلیپُس را یافته به او گفت: «به دنبال من بیا.» 44 فیلیپُس مانند اندریاس و پِترُس اهل بیتسَیدا بود. 45 فیلیپُس هم رفت و نتنائیل را پیدا کرد و به او گفت: «ما آن کسی را که موسی در تورات ذکر کرده و پیامبران دربارۀ او سخن گفته_اند، پیدا کرده_ایم ـ او عیسی پسر یوسف و از اهالی ناصره است.» 46 نتنائیل به او گفت: «آیا می_شود که از ناصره چیز خوبی بیرون بیاید؟» فیلیپُس جواب داد: «بیا و ببین.» 47 وقتی عیسی نتنائیل را دید که به طرف او می_آید گفت: «اینست یک اسرائیلی واقعی که در او مکری وجود ندارد.» 48 نتنائیل پرسید: «مرا از کجا می_شناسی؟» عیسی جواب داد: «پیش از آن که فیلیپُس تو را صدا کند، وقتی زیر درخت انجیر بودی، من تو را دیدم.» 49 نتنائیل گفت: «ای استاد، تو پسر خدا هستی! تو پادشاه اسرائیل می_باشی!» 50 عیسی در جواب گفت: «آیا فقط به علت این که به تو گفتم تو را زیر درخت انجیر دیدم ایمان آوردی؟ بعد از این کارهای بزرگتری خواهی دید.» 51 آنگاه به او گفت: «بیقین بدانید که شما آسمان را باز و فرشتگان خدا را در حالیکه بر پسر انسان بالا و پایان می_شوند خواهید دید.»

یوحنا 2

1 دو روز بعد، در قانای جلیل جشن عروسی برپا بود و مادر عیسی در آنجا حضور داشت. 2 عیسی و شاگردانش نیز به عروسی دعوت شده بودند. 3 وقتی شراب تمام شد، مادر عیسی به او گفت: «آن_ها دیگر شراب ندارند.» 4 عیسی جواب داد: «این به من مربوط است یا به تو؟ وقت من هنوز نرسیده است.» 5 مادرش به نوکران گفت: «هرچه به شما بگوید انجام دهید.» 6 در آنجا شش خُمرۀ سنگی وجود داشت، که هر یک تقریباً هشتاد لیتر گنجایش داشت و برای انجام مراسم تطهیر یهود به کار می_رفت. 7 عیسی به نوکران گفت: «خُمره_ها را از آب پُرکنید.» آن_ها را لبالب پُر کردند. 8 آنگاه عیسی گفت: «اکنون کمی از آن را نزد رئیس مجلس ببرید.» و آن_ها چنین کردند. 9 رئیس مجلس که نمی_دانست آن را از کجا آورده بودند، آبی را که به شراب تبدیل شده بود چشید، اما خدمتکارانی که آب را از چاه کشیده بودند، از جریان اطلاع داشتند. پس رئیس مجلس داماد را صدا کرد 10 و به او گفت: «همه، بهترین شراب را اول به مهمانان می_دهند و وقتی سر شان گرم شد، آن وقت شراب پست_تر را می_آورند اما تو بهترین شراب را تا این ساعت نگاه داشته_ای!» 11 این معجزه، که در قانای جلیل انجام شد، اولین معجزۀ عیسی بود و او به وسیلۀ آن جلال خود را ظاهر کرد و شاگردانش به او ایمان آوردند. 12 بعد از آن عیسی همراه مادر، برادران و شاگردان خود به کپرناحوم رفت و چند روزی در آنجا ماندند. 13 چون عید فِصَح یهود نزدیک بود عیسی به اورشلیم رفت. 14 در عبادتگاه اشخاصی را دید که به فروش گاو و گوسفند و کبوتر مشغول بودند، و صرافان هم در پشت میزهای خود نشسته_ بودند. 15 پس از ریسمان قمچین ساخت و همۀ آنها را با گوسفندان و گاوان از عبادتگاه بیرون راند و سکه_های صرافان را دور ریخت و میزهای آن_ها را چپه کرد. 16 آنگاه به کبوتر فروشان گفت: «اینها را از اینجا بیرون ببرید. خانۀ پدر مرا به بازار تبدیل نکنید.» 17 شاگردان عیسی به خاطر آوردند که نوشته شده است: «آتش غیرت نسبت به خانۀ تو در من شعله_ور است.» 18 پس یهودیان از او پرسیدند: «چه معجزه_ای می_کنی که نشان بدهد حق داری این کارها را انجام دهی؟» 19 عیسی در جواب گفت: «این عبادتگاه را ویران کنید و من آن را در سه روز آباد خواهم کرد.» 20 یهودیان گفتند: «ساختن این عبادتگاه چهل و شش سال طول کشیده است. تو چطور می_توانی آن را در سه روز بنا کنی؟» 21 اما عبادتگاهی که عیسی از آن سخن می_گفت بدن خودش بود. 22 پس از رستاخیز او از مردگان، شاگردانش به یاد آوردند که این را گفته بود و به کلام خدا و سخنان عیسی ایمان آوردند. 23 در آن روزها که عیسی برای عید فِصَح در اورشلیم بود اشخاص بسیاری که معجزات او را دیدند، به نام او ایمان آوردند 24 اما عیسی به آنها اعتماد نکرد، چون همه را خوب می_شناخت 25 و لازم نبود کسی دربارۀ انسان چیزی به او بگوید زیرا او به خوبی می_دانست که در باطن انسان چیست.

یوحنا 3

1 یک نفر از پیروان فرقۀ فریسی به نام نیقودیموس که از بزرگان قوم یهود بود، 2 یک شب نزد عیسی آمد و به او گفت: «ای استاد، ما می_دانیم تو معلمی هستی که از طرف خدا آمده_ای زیرا هیچکس نمی_تواند معجزاتی را که تو می_کنی انجام دهد، مگر آنکه خدا با او باشد.» 3 عیسی جواب داد: «بیقین بدان تا شخص از نو تولد نیابد نمی_تواند پادشاهی خدا را ببیند.» 4 نیقودیموس گفت: «چطور ممکن است شخص سالخورده_ای از نو متولد شود؟ آیا می_تواند باز به رَحِم مادر خود برگردد و دوباره تولد یابد؟» 5 عیسی جواب داد «بیقین بدان که هیچ کس نمی_تواند داخل پادشاهی خدا شود مگر آنکه از آب و روح تولد یابد. 6 آنچه از جسم تولد بیابد، جسم است و آنچه از روح متولد گردد روح است. 7 تعجب نکن که به تو می_گویم همه باید دوباره متولد شوند. 8 باد هرجا که بخواهد می_وزد. صدای آن را می_شنوی اما نمی_دانی از کجا می_آید یا به کجا می_رود. حالت کسی هم که از روح خدا متولد می_شود همینطور است.» 9 نیقودیموس در جواب گفت: «این چطورممکن است؟» 10 عیسی گفت: «آیا تو که یک معلم بزرگ اسرائیل هستی، این چیزها را نمی_دانی؟ 11 بیقین بدان که ما از آنچه می_دانیم سخن می_گوییم و به آنچه دیده_ایم شهادت می_دهیم، ولی شما شهادت ما را قبول نمی_کنید. 12 وقتی دربارۀ امور زمینی سخن می_گویم و آن را باور نمی_کنید، اگر دربارۀ امور آسمانی سخن بگویم چگونه باور خواهید کرد؟ 13 کسی هرگز به آسمان بالا نرفت، مگر آنکس که از آسمان پایین آمد، یعنی پسر انسان که جایش در آسمان است. 14 همانطوری که موسی در بیابان مار برنجی را بر بالای چوبی قرار داد، پسر انسان هم باید بلند کرده شود 15 تا هر کس به او ایمان بیآورد صاحب زندگی ابدی گردد. 16 زیرا خدا به دنیا آنقدر محبت داشت که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد، بلکه صاحب زندگی ابدی شود. 17 زیرا خدا پسر خود را به دنیا نفرستاد که از دنیا بازخواست کند بلکه تا آن را نجات بخشد. 18 هر کس به او ایمان بیآورد از او بازخواست نمی_شود اما کسی که به او ایمان نیاورد زیر حکم باقی می_ماند، زیرا به اسم پسر یگانۀ خدا ایمان نیاورده است. 19 حکم بازخواست این است که نور به دنیا آمد ولی مردم به علت اعمال شرارت_آمیز خود تاریکی را از نور بهتر دانستند، 20 زیرا کسی که مرتکب کارهای بد می_شود از نور نفرت دارد و از آن دوری می_جوید مبادا اعمالش مورد ملالت واقع شود. 21 اما شخص نیکوکار به سوی نور می_آید تا روشن شود که اعمالش در خداترسی انجام شده است.» 22 بعد از آن عیسی با شاگردان خود به سرزمین یهودیه رفت و در آنجا مدتی با آن_ها مانده مردم را تعمید می_داد، 23 یحیی نیز در عینون، نزدیک سالیم، به تعمید دادن مردم مشغول بود. درآن ناحیه آب فراوان بود و مردم برای گرفتن تعمید می_آمدند، 24 زیرا یحیی هنوز به زندان نیفتاده بود. 25 بین شاگردان یحیی و یک نفر یهودی مباحثه_ای در مورد مسئلۀ طهارت پیدا شد. 26 پس آن_ها نزد یحیی آمده به او گفتند: «ای استاد، آن کسی که در آن طرف اُردن با تو بود که تو دربارۀ او شهادت دادی، در اینجا به تعمید کردن مردم مشغول است و همه پیش او می_روند.» 27 یحیی در جواب گفت: «انسان نمی_تواند چیزی جز آنچه خدا به او می_بخشد به_دست آورد. 28 شما خود شاهد هستید که من گفتم مسیح نیستم، بلکه پیشاپیش او فرستاده شده_ام. 29 عروس به داماد تعلق دارد. دوست داماد، که در کناری ایستاده و صدای داماد را می_شنود، لذت می_برد. خوشی من هم همینطور کامل شده است. 30 او باید ترقی کند، و من باید از نظر بیفتم.» 31 کسی که از بالا می_آید مافوق همه است و کسی که متعلق به این دنیای خاکی باشد آدمی است زمینی و دربارۀ امور دنیوی سخن می_گوید. آن کسی که از آسمان می_آید از همه بالا_تر است 32 و به آنچه دیده و شنیده است شهادت می_دهد اما هیچ کس شهادت او را قبول نمی_کند. 33 هرکه شهادت او را بپذیرد صداقت و راستی خدا را تصدیق کرده است. 34 کسی که از طرف خدا فرستاده شده است کلام خدا را بیان می_کند زیرا خدا روح خود را بی_حد و اندازه به او عطا می_فرماید. 35 پدر به پسر محبت دارد و همه چیز را به او سپرده است. 36 آن کسی که به پسر ایمان بیاورد زندگی ابدی دارد اما کسی که از پسر اطاعت نکند زندگی را نخواهد دید، بلکه همیشه مورد غضب خدا می_باشد.

یوحنا 4

1 وقتی خداوند فهمید که فریسی ها شنیده_اند که او بیشتر از یحیی شاگرد پیدا کرده و آن_ها را تعمید می_دهد 2 (هرچند شاگردان عیسی تعمید می_دادند نه خود او)، 3 یهودیه را ترک کرد و به جلیل برگشت 4 ولی لازم بود از سامره عبور کند. 5 او به شهری از سامره که سوخار نام داشت، نزدیک مزرعه_ای که یعقوب به پسر خود یوسف بخشیده بود، رسید. 6 چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی که از سفر خسته شده بود، در کنار چاه نشست. تقریباً ظهر بود. 7 یک زن سامری برای کشیدن آب آمد. عیسی به او گفت: «قدری آب به من بده.» 8 زیرا شاگردانش برای خرید غذا به شهر رفته بودند. 9 زن سامری گفت: «چطور تو که یک یهودی هستی از من که یک زن سامری هستم آب می_خواهی؟» او این را گفت چون یهودیان با سامریان نشست و برخاست نمی_کنند. 10 عیسی به او جواب داد: «اگر می_دانستی بخشش خدا چیست و کیست که از تو آب می_خواهد، حتماً از او خواهش می_کردی و او به تو آب زنده عطا می_کرد.» 11 زن گفت: «ای آقا سطل نداری و این چاه عمیق است. از کجا آب زنده داری؟ 12 آیا تو از جد ما یعقوب بزرگتر هستی که این چاه را به ما بخشید و خود او و پسران و گله_اش از آن نوشیدند؟» 13 عیسی گفت: «هر که از این آب بنوشد باز تشنه خواهد شد 14 اما هر کس از آبی که من می_بخشم بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد، زیرا آن آبی که به او می_دهم در باطن او به چشمه_ای تبدیل خواهد شد که تا زندگی ابدی خواهد جوشید.» 15 زن گفت: «ای آقا، آن آب را به من بده تا دیگر تشنه نشوم و برای کشیدن آب به اینجا نیایم.» 16 عیسی به او فرمود: «برو شوهرت را صدا کن و به اینجا برگرد.» 17 زن جواب داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست می_گویی که شوهر نداری، 18 زیرا تو پنج شوهر داشته_ای و آن مردی هم که اکنون با تو زندگی می_کند شوهر تو نیست. آنچه گفتی درست است.» 19 زن گفت: «ای آقا، می_بینم که تو نبی هستی. 20 پدران ما در روی این کوه عبادت می_کردند، اما شما یهودیان می_گوئید، باید خدا را در اورشلیم عبادت کرد.» 21 عیسی گفت: «ای زن، باور کن زمانی خواهد آمد که پدر را نه بر_روی این کوه پرستش خواهید کرد و نه در اورشلیم. 22 شما سامریان آنچه را نمی_شناسید، می_پرستید اما ما آنچه را که می_شناسیم عبادت می_کنیم، زیرا رستگاری بوسیلۀ قوم یهود می_آید. 23 اما زمانی می_آید ـ و این زمان هم اکنون شروع شده است ـ که پرستندگان حقیقی، پدر را با روح و راستی عبادت خواهند کرد، زیرا پدر طالب این گونه پرستندگان می_باشد. 24 خدا روح است و هر که او را می_پرستد باید با روح و راستی عبادت نماید.» 25 زن گفت: «من می_دانم که مسیح خواهد آمد و هر وقت بیاید، همه چیز را به ما خواهد گفت.» 26 عیسی گفت: «من که با تو صحبت می_کنم همان هستم.» 27 در همان موقع شاگردان عیسی برگشتند و چون او را دیدند که با یک زن سخن می_گوید تعجب کردند ولی هیچ کس نپرسید: «چی می_خواهی؟» و یا «چرا با او سخن می_گوئی؟» 28 زن کوزۀ خود را به زمین گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت: 29 «بیائید و مردی را ببینید، که آنچه تا به حال کرده بودم به من گفت. آیا این مسیح نیست؟» 30 پس مردم از شهر خارج شده پیش عیسی می_رفتند. 31 در این وقت شاگردان از عیسی خواهش کرده گفتند: «ای استاد، چیزی بخور.» 32 اما او گفت: «من غذائی برای خوردن دارم که شما از آن بی_خبر هستید.» 33 پس شاگردان از یکدیگر پرسیدند: «آیا کسی برای او غذا آورده است؟» 34 عیسی به ایشان گفت: «غذای من اینست که ارادۀ کسی را که مرا فرستاده است بجا آورم و کارهای او را انجام دهم. 35 مگر شما نمی_گوئید هنوز چهار ماه به موسم درو مانده است؟ توجه کنید، به شما می_گویم به کشتزارها نگاه کنید و ببینید که حالا برای درو آماده هستند. 36 دروگر مزد خود را می_گیرد و ثمر را برای زندگی ابدی جمع می_کند تا اینکه کارنده و درو کننده با هم خوشی کنند. 37 در اینجا این گفته حقیقت پیدا می_کند، که یکی می_کارد و دیگری درو می_کند. 38 من شما را فرستادم تا محصولی را درو کنید که برای آن زحمت نکشیده_اید. دیگران برای آن زحمت کشیدند و شما از نتایج کار ایشان استفاده می_برید.» 39 به خاطر شهادت آن زن که گفته بود: «آنچه تا به حال کرده بودم به من گفت»، در آن شهر عدۀ زیادی از سامریان به عیسی ایمان آوردند. 40 وقتی سامریان نزد عیسی آمدند از او خواهش کردند که پیش آن_ها بماند. پس عیسی دو روز در آنجا ماند 41 و عدۀ زیادی نیز به خاطر سخنان او ایمان آوردند. 42 و به آن زن گفتند: «حالا دیگر به خاطر سخن تو نیست که ما ایمان داریم، زیرا ما خود سخنان او را شنیده ایم و می_دانیم که او در حقیقت نجات دهندۀ عالم است.» 43 پس از دو روز، عیسی آنجا را ترک کرد و به طرف جلیل رفت. 44 زیرا خود عیسی فرموده بود که پیامبر در دیار خود احترامی ندارد، 45 اما وقتی به جلیل وارد شد، مردم از او استقبال کردند زیرا آنچه را که در اورشلیم انجام داده بود دیده بودند، چون آن_ها هم در ایام عید در اورشلیم بودند. 46 عیسی بار دیگر به قانای جلیل، جائی که آب را به شراب تبدیل کرده بود، رفت. یکی از مأمورین دولت در آنجا بود که پسرش در کپرناحوم بیمار و بستری بود. 47 وقتی شنید که عیسی از یهودیه به جلیل آمده است نزد او آمد و خواهش کرد که بیاید و پسرش را که در آستانۀ مرگ بود شفا بخشد. 48 عیسی به او گفت: «شما بدون دیدن عجایب و نشانه_ها به هیچ_وجه ایمان نخواهید آورد.» 49 آن شخص گفت: «ای آقا، پیش از آن که پسر من بمیرد بیا.» 50 آنگاه عیسی گفت: «برو، پسرت زنده می_ماند.» آن مرد با ایمان به سخن عیسی به طرف منزل رفت. 51 او هنوز به خانه نرسیده بود که نوکرانش در بین راه او را دیدند و به او مژده دادند: «پسرت زنده و تندرست است.» 52 او پرسید: «در چه ساعتی حالش خوب شد؟» گفتند: «دیروز در ساعت یک بعد از ظهر تب او قطع شد.» 53 پدر فهمید که این درست همان ساعتی است که عیسی به او گفته بود: «پسرت زنده می_ماند.» پس او و تمام اهل خانه_اش ایمان آوردند. 54 این دومین معجزه_ای بود که عیسی پس از آنکه از یهودیه به جلیل آمد انجام داد.

یوحنا 5

1 بعد از آن عیسی برای یکی از عیدهای یهود به اورشلیم رفت. 2 در اورشلیم نزدیک دروازه_ای معروف به دروازۀ گوسفند حوضی با پنج رواق وجود دارد، که به زبان عبرانی آن را بیتسده می_گویند. 3 در آن جا عدۀ زیادی از بیمارن، نابینایان، لنگان و شلان دراز کشیده [و منتظر حرکت آب بودند 4 زیرا هر چند وقت یکبار فرشتۀ خداوند به حوض داخل می_شد و آب را به حرکت در می_آورد و اولین بیماری که بعد از حرکت آب به حوض داخل می_گردید از هر مرضی که داشت شفا می_یافت.] 5 در میان آن_ها مردی دیده می_شد که سی و هشت سال به مرضی مبتلا بود. 6 وقتی عیسی او را در آنجا خوابیده دید و دانست که مدت زیادی است که بیمار می_باشد، از او پرسید: «آیا می_خواهی خوب و سالم شوی؟» 7 آن مریض جواب داد: «ای آقا، وقتی آب به حرکت می_آید کسی نیست که به من کمک کند و مرا در حوض بیاندازد. تا من از جایم حرکت می_کنم، شخص دیگری پیش از من داخل می_شود.» 8 عیسی به او گفت: «برخیز بسترت را بردار و برو.» 9 آن مرد فوراً شفا یافت و بستر خود را برداشت و به راه افتاد. آن روز، روز سَبَت بود. 10 به همین علت یهودیان به مردی که شفا یافته بود گفتند: «امروز روز سَبَت است، تو اجازه نداری بستر خود را ببری.» 11 او در جواب ایشان گفت: «آن کسی که مرا شفا داد به من گفت: بسترت را بردار و برو.» 12 از او پرسیدند: «چه شخصی به تو گفت: بسترت را بردار و برو؟» 13 ولی آن مردی که شفا یافته بود او را نمی_شناخت زیرا آن محل پُر از جمعیت بود و عیسی از آنجا رفته بود. 14 بعد از این جریان، عیسی او را در عبادتگاه یافته به او گفت: «اکنون که شفا یافته_ای دیگر گناه نکن، مبادا به وضع بدتری دچار شوی.» 15 آن مرد رفت و به یهودیان گفت: «کسی که مرا شفا داد عیسی است.» 16 چون عیسی در روز سَبَت این کارها را می_کرد، یهودیان به زجر او پرداختند. 17 اما عیسی به آنها گفت: «پدرم هنوز کار می_کند و من هم کار می_کنم.» 18 پس از این سبب، یهودیان بیشتر قصد قتل او را کردند چون او نه تنها روز سَبَت را می_شکست، بلکه خدا را پدر خود می_خواند و بدین طریق خود را با خدا برابر می_ساخت. 19 عیسی در جواب آنها گفت: «بیقین بدانید که پسر نمی_تواند از خود کاری انجام دهد مگر آنچه که می_بیند پدر انجام می_دهد. هرچه پدر می_کند پسر هم می_کند، 20 زیرا پدر پسر را دوست دارد و هرچه انجام دهد، به پسر نیز نشان می_دهد و کارهای بزرگتر از این هم به او نشان خواهد داد تا شما تعجب کنید، 21 زیرا همانطور که پدر مردگان را زنده می_کند و به آن_ها زندگی می_بخشد، پسر هم هرکه را بخواهد زنده می_کند. 22 پدر بر هیچ کس داوری نمی_کند، او تمام داوری را به پسر سپرده است، 23 تا آنکه همه، همانطور که پدر را احترام می_کنند، پسر را نیز احترام نمایند. کسی که به پسر بی_حرمتی کند، به پدر که او را فرستاده است بی_حرمتی کرده است. 24 بیقین بدانید، هرکه سخنان مرا بشنود و به فرستندۀ من ایمان آورد، زندگی ابدی دارد و هرگز ملامت نخواهد شد، بلکه از مرگ گذشته و به زندگی رسیده است. 25 بیقین بدانید که زمانی خواهد آمد، و در واقع آن زمان شروع شده است، که مردگان صدای پسر خدا را خواهند شنید و هرکه بشنود زنده خواهد شد، 26 زیرا همانطور که پدر سرچشمۀ زندگی است، به پسر هم این قدرت را بخشیده است تا سرچشمۀ زندگی باشد. 27 و به او اختیار داده است که داوری نماید، زیرا پسر انسان است. 28 از این تعجب نکنید، زیرا زمانی خواهد آمد که همۀ مردگان صدای او را خواهند شنید 29 و از قبرهای خود بیرون خواهند آمد ـ نیکوکاران برای زندگی خواهند برخاست و بدکاران برای بازخواست. 30 من از خود نمی_توانم کاری انجام دهم بلکه مطابق آنچه که می_شنوم قضاوت می_کنم و قضاوت من عادلانه است، زیرا در پی انجام خواسته_های خودم نیستم، بلکه انجام ارادۀ پدری که مرا فرستاده است. 31 اگر من دربارۀ خودم شهادت بدهم، شهادت من اعتباری ندارد، 32 ولی شخص دیگری هست که دربارۀ من شهادت می_دهد و می_دانم که شهادت او دربارۀ من اعتباری دارد. 33 شما قاصدانی پیش یحیی فرستادید و او به حقیقت شهادت داد. 34 من به شهادت انسان نیازی ندارم بلکه بخاطر نجات شما این سخنان را می_گویم. 35 یحیی مانند چراغی بود، که می_سوخت و می_درخشید و شما می_خواستید، برای مدتی در نور او شادمانی کنید. 36 اما من شاهدی بزرگتر از یحیی دارم: کارهایی که پدر به من سپرده است تا انجام دهم، بر این حقیقت شهادت می_دهند که پدر مرا فرستاده است. 37 پدری که مرا فرستاد خودش بر من شهادت داده است. شما هرگز نه او را دیده_اید و نه صدایش را شنیده_اید 38 و کلام او در دل_های شما جایی ندارد، زیرا به آن کسی که فرستاده است، ایمان نمی_آورید. 39 نوشته_ها را مطالعه می_نمایید، چون خیال می_کنید که در آن_ها زندگی ابدی خواهید یافت. در حالی که آن_ها دربارۀ من شهادت می_دهد، 40 شما نمی_خواهید پیش من بیایید تا زندگی بیابید. 41 من از مردم توقع احترام ندارم. 42 من شما را می_شناسم و می_دانم که خدا را از دل دوست ندارید. 43 من به نام پدر خود آمده_ام و شما مرا نمی_پذیرید، ولی اگر کسی خودسرانه بیاید از او استقبال خواهید کرد. 44 شما که طالب احترام از یکدیگر هستید و به عزت و احترامی که از جانب خدای یکتا می_آید توجه ندارید، چگونه می_توانید ایمان بیاورید؟ 45 گمان نکنید که من در پیشگاه پدر، شما را ملامت خواهم ساخت، کسی دیگر، یعنی همان موسی که به او امیدوار هستید، شما را ملامت می_نماید. 46 اگر شما به موسی ایمان می_داشتید بر من نیز ایمان می_آوردید زیرا او دربارۀ من نوشته است. 47 اما اگر به نوشته_های او ایمان ندارید، چگونه گفتار مرا باور خواهید کرد؟»

یوحنا 6

1 بعد از این عیسی به طرف دیگر بحیرۀ جلیل که همان بحیرۀ تِبریه است رفت 2 و عدۀ زیادی، که معجزات او را در شفا دادن بیماران دیده بودند، به دنبال او رفتند. 3 آنگاه عیسی به بالای کوهی رفت و با شاگردان خود در آنجا نشست. 4 ایام عید فِصَح یهودیان نزدیک بود. 5 وقتی عیسی به چهار طرف دیده عدۀ زیادی را دید که به طرف او می_آیند، از فیلیپُس پرسید: «از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟» 6 عیسی این را از روی امتحان به او گفت زیرا خود او می_دانست چه خواهد کرد. 7 فیلیپُس جواب داد: «دو صد سکۀ نقره نان هم کافی نیست که هر یک از آن_ها کمی بخورد.» 8 یکی از شاگردانش به نام اندریاس که برادر شمعون پِترُس بود، به او گفت: 9 «پسری در اینجا هست که پنج نان جو و دو ماهی دارد، ولی آن برای این عده چه می_شود؟» 10 عیسی گفت: «مردم را بنشانید.» در آنجا سبزه بسیار بود، پس مردم که تقریباً پنج_هزار مرد بودند نشستند. 11 آنگاه عیسی نان_ها را برداشته خدا را شکر کرد و در میان مردم، که بر روی زمین نشسته بودند تقسیم نمود. ماهی_ها را نیز همینطور هرقدر خواستند تقسیم کرد. 12 وقتی همه سیر شدند، به شاگردان گفت: «توته_های نان را جمع کنید تا چیزی تلف نشود.» 13 پس شاگردان آن_ها را جمع کردند و دوازده سبد از توته_های باقیماندۀ آن پنج نان جو پُر نمودند. 14 وقتی مردم این معجزۀ عیسی را دیدند گفتند: «در حقیقت این همان پیامبر وعده شده است که می_بایست به جهان بیاید.» 15 پس چون عیسی متوجه شد که آن_ها می_خواهند او را به زور برده پادشاه سازند، از آن_ها جدا شد و تنها به کوهستان رفت. 16 در وقت غروب شاگردان به طرف بحیره رفتند 17 و سوار کشتی شده به آن طرف بحیره به سوی کپرناحوم حرکت کردند. هوا تاریک شده بود و عیسی هنوز پیش ایشان برنگشته بود. 18 باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بحیره طوفانی شد. 19 وقتی تقریباً یک فرسنگ پیش رفتند، عیسی را دیدند که بر روی آب قدم می_زند و به طرف کشتی می_آید. آن_ها ترسیدند. 20 اما عیسی به آن_ها گفت: «من هستم، نترسید.» 21 می خواستند او را به داخل کشتی بیاورند، ولی کشتی بزودی به مقصد رسید. 22 روز بعد مردمی که در طرف دیگر بحیره ایستاده بودند دیدند که، به جز همان کشتی که شاگردان سوار شده بودند، کشتی دیگری در آنجا نبود و عیسی هم سوار آن نشده بود، بلکه شاگردان بدون عیسی رفته بودند. 23 ولی کشتی_های دیگری از تِبریه به نزدیکی همان محلی که خداوند نانها را برکت داده بود و مردم خورده بودند رسیدند. 24 وقتی مردم دیدند که عیسی و شاگردانش در آنجا نیستند، سوار این کشتی_ها شده در جستجوی عیسی به کپرناحوم رفتند. 25 همین که او را در آن طرف بحیره پیدا کردند، به او گفتند: «ای استاد، چه وقت به اینجا آمدی؟» 26 عیسی جواب داد: «بیقین بدانید به علت معجزاتی که دیده_اید نیست که به دنبال من آمده_اید، بلکه به خاطر نانی که خوردید و سیر شدید. 27 برای خوراک فانی تلاش نکنید بلکه برای خوراکی که تا زندگی ابدی باقی می_ماند ـ یعنی خوراکی که پسر انسان به شما خواهد داد، زیرا که پدر او را تأیید کرده است.» 28 آن_ها از او پرسیدند: «وظیفه ما چیست؟ چطور می_توانیم کارهایی را که خدا از ما می_خواهد انجام دهیم؟» 29 عیسی به ایشان جواب داد: «آن کاری که خدا از شما می_خواهد اینست که به کسی که او فرستاده است ایمان بیاورید.» 30 آن_ها گفتند: «چه معجزه_ای نشان می_دهی تا به تو ایمان بیاوریم؟ چه می_کنی؟ 31 پدران ما در بیابان نان مَنّا را خوردند و چنانکه نوشته شده است: او از آسمان به آن_ها نان عطا فرمود تا بخورند.» 32 عیسی به آنها گفت: «بیقین بدانید آن موسی نبود که از آسمان به شما نان داد، بلکه پدر من نان حقیقی را از آسمان به شما عطا می_کند، 33 زیرا نان خدا آن است که از آسمان نازل شده به دنیا زندگی می_بخشد.» 34 به او گفتند: «ای آقا، همیشه این نان را به ما بده.» 35 عیسی به آن_ها گفت: «من نان زندگی هستم. هر که نزد من بیاید، هرگز گرسنه نخواهد شد و هر که به من ایمان بیاورد، هرگز تشنه نخواهد گردید. 36 اما چنانکه گفتم شما با اینکه مرا دیدید ایمان نمی_آورید. 37 همۀ کسانی که پدر به من می_بخشد به سوی من خواهند آمد و کسی را که پیش من می_آید بیرون نخواهم کرد. 38 من از آسمان به زمین آمده_ام نه بخاطر آنکه ارادۀ خود را به عمل آورم، بلکه ارادۀ کسی را که مرا فرستاده است 39 و ارادۀ او اینست که من از همۀ کسانی که او به من داده است حتی یک نفر را هم از دست ندهم بلکه در روز آخرت آن_ها را زنده کنم. 40 زیرا خواست پدر من اینست که هر کس پسر را می_بیند و به او ایمان می_آورد صاحب زندگی ابدی گردد و من او را در روز آخرت زنده خواهم کرد.» 41 پس یهودیان شکایت_کنان به او اعتراض کردند، زیرا او گفته بود: «من آن نانی هستم که از آسمان نازل شده است.» 42 آن_ها گفتند: «آیا این مرد عیسی، پسر یوسف، نیست که ما پدر و مادر او را می_شناسیم؟ پس چگونه می_گوید: من از آسمان آمده_ام.» 43 عیسی در جواب گفت: «این قدر شکایت نکنید. 44 هیچ کس نمی_تواند نزد من بیاید، مگر اینکه پدری که مرا فرستاد او را به طرف من جذب نماید و من او را در روز آخرت زنده خواهم ساخت. 45 در کتب انبیاء نوشته شده است: همه از خدا تعلیم خواهند یافت. بنابراین هرکس صدای پدر را شنیده و از او تعلیم گرفته باشد، نزد من می_آید. 46 البته هیچ کس پدر را ندیده است. فقط کسی که از جانب خدا آمده پدر را دیده است. 47 بیقین بدانید کسی که به من ایمان می_آورد زندگی ابدی دارد. 48 من نان زندگی هستم. 49 پدران شما در بیابان نان مَنّا را خوردند ولی مردند. 50 اما من دربارۀ نانی صحبت می_کنم که از آسمان نازل شده است و اگر کسی از آن بخورد هرگز نمی_میرد. 51 من آن نان زنده هستم که از آسمان آمده است. هرکه این نان را بخورد تا ابد زنده خواهد ماند و نانی که من خواهم داد، بدن خودم می_باشد، که آنرا بخاطر زندگی دنیا می_دهم.» 52 یهودیان با یکدیگر به مشاجره پرداختند و می_گفتند: «چگونه این شخص می_تواند بدن خود را به ما بدهد تا بخوریم؟» 53 عیسی جواب داد: «بیقین بدانید اگر بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید در خود زندگی ندارید. 54 هر که بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد، زندگی ابدی دارد و من در روز آخرت او را زنده خواهم ساخت. 55 زیرا جسم من خوراک حقیقی و خون من نوشیدنی حقیقی است. 56 هر که جسم مرا می_خورد و خون مرا می_نوشد، در من ساکن است و من در او. 57 همانطوری که پدر زنده مرا فرستاد و من بوسیلۀ پدر زنده هستم، هر که مرا بخورد به وسیلۀ من زنده خواهد ماند. 58 این نانی که از آسمان نازل شده، مانند نانی نیست که پدران شما خوردند و مردند. زیرا هر که از این نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند.» 59 این چیزها را عیسی هنگامی که در کنیسه_ای در کپرناحوم تعلیم می_داد فرمود. 60 بسیاری از پیروانش هنگامی که این را شنیدند گفتند: «این سخن سخت است، چه کسی می_تواند به آن گوش دهد؟» 61 وقتی عیسی احساس کرد که پیروانش از این موضوع شکایت می_کنند، به آن_ها گفت: «آیا این مطلب باعث لغزش شما شد؟ 62 پس اگر پسر انسان را ببینید که به مکان اول خود صعود می_کند چه خواهید کرد؟ 63 روح است که زندگی می_بخشد ولی جسم فایده_ای ندارد. سخنانی که به شما می_گویم روح و زندگی است 64 ولی بعضی از شما ایمان ندارید.» زیرا عیسی از ابتدا کسانی را که ایمان نداشتند و همچنین آن کسی را که بعداً او را تسلیم کرد می_شناخت. 65 پس گفت: «به همین دلیل به شما گفتم که هیچ کس نمی_تواند نزد من بیاید، مگر آنکه پدر من این فیض را به او عطا کرده باشد.» 66 از آن به بعد بسیاری از پیروان او برگشتند و دیگر با او همراهی نکردند. 67 آن وقت عیسی از دوازده حواری پرسید: «آیا شما هم می_خواهید مرا ترک کنید؟» 68 شمعون پِترُس در جواب گفت: «ای خداوند، نزد که برویم؟ کلمات زندگی ابدی نزد توست. 69 ما ایمان آورده و دانسته_ایم که تو آن قدوسِ خدا هستی.» 70 عیسی جواب داد: «آیا من شما دوازده نفر را برنگزیده_ام؟ در حالیکه یکی از شما شیطان است.» 71 این را دربارۀ یهودای اسخریوطی پسر شمعون گفت. زیرا او که یکی از آن دوازده حواری بود، قصد داشت عیسی را تسلیم کند.

یوحنا 7

1 بعد از آن عیسی در جلیل مسافرت می_کرد. او نمی_خواست در یهودیه باشد چون یهودیان قصد داشتند او را بکشند. 2 همینکه عید یهودیان یعنی عید سایبانها نزدیک شد، 3 برادران عیسی به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروان تو کارهایی را که می_کنی ببینند. 4 کسی که می_خواهد مشهور شود کارهای خود را پنهانی انجام نمی_دهد، تو که این کارها را می_کنی بگذار تمام دنیا تو را ببینند.» 5 چونکه برادرانش هم به او ایمان نداشتند. 6 عیسی به ایشان گفت: «هنوز وقت من نرسیده است، اما برای شما هر وقت مناسب است. 7 دنیا نمی_تواند از شما متنفر باشد، اما از من نفرت دارد، زیرا من دربارۀ آن شهادت می_دهم که کارهایش بد است. 8 شما برای این عید بروید. من فعلاً نمی_آیم زیرا هنوز وقت من کاملاً نرسیده است.» 9 عیسی این را به آنها گفت و در جلیل ماند. 10 بعد از آنکه برادرانش برای عید به اورشلیم رفتند، خود عیسی نیز به آنجا رفت ولی نه آشکارا بلکه پنهانی. 11 یهودیان در ایام عید به دنبال او می_گشتند و می_پرسیدند: «او کجاست؟» 12 در میان مردم دربارۀ او گفتگوی زیادی وجود داشت. بعضی می_گفتند: «او آدم خوبی است.» و دیگران می_گفتند: «نه، او مردم را گمراه می_سازد.» 13 اما به علت ترس از یهودیان، هیچ کس دربارۀ او بطور واضع چیزی نمی_گفت. 14 در بین عید، عیسی به عبادتگاه آمد و به تعلیم دادن پرداخت. 15 یهودیان با تعجب می_گفتند: «این شخص که هرگز تعلیم نیافته است، چگونه نوشته_ها را می_داند؟» 16 عیسی در جواب ایشان گفت: «آنچه من تعلیم می_دهم از خود من نیست، بلکه از طرف کسی است که مرا فرستاده است. 17 کسی که میخواهد ارادۀ او را انجام دهد خواهد دانست که تعالیم من از جانب خداست یا من فقط از خود سخن می_گویم. 18 هرکه از خود سخن بگوید طالب جاه و جلال برای خود می_باشد. اما کسی که طالب جلال فرستندۀ خود باشد، آدمی است صادق و در او ناراستی نیست. 19 مگر موسی شریعت را به شما نداد ـ شریعتی که هیچ یک از شما آن را عمل نمی_کند؟ چرا می_خواهید مرا بکشید؟» 20 مردم در جواب گفتند: «تو دیوانه هستی. چه کسی می_خواهد تو را بکشد؟» 21 عیسی جواب داد: «من یک کار کرده_ام و همۀ شما از آن تعجب کرده_اید. 22 موسی حکم مربوط به سنت را به شما داد (هر چند از موسی شروع نشد بلکه از اجداد قوم) و شما در روز سَبَت پسران خود را سنت می_کنید. 23 پس اگر پسران خود را در روز سَبَت سنت می_کنید تا شریعت موسی شکسته نشود، چرا به این دلیل که من در روز سَبَت به یک انسان سلامتی کامل بخشیدم بر من خشمگین شده_اید؟ 24 از روی ظاهر قضاوت نکنید، بلکه در قضاوت_های خود با انصاف باشید.» 25 پس بعضی از مردم اورشلیم گفتند: «آیا این همان کسی نیست که می_خواهند او را بکشند؟ 26 ببینید، او در اینجا بطور آشکار صحبت می_کند و آن_ها چیزی به او نمی_گویند. آیا حکمرانان ما واقعاً قبول دارند که او مسیح وعده شده است؟ 27 با وجود این ما همه می_دانیم که این مرد اهل کجا است، اما وقتی مسیح ظهور کند هیچکس نخواهد دانست که او اهل کجاست.» 28 از این رو وقتی عیسی در عبادتگاه تعلیم می_داد با صدای بلند گفت: «شما مرا می_شناسید و می_دانید که اهل کجا هستم. ولی من به دلخواه خود نیامده_ام زیرا فرستندۀ من حق است و شما او را نمی_شناسید. 29 اما من او را می_شناسم زیرا از جانب او آمده_ام و او مرا فرستاده است.» 30 در این وقت آن_ها خواستند او را دستگیر کنند، اما هیچکس دست به طرف او دراز نکرد، زیرا وقت او هنوز نرسیده بود. 31 ولی عدۀ زیادی به او ایمان آوردند و می_گفتند: «آیا وقتی مسیح ظهور کند از این شخص بیشتر معجزه می_نماید؟» 32 فریسی ها آنچه را که مردم دربارۀ او بطور پنهانی می_گفتند شنیدند. پس آن_ها و سران کاهنان نگهبانی را فرستادند تا عیسی را توقیف کنند. 33 آنگاه عیسی گفت: «فقط مدت کوتاهی با شما خواهم بود و بعد به نزد کسی که مرا فرستاده است خواهم رفت. 34 شما به دنبال من خواهید گشت، اما مرا نخواهید یافت و به جائی که من خواهم بود شما نمی_توانید بیائید.» 35 پس یهودیان به یکدیگر گفتند: «کجا می_خواهد برود که ما نتوانیم او را پیدا کنیم؟ آیا می_خواهد پیش کسانی برود که در میان یونانیان پراگنده هستند و به یونانیان تعلیم دهد؟ 36 او می_گوید: به دنبال من خواهید گشت اما مرا نخواهید یافت و به جائی که من خواهم بود شما نمی_توانید بیائید. مقصد او از این حرف چیست؟» 37 در آخرین روز که مهمترین روز عید بود عیسی ایستاد و با صدای بلند گفت: «اگر کسی تشنه است پیش من بیاید و بنوشد. 38 چنانکه کلام خدا می_فرماید: نهرهای آب زنده از درون آن کسی که به من ایمان بیاورد جاری خواهد گشت.» 39 این سخنان را دربارۀ روح_القدس، که به مؤمنین او داده خواهد شد، گفت و چون هنوز عیسی جلال نیافته بود، روح_القدس عطا نشده بود. 40 بسیاری از کسانی که این سخن را شنیدند گفتند: «این مرد واقعاً همان پیامبر وعده شده است.» 41 دیگران گفتند: «او مسیح است.» و عده_ای هم گفتند: «آیا مسیح از جلیل ظهور می_کند؟ 42 مگر کلام خدا نمی_گوید که مسیح از خاندان داود و اهل دهکدۀ داود یعنی بیت_لِحِم ظهور می_کند؟» 43 به این ترتیب دربارۀ او در میان جمعیت دو_دستگی بوجود آمد. 44 عده_ای خواستند او را دستگیر کنند، اما هیچ کس به طرف او دست دراز نکرد. 45 بعد از آن نگهبانان پیش سران کاهنان و پیروان فرقۀ فریسی برگشتند. آن_ها از نگهبانان پرسیدند: «چرا او را نیاوردید؟» 46 نگهبانان جواب دادند: «تا به حال هیچ کس مانند این مرد سخن نگفته است.» 47 فریسی ها در جواب گفتند: «آیا او شما را هم گمراه کرده است؟ 48 آیا کسی از رؤسا و فریسی ها به او گرویده است؟ 49 و اما این آدم_هائی که از شریعت بی_خبرند، خدا_زده هستند!» 50 نیقودیموس، که در شب به دیدن عیسی آمده بود و یکی از آن_ها بود، از آن_ها پرسید: 51 «آیا شریعت به ما اجازه می_دهد سر کسی حکم کنیم بدون آنکه به سخنان او گوش دهیم و بدانیم چه کار کرده است؟» 52 در جواب به او گفتند: «مگر تو هم جلیلی هستی؟ تحقیق کن و ببین که هیچ پیامبری از جلیل ظهور نکرده است.»

یوحنا 8

1 [پس آن_ها همه به خانه_های خود رفتند اما عیسی به کوه زیتون رفت. 2 و صبح وقت باز به عبادتگاه آمد و همۀ مردم به دور او جمع شدند و او نشست و به تعلیم دادن آنها مشغول شد. 3 در این وقت علما و فریسی ها زنی را که در حین عمل زنا گرفته بودند پیش او آوردند و میان جمیعت ایستاده کردند 4 آنها به او گفتند: «ای استاد، این زن را در حین عمل زنا گرفته_ایم. 5 موسی در تورات به ما امر کرده است که چنین زنان باید سنگسار شوند. اما تو در این باره چه می_گویی؟» 6 آنها از روی امتحان این را گفتند تا دلیلی برای تهمت او پیدا کنند. اما عیسی سر بزیر افگند و با انگشت خود روی زمین می_نوشت، 7 ولی چون آنها با اصرار به سؤال خود ادامه دادند، عیسی سر خود را بلند کرد و گفت: «آن کسی که در میان شما بی_گناه است، سنگ اول را به او بزند.» 8 عیسی باز سر خود را بزیر افگند و بر زمین می_نوشت. 9 وقتی آن_ها این را شنیدند، از پیران شروع کرده یک به یک بیرون رفتند و عیسی تنها با آن زن که در بین ایستاده بود باقی ماند. 10 عیسی سر خود را بلند کرد و به آن زن گفت: «آن_ها کجا رفتند؟ کسی تو را ملامت نکرد؟» 11 زن گفت: «هیچ کس، ای آقا.» عیسی گفت: «من هم تو را ملامت نمی_کنم، برو و دیگر گناه نکن.»] 12 عیسی باز به مردم گفت: «من نور دنیا هستم، کسی که از من پیروی کند در تاریکی سرگردان نخواهد شد، بلکه نور زندگی را خواهد داشت.» 13 پیروان فرقۀ فریسی به او گفتند: «تو دربارۀ خودت شهادت می_دهی پس شهادت تو اعتباری ندارد.» 14 عیسی در جواب گفت: «من حتی اگر بر خود شهادت بدهم، شهادتم اعتباری دارد، زیرا من می_دانم از کجا آمده_ام و به کجا می_روم ولی شما نمی_دانید که من از کجا آمده_ام و به کجا می_روم. 15 شما از نظر انسانی قضاوت می_کنید، ولی من دربارۀ هیچ کس چنین قضاوت نمی_کنم. 16 اگر قضاوت هم بکنم قضاوت من درست است، چون در این کار تنها نیستم، بلکه پدری که مرا فرستاد نیز با من است. 17 در شریعت شما هم نوشته شده است، که گواهی دو شاهد اعتبار دارد: 18 یکی خود من هستم که برخود شهادت می_دهم و شاهد دیگر، پدری است که مرا فرستاد.» 19 به او گفتند: «پدر تو کجاست؟» عیسی جواب داد: «شما نه مرا می_شناسید و نه پدر مرا. اگر مرا می_شناختید پدر مرا نیز می_شناختید.» 20 عیسی این سخنان را هنگامی که در بیت_المال عبادتگاه تعلیم می_داد گفت و کسی به طرف او دست دراز نکرد، زیرا وقت او هنوز نرسیده بود. 21 باز عیسی به ایشان گفت: «من می_روم و شما به دنبال من خواهید گشت ولی در گناهان خود خواهید مرد و به جائی که من می_روم نمی_توانید بیایید.» 22 یهودیان به یکدیگر گفتند: «وقتی می_گوید به جائی که من می_روم شما نمی_توانید بیائید، آیا منظورش اینست که او می_خواهد خود را بکشد؟» 23 عیسی به آن_ها گفت: «شما به این عالم پائین تعلق دارید و من از عالم بالا آمده_ام، شما از این جهان هستید، ولی من از این جهان نیستم. 24 به این جهت به شما گفتم که در گناهان خود خواهید مرد. اگر ایمان نیاورید که من او هستم، در گناهان خود خواهید مرد.» 25 آنها از او پرسیدند: «تو کیستی؟» عیسی جواب داد: «من همان کسی هستم که از اول هم به شما گفتم. 26 چیزهای زیادی دارم که دربارۀ شما بگویم و داوری نمایم اما فرستندۀ من حق است و من آنچه را که از او می_شنوم به جهان اعلام می_کنم.» 27 آن_ها نفهمیدند که او دربارۀ پدر با آنها صحبت می_کند. 28 به همین دلیل عیسی به آنها گفت: «وقتی شما پسر انسان را از زمین بلند کردید آن وقت خواهید دانست، که من او هستم و از خود کاری نمی_کنم، بلکه همانطور که پدر به من تعلیم داده است سخن می_گویم. 29 فرستندۀ من با من است. پدر مرا تنها نگذاشته است، زیرا من همیشه آنچه او را خوشنود می_سازد به عمل می_آورم.» 30 در نتیجۀ این سخنان بسیاری به او گرویدند. 31 سپس عیسی به یهودیانی که به او گرویده بودند گفت: «اگر مطابق تعالیم من عمل کنید، در واقع پیرو من خواهید بود 32 و حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد.» 33 آن_ها به او جواب دادند: «ما فرزندان ابراهیم هستیم و هرگز بردۀ کسی نبوده_ایم. مقصد تو از اینکه می_گوئی شما آزاد خواهید شد چیست؟» 34 عیسی به ایشان گفت: «بیقین بدانید که هر کسی که گناه می_کند بردۀ گناه است 35 و برده همیشه در میان اهل خانه نمی_ماند ولی پسر همیشه می_ماند. 36 پس اگر پسر، شما را آزاد سازد واقعاً آزاد خواهید بود. 37 می دانم که شما فرزندان ابراهیم هستید، اما چون سخنان من در دل_های شما جائی ندارد، می_خواهید مرا بکشید. 38 من دربارۀ آنچه در حضور پدر دیده_ام سخن می_گویم و شما هم آنچه را از پدر خود آموخته_اید انجام می_دهید.» 39 آن_ها در جواب گفتند: «ابراهیم پدر ما است.» عیسی به آن_ها گفت: «اگر فرزندان ابراهیم می_بودید، اعمال او را به جا می_آوردید، 40 ولی حالا می_خواهید مرا بکشید در حالی که من همان کسی هستم که حقیقت را آن چنان که از خدا شنیده_ام به شما می_گویم. ابراهیم چنین کاری نکرد. 41 شما کارهای پدر خود را بجا می_آورید.» آن_ها به او گفتند: «ما حرام_زاده نیستیم، ما یک پدر داریم و آن خود خداست.» 42 عیسی به آن_ها گفت: «اگر خدا پدر شما می_بود، مرا دوست می_داشتید؛ زیرا من از جانب خدا آمده_ام و در بین شما هستم. من خودسرانه نیامده_ام، بلکه او مرا فرستاد. 43 چرا سخنان مرا نمی_فهمید؟ برای اینکه طاقت شنیدن چنین سخنانی را ندارید. 44 شما فرزندان پدر خود شیطان هستید و آرزو_های پدر خود را به عمل می_آورید. او از اول قاتل بود و از راستی بی_خبر است، چون در او هیچ راستی نیست. وقتی دروغ می_گوید مطابق سرشت خود رفتار می_نماید زیرا دروغگو و پدر تمام دروغ_ها است. 45 اما من چون حقیقت را به شما می_گویم، به من ایمان نمی_آورید. 46 کدام یک از شما می_تواند گناهی به من نسبت دهد؟ پس اگر من حقیقت را می_گویم، چرا به من ایمان نمی_آورید؟ 47 کسی که از خدا باشد، به کلام خدا گوش می_دهد. شما به کلام خدا گوش نمی_دهید، چون از خدا نیستید.» 48 یهودیان در جواب به او گفتند: «آیا درست نگفتیم که تو سامری و دیوانه هستی؟» 49 عیسی گفت: «من دیوانه نیستم، بلکه به پدر خود احترام می_گذارم ولی شما مرا بی_حرمت می_سازید. 50 من طالب جلال خود نیستم، کس دیگری هست که طالب آن است و او قضاوت می_کند. 51 بیقین بدانید اگر کسی از تعالیم من اطاعت نماید، هرگز نخواهد مرد.» 52 یهودیان به او گفتند: «حالا مطمئن شدیم که تو دیوانه هستی. ابراهیم و همۀ پیامبران مردند ولی تو می_گوئی: هرکه از تعالیم من اطاعت نماید، هرگز نخواهد مرد. 53 آیا تو از پدر ما ابراهیم و همۀ پیامبران که مرده_اند بزرگتر هستی؟ فکر می_کنی که هستی؟» 54 عیسی جواب داد: «اگر من خود را آدم بزرگی بدانم این بزرگی ارزشی ندارد، آن پدر من است که مرا بزرگی و جلال می_بخشد، همان کسی که شما می_گوئید خدای شماست. 55 شما هیچ وقت او را نشناخته_اید، اما من او را می_شناسم و اگر بگویم که او را نمی_شناسم، مانند شما دروغگو خواهم بود، ولی من او را می_شناسم و آنچه می_گوید اطاعت می_کنم. 56 پدر شما ابراهیم از اینکه امید داشت روز مرا ببیند، خوشحال بود و آن را دید و شادمان شد.» 57 یهودیان به او گفتند: «تو هنوز پنجاه سال هم نداری پس چگونه ممکن است ابراهیم را دیده باشی؟» 58 عیسی به ایشان گفت: «بیقین بدانید پیش از آنکه ابراهیم باشد، من هستم.» 59 آن_ها سنگ برداشتند که به سوی عیسی پرتاب کنند ولی او از نظر مردم دور شد و عبادتگاه را ترک کرد و رفت.

یوحنا 9

1 وقتی از محلی می_گذشت، کور مادر_زادی را دید. 2 شاگردانش از او پرسیدند: «ای استاد، به علت گناه کی بود که این مرد، نابینا بدنیا آمد؟ خود او گناهکار بود یا والدینش؟» 3 عیسی جواب داد: «نه از گناه خودش بود و نه از والدینش، بلکه تا در وجود او کارهای خدا آشکار گردد. 4 تا وقتی روز است، باید کارهای فرستندۀ خود را به انجام برسانیم. وقتی شب می_آید کسی نمی_تواند کار کند. 5 تا وقتی در دنیا هستم، نور دنیا هستم.» 6 وقتی این را گفت آب دهان به زمین انداخت و با آن گِل ساخت و گِل را به چشمان کور مالید 7 و به او گفت: «برو و در حوض سیلوحا (یعنی فرستاده) چشم_های خود را بشوی.» پس رفت و شست و با چشمان باز برگشت. 8 پس همسایگان و کسانی که او را در وقتی که گدائی می_کرد می_شناختند گفتند: «آیا این همان شخصی نیست که می_نشست و گدائی می_کرد؟» 9 بعضی گفتند: «این همان شخص است.» اما دیگران گفتند: «نه، این شخص به او شباهت دارد.» ولی او خودش گفت: «من همان شخص هستم.» 10 از او پرسیدند: «پس چشمان تو چگونه باز شد؟» 11 او در جواب گفت: «شخصی که اسمش عیسی است گِل ساخت و به چشمان من مالید و به من گفت که به حوض سیلوحا بروم و بشویم. من هم رفتم و خود را شستم و بینا شدم.» 12 آن_ها پرسیدند: «آن شخص کجاست؟» جواب داد: «نمی دانم.» 13 آن_ها آن مرد را که قبلاً نابینا بود، نزد فریسی ها بردند، 14 زیرا عیسی در روز سَبَت گِل ساخته و چشمان او را باز کرده بود. 15 در این وقت پیروان فرقۀ فریسی از او پرسیدند، که چگونه بینا شده است. آن مرد به آنها گفت: «او روی چشمانم گِل مالید و من شستم و حالا می_توانم ببینم.» 16 عده_ای از فریسی ها گفتند: «این شخص از جانب خدا نیست چون قانون روز سَبَت را رعایت نمی_کند.» دیگران گفتند: «شخص گناهکار چگونه می_تواند چنین معجزاتی بنماید؟» و در میان آنها دو_دستگی بوجود آمد. 17 آن_ها باز هم از آن شخص که نابینا بود پرسیدند: «نظر تو در بارۀ آن کسی که می_گوئی چشمان تو را باز کرد چیست؟» او جواب داد: «او یک نبی است.» 18 ولی یهودیان باور نمی_کردند که آن مرد کور بوده و بینائی خود را باز یافته است تا اینکه والدین او را خواستند. 19 از آنها پرسیدند: «آیا این مرد پسر شماست؟ آیا شهادت می_دهید که کور به دنیا آمده است؟ پس چگونه اکنون می_تواند ببیند؟» 20 والدین آن شخص در جواب گفتند: «ما می_دانیم که او پسر ما می_باشد و نابینا به دنیا آمده است. 21 اما نمی_دانیم اکنون چگونه می_تواند ببیند یا چه کسی چشمان او را باز کرده است. از خودش بپرسید، او بالغ است و حرف خود را خواهد زد.» 22 والدین او چون از یهودیان می_ترسیدند اینطور جواب دادند، زیرا یهودیان قبلاً موافقه کرده بودند که هر کس اقرار کند که عیسی، مسیح است او را از کنیسه اخراج نمایند. 23 از این جهت والدین آن مرد گفتند: «از خودش بپرسید، او بالغ است.» 24 پس برای بار دوم آن مرد را که قبلاً کور بود، خواسته گفتند: «خدا را تمجید کن. ما می_دانیم که این شخص گناهکار است.» 25 آن مرد جواب داد: «اینکه او گناهکار است یا نه من نمی_دانم فقط یک چیز می_دانم که کور بودم و اکنون می_بینم.» 26 آن_ها پرسیدند: «با تو چه کرد؟ چگونه چشمان تو را باز نمود؟» 27 جواب داد: «من همین حالا به شما گفتم و گوش ندادید. چرا می_خواهید دوباره بشنوید؟ آیا شما هم می_خواهید شاگرد او شوید؟» 28 پس به او بد و رد گفتند: «خودت شاگرد او هستی، ما شاگرد موسی هستیم. 29 ما می_دانیم که خدا با موسی سخن گفت ولی در مورد این شخص ما نمی_دانیم که او از کجا آمده است.» 30 آن مرد در جواب آنها گفت: «چیز عجیبی است که شما نمی_دانید او از کجا آمده است در حالی که چشمان مرا باز کرده است. 31 همه می_دانیم که خدا دعای گناهکاران را نمی_شنود ولی اگر کسی خداپرست باشد و ارادۀ خدا را بجا آورد، خدا دعاهای او را می_شنود. 32 از ابتدای پیدایش عالم شنیده نشده که کسی چشمان کور مادر_زادی را باز کرده باشد. 33 اگر این مرد از جانب خدا نیامده بود، نمی_توانست کاری بکند.» 34 به او گفتند: «تو که در گناه متولد شده_ای، به ما تعلیم می_دهی؟» و بعد او را از کنیسه بیرون کشیدند. 35 وقتی عیسی شنید که او را از کنیسه بیرون کرده_اند او را پیدا کرد و از او پرسید: «آیا به پسر انسان ایمان داری؟» 36 آن مرد جواب داد: «ای آقا، کیست تا به او ایمان آورم؟» 37 عیسی به او گفت: «تو او را دیده_ای و او همان کسی است که اکنون با تو سخن می_گوید.» 38 او گفت: «خداوندا، ایمان دارم.» و در مقابل عیسی سجده کرد. 39 عیسی سپس گفت: «من به خاطر داوری به این دنیا آمده_ام تا کوران بینا و بینایان کور شوند.» 40 بعضی از پیروان فرقۀ فریسی که در اطراف او بودند این سخنان را شنیدند و به او گفتند: «آیا مقصدت این است که ما هم کور هستیم؟» 41 عیسی به ایشان گفت: «اگر کور می_بودید گناهی نمی_داشتید، اما چون می_گویید بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.»

یوحنا 10

1 «بیقین بدانید هرکه از در به آغل گوسفندان وارد نشود بلکه از راه دیگری بالا برود او دزد و راهزن است. 2 اما کسی که از در وارد شود چوپان گوسفندان است. 3 دربان در را برای او باز می_کند و گوسفندان صدایش را می_شنوند. او گوسفندان خود را به نام می_خواند و آنها را بیرون می_برد. 4 وقتی گوسفندان خود را بیرون می_برد خودش در پیشاپیش آن_ها حرکت می_کند و گوسفندان به دنبالش می_روند زیرا صدای او را می_شناسند. 5 به دنبال آدم ناشناس نمی_روند بلکه از او می_گریزند زیرا صدای بیگانگان را نمی_شناسند.» 6 عیسی این مَثَل را برای ایشان آورد ولی آن_ها مقصد او را نفهمیدند. 7 پس عیسی بار دیگر به آن_ها گفت: «بیقین بدانید که من برای گوسفندان در هستم. 8 همۀ کسانی که پیش از من آمدند دزد و راهزن بودند و گوسفندان به صدای آنها گوش ندادند. 9 من در هستم، هرکه به وسیلۀ من وارد شود نجات می_یابد و به داخل و خارج می_رود و علوفه پیدا می_کند. 10 دزد می_آید تا بدزدد، بکشد و نابود سازد. من آمده_ام تا آدمیان زندگی یابند و آن را بطور کامل داشته باشند. 11 من چوپان نیکو هستم، چوپان نیکو جان خود را برای گوسفندان فدا می_سازد 12 اما مزدوری که چوپان نیست و گوسفندان به او تعلق ندارند وقتی ببینند که گرگ می_آید گوسفندان را می_گذارد و فرار می_کند. آنگاه گرگ به گله حمله می_کند و گوسفندان را پراگنده می_سازد. 13 او می_گریزد چون مزدور است و به فکر گوسفندان نیست. 14 من چوپان نیکو هستم، من گوسفندان خود را می_شناسم و آن_ها هم مرا می_شناسند. 15 همانطور که پدر مرا می_شناسد، من هم پدر را می_شناسم و جان خود را در راه گوسفندان فدا می_سازم. 16 من گوسفندان دیگری هم دارم که از این گله نیستند، باید آن_ها را نیز بیاورم. آن_ها صدای مرا خواهند شنید و یک گله و یک چوپان خواهند شد. 17 پدرم مرا دوست دارد زیرا من جان خود را فدا می_کنم تا آن را بار دیگر باز یابم. 18 هیچ کس جان مرا از من نمی_گیرد، من به خواهش خود آن را فدا می_کنم. اختیار دارم که آن را فدا سازم و اختیار دارم که آن را باز به دست آورم. پدر این امر را به من داده است.» 19 به خاطر این سخنان، بار دیگر در بین یهودیان دو_دستگی به وجود آمد. 20 بسیاری از آنها گفتند: «او روح ناپاک دارد و دیوانه است. چرا به سخنان او گوش می_دهید؟» 21 دیگران گفتند: «کسی که دیوانه است نمی_تواند اینطور سخن بگوید. آیا روح ناپاک می_تواند چشمان کور را باز نماید؟» 22 وقتی عید تقدیس در اورشلیم فرا رسید، زمستان بود 23 و عیسی در عبادتگاه و در داخل رواق سلیمان قدم می_زد. 24 یهودیان در اطراف او گرد آمدند و از او پرسیدند: «تا چه وقت ما را در شک می_گذاری؟ اگر مسیح هستی آشکارا بگو.» 25 عیسی گفت: «من به شما گفته_ام اما شما باور نمی_کنید. کارهائی که به نام پدر انجام می_دهم بر من شهادت می_دهند. 26 اما شما چون گوسفندان من نیستید ایمان نمی_آورید. 27 گوسفندان من صدای مرا می_شنوند و من آن_ها را می_شناسم و آن_ها به دنبال من می_آیند. 28 من به آن_ها زندگی ابدی می_بخشم و آن_ها هرگز هلاک نخواهند شد و هیچ کس نمی_تواند آن_ها را از دست من بگیرد. 29 پدری که آنها را به من بخشیده است از همه بزرگتر است و هیچ کس نمی_تواند آن_ها را از دست پدر من بگیرد. 30 من و پدر یک هستیم.» 31 بار دیگر یهودیان سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند. 32 عیسی به آن_ها گفت: «من از جانب پدر کارهای نیک بسیاری در برابر شما انجام داده_ام. به خاطر کدامیک از آن_ها مرا سنگسار می_کنید؟» 33 یهودیان در جواب گفتند: «برای کارهای نیک نیست که می_خواهیم تو را سنگسار کنیم، بلکه به خاطر کفر توست. تو که یک انسان هستی ادعای خدایی می_کنی!» 34 عیسی در جواب گفت: «مگر در شریعت شما نوشته نشده است که شما خدایان هستید؟ 35 اگر خدا کسانی را که کلام او را دریافت کرده_اند خدایان خوانده است و ما می_دانیم که کلام خدا هرگز باطل نمی_شود، 36 پس چرا به من که پدر، مرا برگزیده و به جهان فرستاده است نسبت کفر می_دهید وقتی می_گویم پسر خدا هستم؟ 37 اگر من کارهای پدرم را به جا نمی_آورم به من ایمان نیاورید 38 و اما اگر کارهای او را انجام می_دهم حتی اگر به من ایمان نمی_آورید به کارهای من ایمان بیاورید تا بدانید و مطمئن شوید که پدر در من است و من در او.» 39 پس بار دیگر آن_ها می_خواستند او را دستگیر کنند اما از نظر ایشان دور شد. 40 باز عیسی از دریای اُردن گذشته به جایی که یحیی قبلاً تعمید می_داد، رفت و در آنجا ماند. 41 بسیاری از مردم پیش او آمدند و گفتند: «یحیی هیچ معجزه_ای نکرد اما آنچه او دربارۀ این مرد گفت راست بود.» 42 در آنجا بسیاری به عیسی ایمان آوردند.

یوحنا 11

1 مردی به نام ایلعازَر، از اهالی بیت_عنیا یعنی دهکده مریم و خواهرش مرتا، مریض بود. 2 مریم همان بود که به پاهای خداوند عطر ریخت و آن_ها را با مو_های خود خشک کرد و اکنون برادرش ایلعازَر بیمار بود. 3 پس خواهرانش برای عیسی پیغام فرستادند که: «ای خداوند، آن کسی که تو او را دوست داری بیمار است.» 4 وقتی عیسی این را شنید گفت: «این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله_ای برای جلال خداست تا پسر خدا نیز از این راه جلال یابد.» 5 عیسی مرتا و خواهر او و ایلعازَر را دوست می_داشت. 6 پس وقتی از بیماری ایلعازَر باخبر شد دو روز دیگر در جایی که بود توقف کرد 7 و سپس به شاگردان گفت: «بیایید باز هم به یهودیه برویم.» 8 شاگردان به او گفتند: «ای استاد، هنوز از آن وقت که یهودیان می_خواستند تو را سنگسار کنند چیزی نگذشته است. آیا باز هم می_خواهی به آنجا بروی؟» 9 عیسی جواب داد: «آیا یک روز دوازده ساعت نیست؟ کسی که در روز راه می_رود لغزش نمی_خورد زیرا نور این جهان را می_بیند. 10 اما اگر کسی در شب راه برود می_لغزد زیرا در او هیچ نوری وجود ندارد.» 11 عیسی این را گفت و افزود: «دوست ما ایلعازَر خوابیده است اما من می_روم تا او را بیدار کنم.» 12 شاگردان گفتند: «ای خداوند، اگر او خواب باشد حتماً خوب خواهد شد.» 13 عیسی از مرگ او سخن می_گفت اما آن_ها تصور کردند مقصد او خواب معمولی است. 14 آنگاه عیسی بطور واضح به آن_ها گفت: «ایلعازَر مرده است. 15 به خاطر شما خوشحالم که آنجا نبوده_ام چون حالا می_توانید ایمان بیاورید. بیایید پیش او برویم.» 16 توما که او را دو_گانگی می_گفتند به دیگر شاگردان گفت: «بیایید ما هم برویم تا با او بمیریم.» 17 وقتی عیسی به آنجا رسید معلوم شد که چهار روز است او را دفن کرده_اند. 18 بیت_عنیا کمتر از نیم فرسنگ از اورشلیم فاصله داشت 19 و بسیاری از یهودیان نزد مرتا و مریم آمده بودند تا به خاطر مرگ برادر شان آن_ها را تسلی دهند. 20 مرتا همینکه شنید عیسی در راه است برای استقبال او بیرون رفت ولی مریم در خانه ماند. 21 مرتا به عیسی گفت: «خداوندا، اگر تو اینجا می_بودی برادرم نمی_مُرد. 22 با وجود این می_دانم که حالا هم هرچه از خدا بخواهی به تو عطا خواهد کرد.» 23 عیسی گفت: «برادرت باز زنده خواهد شد.» 24 مرتا گفت: «می دانم که او در روز قیامت زنده خواهد شد.» 25 عیسی گفت: «من قیامت و زندگی هستم. کسی که به من ایمان بیاورد حتی اگر بمیرد، زندگی خواهد داشت 26 و کسی که زنده باشد و به من ایمان بیاورد هرگز نخواهد مرد. آیا این را باور می_کنی؟» 27 مرتا گفت: «بلی، خداوندا، من ایمان دارم که تو مسیح و پسر خدا هستی که می_باید به دنیا بیاید.» 28 پس از اینکه این را گفت رفت و خواهر خود مریم را صدا کرد و به طور پنهانی به او گفت: «استاد آمده است و تو را می_خواهد.» 29 وقتی مریم این را شنید فوراً برخاست و به طرف عیسی رفت. 30 عیسی هنوز به دهکده نرسیده بود بلکه در همان جایی بود که مرتا به دیدن او رفت. 31 یهودیانی که برای تسلی دادن به مریم در خانه بودند وقتی دیدند که او با عجله برخاسته و از خانه بیرون می_رود به دنبال او رفتند و با خود می_گفتند که او می_خواهد به سر قبر برود تا در آنجا گریه کند. 32 همین که مریم به جایی که عیسی بود آمد و او را دید، به پاهای او افتاده گفت: «خداوندا، اگر در این جا می_بودی برادرم نمی_مُرد.» 33 عیسی وقتی او و یهودیانی را که همراه او بودند گریان دید از دل آهی کشید و سخت متأثر شد 34 و پرسید: «او را کجا گذاشته_اید؟» جواب دادند: «خداوندا، بیا و ببین.» 35 عیسی گریست. 36 یهودیان گفتند: «ببینید چقدر او را دوست داشت؟» 37 اما بعضی گفتند: «آیا این مرد که چشمان کور را باز کرد نمی_توانست کاری بکند که جلوی مرگ ایلعازَر را بگیرد؟» 38 پس عیسی در حالی که از دل آه می_کشید به سر قبر آمد. قبر غاری بود که سنگی پیش روی آن گذاشته بودند. 39 عیسی گفت: «سنگ را بردارید.» مرتا خواهر ایلعازَر گفت: «خداوندا، حالا چهار روز از مرگ او می_گذرد و بو گرفته است.» 40 عیسی به او گفت: «آیا به تو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی جلال خدا را خواهی دید؟» 41 پس سنگ را از پیش روی قبر برداشتند. آنگاه عیسی به آسمان نگاه کرد و گفت: «ای پدر، تو را شکر می_کنم که سخن مرا شنیده_ای. 42 من می_دانستم که تو همیشه سخن مرا می_شنوی ولی به خاطر کسانی که اینجا ایستاده_اند این را گفتم تا آن_ها ایمان بیاورند که تو مرا فرستاده_ای.» 43 پس از این سخنان، عیسی با صدای بلند فریاد زد: «ای ایلعازَر، بیرون بیا.» 44 آن مرده، در حالی که دست_ها و پاهایش با کفن بسته شده و صورتش با دستمال پوشیده بود، بیرون آمد. عیسی به آن_ها گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.» 45 بسیاری از یهودیانی که برای دیدن مریم آمده بودند، وقتی آنچه را عیسی انجام داد مشاهده کردند، به او ایمان آوردند. 46 اما بعضی از آن_ها پیش فریسی ها رفتند و کارهایی را که عیسی انجام داده بود به آن_ها گزارش دادند. 47 فریسی ها و سران کاهنان با شورای بزرگ یهود جلسه_ای تشکیل دادند و گفتند: «چه کنیم؟ این مرد معجزات زیادی می_کند. 48 اگر او را همینطور آزاد بگذاریم همۀ مردم به او ایمان خواهند آورد و آن وقت رومیان خواهند آمد و جا و ملت ما را خواهند گرفت.» 49 یکی از آن_ها یعنی قیافا که در آن سال کاهن_اعظم بود گفت: «شما اصلاً چیزی نمی_دانید. 50 متوجه نیستید که لازم است یک نفر به خاطر قوم بمیرد تا ملت ما به کلی نابود نشود.» 51 او این سخن را از خود نگفت، بلکه چون در آن سال کاهن_اعظم بود پیشگویی کرد که عیسی در راه قوم یهود خواهد مُرد 52 و نه تنها در راه آن قوم بلکه تا فرزندان خدا را که پراگنده هستند بصورت یک بدن واحد به هم بپیوندد. 53 از آن روز به بعد آن_ها نقشه قتل او را کشیدند. 54 بعد از آن عیسی دیگر به طور آشکار در بین یهودیان رفت و آمد نمی_کرد، بلکه از آنجا به ناحیه_ای نزدیک بیابان به شهری به نام افرایم رفت و با شاگردان خود در آنجا ماند. 55 عید فِصَح یهودیان نزدیک بود و عدۀ زیادی از آبادی_های اطراف به اورشلیم آمدند تا پیش از عید خود را تطهیر نمایند. 56 آن_ها در جستجوی عیسی بودند و در عبادتگاه به یکدیگر می_گفتند: «او به عید نخواهد آمد. نظر شما چیست؟» 57 اما سران کاهنان و پیروان فرقۀ فریسی امر کرده بودند که هرکه بداند عیسی کجاست اطلاع دهد تا او را دستگیر نمایند.

یوحنا 12

1 شش روز پیش از عید فِصَح، عیسی به بیت_عنیا، محل زندگی ایلعازَر یعنی همان کسی که او را پس از مردن زنده کرده بود، آمد. 2 آن_ها در آنجا برای او دعوتی ترتیب کردند. مرتا خدمت می_کرد و ایلعازَر با مهمانان پهلوی عیسی سر دسترخوان نشست. 3 آنگاه مریم پیمانه_ای از عطر بسیار گرانبها که روغن سنبل خالص بود آورد و بر پاهای عیسی ریخت و با موهای خود آن_ها را خشک کرد بطوری که آن خانه از بوی عطر پُر شد. 4 در این وقت یهودای اسخریوطی پسر شمعون که یکی از شاگردان عیسی بود و بزودی تسلیم کنندۀ وی می_شد گفت: 5 «چرا این عطر به قیمت سه صد سکۀ نقره فروخته نشد تا پول آن به فقرا داده شود؟» 6 او این را از روی دلسوزی برای فقرا نگفت، بلکه به این دلیل گفت که خودش مسئول کیسۀ پول و شخص دزدی بود و از پولی که به او می_دادند بر_می_داشت. 7 عیسی گفت: «با او کاری نداشته باش، بگذار آن را تا روزی که مرا دفن می_کنند نگه دارد. 8 فقرا همیشه در بین شما خواهند بود اما من همیشه با شما نخواهم بود.» 9 عده زیادی از یهودیان شنیدند که عیسی در آنجا است. پس آمدند تا نه تنها عیسی بلکه ایلعازَر را هم که زنده کرده بود ببینند. 10 بنابراین سران کاهنان تصمیم گرفتند که ایلعازَر را نیز بکشند، 11 زیرا او باعث شده بود بسیاری از یهودیان از رهبران خود روگردان شده به عیسی ایمان آورند. 12 فردای آن روز جمعیت بزرگی که برای عید آمده بودند. وقتی شنیدند عیسی در راه اورشلیم است، 13 شاخه_های درخت خرما را به دست گرفتند و به استقبال او رفتند. آن_ها فریاد می_کردند: «هوشیعانا، فرخنده باد پادشاه اسرائیل که به نام خداوند می_آید.» 14 عیسی کره الاغی یافت و بر آن سوار شد، چنانکه کلام خدا می_فرماید: 15 «ای دختر سهیون، دیگر نترس، اکنون پادشاه تو که بر کره الاغی سوار است می_آید.» 16 در ابتدا مقصد این چیزها برای شاگردان روشن نبود اما پس از آنکه عیسی به جلال رسید آن_ها بیاد آوردند که این چیزها دربارۀ او نوشته شده بود و همانطور هم آن_ها برای او انجام داده بودند. 17 موقعی که عیسی ایلعازَر را صدا زد و زنده از قبر بیرون آورد، عدۀ زیادی حضور داشتند. آن_ها آنچه را که دیده و شنیده بودند نقل کردند. 18 به این دلیل آن جمعیت بزرگ به استقبال عیسی آمدند، زیرا شنیده بودند که عیسی این معجزه را انجام داده بود. 19 فریسی ها به یکدیگر گفتند: «نمی بینید که هیچ کاری از شما ساخته نیست؟ تمام دنیا به دنبال او رفته است.» 20 در میان کسانی که برای عبادت عید به اورشلیم آمده بودند عده_ای یونانی بودند. 21 آن_ها نزد فیلیپُس که اهل بیتسَیدای جلیل بود آمدند و گفتند: «ای آقا، ما می_خواهیم عیسی را ببینیم.» 22 فیلیپُس رفت و این را به اندریاس گفت و آن وقت هر دوی آن_ها رفتند و به عیسی گفتند. 23 عیسی به آن_ها گفت: «ساعت آن رسیده است که پسر انسان جلال یابد. 24 بیقین بدانید که اگر دانۀ گندم به داخل خاک نرود و نمیرد، هیچ وقت از یک دانه بیشتر نمی_شود اما اگر بمیرد دانه_های بی_شماری به بار می_آورد. 25 کسی که جان خود را دوست دارد آن را از دست می_دهد و کسی که در این دنیا از جان خود بگذرد آن را تا به زندگی ابدی حفظ خواهد کرد. 26 اگر کسی می_خواهد مرا خدمت کند به دنبال من بیاید و هرجا من باشم خادم من نیز در آنجا با من خواهد بود و اگر کسی مرا خدمت کند پدر من او را سرافراز خواهد کرد. 27 همین حالا جان من مضطرب است. چه بگویم؟ آیا بگویم: «ای پدر مرا از این ساعت برهان؟» اما برای همین منظور من به این ساعت رسیده_ام. 28 ای پدر، نام خود را جلال بده.» در آن وقت صدائی از آسمان رسید که می_گفت: «آن را جلال داده_ام و باز هم جلال خواهم داد.» 29 گروهی که آنجا ایستاده بودند گفتند: «صدای رعد بود.» و دیگران گفتند: «فرشته_ای با او سخن گفت.» 30 عیسی در جواب گفت: «این صدا به خاطر شما آمد، نه بخاطر من. 31 اکنون موقع داوری این جهان است و سردار این دنیا بیرون رانده می_شود. 32 وقتی از روی زمین بلند کرده شوم همۀ آدمیان را به سوی خود می_کشانم.» 33 عیسی این را در اشاره به نوع مرگی که در انتظارش بود گفت. 34 مردم به او گفتند: «تورات به ما تعلیم می_دهد که مسیح تا به ابد زنده می_ماند. پس تو چگونه می_گوئی که پسر انسان باید بلند کرده شود؟ این پسر انسان کیست؟» 35 عیسی به آنها گفت: «فقط تا زمانی کوتاه نور با شما است. تا وقتی این نور با شما است راه بروید مبادا تاریکی شما را فرا گیرد. کسی که در تاریکی راه می_رود نمی_داند به کجا می_رود. 36 تا زمانی که نور را دارید به نور ایمان بیاورید تا فرزندان نور شوید.» عیسی این را گفت و از پیش آنها رفت و پنهان شد. 37 با وجود معجزات بسیاری که در حضور آنها انجام داد آن_ها به او ایمان نیاوردند، 38 تا سخن اشعیای نبی تمام شود که گفته بود: «ای خداوند، آیا پیام ما را کسی باور نموده و آیا بازوی خداوند به کسی آشکار گردیده است؟» 39 پس آن_ها نتوانستند ایمان آورند، زیرا اشعیا باز هم فرموده است: 40 «چشمان آن_ها را نابینا و دل_های شان را سخت گردانیده است تا با چشمان خود نبینند و با دل_های خود نفهمند و به سوی من باز نگردند تا ایشان را شفا دهم.» 41 اشعیا این را فرمود زیرا جلال عیسی را دید و دربارۀ او سخن گفت. 42 با وجود این بسیاری از بزرگان یهود به او گرویدند. ولی به خاطر فریسی ها و از ترس از آنکه مبادا از کنیسه خارج شوند به ایمان خود اقرار نمی_کردند، 43 زیرا آنها تعریف و تمجید از انسان را بیش از حرمت و عزتی که از جانب خداست دوست می_داشتند. 44 پس عیسی با صدای بلند گفت: «هرکه به من ایمان بیاورد نه فقط به من بلکه به فرستندۀ من نیز ایمان آورده است. 45 هرکه مرا می_بیند فرستندۀ مرا دیده است. 46 من نوری هستم که به دنیا آمده_ام تا هرکه به من ایمان آورد در تاریکی نماند، 47 اما اگر کسی سخنان مرا بشنود و اطاعت نکند، من در حق او داوری نمی_کنم، زیرا نیامده_ام تا دنیا را ملامت سازم بلکه تا دنیا را نجات بخشم. 48 داوری هست که هرکه مرا رد کند و سخنانم را قبول نکند او را ملامت می_سازد. سخنانی که من گفتم در روز آخرت او را ملامت خواهد ساخت. 49 چون من از خود سخن نمی_گویم بلکه پدری که مرا فرستاده است به من فرمان داد که چه بگویم و چگونه صحبت کنم 50 و من می_دانم که فرمان او زندگی ابدی است. پس آنچه من می_گویم کاملاً همان چیزی است که پدر به من گفته است.»

یوحنا 13

1 یک روز پیش از عید فِصَح بود. عیسی فهمید که ساعتش فرا_رسیده است و می_بایست این جهان را ترک کند و پیش پدر برود. او که همیشه به متعلقان خود در این دنیا محبت می_داشت، آن_ها را تا به آخر محبت داشت. 2 وقت خوردن نان شب بود و شیطان قبلاً یهودای اسخریوطی پسر شمعون را شورانده بود که عیسی را تسلیم نماید. 3 عیسی که می_دانست پدر همه چیز را به دست او سپرده و از جانب خدا آمده است و به سوی او می_رود، 4 از سر دسترخوان برخاسته، لباس خود را کنار گذاشت و قدیفه_ای گرفته به کمر بست. 5 بعد از آن در لگنی آب ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آن_ها با قدیفه_ای که به کمر بسته بود. 6 وقتی نوبت به شمعون پِترُس رسید او به عیسی گفت: «ای خداوند، آیا تو می_خواهی پاهای مرا بشوئی؟» 7 عیسی در جواب گفت: «تو اکنون نمی_فهمی من چه می_کنم ولی بعداً خواهی فهمید.» 8 پِترُس گفت: «هرگز نمی_گذارم پاهای مرا بشوئی.» عیسی به او گفت: «اگر تو را نشویم تو در من حصه نخواهی داشت.» 9 شمعون پِترُس گفت: «پس ای خداوند، نه تنها پاهای مرا بلکه دستها و سرم را نیز بشوی.» 10 عیسی گفت: «کسی که غسل کرده است احتیاجی به شستشو ندارد بجز شستن پاهایش. او از سر تا پا پاک است و شما پاک هستید، ولی نه همه.» 11 چون او می_دانست چه کسی او را تسلیم خواهد نمود، به همین دلیل گفت همۀ شما پاک نیستید. 12 بعد از آنکه پاهای آنها را شست و لباس خود را پوشید و دوباره سر دسترخوان نشست، از آن_ها پرسید: «آیا فهمیدید برای شما چه کردم؟ 13 شما مرا استاد و خداوند خطاب می_کنید و درست هم می_گویید زیرا که چنین هستم. 14 پس اگر من که استاد و خداوند شما هستم پاهای شما را شسته_ام، شما هم باید پاهای یکدیگر را بشوئید. 15 به شما نمونه_ای دادم تا همانطور که من با شما رفتار کردم شما هم رفتار کنید. 16 به یقین بدانید که هیچ غلامی از ارباب خود و هیچ قاصدی از فرستندۀ خویش بزرگتر نیست. 17 هرگاه اینرا فهمیدید، خوشا به حال شما اگر به آن عمل نمائید. 18 آنچه می_گویم مربوط به همۀ شما نیست. من کسانی را که برگزیده_ام می_شناسم. اما این پیشگوئی باید تمام شود: آن کس که با من نان می_خورد، برضد من برخاسته است. 19 اکنون پیش از وقوع این را به شما می_گویم تا وقتی واقع شود ایمان آورید که من هستم. 20 بیقین بدانید هر که، کسی را که من می_فرستم بپذیرد مرا پذیرفته است و هر که مرا بپذیرد فرستندۀ مرا پذیرفته است.» 21 وقتی عیسی این را گفت روحاً سخت پریشان شد و به طور آشکار فرمود: «به یقین بدانید که یکی از شما مرا تسلیم دشمنان خواهد کرد.» 22 شاگردان با شک و تردید به یکدیگر می_دیدند زیرا نمی_دانستند این را دربارۀ کدام یک از آن_ها می_گوید. 23 یکی از شاگردان که عیسی او را دوست می_داشت پهلوی او نشسته بود. 24 پس شمعون پِترُس با اشاره از او خواست از عیسی بپرسد که او دربارۀ کدام یک از آن_ها صحبت می_کند. 25 بنابراین آن شاگرد به عیسی نزدیکتر شده از او پرسید: «ای خداوند، او کیست؟» 26 عیسی جواب داد: «من این لقمه نان را در کاسه تر کرده به او می_دهم، او همان شخص است.» پس وقتی لقمه نانرا در کاسه تر کرد، آن را به یهودا پسر شمعون اسخریوطی داد. 27 همینکه یهودا لقمه را گرفت شیطان در هست او درآمد. عیسی به او گفت: «آنچه را می_کنی زودتر بکن.» 28 ولی از کسانی که سر دسترخوان بودند هیچ کس نفهمید مقصد او از این سخن چه بود. 29 بعضی گمان کردند که چون یهودا مسئول کیسۀ پول بود عیسی به او می_گوید که هرچه برای عید لازم دارند خریداری نماید و یا چیزی به فقرا بدهد. 30 همینکه یهودا لقمه را گرفت بیرون رفت و شب بود. 31 وقتی یهودا بیرون رفت عیسی گفت: «اکنون پسر انسان جلال می_یابد و به وسیله او خدا نیز جلال می_یابد. 32 و اگر خدا به وسیله او جلال یابد خدا نیز او را جلال خواهد داد و این جلال به زودی شروع می_شود. 33 ای فرزندان من، زمانی کوتاه با شما هستم. آنگاه به دنبال من خواهید گشت و همانطور که به یهودیان گفتم اکنون به شما هم می_گویم آن جائی که من میروم شما نمی_توانید بیایید. 34 به شما حکم نو می_دهم: یکدیگر را دوست بدارید. همانطور که من شما را دوست داشته_ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید. 35 اگر نسبت به یکدیگر محبت داشته باشید، همه خواهند فهمید که شاگردان من هستید.» 36 شمعون پِترُس به او گفت: «ای خداوند، کجا می_روی؟» عیسی جواب داد: «جایی که می_روم تو حالا نمی_توانی به دنبال من بیایی، اما بعدها خواهی آمد.» 37 پِترُس گفت: «ای خداوند، چرا نمی_توانم همین حالا بدنبال تو بیایم؟ من حاضرم جان خود را به خاطر تو بدهم.» 38 عیسی به او جواب داد: «آیا حاضر هستی جان خود را به خاطر من بدهی؟ بیقین بدان که پیش از بانگ خروس سه بار خواهی گفت که مرا نمی_شناسی.

یوحنا 14

1 دل_های شما پریشان نشود. به خدا توکل نمائید، به من نیز ایمان داشته باشید. 2 در خانۀ پدر من منزل بسیار است. اگر چنین نمی_بود، به شما می_گفتم. من می_روم تا مکانی برای شما آماده سازم. 3 پس از اینکه رفتم و مکانی برای شما آماده ساختم، دوباره می_آیم و شما را پیش خود می_برم تا جایی که من هستم شما نیز باشید. 4 شما می_دانید به کجا می_روم و راه آن را نیز می_دانید.» 5 توما گفت: «ای خداوند، ما نمی_دانیم تو به کجا می_روی، پس چگونه می_توانیم راه را بدانیم.» 6 عیسی به او گفت: «من راه و راستی و زندگی هستم، هیچ کس جز بوسیلۀ من نزد پدر نمی_آید. 7 اگر مرا می_شناختید پدر مرا نیز می_شناختید، از این پس شما او را می_شناسید و او را دیده_اید.» 8 فیلیپُس به او گفت: «ای خداوند، پدر را به ما نشان بده و این برای ما کافی است.» 9 عیسی به او گفت: «ای فیلیپُس، در این مدت طولانی، من با شما بوده_ام و تو هنوز مرا نشناخته_ای؟ هرکه مرا دید پدر را دیده است. پس چگونه می_گویی پدر را به ما نشان بده؟ 10 آیا باور نمی_کنی که من در پدر هستم و پدر در من است. سخنانی که به شما می_گویم از خودم نیست. آن پدری که در من ساکن است همۀ این کارها را انجام می_دهد. 11 به من ایمان داشته باشید که من در پدر هستم و پدر در من است. در غیر این صورت به خاطر اعمالی که از من دیده_اید به من ایمان داشته باشید. 12 بیقین بدانید هرکه به من ایمان بیاورد آنچه را من می_کنم خواهد کرد و حتی کارهای بزرگتری هم انجام خواهد داد، زیرا من نزد پدر می_روم 13 و هرچه به نام من بخواهید آن را انجام خواهم داد تا پدر در پسر جلال یابد. 14 اگر چیزی به نام من بخواهید آن را انجام خواهم داد. 15 اگر مرا دوست دارید اوامر مرا اطاعت خواهید کرد 16 و من از پدر درخواست خواهم کرد و او پشتیبان دیگری به شما خواهد داد که همیشه با شما بماند. 17 یعنی همان روح راستی که جهان نمی_تواند بپذیرد زیرا او را نمی_بیند و نمی_شناسد ولی شما او را می_شناسید، چون او پیش شما می_ماند و در شما خواهد بود. 18 شما را تنها نمی_گذارم، پیش شما بر_می_گردم. 19 پس از اندک زمانی، دنیا دیگر مرا نخواهد دید اما شما مرا خواهید دید و چون من زنده_ام شما هم زندگی می_کنید. 20 در آن روز خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما. 21 هرکه احکام مرا قبول کند و مطابق آن_ها عمل نماید او کسی است که مرا دوست دارد و هرکه مرا دوست دارد پدر من او را دوست خواهد داشت و من نیز او را دوست داشته خود را به او ظاهر خواهم ساخت.» 22 یهودا (نه یهودای اسخریوطی) از او پرسید: «ای خداوند، چرا می_خواهی خود را به ما ظاهر سازی اما نه به جهان؟» 23 عیسی در جواب او گفت: «هرکه مرا دوست دارد مطابق آنچه می_گویم عمل خواهد نمود و پدر من او را دوست خواهد داشت و ما پیش او آمده و با او خواهیم ماند. 24 کسی که مرا دوست ندارد مطابق گفتار من عمل نمی_کند. آنچه شما می_شنوید از خودم نیست بلکه از پدری که مرا فرستاده است. 25 این چیزها را وقتی هنوز با شما هستم می_گویم، 26 اما پشتیبان شما یعنی روح_القدس که پدر به نام من خواهد فرستاد همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه را به شما گفته_ام به یاد شما خواهد آورد. 27 سلامتی برای شما به جا می_گذارم، من سلامتی خود را به شما می_دهم. دنیا نمی_تواند آن سلامتی را به طوری که من به شما می_دهم بدهد. دل_های شما پریشان نشود و ترسان نباشید. 28 شنیدید که به شما گفتم من می_روم ولی نزد شما بر_می_گردم. اگر مرا دوست می_داشتید از شنیدن اینکه من پیش پدر می_روم شاد می_شدید زیرا پدر از من بزرگتر است. 29 اکنون پیش از اینکه این کار عملی شود به شما گفتم تا وقتی واقع می_شود ایمان بیاورید. 30 بعد از این با شما زیاد سخن نمی_گویم زیرا سردار این دنیا می_آید، او بر من هیچ قدرتی ندارد، 31 اما برای اینکه دنیا بداند که من پدر را دوست دارم، اوامر او را به طور کامل انجام می_دهم. برخیزید از اینجا برویم.

یوحنا 15

1 من تاک حقیقی هستم و پدر من باغبان است. 2 هر شاخه_ای را که در من ثمر نیاورد می_برد و هر شاخه_ای که ثمر بیاورد آن را پاک می_سازد تا میوۀ بیشتری به بار آورد. 3 شما با سخنانی که به شما گفتم پاک شده_اید. 4 در من بمانید و من در شما. همانطور که هیچ شاخه_ای نمی_تواند بخودی خود میوه دهد مگر آنکه در تاک بماند، شما نیز نمی_توانید ثمر بیاورید مگر آنکه در من بمانید. 5 من تاک هستم و شما شاخه_های آن هستید. هرکه در من بماند و من در او، میوۀ بسیار می_آورد چون شما نمی_توانید جدا از من کاری انجام دهید. 6 اگر کسی در من نماند مانند شاخه_ای به دور افگنده می_شود و خشک می_گردد. مردم شاخه_های خشکیده را جمع می_کنند و در آتش می_اندازند و می_سوزانند. 7 اگر در من بمانید و سخنان من در شما بماند هرچه می_خواهید بطلبید که حاجت شما برآورده می_شود. 8 جلال پدر من در این است که شما میوۀ فراوان بیاورید و به این طریق شاگردان من خواهید بود. 9 همانطور که پدر مرا دوست داشته است من هم شما را دوست داشته_ام. در محبت من بمانید. 10 اگر مطابق احکام من عمل کنید در محبت من خواهید ماند، همانطور که من احکام پدر را اطاعت نموده_ام و در محبت او ساکن هستم. 11 این چیزها را به شما گفته_ام تا خوشی من در شما باشد و خوشی شما کامل گردد. 12 حکم من اینست که یکدیگر را دوست بدارید، همانطور که من شما را دوست داشتم. 13 محبتی بزرگتر از این نیست که کسی جان خود را فدای دوستان خود کند. 14 شما دوستان من هستید اگر احکام مرا انجام دهید. 15 دیگر شما را بنده نمی_خوانم زیرا بنده نمی_داند اربابش چه می_کند. من شما را دوستان خود خوانده_ام زیرا هرچه را از پدر خود شنیدم برای شما شرح دادم. 16 شما مرا برنگزیده_اید بلکه من شما را برگزیده_ام و مقرر کردم که بروید و ثمر_بخش باشید ـ ثمری که دائمی باشد تا هرچه به نام من از پدر بخواهید به شما عطا نماید. 17 حکم من برای شما اینست که یکدیگر را دوست بدارید. 18 اگر دنیا از شما نفرت دارد بدانید که پیش از شما از من نفرت داشته است. 19 اگر شما متعلق به این دنیا می_بودید دنیا متعلقان خود را دوست می_داشت، اما چون شما از این دنیا نیستید و من شما را از دنیا برگزیده_ام، به این سبب جهان از شما نفرت دارد. 20 آنچه را گفتم به خاطر بسپارید: غلام از ارباب خود بزرگتر نیست. اگر به من آزار رسانیدند به شما نیز آزار خواهند رسانید و اگر از تعالیم من پیروی کردند از تعالیم شما نیز پیروی خواهند نمود. 21 چون شما به من تعلق دارید آن_ها با شما چنین رفتاری خواهند داشت زیرا فرستندۀ مرا نمی_شناسند. 22 اگر من نمی_آمدم و با آن_ها سخن نمی_گفتم آن_ها گناهی نمی_داشتند، ولی اکنون دیگر برای گناه خود عذری ندارند. 23 کسی که از من نفرت داشته باشد از پدر من نیز نفرت دارد. 24 اگر در میان آنها کارهایی را که هیچ شخص دیگر قادر به انجام آن_ها نیست انجام نمی_دادم گناهی نمی_داشتند ولی آن_ها آن کارها را دیده_اند ولی با وجود این، هم از من و هم از پدر من نفرت دارند. 25 و به این ترتیب تورات آن_ها که می_گوید: «بی_جهت از من نفرت دارند» تمام می_شود. 26 اما وقتی پشتیبان شما که او را از جانب پدر نزد شما می_فرستم بیاید یعنی روح راستی که از پدر صادر می_گردد، او دربارۀ من شهادت خواهد داد 27 و شما نیز شاهدان من خواهید بود زیرا از ابتدا با من بوده_اید.

یوحنا 16

1 این چیزها را به شما گفتم تا لغزش نخورید. 2 شما را از کنیسه_ها بیرون خواهند کرد و در حقیقت زمانی می_آید که هرکه شما را بکشد گمان می_کند که با این کار به خدا خدمت می_نماید. 3 این کارها را با شما خواهند کرد، زیرا نه پدر را می_شناسند و نه مرا. 4 این چیزها را به شما گفتم تا وقتی زمان وقوع آن_ها برسد گفتار مرا به خاطر آورید. این چیزها را در اول به شما نگفتم زیرا خودم با شما بودم 5 اما اکنون پیش کسی که مرا فرستاد می_روم و هیچ یک از شما نمی_پرسید: کجا می_روی؟ 6 ولی چون این چیزها را به شما گفتم دل_های شما پُر از غم شد. 7 با وجود این، این حقیقت را به شما می_گویم که رفتن من برای شما بهتر است زیرا اگر من نروم پشتیبان تان پیش شما نمی_آید اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد 8 و وقتی او می_آید دنیا را در مورد گناه و عدالت و قضاوت متقاعد می_سازد. 9 گناه را نشان خواهد داد چون به من ایمان نیاوردند، 10 عدالت را آشکار خواهد ساخت چون من پیش پدر می_روم و دیگر مرا نخواهند دید 11 و واقعیت قضاوت به آن_ها ثابت می_شود چون حکمران این دنیا ملامت شده است. 12 چیزهای بسیاری هست که باید به شما بگویم ولی شما فعلاً طاقت شنیدن آن_ها را ندارید. 13 در هر حال، وقتی او که روح راستی است بیاید شما را به تمام حقیقت رهبری خواهد کرد، زیرا از خود سخن نخواهد گفت بلکه فقط دربارۀ آنچه بشنود سخن می_گوید و شما را از امور آینده باخبر می_سازد. 14 او مرا جلال خواهد داد، زیرا حقایقی را که از من دریافت کرده به شما اعلام خواهد نمود. 15 هرچه پدر دارد از آن من است و به همین دلیل بود که گفتم: حقایقی را که از من دریافت کرده به شما اعلام خواهد نمود. 16 بعد از مدتی، دیگر مرا نمی_بینید ولی باز بعد از چند روز مرا خواهید دید.» 17 پس بعضی از شاگردان به یکدیگر گفتند: «چرا او می_گوید: بعد از مدتی دیگر مرا نخواهید دید ولی باز بعد از مدتی مرا خواهید دید، چون به نزد پدر می_روم؟ مقصد او از این سخن چیست؟» 18 سپس آن_ها گفتند: «این مدتی که او دربارۀ آن سخن می_گوید چیست؟ ما نمی_دانیم دربارۀ چه چیز صحبت می_کند.» 19 عیسی فهمید که آن_ها می_خواهند در این باره از او چیزی بپرسند، پس به آن_ها گفت: «من به شما گفتم که بعد از مدتی، دیگر مرا نخواهید دید ولی باز بعد از مدتی مرا خواهید دید. آیا بحث شما دربارۀ این است؟ 20 به یقین بدانید که شما اشک خواهید ریخت و ماتم خواهید گرفت ولی جهان خوشی خواهد کرد. شما غمگین خواهید شد ولی غم شما به خوشی مبدل خواهد گشت. 21 یک زن در وقت ولادت درد می_کشد و از درد ناراحت است اما همین که طفل به دنیا می_آید درد و ناراحتی خود را فراموش می_کند به خاطر اینکه یک انسان به دنیا آمده است. 22 شما هم همینطور اکنون غمگین و ناراحت هستید ولی شما را باز خواهم دید و در آن وقت شادمان خواهید شد و هیچ کس نمی_تواند این خوشی را از شما بگیرد. 23 در آن روز دیگر از من چیزی نخواهید پرسید. به یقین بدانید که هرچه به نام من از پدر بخواهید به شما خواهد داد. 24 تا کنون چیزی به نام من نخواسته_اید، بخواهید تا به دست آورید و خوشی شما کامل گردد. 25 تا به حال با مَثَل و کنایه با شما سخن گفته_ام ولی زمانی خواهد آمد که دیگر با مَثَل و کنایه با شما صحبت نخواهم کرد، بلکه واضح و بی_پرده دربارۀ پدر با شما سخن خواهم گفت. 26 وقتی آن روز برسد خواهش خود را به نام من از خدا خواهید کرد و من نمی_گویم که برای شما از پدر تقاضا خواهم نمود، 27 زیرا پدر خودش شما را دوست دارد چون شما مرا دوست داشته_اید و قبول کرده_اید که من از جانب خدا آمده_ام. 28 من از نزد پدر آمدم و به دنیا وارد شدم و اکنون دنیا را ترک می_کنم و به سوی پدر می_روم.» 29 شاگردان با او گفتند: «حالا به طور واضح و بدون اشاره و کنایه سخن می_گویی. 30 ما اکنون مطمئن هستیم که تو همه چیز را می_دانی و لازم نیست کسی چیزی از تو بپرسد و به این دلیل است که ما ایمان داریم تو از نزد خدا آمده_ای.» 31 عیسی جواب داد: «آیا حالا ایمان دارید؟ 32 ببینید، ساعتی می_آید ـ و در واقع هم اکنون شروع شده است ـ که همۀ شما پراگنده می_شوید و به خانه_های خود می_روید و مرا تنها می_گذارید. با وجود این، من تنها نیستم زیرا پدر با من است. 33 این چیزها را به شما گفتم تا در من سلامتی داشته باشید. در دنیا رنج و زحمت خواهید داشت. ولی شجاع باشید، من بر دنیا پیروز شده_ام.»

یوحنا 17

1 پس از این سخنان عیسی به سوی آسمان نگاه کرد و گفت: «ای پدر، آن ساعت رسیده است. پسر خود را جلال ده تا پسرت نیز تو را جلال دهد، 2 زیرا تو اختیار بشر را به دست او سپرده_ای تا به همۀ کسانی که تو به او بخشیده_ای زندگی ابدی بدهد. 3 این است زندگی ابدی که آن_ها تو را خدای یگانه حقیقی و عیسی_مسیح را که فرستادۀ تو است بشناسند. 4 من تو را در روی زمین جلال دادم و کاری را که به من سپرده شده بود تمام کردم 5 و اکنون ای پدر، مرا در پیشگاه خود جلال بده ـ همان جلالی که پیش از آفرینش دنیا در نزد تو داشتم. 6 من تو را به آن کسانیکه تو از دنیا برگزیده و به من بخشیدی شناسانیدم. آنها از تو بودند و تو آنها را به من بخشیدی و آن_ها مطابق کلام تو عمل کرده_اند. 7 اکنون آن_ها می_دانند که آنچه به من دادی واقعاً از جانب تو است. 8 زیرا آن کلامی را که تو به من دادی، به آنها دادم و آن_ها هم آن را قبول کردند. آن_ها این حقیقت را می_دانند که من از جانب تو آمده_ام و ایمان دارند که تو مرا فرستاده_ای. 9 من برای آن_ها دعا می_کنم، نه برای دنیا. من برای کسانی که تو به من داده_ای دعا می_کنم زیرا آن_ها از آن تو هستند. 10 آنچه من دارم از تو است و آنچه تو داری از من است و جلال من بوسیلۀ آن_ها آشکار شده است. 11 من دیگر در این دنیا نمی_مانم ولی آن_ها هنوز در دنیا هستند و من پیش تو می_آیم. ای پدر مقدس، با قدرت نام خود، کسانی را که به من داده_ای حفظ فرما تا آن_ها یکی باشند همانطوری که ما یکی هستیم. 12 در مدتی که با آنها بودم با قدرت نام تو کسانی را که به من بخشیدی حفظ کردم و هیچ یک از آنها هلاک نشد جز آن کسی که مستحق هلاکت بود تا آنچه نوشته شده است تمام شود. 13 ولی اکنون پیش تو می_آیم و پیش از این که دنیا را ترک کنم این سخنان را می_گویم تا خوشی مرا در خود به حد کمال داشته باشند. 14 من کلام تو را به آنها رسانیده_ام، اما چون آن_ها مانند من به این دنیا تعلق ندارند، دنیا از آنها نفرت دارد. 15 به درگاه تو دعا می_کنم نه برای اینکه آنها را از دنیا ببری بلکه تا آنها را از شرارت و شیطان محافظت فرمائی. 16 همانطور که من متعلق به این دنیا نیستم ایشان هم نیستند. 17 آنها را بوسیلۀ راستی خود تقدیس نما، کلام تو راستی است. 18 همانطور که تو مرا به دنیا فرستادی من نیز آنها را به دنیا فرستادم. 19 و اکنون بخاطر آنها خود را تقدیس می_نمایم تا آنها نیز با راستی تقدیس گردند. 20 فقط برای اینها دعا نمی_کنم بلکه برای کسانی هم که بوسیلۀ پیام و شهادت آنها به من ایمان خواهند آورد، 21 تا همۀ آنها یکی باشند آنچنان که تو ای پدر در من هستی و من در تو و آنها نیز در ما یکی باشند و تا دنیا ایمان بیاورد که تو مرا فرستاده_ای. 22 آن جلالی را که تو به من داده_ای به آنها داده_ام تا آن_ها یکی باشند آنچنان که ما یکی هستیم، 23 من در آنها و تو در من ـ تا آن_ها به طور کامل یکی باشند و تا دنیا بداند که تو مرا فرستادی و آن_ها را مثل خود من دوست داری. 24 ای پدر، آرزو دارم کسانی که به من بخشیده_ای در جائی که من هستم با من باشند تا جلالی را که تو بر اثر محبت خود بیش از آغاز دنیا به من دادی ببینند. 25 ای پدر عادل، اگر چه دنیا تو را نشناخته است، من تو را شناخته_ام و اینها می_دانند که تو مرا فرستادی. 26 من تو را به آنها شناسانیدم و باز هم خواهم شناسانید تا آن محبتی که تو نسبت به من داشته_ای در آن_ها باشد و من هم در آن_ها باشم.»

یوحنا 18

1 پس از این سخنان، عیسی با شاگردان خود به آن طرف درۀ قِدرون رفت. در آنجا باغی بود که عیسی و شاگردانش وارد آن شدند. 2 یهودا که تسلیم کنندۀ او بود می_دانست آن محل کجاست زیرا عیسی و شاگردانش بسیاری اوقات در آنجا جمع می_شدند. 3 پس یهودا یک دسته از عساکر و نگهبانانی را که سران کاهنان و پیروان فرقۀ فریسی فرستاده بودند با خود به آن باغ برد. آن_ها مجهز به چراغ_ها و مشعل_ها و اسلحه بودند. 4 عیسی با وجودی که می_دانست چه برایش واقع خواهد شد، پیش رفت و از آنها پرسید: «به دنبال چه کسی می_گردید؟» 5 به او گفتند: «به دنبال عیسی ناصری.» عیسی به آنها گفت: «من هستم» و یهودای خائن هم همراه آن_ها بود. 6 وقتی عیسی به آن_ها گفت: «من هستم»، آنها عقب_عقب رفته به زمین افتادند. 7 پس عیسی بار دیگر پرسید: «به دنبال چه کسی می_گردید؟» آن_ها جواب دادند: «عیسی ناصری.» 8 عیسی گفت: «من که به شما گفتم خودم هستم. اگر دنبال من می_گردید بگذارید اینها بروند.» 9 او این را گفت تا آنچه قبلاً فرموده بود تمام شود: «هیچ یک از کسانی که به من سپردی گم نشد.» 10 آن گاه شمعون پِترُس شمشیری را که همراه داشت کشیده ضربه_ای به نوکر کاهن_اعظم که مَلوک نام داشت زد و گوش راست او را برید. 11 عیسی به پِترُس گفت: «شمشیرت را غلاف کن. آیا جامی را که پدر به من داده است نباید بنوشم؟» 12 سپس آن عساکر همراه فرماندۀ خود و نگهبانان یهود عیسی را دستگیر کرده، محکم بستند. 13 ابتدا او را نزد حناس خسر قیافا که در آن موقع کاهن_اعظم بود، بردند 14 و این همان قیافایی بود که به یهودیان گفته بود که به خیر و صلاح آنها است اگر یک نفر به خاطر قوم بمیرد. 15 شمعون پِترُس و یک شاگرد دیگر به دنبال عیسی رفتند و چون آن شاگرد با کاهن_اعظم آشنایی داشت همراه عیسی به داخل حویلی کاهن_اعظم رفت. 16 اما پِترُس در بیرون منزل نزدیک در ایستاد. پس آن شاگردی که با کاهن_اعظم آشنایی داشت بیرون آمد و به دربان چیزی گفت و پِترُس را به داخل برد. 17 خادمه_ای که دم در خدمت می_کرد به پِترُس گفت: «مگر تو یکی از شاگردان این مرد نیستی؟» او گفت: «نه، نیستم.» 18 نوکران و نگهبانان آتش افروخته بودند زیرا هوا سرد بود و دور آتش ایستاده خود را گرم می_کردند. پِترُس نیز پهلوی آنها ایستاده بود و خود را گرم می_کرد. 19 کاهن_اعظم از عیسی دربارۀ شاگردان و تعالیم او سؤالاتی کرد. 20 عیسی جواب داد: «من به طور آشکارا و در مقابل همه صحبت کرده_ام. همیشه در کنیسه و در عبادتگاه یعنی در جایی که همۀ یهودیان جمع می_شوند تعلیم داده_ام و هیچ وقت در پنهانی چیزی نگفته_ام. 21 پس چرا از من سؤال می_کنی؟ از کسانی که سخنان مرا شنیده_اند بپرس. آن_ها می_دانند چه گفته_ام.» 22 وقتی عیسی این را گفت یکی از نگهبانان که در آنجا ایستاده بود به او سیلی زده گفت: «آیا این طور به کاهن_اعظم جواب می_دهی؟» 23 عیسی به او گفت: «اگر بد گفتم با دلیل خطای مرا ثابت کن و اگر درست جواب دادم چرا مرا می_زنی؟» 24 سپس حناس او را دست بسته پیش قیافا کاهن_اعظم فرستاد. 25 شمعون پِترُس در آنجا ایستاده بود و خود را گرم می_کرد. عده_ای از او پرسیدند: «مگر تو از شاگردان او نیستی؟» او منکر شد و گفت: «نه، نیستم.» 26 یکی از خدمتکاران کاهن_اعظم که از خویشاوندان آن کسی بود که پِترُس گوشش را بریده بود به او گفت: «مگر من خودم تو را در باغ با او ندیدم؟» 27 پِترُس باز هم منکر شد و درست در همان وقت خروس بانگ زد. 28 صبح وقت عیسی را از نزد قافیا به قصر والی بردند. یهودیان به قصر داخل نشدند مبادا نجس شوند و نتوانند غذای عید فِصَح را بخورند. 29 پس پیلاطُس بیرون آمد و از آن_ها پرسید: «چه شکایتی بر ضد این مرد دارید؟» 30 در جواب گفتند: «اگر جنایتکار نمی_بود او را نزد تو نمی_آوردیم.» 31 پیلاطُس گفت: «او را ببرید و مطابق شریعت خود محاکمه نمائید.» یهودیان به او جواب دادند: «ما اجازه نداریم کسی را بکشیم.» 32 و به این ترتیب آنچه که عیسی در اشاره به نحوۀ مرگ خود گفته بود، تمام شد. 33 سپس پیلاطُس به قصر برگشت و عیسی را خواسته از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» 34 عیسی جواب داد: «آیا این نظر خود توست یا دیگران دربارۀ من چنین گفته_اند؟» 35 پیلاطُس گفت: «مگر من یهودی هستم؟ قوم خودت و سران کاهنان، تو را پیش من آورده اند. چه کرده_ای؟» 36 عیسی جواب داد: «پادشاهی من متعلق به این دنیا نیست. اگر پادشاهی من به این دنیا تعلق می_داشت، پیروان من می_جنگیدند تا من به یهودیان تسلیم نشوم ولی پادشاهی من پادشاهی دنیوی نیست.» 37 پیلاطُس به او گفت: «پس تو پادشاه هستی؟» عیسی جواب داد: «همانطور که می_گویی هستم. من برای این متولد شده_ام و به دنیا آمدم تا به راستی شهادت دهم و هر که راستی را دوست دارد سخنان مرا می_شنود.» 38 پیلاطُس گفت: «راستی چیست؟» پس از گفتن این سخن پیلاطُس باز پیش یهودیان رفت و به آن_ها گفت: «من در این مرد هیچ جرمی نیافتم، 39 ولی مطابق رسم شما من در روز فِصَح یکی از زندانیان را برای تان آزاد می_کنم. آیا میخواهید که پادشاه یهود را برای تان آزاد سازم؟» 40 آن_ها همه فریاد کشیدند: «نه، او را نمی_خواهیم، باراَبا را آزاد کن.» باراَبا یک راهزن بود.

یوحنا 19

1 در این وقت پیلاطُس امر کرد عیسی را تازیانه بزنند 2 و عساکر تاجی از خار بافته بر سر او گذاشتند و چپن ارغوانی رنگ به او پوشانیدند. 3 و پیش او می_آمدند و می_گفتند: «درود بر پادشاه یهود» و به او سیلی می_زدند. 4 بار دیگر پیلاطُس بیرون آمد و به آن_ها گفت: «ببینید، او را پیش شما می_آورم تا بدانید که در او هیچ جرمی نمی_بینم.» 5 و عیسی در حالی که تاج خاری بر سر و چپن ارغوانی بر تن داشت بیرون آمد. پیلاطُس گفت: «ببینید، آن مرد اینجاست.» 6 وقتی سران کاهنان و مأموران آن_ها او را دیدند فریاد کردند: «مصلوبش کن! مصلوبش کن!» پیلاطُس گفت: «شما او را ببرید و مصلوب کنید، چون من هیچ تقصیری در او نمی_بینم.» 7 یهودیان جواب دادند: «ما شریعتی داریم که به موجب آن او باید بمیرد، زیرا ادعا می_کند که پسر خداست.» 8 وقتی پیلاطُس این را شنید بیش از پیش ترسید 9 و باز به قصر خود رفت و از عیسی پرسید: «تو اهل کجا هستی؟» عیسی به او جوابی نداد. 10 پیلاطُس گفت: «آیا به من جواب نمی_دهی؟ مگر نمی_دانی که من قدرت دارم تو را آزاد سازم و قدرت دارم تو را مصلوب نمایم؟» 11 عیسی در جواب گفت: «تو هیچ قدرتی بر من نمی_داشتی اگر خدا آن را به تو نمی_داد. از این رو کسی که مرا به تو تسلیم نمود تقصیر بیشتری دارد.» 12 از آن وقت به بعد پیلاطُس کوشش کرد او را آزاد سازد ولی یهودیان دائماً فریاد می_کردند: «اگر این مرد را آزاد کنی دوست امپراطور نیستی. هرکه ادعای پادشاهی کند دشمن امپراطور است.» 13 وقتی پیلاطُس این را شنید عیسی را بیرون آورد و خود در محلی موسوم به صُفۀ حکم که به زبان عبرانی آن را جباتا می_گفتند بر چوکی قضاوت نشست. 14 وقت تهیه فِصَح و نزدیک ظهر بود که پیلاطُس به یهودیان گفت: «ببینید پادشاه شما این جاست.» 15 ولی آن_ها فریاد کردند: «اعدامش کن! اعدامش کن! مصلوبش کن!» پیلاطُس گفت: «آیا می_خواهید پادشاه شما را مصلوب کنم؟» سران کاهنان جواب دادند: «ما پادشاهی جز امپراطور نداریم.» 16 آخر پیلاطُس عیسی را به دست آن_ها داد تا مصلوب شود. پس آن_ها عیسی را تحویل گرفتند. 17 عیسی در حالی که صلیب خود را می_برد به جائی که به «محلۀ کاسه سر» و به عبرانی به جُلجُتا موسوم است، رفت. 18 در آنجا او را به صلیب میخکوب کردند و با او دو نفر دیگر را یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ او مصلوب کردند و عیسی در بین آن دو نفر بود. 19 پیلاطُس تقصیرنامه_ای نوشت تا بر صلیب نصب گردد و آن نوشته چنین بود: «عیسی ناصری پادشاه یهود.» 20 بسیاری از یهودیان این تقصیرنامه را خواندند، زیرا جائی که عیسی مصلوب شد از شهر دور نبود و آن تقصیرنامه به زبان_های عبرانی و لاتین و یونانی نوشته شده بود. 21 بنابراین، سران کاهنان یهود به پیلاطُس گفتند: «ننویس پادشاه یهود، بنویس او ادعا می_کرد که پادشاه یهود است.» 22 پیلاطُس جواب داد: «هرچه نوشتم، نوشتم.» 23 پس از اینکه عساکر عیسی را به صلیب میخکوب کردند، لباس_های او را برداشتند و چهار قسمت کردند و هر یک از عساکر یک قسمت از آن را برداشت ولی پیراهن او که درز نداشت و از بالا تا پایین یک پارچه بافته شده بود، باقی ماند. 24 پس آن_ها به یکدیگر گفتند: «آن را پاره نکنیم، بیایید روی آن قرعه بکشیم و ببینیم به چه کسی می_رسد.» به این ترتیب کلام خدا به حقیقت پیوست که می_فرماید: «لباس_های مرا در میان خود تقسیم کردند و بر پوشاکم قرعه انداختند» و عساکر همین کار را کردند. 25 نزدیک صلیبی که عیسی به آن میخکوب شده بود، مادر عیسی به همراهی خواهرش، و نیز مریم زن کلوپاس و مریم مَجدَلیّه ایستاده بودند. 26 وقتی عیسی مادر خود را دید که پهلوی همان شاگردی که او را دوست می_داشت ایستاده است، به مادر خود گفت: «مادر، این پسر توست.» 27 و بعد به شاگرد خود گفت: «و این مادر توست.» و از همان لحظه آن شاگرد او را به خانۀ خود برد. 28 بعد از آن، وقتی عیسی دید که همه چیز انجام شده است گفت: «تشنه_ام» و به این طریق پیشگویی کلام خدا تمام شد. 29 خمره_ای پُر از سرکه در آنجا قرار داشت. آن_ها اسفنجِ را به سرکه تر کردند و آن را بر سر نی_ای گذارده پیش دهان او گرفتند. 30 وقتی عیسی به سرکه لب زد گفت: «تمام شد.» بعد سر بزیر افگنده جان سپرد. 31 چون روز جمعه با روز تهیه فِصَح مصادف بود و یهودیان نمی_خواستند اجساد مصلوب_شدگان در آن روز بزرگ بر روی صلیب بماند، از پیلاطُس درخواست کردند که ساق پای آن سه را بشکنند و آن_ها را از صلیب پایین بیاورند. 32 پس عساکر پیش آمدند و ساق پای آن دو نفری را که با عیسی مصلوب شده بودند شکستند، 33 اما وقتی پیش عیسی آمدند دیدند که او مرده است و از این رو ساق_های او را نشکستند. 34 اما یکی از عساکر نیزه_ای به پهلوی او زد و خون و آب از بدنش جاری شد. 35 کسی که خود شاهد این واقعه بود این را می_گوید و شهادت او راست است، او حقیقت را می_گوید تا شما نیز ایمان آورید. 36 چنین شد تا آنچه نوشته شده است: «هیچ یک از استخوانهایش شکسته نخواهد شد.» تحقق یابد. 37 و در جای دیگر نوشته شده: «آن_ها به کسی که نیزه زده_اند نگاه خواهند کرد.» 38 بعد از آن یوسف رامه_ای که به علت ترس از یهودیان مخفیانه شاگرد عیسی بود، پیش پیلاطُس رفت و اجازه خواست که جنازۀ عیسی را بردارد. پیلاطُس به او اجازه داد. پس آمد و جسد عیسی را برداشت. 39 نیقودیموس، یعنی همان کسی که ابتدا شبانه به دیدن عیسی رفته بود، نیز آمد و با خود مخلوطی از مُر و عود به وزن یکصد لیترا (حدود سی و چهار کیلوگرام)، آورد. 40 آن_ها جسد عیسی را بردند و مطابق مراسم دفن یهود، در پارچه_ای کتانی با داروهای معطر پیچیدند. 41 در نزدیکی محلی که او مصلوب شد باغی بود و در آن باغ قبر نوی قرار داشت که هنوز کسی در آن دفن نشده بود. 42 چون شب عید فِصَح بود و قبر هم در همان نزدیکی قرار داشت عیسی را در آنجا دفن کردند.

یوحنا 20

1 بامداد روز اول هفته وقتی هنوز تاریکی بود. مریم مَجدَلیّه بر سر قبر آمد و دید که سنگ از پیش قبر برداشته شده است. 2 او دوان_دوان پیش شمعون پِترُس و آن شاگردی که عیسی او را دوست می_داشت رفت و به آن_ها گفت: «خداوند را از قبر برده_اند و نمی_دانیم او را کجا گذاشته_اند.» 3 پس پِترُس و آن شاگرد دیگر به راه افتادند و بطرف قبر رفتند. 4 هردو با هم می_دویدند، ولی آن شاگرد دیگر از پِترُس پیش شد و اول به سر قبر رسید. 5 او خم شد و به داخل قبر نگاه کرده کفن را دید که در آنجا قرار داشت. ولی به داخل قبر نرفت. 6 بعد شمعون پِترُس هم رسید و به داخل قبر رفت. او هم کفن را دید که در آنجا قرار داشت 7 و آن دستمالی که روی سر او بود در کنار کفن نبود بلکه پیچیده شده و دور از آن در گوشه_ای گذاشته شده بود. 8 بعد، آن شاگردی هم که ابتدا به قبر رسید به داخل رفت، آنرا دید و ایمان آورد، 9 زیرا تا آن وقت آن_ها کلام خدا را نفهمیده بودند که او باید بعد از مرگ دوباره زنده شود. 10 پس آن دو شاگرد به منزل خود برگشتند. 11 اما مریم در خارج قبر ایستاده بود و گریه می_کرد. همانطور که او اشک می_ریخت خم شد و به داخل قبر نگاه کرد 12 و دو فرشتۀ سفید پوش را دید که، در جائی که بدن عیسی را گذاشته بودند، یکی نزدیک سر و دیگری نزدیک پا نشسته بودند. 13 آن_ها به او گفتند: «ای زن، چرا گریه می_کنی؟» او جواب داد: «خداوند مرا برده_اند و نمی_دانم او را کجا گذاشته_اند.» 14 وقتی این را گفت به عقب برگشت و عیسی را دید که در آنجا ایستاده است ولی او را نشناخت. 15 عیسی به او گفت: «ای زن، چرا گریه می_کنی؟ به دنبال چه کسی می_گردی؟» مریم به گمان اینکه او باغبان است به او گفت: «ای آقا، اگر تو او را برده_ای به من بگو او را کجا گذاشته_ای تا من او را ببرم.» 16 عیسی گفت: «ای مریم.» مریم برگشت و گفت: «ربونی» (یعنی ای استاد). 17 عیسی به او گفت: «به من دست نزن زیرا هنوز به نزد پدر بالا نرفته_ام اما پیش برادران من برو و به آنها بگو که اکنون پیش پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما بالا می_روم.» 18 مریم مَجدَلیّه پیش شاگردان رفت و به آن_ها گفت: «من خداوند را دیده_ام.» و سپس پیغام او را به آنها رسانید. 19 در غروب روز یکشنبه وقتی شاگردان از ترس یهودیان در پشت درهای بسته به دور هم جمع شده بودند عیسی آمده در میان آنها ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد.» 20 و بعد دست_ها و پهلوی خود را به آنها نشان داد. وقتی شاگردان، خداوند را دیدند بسیار شاد شدند. 21 عیسی باز هم گفت: «سلام بر شما باد! همان طور که پدر مرا فرستاد من نیز شما را می_فرستم.» 22 بعد از گفتن این سخن، عیسی بر آنها دمید و گفت: «روح_القدس را بیابید، 23 گناهان کسانی را که ببخشید بخشیده می_شود و آنانی را که نبخشید، بخشیده نخواهد شد.» 24 یکی از دوازده شاگرد یعنی توما که به معنی دوگانگی است موقعی که عیسی آمد با آن_ها نبود. 25 پس وقتی که دیگر شاگردان به او گفتند: «ما خداوند را دیده_ایم»، او گفت: «من تا جای میخ_ها را در دستش نبینم و تا انگشت خود را در جای میخ_ها و دستم را در پهلویش نگذارم باور نخواهم کرد.» 26 بعد از هشت روز، وقتی شاگردان بار دیگر با هم بودند و توما هم با آنها بود، با وجود اینکه درها بسته بود، عیسی به درون آمد و در میان آنها ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد.» 27 و بعد به توما گفت: «انگشت خود را به اینجا بیاور، دست_های مرا ببین، دست خود را بر پهلوی من بگذار و دیگر بی_ایمان نباش بلکه ایمان داشته باش.» 28 توما گفت: «ای خداوند من و ای خدای من.» 29 عیسی گفت: «آیا تو به خاطر اینکه مرا دیده_ای ایمان آوردی؟ خوشا به حال کسانی که مرا ندیده_اند و ایمان می_آورند.» 30 عیسی معجزات بسیار دیگری در حضور شاگردان خود انجام داد که در این کتاب نوشته نشد. 31 ولی اینقدر نوشته شد تا شما ایمان بیاورید که عیسی، مسیح و پسر خداست و تا ایمان آورده بوسیلۀ نام او صاحب زندگی ابدی شوید.

یوحنا 21

1 چندی بعد عیسی در کنار بحیرۀ طبریه بار دیگر خود را به شاگردان ظاهر ساخت. ظاهر شدن او اینطور بود: 2 شمعون پِترُس و تومای ملقب به دوگانگی و نتنائیل که اهل قانای جلیل بود و دو پسر زَبدی و دو شاگرد دیگر در آنجا بودند. 3 شمعون پِترُس به آن_ها گفت: «من می_خواهم به ماهیگیری بروم.» آن_ها گفتند: «ما هم با تو می_آئیم.» پس آن_ها به راه افتاده سوار کشتی_ای شدند. اما در آن شب چیزی صید نکردند. 4 وقتی صبح شد، عیسی در ساحل ایستاده بود ولی شاگردان او را نشناختند. 5 او به آن_ها گفت: «دوستان، چیزی گرفته_اید؟» آن_ها جواب دادند: «نخیر.» 6 عیسی به آن_ها گفت: «تور را به طرف راست کشتی بیندازید، در آنجا ماهی خواهید یافت.» آن_ها همین کار را کردند و آنقدر ماهی گرفتند که نتوانستند تور را به داخل کشتی بکشند. 7 پس آن شاگردی که عیسی او را دوست می_داشت به پِترُس گفت: «این خداوند است!» وقتی شمعون پِترُس که برهنه بود این را شنید لباس خود را به خود پیچید و خود را به داخل آب انداخت. 8 بقیه شاگردان با کشتی بطرف خشکی آمدند و تور پُر از ماهی را به دنبال خود می_کشیدند زیرا از خشکی فقط یکصد متر دور بودند. 9 وقتی به خشکی رسیدند در آنجا آتشی دیدند که ماهی روی آن قرار داشت و با مقداری نان آماده بود. 10 عیسی به آن_ها گفت: «مقداری از ماهی_هایی را که حالا گرفتید بیاورید.» 11 شمعون پِترُس به طرف کشتی رفت و توری را که از یکصد و پنجاه و سه ماهی بزرگ پُر بود به خشکی کشید و با وجود آن همه ماهی، تور پاره نشد. 12 عیسی به آن_ها گفت: «بیائید نان بخورید.» هیچ یک از شاگردان جرأت نکرد از او بپرسد: «تو کیستی؟» آن_ها می_دانستند که او خداوند است. 13 پس عیسی پیش آمده نان را برداشت و به آنها داد و ماهی را نیز همینطور. 14 این سومین باری بود که عیسی پس از رستاخیز از مردگان به شاگردانش ظاهر شد. 15 بعد از صرف نان، عیسی به شمعون پِترُس گفت: «ای شمعون پسر یونا، آیا به من بیش از اینها محبت داری؟» پِترُس جواب داد: «بلی، ای خداوند، تو می_دانی که تو را دوست دارم.» عیسی گفت: «پس به بره_های من خوراک بده.» 16 بار دوم پرسید: «ای شمعون پسر یونا، آیا به من محبت داری؟» پِترُس جواب داد: «ای خداوند، تو می_دانی که تو را دوست دارم.» عیسی به او گفت: «پس از گوسفندان من نگهبانی کن.» 17 سومین بار عیسی از او پرسید: «ای شمعون پسر یونا، آیا مرا دوست داری؟» پِترُس از اینکه بار سوم از او پرسید آیا مرا دوست داری غمگین شده گفت: «خداوندا تو از همه چیز اطلاع داری، تو می_دانی که تو را دوست دارم.» عیسی گفت: «گوسفندان مرا خوراک بده. 18 در حقیقت به تو می_گویم در وقتی که جوان بودی کمر خود را می_بستی و به هرجا که می_خواستی می_رفتی، ولی وقتی پیر شوی دست_هایت را دراز خواهی کرد و دیگران تو را خواهند بست و به جائی که نمی_خواهی، خواهند برد.» 19 به این وسیله عیسی اشاره به نوع مرگی نمود که پِترُس برای عزت و جلال خدا باید به آن جان بدهد و بعد به او گفت: «به دنبال من بیا.» 20 پِترُس چهار طرف خود را دید و دید آن شاگردی که عیسی او را دوست داشت از عقب می_آید یعنی همان شاگردی که در وقت شام پهلوی عیسی نشسته و از او پرسیده بود: «خداوندا، کیست آن کس که تو را تسلیم خواهد کرد؟» 21 وقتی پِترُس چشمش به آن شاگرد افتاد از عیسی پرسید: «خداوندا، عاقبت او چه خواهد بود؟» 22 عیسی به او گفت: «اگر ارادۀ من این باشد که تا وقت آمدن من او بماند به تو چه ربطی دارد؟ تو به دنبال من بیا.» 23 این گفتۀ عیسی در میان برادران پیچید و همه گمان کردند که آن شاگرد نخواهد مرد، ولی در واقع عیسی نگفت که او نخواهد مرد. او فقط گفته بود: «اگر ارادۀ من این باشد که تا وقت آمدن من او بماند به تو چه ربطی دارد؟» 24 و این همان شاگردی است که این چیزها را نوشته و به درستی آن_ها شهادت می_دهد و ما می_دانیم که شهادت او راست است. 25 البته عیسی کارهای بسیار دیگری هم انجام داد که اگر جزئیات آن_ها به تفصیل نوشته شود گمان می_کنم تمام دنیا هم گنجایش کتابهائی را که نوشته می_شد نمی_داشت.

اعمال 1

1 تِیوفیلوس عزیزم، من در اولین رساله خود دربارۀ تمام اعمال و تعالیم عیسی از ابتدا 2 تا روزیکه بوسیله روح_القدس اوامر لازم را به رسولان برگزیدۀ خود داد و به آسمان برده شد به تو نوشتم: 3 او پس از مرگ، با دلایل بسیار، خود را به این کسان زنده نشان داد و مدت چهل روز بار_ها به ایشان ظاهر شد و دربارۀ پادشاهی خدا با آن_ها صحبت کرد. 4 وقتی او هنوز در بین آنها بود به ایشان گفت: «اورشلیم را ترک نکنید بلکه در انتظار آن وعدۀ پدر، که در خصوص آن به شما گفته بودم، باشید. 5 یحیی با آب تعمید می_داد اما بعد از چند روز شما با روح_القدس تعمید خواهید یافت.» 6 پس هنگامی که همه دور هم جمع بودند از او پرسیدند: «خداوندا، آیا وقت آن رسیده است که تو بار دیگر سلطنت را به اسرائیل بازگردانی؟» 7 عیسی جواب داد: «برای شما لزومی ندارد که تاریخ_ها و زمان_هایی را که پدر در اختیار خود نگه_داشته است، بدانید. 8 اما وقتی روح_القدس بر شما نازل شود قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمام یهودیه و سامره و تا دورافتاده_ترین نقاط دنیا شاهدان من خواهید بود.» 9 همینکه عیسی این را گفت، در حالیکه همه می_دیدند، بالا برده شد و ابری او را از نظر ایشان ناپدید ساخت. 10 هنگامی که او می_رفت و چشمان آنها هنوز به آسمان دوخته شده بود دو مرد سفید پوش در کنار آنها ایستادند 11 و پرسیدند: «ای مردان جلیلی، چرا اینجا ایستاده_اید و به آسمان می_بینید؟ همین عیسی که از پیش شما به آسمان بالا برده شد، همانطوریکه بالا رفت و شما دیدید، دوباره به همین طریق باز خواهد گشت.» 12 آنگاه شاگردان از کوه زیتون، که فاصلۀ آن تا اورشلیم فقط یک کیلومتر است، به اورشلیم بازگشتند. 13 همینکه به شهر داخل شدند به بالاخانه_ای که محل اقامت آن_ها بود رفتند. پِترُس و یوحنا، یعقوب و اَندریاس، فیلیپُس و توما، بَرتولما و متی، یعقوب پسر حَلفی و شمعون فدایی و یهودا پسر یعقوب در آنجا بودند. 14 اینها همه با زنان و مریم مادر عیسی و برادران او با یکدل دور هم جمع می_شدند تا وقت خود را صرف دعا نمایند. 15 در آن روز _ها پِترُس در برابر برادران که عده آنها تقریباً یکصد و بیست نفر بود ایستاد و گفت: 16 «ای برادران پیشگویی که روح_القدس به زبان داود نموده است لازم بود در مورد یهودا رهنمای دستگیر کنندگان عیسی تمام شود، 17 زیرا او یکی از ما بود و در خدمت ما شرکت داشت. 18 او با پولی که از بابت اجرت شرارت خود دریافت نمود، قطعه زمینی خرید و در آن با سر سقوط کرد و از میان پاره شد و تمام روده _هایش بیرون ریخت 19 و این امر به اطلاع جمیع ساکنان اورشلیم رسید و آن قطعه زمین را به زبان خود شان «حَقَل دَما» ـ یعنی زمین خون ـ نامیدند.» 20 پِترُس ادامه داد و گفت: «زیرا در کتاب زبور نوشته شده است: «خانۀ او ویران باد و دیگر کسی در آن ساکن نشود.» و همچنین آمده است: «خدمتش نیز به دیگری سپرده شود.» 21 بنابر این یکنفر که پیوسته در تمام مدتی که عیسی خداوند با ما نشست و برخاست داشت، 22 یعنی از روزی که یحیی به تعمید در آب پرداخت تا روزیکه عیسی از میان ما بالا برده شد، در میان ما با ما بوده باید به عنوان شاهد بر رستاخیز او به جمع ما بپیوندد.» 23 آنگاه نام دو نفر را که یکی یوسف معروف به بَرسابا (که لقب یوستوس هم داشت) و دیگری مَتیاس بود، برای این خدمت پیشنهاد کردند 24 و دعا کرده گفتند: «ای خداوندیکه از قلوب همه انسانها آگاهی، به ما نشان بده که کدامیک از این دو نفر را انتخاب کرده_ای 25 که جانشین یهودا بشود؛ زیرا که او سِمَت خدمت و رسالت خود را از دست داد تا به جائیکه سرنوشت او بود برود.» 26 پس قرعه انداختند و قرعه به نام مَتیاس اصابت کرد و به این ترتیب او در شمار آن یازده رسول درآمد.

اعمال 2

1 وقتی روز عید پنتیکاست رسید، همۀ شاگردان در یکجا با یکدل جمع بودند. 2 ناگهان صدایی شبیه وزش باد شدید از آسمان آمد و تمام خانه_ای را که در آن نشسته بودند پُر ساخت. 3 در برابر چشم آنها زبانه _هایی مانند زبانه_های آتش ظاهر شد که از یکدیگر جدا گشته و بر هر یک از آنها قرار گرفت. 4 همه از روح_القدس پُر گشتند و به طوری که روح به ایشان قدرت تکلم بخشید به زبان_های دیگر شروع به صحبت کردند. 5 در آن زمان یهودیان خداپرست از تمام ملت_های زیر آسمان، در اورشلیم اقامت داشتند. 6 وقتی آن صدا به گوش رسید، جمعیت گرد آمدند و چون هر کس به زبان خود سخنان رسولان را شنید، همه غرق حیرت شدند 7 و در کمال تعجب اظهار داشتند: «مگر همه این کسانی که صحبت می_کنند جلیلی نیستند؟ 8 پس چطور است که همه ما فرداً فرد پیام آنها را بزبان خود ما می_شنویم؟ 9 ما که از پارتیان و مادیان و ایلامیان و اهالی بین_النهرین و یهودیه و کَپَدوکیه و پُنطُس و ایالات آسیا 10 و فریجیه و پمفیلیه و مصر و نواحی لیبی که متصل به قیروان است و زائران رومی، هم یهودیان و هم آنانی که دین یهود را پذیرفته_اند، 11 و اهالی کریت و عربستان هستیم، شرح کارهای بزرگ خدا را بزبان خود ما می_شنویم.» 12 همه حیران و سرگردان به یکدیگر می_گفتند: «یعنی چه؟» 13 اما بعضی مسخره_کنان میگفتند: «اینها از شراب تازه مست شده_اند.» 14 اما پِترُس با آن یازده رسول برخاست و صدای خود را بلند کرد و خطاب به جماعت گفت: «ای یهودیان و ای ساکنان اورشلیم، توجه کنید: بدانید و آگاه باشید که 15 بر خلاف گمان شما این مردان مست نیستند؛ زیرا اکنون ساعت نُه صبح است. 16 بلکه این همان چیزی است که یوئیل نبی در نظر داشت وقتی گفت: 17 «خدا می_فرماید در زمان آخر چنین خواهم کرد: از روح خود بر تمام انسانها می_بارانم و پسران و دختران شما نبوّت خواهند کرد و جوانان شما رؤیاها و پیران شما خوابها خواهند دید. 18 بلی، حتی بر غلامان و کنیزان خود در آن ایام از روح خود خواهم بارانید و ایشان نبوّت خواهند کرد. 19 و در آسمان عجایب و بر روی زمین نشانه_هائی ظاهر خواهم نمود، یعنی خون، آتش و دود غلیظ. 20 پیش از آمدن آن روز بزرگ و پُر شکوه خداوند، آفتاب تاریک خواهد شد و ماه رنگ خون خواهد گرفت 21 و چنان خواهد شد که هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت.» 22 ای مردان اسرائیلی به این سخنان گوش دهید. عیسی ناصری مردی بود که خدمتش از جانب خدا بوسیله معجزات و عجایب و نشانه _هائی که خدا توسط او در میان شما انجام داد به ثبوت رسید، همانطوریکه خود شما خوب میدانید. 23 شما این مرد را، که مطابق نقشه و پیش_دانی خدا به دست شما تسلیم شد، به وسیلۀ گناهکاران به صلیب میخکوب کردید و کشتید. 24 اما خدا او را زنده کرد و از عذاب مرگ رهایی داد، زیرا محال بود مرگ بتواند او را در چنگ خود نگه دارد. 25 داود دربارۀ او می_فرماید: «خداوند را همیشه پیش روی خود می_بینم. چونکه در دست راست من است، لغزش نمی_خورم. 26 از این رو دل من خوشی و زبانم شادمانی می_کند. بدنم نیز در امید ساکن می_باشد، 27 زیرا جانم را در عالم مرگ ترک نمی_کنی و نمی_گذاری که قدوست فساد را ببیند. 28 تو راه زندگی را به من شناسانیده_ای و با حضور خود مرا از شادمانی پُر خواهی کرد.» 29 ای برادران دربارۀ پدر ما داود واضع باید بگویم که او نه فقط مُرد و به خاک سپرده شد بلکه مقبرۀ او نیز تا به امروز در میان ما باقی است. 30 و چون او نبی بود و می_دانست که خدا برای او سوگند یاد کرده است که از نسل او کسی را بر تخت سلطنت بنشاند، 31 از قبل، رستاخیز مسیح را پیش_بینی نموده دربارۀ آن گفت: «او در عالم مرگ ترک نشد و جسد او هرگز فاسد نگردید.» 32 خدا همین عیسی را پس از مرگ زنده کرد و همه ما بر آن شاهد هستیم. 33 حال که عیسی به دست راست خدا بالا بُرده شده، روح_القدس وعده شده را از پدر یافته و به ما ریخته است، شما این چیز_ها را می_بینید و می_شنوید. 34 زیرا داود به عالم بالا صعود نکرد اما خود او می_گوید: «خداوند به خداوند من گفت: به_دست راست من بنشین 35 تا دشمنانت را زیر پای تو اندازم.» 36 پس ای جمیع قوم اسرائیل، به یقین بدانید که خدا این عیسی را که شما مصلوب کردید، خداوند و مسیح ساخته است.» 37 وقتی آن_ها این را شنیدند دل_های شان شکست و از پِترُس و دیگر رسولان پرسیدند: «ای برادران، چه کنیم؟» 38 پِترُس به ایشان گفت: «توبه کنید و همه شما فرداً فرد برای آمرزش گناهان تان به نام عیسی_مسیح تعمید بگیرید که روح_القدس یعنی بخشش خدا را خواهید یافت، 39 زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و برای کسانی است که دور هستند یعنی هر که خداوند، خدای ما او را بخواند.» 40 پِترُس با سخنان بسیار دیگر شهادت می_داد و آنها را تشویق می_کرد و می_گفت: «خود را از این اشخاص نادرست جدا کنید.» 41 پس کسانیکه پیام او را پذیرفتند تعمید یافتند و در همان روز تقریباً سه هزار نفر به ایشان پیوستند. 42 آنها همیشه وقت خود را با شنیدن تعالیم رسولان و مشارکت برادرانه و پاره کردن نان و دعا می_گذرانیدند. 43 در اثر عجایب و معجزات بسیاری که توسط رسولان به عمل می_آمد، خوف خدا بر همه افتاده بود. 44 تمام ایمانداران با هم همدست و در مال همدیگر شریک بودند. 45 مال و دارایی خود را می_فروختند و به نسبت احتیاج هرکس بین خود تقسیم می_کردند. 46 آنها هر روز در عبادتگاه دور هم جمع می_شدند و در خانه_های خود نان را پاره میکردند و با دلخوشی و صمیمیت با هم غذا می_خوردند. 47 خدا را حمد می_کردند و مورد احترام همۀ مردم بودند و خداوند هر روز کسانی را که نجات می_یافتند، به جمع ایشان می_افزود.

اعمال 3

1 یکروز در ساعت سه بعد از ظهر که وقت دعا بود، پِترُس و یوحنا به عبادتگاه می_رفتند. 2 در آنجا مردی شل مادرزاد بود که هر روز او را در پیش دروازۀ عبادتگاه، که به «دروازۀ زیبا» معروف بود، می_گذاشتند تا از کسانیکه به درون عبادتگاه می_رفتند صدقه بگیرد. 3 وقتی پِترُس و یوحنا را دید که به عبادتگاه میروند تقاضای صدقه کرد. 4 اما پِترُس و یوحنا طرف او دیدند و پِترُس به او گفت: «به ما نگاه کن.» 5 او به خیال اینکه چیزی از آنها خواهد گرفت با چشمانی پُر توقع طرف ایشان دید. 6 اما پِترُس گفت: «من طلا و نقره ندارم، اما آنچه دارم به تو می_دهم. به نام عیسی_مسیح ناصری به تو امر میکنم: برخیز و راه برو.» 7 آنگاه پِترُس دست راستش را گرفت و او را از زمین بلند کرد. فوراً پاها و بند پاهای او قوت گرفتند. 8 او از جا پرید، روی پاهای خود ایستاد و در راه رفتن شد و جست و خیز_کنان و خدا را حمد_گویان همراه ایشان داخل عبادتگاه شد. 9 همه مردم او را روان و حمد_گویان دیدند 10 و وقتی فهمیدند که او همان کسی است که قبلاً در پیش «دروازۀ زیبا» می_نشست و صدقه می_گرفت، از آنچه بر او واقع شده بود غرق تعجب و حیرت شدند. 11 در حالیکه او به پِترُس و یوحنا چسپیده بود و از آنها جدا نمی_شد، جمیع مردم با حیرت در ایوان سلیمان بطرف آنها دویدند. 12 وقتی پِترُس دید که مردم می_آیند گفت: «ای اسرائیلی ها چرا از دیدن این امر تعجب می_کنید؟ چرا طرف ما می_بینید؟ خیال می_کنید که ما این شخص را با تقوی و نیروی خود شفا داده_ایم؟ 13 خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، خدای اجداد ما، بندۀ خود عیسی را به جلال رسانیده است. بلی، شما عیسی را به مرگ تسلیم نمودید و در حضور پیلاطُس او را رد کردید در حالیکه پیلاطُس تصمیم گرفته بود او را آزاد کند. 14 شما بودید که قدوس خدا یعنی آن مرد عادل را انکار کردید و آزادی یکنفر قاتل را خواستار شدید 15 و به این طریق آن سرچشمۀ زندگی را کشتید، اما خدا او را پس از مرگ زنده کرد و ما شاهد این واقعه هستیم. 16 قدرت نام عیسی این شخص را که می_بیند و می_شناسید نیرو بخشیده است. بوسیلۀ ایمان به نام او اینکار انجام شده است. بلی، در حضور جمیع شما ایمان به عیسی او را سالم و تندرست ساخته است. 17 و اما ای برادران، می_دانم که شما مثل حکمرانان خود این کار را از روی غفلت انجام دادید. 18 ولی خدا به این طریق به آن پیشگویی_هائی که مدتها پیش بوسیله جمیع انبیای خود فرموده بود که مسیح او می_آید تا رنج و آزار ببیند، تحقق بخشید. 19 پس توبه کنید و به سوی خدا بازگشت نمائید تا گناهان شما محو گردد. 20 و زمان تجدید زندگی از پیشگاه خداوند فرا رسد و خدا، عیسی یعنی آن مسیح وعده شده را که از پیش برای تان برگزیده بود بفرستد. 21 همانطور که خدا به وسیلۀ انبیای مقدس خود از مدتها پیش اعلام نموده، او باید تا زمانی که همه چیز تازه و نو شود در آسمان بماند. 22 موسی فرمود: «خداوند، خدای شما نبی_ای مانند من برای شما از میان برادران شما بر_می_انگیزد، به آنچه او به شما می_گوید گوش دهید. 23 و هر کس از اطاعت آن نبی سر باز زند از جمع اسرائیلی ها ریشه_کن شود.» 24 و همچنین تمام انبیاء از سموئیل به بعد یک صدا زمان حاضر را پیشگویی می_کردند. 25 شما فرزندان انبیاء هستید و به این سبب در آن پیمانی که خدا با اجداد شما بست حصه دارید چنانکه خدا به ابراهیم فرمود: «از نسل تو تمام اقوام روی زمین برکت خواهند یافت.» 26 هنگامیکه خدا بنده خود عیسی را مقرر کرد او را قبل از همه پیش شما فرستاد تا شما را از راه_های شرارت_آمیز تان برگرداند و به این وسیله شما را برکت دهد.»

اعمال 4

1 هنوز سخن ایشان با قوم به پایان نرسیده بود که کاهنان همراه فرمانده محافظین عبادتگاه و پیروان فرقۀ صدوقی بر سر آنها ریختند. 2 آنها از اینکه شاگردان، قوم را تعلیم می_دادند و به اتکاء رستاخیز عیسی، رستاخیز مردگان را اعلام می_کردند، سخت ناراحت شده بودند. 3 پس پِترُس و یوحنا را گرفتند و چون شام بود تا روز بعد ایشان را در زندان نگه داشتند، 4 اما بسیاری از کسانیکه آن پیام را شنیده بودند ایمان آوردند و تعداد مردان ایشان تقریباً به پنج هزار نفر رسید. 5 روز بعد، رهبران یهود و بزرگان و علمای دین در اورشلیم جلسه_ای تشکیل دادند. 6 حناس کاهن_اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و همه اعضای خانواده کاهن_اعظم حضور داشتند. 7 رسولان را خواستند و از آنها سؤال نمودند: «با چه قدرت و به چه نامی اینکار را کرده اید؟» 8 پِترُس پُر از روح_القدس جواب داد: «ای سران قوم و ای بزرگان اسرائیل، 9 اگر امروز به خاطر عمل نیکویی که در مورد یک مرد ناتوان انجام شد از ما بازپرسی می_کنید و می_خواهید بدانید که او به چه وسیله شفا یافت، 10 همۀ شما و همۀ قوم اسرائیل بدانند که به نام عیسی_مسیح ناصری که شما او را روی صلیب کشتید و خدا او را زنده گردانید، بلی بنام او امروز در حضور همۀ شما این مرد قوی و تندرست ایستاده است. 11 این همان سنگی است که شما بنایان آنرا خوار شمردید و رد کردید، ولی اکنون سنگ اصلی بنا شده است. 12 در هیچکس دیگر، رستگاری نیست و در زیر آسمان هیچ نامی جز نام عیسی به مردم عطا نشده است تا به وسیلۀ آن نجات یابیم.» 13 وقتی آنها جسارت پِترُس و یوحنا را مشاهده کردند و فهمیدند که مردان درس نخوانده و معمولی هستند متعجب شدند و دانستند که از یاران عیسی بوده_اند. 14 وقتی شخص شفا یافته را همراه پِترُس و یوحنا دیدند نتوانستند گفتار آنها را رد کنند. 15 پس به ایشان امر کردند که از شورا بیرون بروند و سپس دربارۀ این موضوع مشغول بحث شدند 16 و گفتند: «با این مردان چه کنیم؟ چون همه ساکنان اورشلیم می_دانند که معجزه_ای چشمگیر بوسیلۀ ایشان انجام شده است و ما نمی_توانیم منکر آن بشویم. 17 اما برای اینکه این جریان در میان قوم بیش از این شایع نشود به آن_ها اخطار کنیم که دیگر دربارۀ عیسی با کسی سخن نگویند.» 18 آنگاه آنها را خواستند و به ایشان اخطار نمودند که به هیچ وجه به نام عیسی چیزی نگویند و تعلیمی ندهند. 19 پِترُس و یوحنا در جواب گفتند: «خود تان قضاوت کنید: در نظر خدا چه چیز درست است؟ از خدا اطاعت کنیم یا از شما؟ 20 اما ما نمی_توانیم از گفتن آنچه دیده_ایم و شنیده_ایم، دست برداریم.» 21 آنها پِترُس و یوحنا را پس از تهدید بسیار رخصت دادند، زیرا راهی نیافتند تا ایشان را جزا بدهند از آنرو که همه خدا را برای آنچه واقع شده بود، حمد می_گفتند. 22 مردی که این معجزۀ شفا در مورد او انجام شده بود بیش از چهل ساله بود. 23 وقتیکه این دو شاگرد از آنجا رخصت شدند پیش دوستان خود پس رفتند و چیزهایی را که سران کاهنان و بزرگان به آنها گفته بودند باز_گفتند. 24 وقتی آنها باخبر شدند، همه با یکدل به درگاه خدا دعا کردند و گفتند: «ای پروردگار، خالق آسمان و زمین و دریا و آنچه در آن_ها است، 25 تو بوسیله روح_القدس از زبان پدر ما داود بنده خود فرمودی: «چرا مردم جهان شورش می_کنند و قوم_ها به باطل می_اندیشند. 26 پادشاهان دنیا بر_می_خیزند و حکمرانان ایشان جمع می_شوند، بر ضد خداوند و بر ضد مسیح او.» 27 در واقع در همین شهر برضد بندۀ مقدس تو عیسی که تو مقرر فرمودی جمع شدند. هیرودیس و پنطیوس پیلاطُس، با غیر_یهودیان و قوم اسرائیل دست به دست هم دادند 28 و همه اعمالی را که تو با قدرت و ارادۀ خود از پیش مقرر فرموده بودی به انجام رسانیدند. 29 اکنون ای خداوند تهدیدات آنها را ملاحظه فرما و بندگانت را توانا گردان تا پیام تو را با شهامت بیان کنند. 30 دست خود را به جهت شفا دادن و جاری ساختن نشانی_ها و معجزاتی که به نام بندۀ مقدس تو عیسی انجام می_گیرد دراز کن.» 31 هنگامی که دعای شان به پایان رسید ساختمان محل اجتماع آنها به لرزه درآمد و همه از روح_القدس پُر گشتند و کلام خدا را با شهامت بیان می_کردند. 32 همۀ مؤمنان از دل و جان همدست شده بودند و هیچکس دارایی خود را از خود نمی_دانست بلکه همه در اموال یکدیگر شریک بودند. 33 رسولان به رستاخیز عیسی خداوند با قدرتی زیاد شهادت می_دادند و خدا برکت فراوانی به آن_ها عطا می_فرمود. 34 هیچ کس در میان ایشان محتاج نبود زیرا هر کس زمینی یا خانه_ای داشت آنرا می_فروخت، پولش را می_آورد 35 و در اختیار رسولان میگذاشت و به این ترتیب بین محتاجان به نسبت احتیاج شان تقسیم میشد. 36 مثلاً یوسف که رسولان او را برنابا یعنی تشویق کننده می_نامیدند و از قبیله لاوی و اهل قبرس بود 37 زمینی داشت، آنرا فروخت و پولش را در اختیار رسولان گذاشت.

اعمال 5

1 اما شخصی به نام حنانیا با همسر خود سفیره قطعه زمینی را فروخت 2 و با اطلاع زن خود مبلغی از پول آن را نگهداشت و بقیه را آورد و در اختیار رسولان نهاد. 3 پِترُس گفت: «ای حنانیا، چرا اینطور تسلیم شیطان شدی تا او تو را وادار کند به روح_القدس دروغ بگویی و مقداری از پول زمینت را نگاهداری؟ آیا وقتی آنرا داشتی مال خودت نبود؟ 4 آیا وقتی آنرا فروختی باز هم در اختیار خودت نبود؟ چطور شد که فکر چنین کاری کردی؟ تو نه به انسان بلکه به خدا دروغ گفته_ای.» 5 همینکه حنانیا این سخنان را شنید به زمین افتاد و جان سپرد و همه آنانی_که این را شنیدند بسیار ترسیدند. 6 آنگاه جوانان آمدند و او را کفن کرده بخاک سپردند. 7 پس از سه ساعت همسرش بدون اینکه از جریان آگاه باشد داخل شد. 8 پِترُس از او پرسید: «بگو ببینم آیا زمین را به همین مبلغ فروختید؟» زن گفت: «بلی به همین مبلغ.» 9 پِترُس به او گفت: «چرا هر دو همدست شدید که روح خداوند را بیازمائید؟ کسانی که شوهرت را دفن کردند هم اکنون در آستانۀ دروازه هستند و تو را هم خواهند برد.» 10 در همان لحظه او پیش پاهای پِترُس افتاد و جان داد. جوانان که داخل شدند او را مرده یافتند و جسدش را بردند و پهلوی شوهرش دفن کردند. 11 بر همه کلیسا و کسانی که این را شنیدند ترس شدید افتاد. 12 رسولان عجایب و معجزات بیشماری در میان قوم انجام می_دادند و با یکدل در رواق سلیمان جمع می_شدند. 13 هیچکس خارج از جمع خود شان جرأت نمی_کرد با آنها همنشین شود، اما مردم عموماً از ایشان تعریف می_کردند. 14 ولی بیش از پیش مردان و زنان بسیاری به خداوند ایمان آوردند و به ایشان پیوستند. 15 کار به جایی رسید که مردم، بیماران خود را در کوچه_ها می_آوردند و آنها را بر بستر و تشک می_خوابانیدند تا وقتیکه پِترُس از آنجا میگذشت کم از کم سایه او بر بعضی از آنها بیفتد. 16 عده زیادی از شهرهای اطراف اورشلیم آمدند و بیماران و کسانی را که گرفتار ارواح ناپاک بودند آورده و همه شفا یافتند. 17 در این هنگام کاهن_اعظم و دستیاران او یعنی فرقۀ صدوقی از روی بدبینی اقداماتی به عمل آوردند: 18 آن_ها رسولان را گرفتند و به زندان عمومی انداختند، 19 اما همان شب فرشتۀ خداوند درهای زندان را باز کرد و آنها را بیرون برد و به ایشان گفت: 20 «بروید و در عبادتگاه بایستید و در مورد این زندگی نو با همه صحبت کنید.» 21 پس آنها این را شنیدند و به آن عمل کردند و صبح وقت به عبادتگاه رفته به تعلیم پرداختند. کاهن_اعظم و دستیاران او، اعضای شورا و بزرگان اسرائیل را خواسته جلسه_ای تشکیل دادند و کسانی را فرستادند تا رسولان را از زندان بیاورند. 22 وقتی مأموران داخل زندان شدند آنها را نیافتند. پس بازگشتند و گزارش داده گفتند: 23 «ما دیدیم که درهای زندان کاملاً بسته بود و نگهبانان در پیش دروازه_ها سر خدمت حاضر بودند؛ ولی وقتی در را باز کردیم هیچکس را نیافتیم.» 24 هنگامیکه فرماندۀ محافظین عبادتگاه و سران کاهنان این را شنیدند، حیران ماندند که رسولان چه شدند و عاقبت کار چه خواهد شد. 25 در این هنگام شخصی پیش آمد و گفت: «زندانیان شما در عبادتگاه ایستاده_اند و قوم را تعلیم می_دهند.» 26 پس فرمانده با محافظین عبادتگاه رفت و آنها را آورد، البته بدون اِعمال زور زیرا می_ترسیدند که قوم آنها را سنگسار کنند. 27 رسولان را آوردند و در برابر شورا به پا داشتند و کاهن_اعظم تحقیقات را چنین آغاز کرده گفت: 28 «مگر ما به تکرار به شما نگفتیم که دیگر به این نام تعلیم ندهید؟ اما شما برخلاف امر ما اورشلیم را با تعلیمات خود پُر کرده_اید و می_کوشید که خون این شخص را به گردن ما بیندازید.» 29 پِترُس و رسولان جواب دادند: «از خدا باید اطاعت کرد، نه از انسان. 30 خدای پدران ما همان عیسی را که شما مصلوب کرده و کشتید زنده گردانید 31 و به عنوان سرور و نجات_دهنده با سرافرازی در سَمت راست خود نشانید تا فرصت توبه و آمرزش گناهان را به بنی_اسرائیل عطا فرماید 32 و ما شاهدان این امور هستیم یعنی ما و روح_القدس که خدا به مُطیعان خود بخشیده است.» 33 هنگامیکه این را شنیدند چنان خشمگین شدند که تصمیم گرفتند آنها را بکشند. 34 اما شخصی از فرقۀ فریسی به نام غمالائیل که استاد شریعت و پیش همه مردم محترم بود در مجلس به پا خاست و امر کرد که رسولان را مدتی بیرون برند. 35 سپس به حاضران گفت: «ای اسرائیلی ها متوجه باشید که با اینها چه می_کنید. 36 چند وقت پیش شخصی به نام تِیوداس برخاست و با این ادعا که شخص مهمی است، تقریباً چهارصد نفر را دور خود جمع کرد. اما او بقتل رسید و همه پیروانش از هم پاشیده شدند و تمام نقشه_های او نقش بر آب شد. 37 یهودای جلیلی هم در زمان سرشماری برخاست و گروهی را بدنبال خود کشید، اما او هم از بین رفت و پیروانش پراگنده شدند. 38 و امروز این را به شما میگویم که با این افراد کاری نداشته باشید. آن_ها را به حال خود بگذارید، زیرا اگر نقشه و کاری که دارند از انسان باشد، به ثمر نخواهد رسید. 39 اما اگر از خدا باشد شما نمی_توانید آن_ها را شکست دهید. چون در این صورت شما هم جزء کسانی خواهید شد که با خدا ستیزه می_کنند.» 40 آنها به نصیحت او گوش دادند. رسولان را خواستند و پس از آنکه آن_ها را با دُره زدند، به آنها اخطار کردند که از سخن گفتن به نام عیسی دست بردارند. سپس آن_ها را آزاد کردند. 41 پس رسولان چون خدا آنها را شایسته دانسته بود که بخاطر نام عیسی بی_حرمتی ببینند، خوشحالی کنان از حضور شورا بیرون رفتند. 42 و همه روزه در عبادتگاه و در خانه_ها به تعلیم و اعلام این مژده که عیسی، مسیح وعده شده است، ادامه دادند.

اعمال 6

1 در آن ایام که تعداد شاگردان زیادتر می_شد، یهودیان یونانی زبان از یهودیان عبرانی زبان شکایت کردند که در تقسیم خوراک روزانه، بیوه_زنان یونانی زبان از نظر دور می_مانند. 2 پس آن دوازده رسول کلیه شاگردان را خواستند و گفتند: «شایسته نیست ما بخاطر رسانیدن غذا به دیگران از اعلام کلام خدا غافل بمانیم. 3 پس ای برادران، از میان خود تان هفت نفر از مردان نیک نام و پُر از روح_القدس و با حکمت را انتخاب کنید تا آنها را مأمور انجام این وظیفه بنمائیم 4 و اما ما وقت خود را صرف دعا و تعلیم کلام خدا خواهیم نمود.» 5 این پیشنهاد مورد قبول تمام حاضران در مجلس واقع شد و استیفان مردی پُر از ایمان و روح_القدس و فیلیپُس و پروکُروس و نیکانور و تیمون و پَرمیناس و نیکولاوس را که قبلاً به دین یهود گرویده و اهل انطاکیه بود برگزیدند. 6 این عده به رسولان معرفی شدند و رسولان دست بر سر آنها گذارده برای آن_ها دعا کردند. 7 پیام خدا پیوسته در حال انتشار بود و در اورشلیم تعداد پیروان بسیار افزایش یافت و بسیاری از کاهنان نیز ایمان به مسیح را پذیرفتند. 8 استیفان پُر از فیض و قدرت، به انجام معجزات و آیات عظیم در میان قوم یهود پرداخت. 9 تعدادی از اعضای کنیسه_ای بنام کنیسه «آزادگان» مرکب از قیروانی ها و اسکندریان و همچنین اهالی قیلیقیه و ایالت آسیا پیش آمدند و با استیفان به مباحثه پرداختند. 10 اما استیفان چنان با حکمت و قدرت روح سخن می_گفت که آن_ها نتوانستند در برابرش ایستادگی نمایند. 11 بنابراین چند نفر را وادار کردند که بگویند: «ما شنیدیم که استیفان نسبت به موسی و خدا سخنان کفرآمیز می_گفت.» 12 و به این ترتیب آن_ها مردم و بزرگان و علمای دین را تحریک کردند و بر استیفان هجوم آوردند و او را دستگیر نموده پیش شورا بردند 13 و چند نفر شاهد دروغی را آوردند و آنها گفتند: «این شخص همیشه بر خلاف این مکان مقدس و شریعت موسی سخن می_گوید، 14 زیرا ما با گوش خود شنیدیم که او می گفت عیسی ناصری این مکان را خراب می_کند و سنت_هایی را که موسی به ما سپرده است تغییر خواهد داد.» 15 در این هنگام همۀ اعضای شورا که طرف استیفان می_دیدند، دیدند که صورت او مانند صورت یک فرشته می_درخشید.

اعمال 7

1 آنگاه کاهن_اعظم پرسید: «آیا اینها راست می_گویند؟» 2 استیفان جواب داد: «ای برادران و ای پدران، توجه بفرمائید، خدای پُر جلال به پدر ما ابراهیم در وقتی که در بین_النهرین سکونت داشت، یعنی پیش از مهاجرت به حَران ظاهر شد 3 و به او فرمود: «وطن خود و خویشاوندانت را ترک کن و به سرزمینی که به تو نشان می_دهم برو.» 4 پس به این ترتیب از زمین کلدانیان رفت و مدتی در حَران ماند و پس از مرگ پدرش خدا او را از آنجا به سرزمینی که امروز شما در آن سکونت دارید آورد. 5 خدا حتی یک وجب از آن سرزمین را به ابراهیم نداد. اما در همان وقت که او هنوز اولاد نداشت به او قول داد، که او و بعد از او اولاده_اش را مالک آن زمین بگرداند. 6 پس خدا به این طریق به ابراهیم فرمود که: «اولادۀ او مانند بیگانگان در یک سرزمین بیگانه زندگی خواهند کرد و مدت چهارصد سال در بندگی و ظلم بسر خواهند برد.» 7 و خدا فرمود: «اما من از آن ملتی که قوم من بردگان آن_ها خواهند شد باز خواست خواهم کرد و بعد از آن آنها آزاد خواهند شد و مرا در همین مکان عبادت خواهند کرد.» 8 در همین زمان خدا سنت را به عنوان نشانۀ پیمان خود به ابراهیم عطا کرد و به این ترتیب پس از تولد اسحاق او را در روز هشتم سنت کرد و اسحاق، یعقوب را سنت کرد و یعقوب، دوازده پسر خود را که بعد_ها هر کدام پدر یک طایفۀ اسرائیل شد. 9 فرزندان یعقوب از روی بدبینی یوسف را به بردگی در مصر فروختند، اما خدا با او بود 10 و او را از تمام زحماتش رهانید و به او توفیق و حکمت عطا فرمود به طوریکه مورد پسند فرعون فرمانروای مصر واقع شد و یوسف فرمانروای سرزمین مصر و دربار سلطنتی گردید. 11 در این هنگام در سرتاسر مصر و کنعان قحطی_ای پدید آمد که باعث مصیبت بزرگی شد، به حدی که اجداد ما چیزی برای خوردن نیافتند. 12 وقتی یعقوب باخبر شد که در مصر غله پیدا می_شود، پدران ما را برای اولین بار به آنجا فرستاد. 13 در سفر دوم یوسف خود را به برادرانش شناسانید و فرعون از اصل و نسب یوسف با_خبر شد. 14 یوسف پدر خود یعقوب و تمام وابستگانش را که جمعاً هفتاد و پنج نفر بودند به مصر دعوت کرد 15 و به این ترتیب یعقوب به مصر قدم نهاد. عمر یعقوب و اجداد ما در آنجا بسر رسید 16 و اجساد آنها را به شکیم بردند و در مقبره_ای که ابراهیم از فرزند حمور به مبلغی خریده بود به خاک سپردند. 17 و چون وقت آن نزدیک می_شد که خدا به وعده_ای که به ابراهیم داده بود عمل کند قوم ما در سرزمین مصر رشد کرد و تعداد آن افزایش یافت. 18 بالاخره پادشاه دیگری که یوسف را نمی_شناخت به پادشاهی مصر رسید 19 و با اجداد ما با نیرنگ رفتار کرد و بر آنها ظلم بسیار روا داشت به حدی که ایشان را مجبور ساخت که نوزادان خود را سر راه بگذارند تا بمیرند. 20 در چنین روزگاری موسی که کودکی بسیار زیبا بود، به دنیا آمد. او مدت سه ماه در خانه پدر پرورش یافت 21 و وقتی او را سر راه گذاشتند دختر فرعون او را برداشت و همچون پسر خود تربیت نمود. 22 به این ترتیب موسی در تمام فرهنگ و معارف مصر تسلط یافت و در گفتار و کردار استعداد مخصوصی از خود نشان داد. 23 همینکه موسی چهل ساله شد به فکرش رسید که به دیدن برادران اسرائیلی خود برود 24 و چون دید که مرد مصری با یکی از آنها بدرفتاری می_کرد، به حمایت آن اسرائیلی برخاست و آن تجاوز_کار مصری را به سزای عملش رسانید و او را کشت. 25 موسی گمان می_کرد که هم نژادانش خواهند فهمید که خدا او را وسیلۀ نجات آنها قرار داده است، اما آنها نفهمیدند. 26 فردای آنروز به دو نفر اسرائیلی که با هم جنگ می_کردند رسید و برای رفع اختلاف شان چنین گفت: «ای دوستان، شما برادر یکدیگرید. چرا با هم بدرفتاری می_کنید؟» 27 مرد گناهکار او را عقب زد و گفت: «چه کسی تو را حاکم و قاضی ما ساخته است؟ 28 میخواهی مرا هم مثل آن مصری که دیروز کشتی بکشی؟» 29 موسی وقتی این جواب را شنید از آن سرزمین گریخت و در سرزمین مدیان آواره گشت و در آنجا صاحب دو پسر شد. 30 پس از آنکه چهل سال سپری شد فرشته_ای در بیابان_های اطراف کوه سینا در بوته_ای سوزان به موسی ظاهر شد. 31 موسی از دیدن آن منظره غرق حیرت گشت و هنگامی که نزدیک آمد تا بهتر ببیند، صدای خداوند به گوشش رسید که می_گفت: 32 «من خدای پدران تو، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب هستم.» موسی ترسید و جرأت دیدن نداشت. 33 سپس خداوند فرمود: «بوتهایت را بکش چون در مکان مقدسی ایستاده_ای. 34 البته آن ظلمی را که در مصر نسبت به قوم من می_شود دیده و آه و ناله_های شان را شنیده_ام و برای نجات آنها آمده_ام، برخیز ترا به مصر می_فرستم.» 35 بلی، همان موسی را که آنها رد کرده و به او گفته بودند: «چه کسی ترا حاکم و قاضی ما ساخته است؟» خدا به وسیلۀ فرشته_ای که در بوته به او ظاهر شد حکمران و رهاننده گردانید. 36 این موسی بود که با انجام معجزات و عجایب در مصر و در راه بحیرۀ احمر، اسرائیلی ها را به خارج از مصر هدایت کرد و مدت چهل سال در بیابان عهده_دار رهبری آنها بود. 37 باز هم موسی بود که به اسرائیلی ها فرمود: «خدا از میان برادران شما پیامبری مانند من برای تان بر_می_انگیزد.» 38 و او بود که در اجتماع بنی_اسرائیل در بیابان حضور داشت و با فرشته در کوه سینا و با اجداد ما صحبت کرد و پیام زندۀ خدا را دریافت نمود تا آنرا به ما نیز برساند. 39 اما پدران ما رهبری او را نپذیرفتند و دست رد بر سینه_اش زدند و آرزو داشتند به مصر برگردند 40 و از هارون خواستند برای ایشان خدایانی بسازد که پیشاپیش آنها بروند و گفتند: «ما نمی_دانیم بر سر این موسی که ما را از مصر بیرون آورد، چه آمده است.» 41 و در آن ایام گوساله_ای ساختند و در برابر آن بت، قربانی_های بسیار کردند و به افتخار ساخته و پرداخته دست خود جشنی برپا نمودند، 42 لیکن خدا از آنها روی_گردان شد و ایشان را به پرستش ستارگان آسمانی واگذاشت. همانطور که در نوشته_های پیغمبران آمده است: «ای خاندان اسرائیل آیا طی این چهل سال برای من در بیابان قربانی کرده_اید یا هدیه_ای تقدیم داشته_اید؟ 43 نخیر، بلکه شما خیمۀ مَلوک و پیکرۀ ستارۀ خدای خود رمغان را با خود می_بردید، آن_ها بت_هایی بودند که برای پرستش ساخته بودید، پس شما را به آن سوی بابِل تبعید خواهم کرد.» 44 اجداد ما در بیابان خیمۀ شهادت داشتند و این خیمه همان چیزی است که خدا به موسی امر کرد که مطابق آن نمونه_ای که قبلاً دیده بود بسازد. 45 پدران ما در نسل بعد در آن وقت که زمین کنعان را گرفته بودند، یعنی وقتی خدا اقوام دیگر را از سر راه شان بر_می_داشت، آن خیمه را به همراهی یوشع با خود آوردند و تا زمان داود آن خیمه در آنجا ماند. 46 داود مورد لطف خدا واقع شد و تقاضا نمود که به او اجازه داده شود خانه_ای برای خدای یعقوب بسازد. 47 ولی این سلیمان بود که خانه_ای برای خدا ساخت. 48 اما خدای متعال در خانه_های ساختۀ دست بشر ساکن نمی_شود. چنانکه پیغمبر گفته است: خداوند می_فرماید: 49 «آسمان تخت شاهی من و زمین پای_انداز من است. برای من چه خانه_ای خواهید ساخت؟ 50 استراحتگاه من کجاست؟ آیا دست خود من جمیع این چیز_ها را نساخته است؟» 51 ای قوم گردنکش، ای کسانی که دلها و گوش_های تان ختنه_ناشده است! شما هم مثل اجداد خود همیشه بر ضد روح_القدس مقاومت می_کنید. 52 کدام نبی_ای از دست اجداد شما جفا ندید؟ آنها کسانی را که دربارۀ آمدن آن یکتای صادق پیشگویی می_کردند کشتند، و در زمان ما، شما به خود او خیانت کردید و او را به قتل رساندید. 53 بلی، شما شریعت را که توسط فرشتگان به شما رسید قبول کردید اما از اطاعت آن دوری نمودید.» 54 اعضای شورا از شنیدن این سخنان چنان به خشم آمدند که دندانهای خود را به هم می_سائیدند. 55 اما استیفان پُر از روح_القدس، به آسمان چشم دوخت و جلال خدا و عیسی را که در دست راست خدا ایستاده بود دید 56 و گفت: «ببینید من هم اکنون آسمان را باز شده و پسر انسان را در دست راست خدا ایستاده می_بینم.» 57 در این هنگام فریاد بلندی از حاضران برخاست. آن_ها گوشهای خود را گرفتند و به سوی او حمله کردند، 58 و او را از شهر بیرون برده، سنگسار نمودند. کسانی که بر ضد او شهادت داده بودند لباسهای خود را پیش پای جوانی به نام شائول گذاشتند. 59 وقتی استیفان را سنگسار می_کردند او با فریاد گفت: «ای عیسی، ای خداوند روح مرا بپذیر.» 60 سپس به زانو افتاد و با صدای بلند گفت: «خداوندا، این گناه را به حساب ایشان نگذار.» این را گفت و جان سپرد.

اعمال 8

1 شائول جزء کسانی بود که با قتل استیفان موافقت کرده بودند. در همان روز جفای سختی به کلیسای اورشلیم شروع شد و همۀ ایمانداران به جز رسولان به نواحی یهودیه و سامره پراگنده شدند. 2 گروهی از کسان خدا_ترس جسد استیفان را به خاک سپردند و ماتم بزرگی برای او گرفتند. 3 شائول کوشش می_کرد که بنیاد کلیسا را براندازد. او خانه به خانه میگشت و زنان و مردان را بیرون می_کشید و به زندان می_انداخت. 4 و اما آنانی که پراگنده شده بودند به هر جا که می_رفتند پیام خدا را اعلام می_کردند. 5 فیلیپُس داخل شهری از سامره شد و در آنجا به اعلام نام مسیح پرداخت 6 و مردم یک_دل و با اشتیاق به سخنان او گوش می_دادند و معجزاتی را که انجام می_داد، می_دیدند. 7 ارواح ناپاک با فریاد از مبتلایان بسیار خارج می_شدند و عده زیادی از شلان و لنگان شفا می_یافتند 8 و در آن شهر خوشی بزرگ برپا شد. 9 مردی شمعون نام در آن شهر زندگی می_کرد که برای مدتی سامریان را فریفته اعمال جادوگرانه خود کرده و می_گفت شخص بزرگی است. 10 همۀ آنها از بزرگ و کوچک با توجه کامل به او گوش می_دادند و می_گفتند: «این شخص مظهر قدرت همان خدائی است که قدرت بزرگ نام دارد.» 11 آن_ها احترام زیادی به او می_گذاشتند زیرا او سالهای سال با جادوگری آن_ها را افسون کرده بود. 12 اما وقتی به مژدۀ فیلیپُس دربارۀ پادشاهی خدا و نام عیسی_مسیح ایمان آوردند مردان و زنان تعمید یافتند. 13 حتی خود شمعون نیز ایمان آورد و تعمید گرفت و پس از آن دیگر از فیلیپُس دور نشد و وقتی عجایب و معجزاتی را که به وسیلۀ فیلیپُس بعمل می_آمد می_دید حیران می_شد. 14 همینکه رسولان مقیم اورشلیم با خبر شدند که در سامره هم پیام خدا با استقبال روبرو شده است، پِترُس و یوحنا را پیش آنها فرستادند. 15 وقتی آن_ها به آنجا رسیدند برای ایمانداران دعا کردند تا روح_القدس را بیابند، 16 زیرا آن_ها فقط به نام عیسی خداوند تعمید گرفته بودند و تا آن زمان روح خداوند بر آنها نازل نشده بود 17 بنابراین پِترُس و یوحنا دست برسر آنها نهادند و آنها روح_القدس را یافتند. 18 وقتی شمعون دید که با دستگذاری رسولان روح_القدس عطا می_شود، پول_های خود را پیش پِترُس و یوحنا آورد 19 و گفت: «همان قدرت را به من هم لطف کنید تا بر هر که دست بگذارم روح_القدس را بیابد.» 20 پِترُس جواب داد: «پولت با خودت هلاک شود، چون گمان کرده_ای که بخشش رایگان خدا را با پول می_توان خرید. 21 تو از این بابت هیچ نصیبی نداری زیرا دل تو پیش خدا ناراست است. 22 از این شرارت توبه کن و از خداوند بخواه تا شاید تو را برای داشتن چنین فکری ببخشد. 23 من می_بینم که زندگی تو تلخ و زهرآگین است و در زنجیرهای شرارت گرفتاری.» 24 شمعون در جواب خواهش کرده گفت: «برای من به درگاه خداوند دعا کنید تا هیچیک از چیزهایی را که دربارۀ من گفتید عملی نشود.» 25 پس از آنکه پِترُس و یوحنا شهادت_های خود را دادند و پیغام خداوند را اعلام کردند، به اورشلیم بازگشتند و در بین راه مژدۀ نجات را به بسیاری از دهکده_های سامره رسانیدند. 26 فرشته خداوند به فیلیپُس گفت: «برخیز به طرف جنوب به آن جاده_ای که از اورشلیم به غزه میرود برو.» (این جاده یک راه بیابانی است.) 27 او برخاست و به طرف آنجا حرکت کرد. یک خواجه_سرای حبشی که در دربار ملکۀ حبشه به نام کَنداکِه مقام مهمی داشت و خزانه_دار او بود برای عبادت به اورشلیم آمده بود. 28 در این هنگام در راه بازگشت به وطن در گادی_ای نشسته بود و کتاب اشعیای نبی را می_خواند. 29 روح خدا به فیلیپُس گفت: «نزدیک برو و خود را به آن گادی برسان.» 30 پس فیلیپُس به سوی آن دوید و شنید که او کتاب اشعیا را می_خواند و پرسید: «آیا آنچه می_خوانی می_فهمی؟» 31 او جواب داد: «تا کسی مرا راهنمایی نکند چطور می_توانم آنرا بفهمم؟» او از فیلیپُس خواهش کرد که سوار گادی بشود و پهلوی او بنشیند. 32 آن قسمتی را که می_خواند چنین بود: «او مانند گوسفندی که به کشتارگاه می_برند، یا مثل بره_ای که پیش پشم_چینان زبان باز نمی_کند، کلامی به زبان نیاورد. 33 به این قسم او را حقیر شمردند و حقانیتش را نادیده گرفتند. چه کسی دربارۀ فرزندان او سخن خواهد گفت؟ زیرا زندگی او از روی زمین پایان یافته است.» 34 آن شخص به فیلیپُس گفت: «تمنا دارم به من بگو که پیغمبر در اینجا دربارۀ چه کسی سخن می_گوید، دربارۀ خودش یا کسی دیگر.» 35 آنگاه فیلیپُس آغاز سخن کرد و از همان قسمت کتاب_مقدس شروع کرده مژدۀ عیسی را به او رسانید. 36 همانطور که می_رفتند به آبی رسیدند. خزانه_دار گفت: «ببین، در اینجا آب هست، چه چیزی مانع تعمید گرفتن من است؟» 37 فیلیپُس گفت: «اگر با تمام دل ایمان آوری هیچ مانعی وجود ندارد.» او جواب داد: «من ایمان دارم که عیسی_مسیح، پسر خداست.» 38 باز امر کرد گادی را ایستاده کند. او و فیلیپُس داخل آب رفتند و فیلیپُس او را تعمید داد. 39 وقتی از آب بیرون آمدند روح خداوند ناگهان فیلیپُس را غیب ساخت و آن شخص دیگر او را ندید و خوشی_کنان به راه خود رفت. 40 اما فیلیپُس در اَشدُود دیده شد که در همه شهرهای آن ناحیه می_گشت و خوشخبری می_داد تا سرانجام به قیصریه رسید.

اعمال 9

1 شائول از تهدید و کشتن پیروان خداوند به هیچ نحوی دست نمی_کشید. او پیش کاهن_اعظم رفت 2 و تقاضای معرفی نامه_هایی برای کنیسه_های دمشق کرد تا چنانچه مرد یا زنی را از اهل طریقت پیدا کند آن_ها را دستگیر کرده به اورشلیم آورد. 3 شائول هنوز به دمشق نرسیده بود که ناگهان نزدیک شهر نوری از آسمان در اطراف او درخشید. 4 او به زمین افتاد و صدایی شنید که می_گفت: «ای شائول، شائول، چرا بر من جفا می_کنی؟» 5 شائول پرسید: «خداوندا تو کیستی؟» جواب آمد: «من عیسی هستم، همان کسی که تو بر او جفا میکنی، 6 ولی برخیز و به شهر برو و در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی.» 7 دراین هنگام همسفران شائول خاموش ماندند زیرا اگرچه صدا را می_شنیدند، ولی کسی را نمی_دیدند. 8 پس شائول از زمین برخاست و با اینکه چشمانش باز بود چیزی نمی_دید. دستش را گرفتند و او را به دمشق هدایت کردند. 9 در آنجا سه روز نابینا ماند و چیزی نخورد و ننوشید. 10 یکی از ایمانداران به نام حنانیا در شهر دمشق زندگی می_کرد. خداوند در حالت جذبه و یا رؤیا به او ظاهر شد و فرمود: «ای حنانیا.» او جواب داد: «بلی، ای خداوند، آماده_ام.» 11 خداوند فرمود: «برخیز و به کوچه_ای که آنرا «راست» می_نامند برو و در خانه یهودا سراغ شخصی به نام شائول طرسوسی را بگیر. او به دعا مشغول است 12 و در حالت رؤیا مردی را دیده است به نام حنانیا که می_آید و بر او دست می_گذارد و بینائی او را باز می_گرداند.» 13 حنانیا عرض کرد: «خداوندا دربارۀ این شخص و آنهمه آزار که او به قوم برگزیدۀ تو در اورشلیم رسانیده است، چیزهایی شنیده_ام 14 و حالا از طرف سران کاهنان اختیار یافته و به اینجا آمده است تا همه کسانی را که به تو روی می_آوردند دستگیر کند.» 15 اما خداوند به او گفت: «برو، زیرا این شخص وسیله_ای است که من انتخاب کرده_ام تا نام مرا به ملتها و پادشاهان آنها و قوم اسرائیل اعلام نماید. 16 خود من به او نشان خواهم داد که چه رنجهای بسیاری بخاطر نام من خواهد کشید.» 17 پس حنانیا رفت، داخل آن خانه شد و دست بر شائول گذاشت و گفت: «ای برادر، ای شائول، خداوند یعنی همان عیسی که بین راه به تو ظاهر شد، مرا فرستاده است تا تو بینائی خود را بازیابی و از روح_القدس پُر گردی.» 18 در همان لحظه چیزی مانند پوستک از چشمان شائول افتاد و بینائی خود را بازیافت و برخاسته تعمید گرفت. 19 بعد از آن غذا خورد و قوت گرفت. شائول مدتی در دمشق با ایمانداران بسر برد 20 و طولی نکشید که در کنیسه_های دمشق بطور آشکار اعلام می_کرد که عیسی، پسر خداست. 21 هر کس سخنان او را می_شنید در حیرت می_افتاد و می_گفت: «مگر این همان کسی نیست که در اورشلیم کسانی که نام عیسی را بر زبان می_آوردند نابود می_کرد؟ و آیا منظور او از آمدن به اینجا فقط این نیست که آنها را بگیرد و به_دست سران کاهنان بسپارد؟» 22 اما قدرت کلام شائول روز به روز بیشتر می_شد و یهودیان دمشق را با دلایل انکار_ناپذیر قانع می_ساخت که عیسی، مسیح وعده شده است. 23 پس از مدتی یهودیان دسیسه ساختند تا او را بقتل برسانند. 24 اما شائول از نیت آنها با خبر شد. یهودیان حتی دروازه_های شهر را شب و روز تحت نظر داشتند تا او را بکشند، 25 ولی شاگردان او شبانه او را در داخل سبدی گذاشتند و از دیوار شهر به پایین فرستادند. 26 وقتی شائول به اورشلیم رسید کوشش نمود با دیگر شاگردان عیسی یکجا شود، اما آنها از او بیم داشتند زیرا قبول نمی_کردند که او واقعاً پیرو عیسی شده باشد. 27 به هر حال برنابا او را گرفت و به حضور رسولان آورد و برای ایشان شرح داد که چگونه او در راه دمشق خداوند را دیده و چطور خداوند با او سخن گفته و به چه ترتیب شائول در دمشق با شجاعت به نام عیسی وعظ کرده است. 28 به این ترتیب شائول در اورشلیم با آنها رفت و آمد پیدا کرد و آشکارا بدون ترس به نام خداوند موعظه می_کرد 29 و با یهودیان یونانی زبان مباحثه و گفتگو می_نمود به طوری که آنها قصد جان او را داشتند. 30 وقتی برادران از این مو ضوع آگاه شدند شائول را به قیصریه رسانیدند و او را روانه ترسوس کردند. 31 به این ترتیب کلیسا در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرامش یافت. در حالیکه آنها در خدا_ترسی و تقویت روح_القدس بسر می_بردند، کلیسا از لحاظ نیرو و تعداد رشد می_کرد. 32 پِترُس از همه جا دیدن می_کرد و یکبار نیز به دیدن ایمانداران مقیم لُده رفت. 33 در آنجا شخصی را به نام اینیاس که به مدت هشت سال شل و بستری بود دید. 34 پِترُس به او گفت: «ای اینیاس، عیسی_مسیح ترا شفا می_بخشد. برخیز و رختخواب خود را جمع کن.» او فوراً از جا برخاست 35 و جمیع ساکنان لُده و دشت شارون او را دیدند و به خداوند روی آوردند. 36 در یافا یکی از ایمانداران که زنی بنام طبیتا بود زندگی می_کرد. (ترجمه یونانی نام او دورکاس به معنی آهو است.) این زن که بسیار نیکوکار و بخشنده بود 37 در این زمان بیمار شد و فوت کرد. او را شستند و در بالاخانه_ای گذاشتند. 38 ایمانداران که شنیده بودند پِترُس در لُده است به سبب نزدیکی لُده به یافا دو نفر را پیش او فرستادند و تقاضا نمودند: «هر چه زودتر خود را به ما برسان.» 39 پِترُس فوراً همرای آنها حرکت کرد و همینکه به آنجا رسید او را به آن بالاخانه بردند. بیوه_زنان گریه_کنان دور او را گرفتند و همه پیراهن_ها و لباسهایی را که دورکاس در زمان حیات خود دوخته بود به او نشان دادند. 40 پِترُس همه آنها را از اطاق بیرون کرد. سپس زانو زد و دعا نمود و رو به جسد کرده گفت: «ای طبیتا برخیز.» او چشمان خود را باز کرد و وقتی پِترُس را دید راست نشست. 41 پِترُس دست خود را به او داد و او را روی پا بلند کرد. سپس مقدسین و بیوه_زنان را صدا زد و او را زنده به ایشان سپرد. 42 این موضوع در سراسر یافا منتشر شد و بسیاری به خداوند ایمان آوردند. 43 پِترُس روزهای زیادی در یافا ماند و با شمعونِ چرمگر زندگی می_کرد.

اعمال 10

1 در شهر قیصریه صاحب_منصبی بنام کُرنیلیوس زندگی می_کرد که جزو یک فرقۀ رومی به نام فرقۀ ایتالیائی بود. 2 او مردی بود پرهیزکار و خانواده_ای خدا_ترس داشت و پیوسته به درگاه خدا دعا می_کرد و به بینوایان اسرائیلی صدقه می_داد. 3 این مرد یک روز در حدود ساعت سه بعد از ظهر فرشته خدا را آشکارا در حالت جذبه دید که پیش او آمده گفت: «ای کُرنیلیوس.» 4 کُرنیلیوس با ترس به او چشم دوخت و جواب داد: «خداوندا چه می_فرمایی؟» فرشته گفت: «بدان که دعاها و همه صدقات تو در بالا در پیشگاه خدا مورد قبول و تذکر واقع شده_اند. 5 اکنون کسانی را به یافا بفرست و سراغ شمعون ملقب به پِترُس را بگیر. 6 او نزد شمعونِ چرمگر که در ساحل بحیره منزل دارد، مهمان است.» 7 همینکه فرشته_ای که با او صحبت می_کرد ناپدید شد، کُرنیلیوس دو نفر از نوکران خود و یک عسکر دیندار را که در خدمت او بود خواست و 8 موضوع را تماماً برای آن_ها شرح داد و ایشان را به یافا فرستاد. 9 روز بعد که آنها در راه بودند و تا شهر فاصله کمی داشتند، پِترُس نزدیک ظهر برای دعا به بالای بام رفت. 10 در آنجا گرسنه شد و خواست چیزی بخورد. اما وقتی که برایش غذا آماده می_کردند، حالت جذبه_ای به او دست داد 11 و در آن حال آسمان را باز شده و چیزی مانند یک دسترخوان کلان را دید که از چهار گوشه آویزان شده بود و رو به پائین به طرف زمین می_آمد. 12 در آن انواع چهارپایان و خزندگان و پرندگان وجود داشت. 13 صدائی به گوشش رسید که می_گفت: «ای پِترُس برخیز، ذبح کن و بخور.» 14 پِترُس در جواب گفت: «نخیر ای خداوند، زیرا من هرگز به چیزی حرام یا نجس لب نزده_ام.» 15 بار دوم همان صدا آمد که: «آنچه را خدا پاک کرده است، تو نباید نجس بخوانی.» 16 این موضوع سه بار تکرار شد و آخر آن دسترخوان به آسمان برده شد. 17 در همان وقت که پِترُس از معنی رؤیای خود در مانده بود و کوشش می_کرد آنرا برای خود تجزیه و تحلیل نماید، فرستادگان کُرنیلیوس جستجو_کنان به در خانۀ شمعون رسیدند. 18 و فریاد می_زدند و می_پرسیدند: «آیا شمعونِ ملقب به پِترُس در اینجا مهمان است؟» 19 در حالی که پِترُس دربارۀ این رؤیا تفکر می_کرد، روح خدا به او گفت: «ببین، چند نفر به سراغ تو آمده_اند 20 برخیز، پایئن برو و در رفتن با ایشان تردید نکن، زیرا من آن_ها را فرستاده_ام.» 21 پِترُس پائین رفت و به آنها گفت: «من همان کسی هستم که بدنبال او می_گردید. برای چه آمده_اید؟» 22 آن_ها جواب دادند: «کُرنیلیوسِ صاحب_منصب که شخص نیکوکار و خدا_ترس است و پیش همه یهودیان نیک نام می_باشد، از فرشتۀ مقدسی امر یافت که ما را به اینجا بفرستد و ترا به خانه خود دعوت کند تا به هر پیامی که داری گوش دهد.» 23 پس پِترُس آنها را به خانه آورد و از ایشان پذیرائی نمود. روز بعد با ایشان به راه افتاد و چند نفر از برادران یافایی با آنها همراه بودند. 24 فردای آنروز به قیصریه رسیدند. کُرنیلیوس که از خویشاوندان و دوستان نزدیک خود دعوت کرده بود، چشم به راه ایشان بود. 25 وقتی پِترُس می_خواست داخل خانه شود، کُرنیلیوس پیش رفت و پیش او به خاک افتاد. 26 اما پِترُس او را از زمین بلند کرد و گفت: «برخیز من هم مانند تو انسانم.» 27 سپس با هم، صحبت_کنان داخل خانه شدند. پِترُس در آنجا با عده زیادی روبرو شد 28 و به آنها گفت: «این را بخوبی می_دانید که جایز نیست یک نفر یهودی با بیگانگان معاشرت یا همنشینی نماید. اما خدا به من نشان داده است که من نباید هیچکس را نجس یا ناپاک بدانم. 29 پس وقتی دنبال من فرستادید، بدون چون و چرا آمدم. تنها سؤالی که دارم این است که برای چه به دنبال من فرستادید؟» 30 کُرنیلیوس در جواب گفت: «چهار روز پیش درست در همین وقت یعنی ساعت سه بعد از ظهر من در خانۀ خود به دعا مشغول بودم که ناگاه مردی در لباس نورانی به من ظاهر شد 31 و گفت: «ای کُرنیلیوس، دعاهایت مستجاب شده و صدقاتی که به فقرا می_دهی در پیشگاه خدا منظور شده است. 32 بنا براین کسی را به شهر یافا بفرست و شمعونِ ملقب به پِترُس را به اینجا دعوت کن. او در خانه شمعون چرمگر که در ساحل بحیره واقع است، مهمان است.» 33 پس فوراً این اشخاص را پیش تو فرستادم و تو لطف فرموده به اینجا آمدی. اکنون همۀ ما در حضور خدا گرد آمده_ایم تا به آن چیزهایی که خداوند به تو امر کرده است گوش دهیم.» 34 پس پِترُس سخنان خود را شروع کرده گفت: «من به این حقیقت پی برده_ام که خدا بین انسانها فرقی نمی_گذارد 35 و هر کس از هر ملت که خدا_ترس و نیکوکار باشد، مقبول خداست. 36 خدا پیام خود را به قوم اسرائیل فرستاد و به این طریق مژدۀ صلح و سلامتی را به وسیلۀ عیسی_مسیح که خداوند همه است، ابلاغ فرمود. 37 شما خود تان از اتفاق بزرگی که در سرتاسر یهودیه روی داد، با_خبر هستید و می_دانید همۀ این چیز_ها بعد از اعلام تعمید یحیی، از جلیل شروع شد. 38 خدا، عیسی ناصری را با روح_القدس و قدرت خود مسح کرد و می_دانید چگونه عیسی به همه جا می_رفت و اعمال نیک انجام می_داد و همه کسانی را که در بندگی شیطان به سر می_بردند رهایی می_بخشید زیرا خدا با او بود. 39 ما شاهدان همۀ آن اعمالی هستیم که او در سرزمین یهودیان و در اورشلیم انجام داد. آنها او را به صلیب میخکوب کرده کشتند. 40 اما خدا در روز سوم او را زنده کرد و بسیاری او را دیدند، 41 اما نه همۀ قوم اسرائیل بلکه شاهدانی که خدا قبلاً برگزیده بود، او را دیدند؛ یعنی ما که پس از رستاخیز او با او می_خوردیم و می_نوشیدیم. 42 او به ما فرمان داد که به آن قوم اعلام کنیم و به این حقیقت شهادت دهیم که خدا او را داور زندگان و مردگان قرار داده است. 43 تمام انبیاء به او شهادت می_دهند که هر کسی به او ایمان آورد، به وسیلۀ نام او گناهانش آمرزیده می_شود.» 44 پِترُس هنوز صحبت می_کرد که روح_القدس بر همه شنوندگان نازل شد 45 و مؤمنان یهودی نژاد که همراه پِترُس آمده بودند از اینکه بخشش روح_القدس به غیر_یهودیان نیز ریخته شده بود، دچار حیرت شدند. 46 زیرا می_شنیدند که به زبانها صحبت می_کنند و خدا را تمجید می_نمایند. آنگاه پِترُس گفت: 47 «آیا کسی می_تواند مانع از تعمید این اشخاص در آب بشود؟ مگر نه این است، که ایشان هم مانند ما روح_القدس را یافته_اند؟» 48 پس امر کرد ایشان را به نام عیسی_مسیح تعمید دهند. سپس آن_ها از پِترُس تقاضا کردند چند روزی پیش ایشان بماند.

اعمال 11

1 به رسولان و برادران مقیم یهودیه خبر رسید که غیر_یهودیان نیز پیام خدا را پذیرفته_اند. 2 هنگامیکه پِترُس به اورشلیم بازگشت، کسانی که سنت کردن غیر_یهودیان اصرار داشتند به او اعتراض کرده گفتند: 3 «چرا به خانه سنت_ناشدگان داخل شدی و حتی با آن_ها غذا خوردی؟» 4 پِترُس شروع کرد و تمام جریان را از اول تا به آخر برای ایشان شرح داد و گفت: 5 «در یافا به دعا مشغول بودم که حالت جذبه_ای به من دست داد و در رؤیا چیزی دیدم مانند یک دسترخوان کلان که از چهار گوشه آویزان شده بود و از آسمان به پائین آمد تا به من رسید. 6 وقتی با دقت به آن نگاه کردم دیدم که در آن چهارپایان و حیوانات وحشی و خزندگان و پرندگان جمع شده_اند 7 و صدایی بگوشم رسید که می_گفت: «ای پِترُس برخیز، ذبح کن و بخور.» 8 گفتم «نخیر، ای خداوند من هرگز به چیزی حرام یا نجس لب نزده_ام.» 9 بار دوم صدائی از آسمان رسید که می_گفت: «آنچه را که خدا پاک کرده است تو نباید نجس بخوانی.» 10 این موضوع سه بار تکرار شد و بالاخره همه چیز به آسمان بالا رفت. 11 در همان لحظه سه نفر به خانه_ای که جای بود و باش من بود، آمدند. ایشان را از قیصریه به دنبال من فرستاده بودند. 12 روح خدا به من فرمود که بدون تردید با ایشان بروم. این شش برادر هم به همراه من آمدند و به خانه آن شخص داخل شدیم. 13 او برای ما گفت که چطور در خانۀ خود فرشته_ای را دیده که ایستاده و به او گفته است: «کسی را به یافا بفرست و شمعونِ ملقب به پِترُس را بیاور 14 و او آن پیامی را که باعث نجات تو و تمامی اهل خانه_ات خواهد شد به تو خواهد رسانید.» 15 من در آنجا هنوز مطالب زیادی نگفته بودم که روح_القدس بر آن_ها نازل شد، به همان طریقی که در ابتدا به خود ما نازل شده بود. 16 و آنگاه بخاطر آوردم که خداوند فرموده بود: «یحیی با آب تعمید می_داد اما شما با روح_القدس تعمید خواهید یافت.» 17 خدا به آنها همان بخششی را عطا کرده است که به ما در وقتی که به عیسی_مسیح خداوند ایمان آوردیم عطا فرمود، پس من کی بودم که مانع کار خدا شوم؟» 18 وقتی این را شنیدند خاموش ماندند و در حالی که خدا را ستایش می_کردند گفتند: «پس در این صورت خدا به غیر_یهودیان نیز این فرصت را بخشیده است تا آن_ها هم از گناهان خود توبه کنند و زندگی یابند.» 19 در اثر شکنجه و آزاری که به دنبال مرگ استیفان آغاز شد، عدۀ زیادی پراگنده شدند و تا فنیقیه و قبرس و شهر انطاکیه مهاجرت کردند. اما آنها پیام خود را به هیچ کسی جز یهودیان اعلام نکردند 20 ولی در میان ایشان چند نفر از اهالی قبرس و قیروان نیز بودند که به محض رسیدن به انطاکیه با یونانیان به صحبت پرداختند و دربارۀ عیسی خداوند بشارت دادند. 21 قدرت خداوند با ایشان بود و عدۀ زیادی ایمان آورده به خداوند روی آوردند. 22 این خبر در اورشلیم به کلیسا رسید و در نتیجه برنابا وظیفه یافت که به انطاکیه سفر نماید. 23 وقتی او به آنجا رسید و برکات خدا را با چشم خود دید، شادمان شد و آنها را تشویق و نصیحت می_کرد که از دل و جان در وفاداری نسبت به خداوند استوار بمانند. 24 او مردی نیکوکار و پُر از روح_القدس و ایمان بود. پس عده زیادی به خداوند ایمان آوردند. 25 بعد از آن برنابا به شهر ترسوس رفت تا شائول را پیدا کند. 26 پس او را یافته به انطاکیه آورد و مدت یک سال تمام با ایمانداران جمع می_شدند و عدۀ بسیاری را تعلیم می_دادند. در انطاکیه بود که برای اولین بار پیروان عیسی را مسیحی نامیدند. 27 در همین احوال چند نفر نبی از اورشلیم به انطاکیه وارد شدند. 28 یکی از آنها که اغابوس نام داشت، برخاست و با الهام روح پیشگویی کرد که قحطی سختی در سرتاسر دنیای روم خواهد آمد. این قحطی در زمان سلطنت کلودیوس امپراطور واقع شد. 29 از این نظر شاگردان تصمیم گرفتند هرکس به قدر توانائی خود اعانه_ای برای یاری برادران مقیم یهودیه بفرستد. 30 چنین کردند، اعانه_ها را به دست برنابا و شائول سپردند تا به رهبران کلیسای اورشلیم تقدیم کنند.

اعمال 12

1 در همان موقع هیرودیس پادشاه به شکنجه و آزار عده_ای از اعضای کلیسا پرداخت 2 و یعقوب برادر یوحنا را به شمشیر کشت. 3 و چون دید یهودیان ازین کار خوش شان آمد قدم فراتر گذاشت و پِترُس را هم دستگیر نمود. این کار در ایام عید فطیر واقع شد. 4 پس پِترُس را گرفته به زندان انداخت و چهار دسته چهار نفری را به نگهبانی او گماشت زیرا هیرودیس قصد داشت بعد از عید فِصَح او را تحویل قوم یهود بدهد. 5 به این ترتیب پِترُس در زندان پیوسته تحت نظر بود و کلیسا شب و روز از صمیم قلب برای او به درگاه خدا دعا می_کرد. 6 یک شب، قبل از آن روزی که هیرودیس می_خواست پِترُس را به محکمه بیاورد، پِترُس در زندان بین دو عسکر با زنجیر بسته شده و به خواب رفته بود و نگهبانان پیش در زندان پهره می_کردند. 7 ناگاه فرشته خداوند در کنار پِترُس ایستاد و نوری در آن اطاق درخشید. فرشته به پهلوی پِترُس زد و او را بیدار کرد و گفت: «زود برخیز.» فوراً زنجیر_ها از دستهایش به زمین افتاد. 8 فرشته به او فرمود: «کمر خود را ببند و چپلی_هایت را بپوش» و او چنان کرد. سپس فرشته به او گفت: «ردای خود را دور خود بگیر و بدنبال من بیا.» 9 پس بدنبال او رفت و هیچ فکر نمی_کرد آنچه فرشته انجام می_داد، حقیقت داشته باشد. او گمان می_کرد این وقایع را در خواب می_بیند. 10 وقتی از پاسگاههای اول و دوم گذشتند به دری آهنی که به طرف شهر باز می_شد، رسیدند. دروازه خود به خود به روی آنها باز شد. آن_ها بیرون رفتند، از کوچه_ای می_گذشتند که ناگهان فرشته ناپدید شد. 11 پِترُس به خود آمد و گفت: «حالا دیگر یقین دارم که خداوند فرشتۀ خود را فرستاده است که مرا از دست هیرودیس و از آنچه یهودیان انتظار آنرا داشتند برهاند.» 12 همینکه به موضوع پی برد به خانۀ مریم مادر یوحنا ملقب به مرقُس، که عدۀ زیادی در آنجا برای دعا گرد آمده بودند رفت. 13 وقتی دروازه خانه را کوبید، کنیزی به نام رودا آمد تا دروازه را باز کند. 14 اما وقتی که صدای پِترُس را شناخت به عوض اینکه در را باز کند از خوشحالی فراوان برگشت تا مژده دهد که پِترُس بیرون دروازه ایستاده است. 15 آن_ها به او گفتند: «مگر دیوانه شده_ای؟» اما او به گفته_های خود بسیار محکم بود. سپس گفتند: «پس حتماً فرشتۀ محافظ اوست.» 16 اما پِترُس پشت سر هم دروازه را می_زد و وقتی در را باز کردند و او را دیدند، غرق تعجب شدند. 17 پِترُس به آنها اشاره کرد تا خاموش شوند و برای ایشان شرح داد که چگونه خداوند او را از زندان نجات داده است و در آخر گفت: «یعقوب و برادران را از این امور باخبر کنید.» آنگاه ایشان را ترک کرد و به جای دیگر رفت. 18 وقتی روز شد، پهره_داران بسیار پریشان شدند، زیرا نمی_دانستند به سر پِترُس چه آمده است. 19 هرودیس امر کرد که همه جا دنبال پِترُس بگردند، اما وقتی او را پیدا نکردند از نگهبانان تحقیقات نمود و حکم اعدام آنها را صادر نمود. بعد از آن پِترُس یهودیه را ترک نموده به قیصریه آمد و مدتی در آنجا ماند. 20 هیرودیس بغض و کینۀ شدیدی نسبت به مردمان صور و صیدون در دل داشت. به این جهت اهالی آن دو شهر به اتفاق پیش او آمدند و بلاستوس را که فراش خوابگاه شاه بود، با خود همراه کردند و تقاضای صلح نمودند، زیرا کشور آنها در امر تغذیه و خوراک محتاج کشور هیرودیس بود. 21 هیرودیس در یک روز معین لباس سلطنتی پوشید و بر تخت نشست و نطقی ایراد کرد. 22 در پایان مردم فریاد می_زدند: «این سخنان، سخنان یکی از خدایان است نه یک انسان.» 23 و چون هیرودیس جلالی را که از آن خداست به خود نسبت داده بود، در همان لحظه فرشته خداوند او را نقش زمین کرد و کرمها او را خوردند و او مُرد. 24 پیام خدا هر روز با تأثیر بیشتری انتشار می_یافت. 25 برنابا و شائول وقتی وظیفۀ خود را در اورشلیم به پایان رسانیدند به انطاکیه برگشتند و یوحنای ملقب به مرقُس را همراه خود بردند.

اعمال 13

1 در آن زمان در کلیسای انطاکیه عده_ای نبی و معلم از قبیل برنابا و شمعونِ ملقب به نیجر و لوکیوسِ قیروانی و مَناحِم (که با هیرودیس پادشاه، بزرگ شده بود) و شائول حضور داشتند. 2 یک روز که آن_ها روزه_دار و مشغول عبادت خداوند بودند روح_القدس به ایشان فرمود: «برنابا و شائول را برای آن کاری که من آن_ها را خواسته_ام مقرر کنید.» 3 پس آن_ها بعد از روزه و دعا، دست بر سر آن دو نهاده و آن_ها را به وظیفه فرستادند. 4 این دو نفر که فرستادگان روح_القدس بودند، به بندر سلوکیه رفتند و از آنجا از راه دریا به قبرس آمدند 5 و وارد شهر سلامیس شدند و در کنیسه_های یهودیان کلام خدا را منتشر می_ساختند و یوحنا (که مرقُس لقب داشت) دستیار ایشان بود. 6 آن_ها تمام جزیرۀ قبرس را طی کردند تا به شهر پافُس رسیدند. در آنجا به یک جادوگر یهودی که نبی دروغین بود و بَریَشوع نام داشت برخوردند. 7 او از ملازمین سرگیوس پولُس، والی قبرس که مردی هوشمند بود، بشمار می_آمد. والی، برنابا و شائول را به حضور خود خواست زیرا می_خواست کلام خدا را از آن_ها بشنود. 8 اما آن جادوگر که نام یونانی او عَلیما بود با آنها مخالفت می_کرد و کوشش می_کرد والی را از ایمان آوردن باز دارد. 9 در این هنگام شائول که به نام پولُس معروف شده بود، پُر از روح_القدس شده به آن مرد چشم دوخت و گفت: 10 «ای فرزند شیطان، ای دشمن تمام نیکی_ها، ای سرچشمۀ نیرنگ و تبهکاری، آیا از گمراه ساختن مردم از راه راست خداوند دست نمی_کشی؟ 11 حالا ببین، دست خدا ترا خواهد زد و نابینا خواهی شد و تا مدتی نور آفتاب را نخواهی دید.» در همان وقت دنیا در نظر عَلیما تیره و تار شد و کورکورانه به اینطرف و آنطرف می_گشت تا شخصی را برای راهنمائی خود پیدا کند. 12 والی که این جریان را دید ایمان آورد زیرا از تعالیم خداوند بسیار حیران شده بود. 13 پولُس و همراهان او پافُس را ترک کردند و از راه بحر به پرجۀ پمفیلیه آمدند. یوحنای (مرقُس) از آنها جدا شد و به اورشلیم بازگشت. 14 ایشان از پرجه گذشته به شهر انطاکیه که یکی از شهرهای ولایت پیسیدیه است آمدند. در روز سَبَت به کنیسه داخل شدند و نشستند. 15 بعد از قرائت تورات و کتاب انبیاء، رؤسای کنیسه پیش ایشان فرستادند و گفتند: «ای برادران اگر پیام تشویق کننده_ای برای این قوم دارید، بفرمائید.» 16 پولُس برخاست و با اشاره دست، از ایشان درخواست نمود که خاموش باشند و بعد چنین گفت: «ای مردان اسرائیلی و همۀ شما که خدا_ترس هستید، توجه نمائید. 17 خدای قوم اسرائیل، نیاکان ما را برگزید و در آن هنگام که آن_ها در سرزمین مصر در غربت زندگی می_کردند آنها را قومی بزرگ ساخت و دست خود را دراز کرد تا آنها را از آن سرزمین بیرون آورد. 18 مدت چهل سال در بیابانها متحمل ایشان شد. 19 پس از نابود ساختن آن هفت ملتی که مقیم کنعان بودند سرزمین آن_ها را 20 تا مدت چهارصد و پنجاه سال به عنوان میراث به تصرف اسرائیل در آورد. بعد از آن هم تا زمان سموئیل نبی، داوران را به ایشان بخشید 21 و وقتی آن_ها خواستند برای خود یک پادشاه داشته باشند، خدا شائول پسر قیس را که مردی از طایفۀ بنیامین بود به ایشان داد تا او مدت چهل سال حکمرانی کند. 22 بعد از آن او را برکنار کرد و داود را برانگیخت تا پادشاه ایشان شود. خدا در حق داود چنین گواهی داده گفت: «من داود پسر یسی را مورد پسند خود یافته_ام. او کسی است که هر چه بخواهم انجام می_دهد.» 23 از نسل همین مرد، خدا مطابق وعدۀ خود عیسی را به عنوان نجات_دهنده_ای برای اسرائیل برانگیخت. 24 پیش از آمدن او یحیی لزوم توبه و تعمید را به همۀ قوم اسرائیل اعلام می_کرد 25 و وقتی خدمت خود را به انجام رسانید گفت: «من آن کسی که شما گمان می_کنید نیستم. اما بعد از من کسی می_آید که من لایق آن نیستم که بند بوت او را باز نمایم.» 26 ای برادران، ای فرزندان ابراهیم، و نیز شما ای کسانی که در این جمعیت حضور دارید و از خدا می_ترسید، پیام این نجات به ما رسیده است، 27 زیرا ساکنان اورشلیم و حکمرانان ایشان نه او را شناختند و نه از کلمات انبیاء که در هر روز عبادت قرائت می_شود چیزی فهمیدند، اما با دادن حکم سر او پیشگوئی_های انبیاء را تکمیل کردند. 28 اگر چه خطائی که مستوجب مرگ باشد در او نیافتند، از پیلاطُس تقاضا کردند تا او را اعدام کند. 29 و بعد از آنکه تمام پیشگویی_های را که در مورد او نوشته شده بود به انجام رسانیدند او را از صلیب پائین آوردند و به خاک سپردند. 30 اما خدا او را پس از مرگ زنده گردانید 31 و کسانیکه در سفر از جلیل به اورشلیم همراه او بودند روزهای زیادی او را دیدند و هم اکنون در برابر قوم، شاهدان او می_باشند. 32 ما در حضور شما مژدۀ آن وعده_ای را که خدا به پدران ما داد اعلام می_کنیم 33 که خدا برای ما که فرزندان آنها هستیم با رستاخیز عیسی به آن وعده وفا کرده است، چنانکه در مزمور دوم آمده است: «تو پسر من هستی امروز من پدر تو شده_ام.» 34 باز هم در خصوص رستاخیز او از مردگان و اینکه دیگر او فساد را نخواهد دید، خدا چنین فرمود: «من آن برکات مقدس و قابل اطمینانی را که به داود وعده داده_ام به تو خواهم بخشید.» 35 و در جای دیگر می_فرماید: «تو به این رضا نخواهی داد، که بنده امین تو فساد را ببیند.» 36 و اما داود که در روزگار خود مطابق ارادۀ خدا خدمت کرده بود، مُرد و به پدران خود ملحق شد و فساد را دید، 37 اما آن کسی که خدا او را زنده گردانید هرگز فساد را ندید. 38 ای برادران، بدانید که مژدۀ آمرزش گناهان به وسیلۀ عیسی به شما اعلام شده است. 39 هر کس به او ایمان آورد، از تمام گناهانی که شریعت موسی نتوانست او را آزاد نماید، آزاد خواهد شد. 40 پس متوجه باشید که این گفتۀ انبیاء در مورد شما صادق نباشد که می_فرماید: 41 «ای استهزا کنندگان توجه کنید، حیران شوید و نابود گردید، زیرا در روزگار شما کاری خواهم کرد که حتی اگر کسی آنرا برای تان بیان کند باور نخواهید کرد.»» 42 در موقع خروج از کنیسه مردم از آن_ها تقاضا کردند که سَبَت بعد نیز دربارۀ این امور برای ایشان سخن بگویند 43 و وقتی مجلس تمام شد بسیاری از یهودیان و آنهایی که به یهودیت گرویده بودند، بدنبال پولُس و برنابا در راه رفتن شدند. این دو با آنها صحبت می_کردند و ایشان را تشویق می_نمودند، که در فیض خدا استوار بمانند. 44 هفته بعد تقریباً همۀ ساکنان آن شهر برای شنیدن پیام خدا گرد آمدند. 45 اما هنگامی که یهودیان جماعت را دیدند حسادت ورزیدند و هر چه را پولُس می_گفت، انکار می_کردند و به او دشنام می_دادند. 46 پولُس و برنابا با شجاعت و دلیری گفتند: «لازم بود که کلام خدا پیش از همه به گوش شما برسد، اما چون شما آنرا رد کردید و خود را لایق زندگی ابدی ندانستید، بدانید که ما از این پس پیش غیر_یهودیان خواهیم رفت، 47 زیرا خداوند چنین فرموده است: «من ترا برگزیدم که نور ملتها و وسیلۀ رستگاری تمام جهان باشی.»» 48 وقتی غیر_یهودیان این گفتار را شنیدند خوشحال شدند و از کلام خدا تعریف کردند و آنانی که برای دریافت زندگی ابدی معین شده بودند، ایمان آوردند. 49 پیام خداوند در تمام آن سرزمین منتشر شد. 50 اما یهودیان، زنان متنفذی که به یهودیت گرویده بودند و بزرگان شهر را بر ضد پولُس و برنابا تحریک نمودند. پس آنها را آزار رسانیده از آن ناحیه بیرون کردند. 51 اما آن دو به عنوان اعتراض، خاک آن شهر را از پاهای خود تکانده و به شهر قونیه رفتند 52 و شاگردان در انطاکیه پُر از خوشی و روح_القدس گردیدند.

اعمال 14

1 در شهر قونیه نیز پولُس و برنابا به کنیسه یهود وارد شدند و چنان صحبت کردند، که گروه زیادی از یهودیان و یونانیان ایمان آوردند. 2 اما یهودیانی که ایمان نیاورده بودند، غیر_یهودیان را تحریک کردند و افکار آنها را نسبت به این برادران منحرف ساختند. 3 آن دو مدت زیادی در آن شهر ماندند و بدون ترس دربارۀ خداوند سخن می_گفتند. خداوند نیز با اعطای قدرت به آن_ها برای انجام عجایب و معجزات، پیام فیض بخش خود را تصدیق می_فرمود. 4 اما بین مردم شهر دودستگی افتاد، عده_ای طرفدار یهودیان شدند و عده_ای طرف رسولان را گرفتند. 5 در این وقت یهودیان و غیر_یهودیان با همدستی اولیای امور تصمیم گرفته بودند به رسولان آزار برسانند و آنها را سنگسار نمایند. 6 وقتی که رسولان از این موضوع آگاه شدند، به سوی شهرهای لیکائونیه یعنی لِستره و دربه و ناحیه مجاور فرار کردند 7 و در آنجا به بشارت نجات ادامه دادند. 8 در شهر لِستره مرد مفلوجی نشسته بود که لنگ مادرزاد بود و هرگز با پاهای خود راه نرفته بود. 9 او به سخنان پولُس گوش می_داد. پولُس به طرف او دید و چون دید ایمان آنرا دارد که شفا یابد، 10 با صدای بلند به او گفت: «برخیز و راست روی پاهای خود بایست.» او جست زد و به راه رفتن شد. 11 وقتی مردم کاری را که پولُس کرد دیدند، به زبان آن محل فریاد زدند: «خدایان به صورت انسان در میان ما فرود آمده_اند.» 12 برنابا را مشتری و پولُس را عطارد خواندند. (پولُس را از آن جهت عطارد خواندند که سخنگوی آنها بود.) 13 آنگاه کاهن معبد مشتری که معبدش در خارج شهر واقع بود گاوانی با حلقه_های گل به دروازه شهر آورد و می_خواست به همراهی جماعت گاوان را قربانی کند. 14 اما هنگامیکه آن دو رسول یعنی برنابا و پولُس از این امر با خبر شدند لباسهای خود را دریدند و به میان مردم رفته فریاد می_کردند: 15 «ای آقایان، چه می_کنید؟ ما هم مثل شما انسان هستیم، با عواطف و احساساتی مانند خود شما. ما برای شما مژده_ای داریم که از این اعمال بی_فایده دور شوید و به خدای زنده_ای که آسمان و زمین و دریا و آنچه را که در آنهاست آفریده است، روی آورید. 16 در دوران گذشته او اجازه داد که جمیع ملتها به راههای خود بروند. 17 در عین حال اعمال نیک او همیشه وجودش را ثابت نموده است. او به شما از آسمان باران و محصول به موقع عطا می_کند، به شما غذا می_دهد و دلهای تان را از شادمانی پُر می_سازد.» 18 رسولان با این سخنان به سختی توانستند مردم را از قربانی کردن برای ایشان جلوگیری کنند. 19 در این هنگام یهودیان از انطاکیه و قونیه رسیدند و مردم را پشتیبان خود ساخته پولُس را سنگسار کردند و به گمان اینکه مرده است او را از شهر بیرون کشیدند. 20 اما وقتی شاگردان دور او جمع شدند او برخاست و به داخل شهر آمد و روز بعد به همراهی برنابا به دربه رفت. 21 پس از اینکه در آن شهر هم بشارت دادند و پیروان بسیاری یافتند، به لِستره و قونیه و انطاکیه بازگشتند 22 و در بین راه شاگردان را تقویت می_کردند و آنها را تشویق می_نمودند که در ایمان خود پایدار بمانند و به آنها می_گفتند: «برای داخل شدن به پادشاهی خدا ما باید از راه_های بسیار سختی بگذریم.» 23 در هر یک از کلیسا_ها رهبرانی را تعیین کردند و با دعا و روزه ایشان را به_دست آن خداوندی که به او گرویده بودند، سپردند. 24 سپس از سرزمین پیسیدیه گذشتند و به سرزمین پمفیلیه رسیدند. 25 وقتی پیام را در پرجه هم اعلام کردند به اتالیه وارد شدند 26 و از آنجا با کشتی بسوی انطاکیه رفتند یعنی همان جائی که به خاطر خدمتی که انجام داده بودند، به فیض خدا سپرده شده بودند. 27 وقتی به آنجا رسیدند، اعضای کلیسا را جمع کردند و ایشان را از هر چه خدا به واسطۀ آنها انجام داده بود، خبر دادند و نیز گفتند که چگونه خدا راه ایمان را به روی مردم غیر_یهود باز کرده است 28 و در آنجا مدتی پیش شاگردان ماندند.

اعمال 15

1 عده_ای از یهودیه به انطاکیه آمده بودند و برادرن را تعلیم داده می_گفتند: «تا مطابق سنت موسی ختنه نشوید، نجات یافتن برای تان محال است.» 2 پس از مناظره و مباحثه بسیار بین آنها از یک طرف پولُس و برنابا از طرف دیگر، قرار بر این شد، که پولُس و برنابا و چند نفر دیگر برای تحقیق دربارۀ این مسئله به اورشلیم پیش رسولان و رهبران کلیسا بروند. 3 اعضای کلیسا ایشان را بدرقه نمودند و در حالیکه از فنیقیه و سامره عبور می_کردند، همه جا مژدۀ ایمان آوردن ملت_های غیر_یهود را ابلاغ می_نمودند و این خبر موجب خوشی زیاد تمام ایمانداران شد. 4 هنگامی که به اورشلیم رسیدند، کلیسا و رسولان و رهبران با آغوش باز از ایشان استقبال کردند و آنها کارهایی را که خدا به واسطۀ ایشان انجام داده بود بیان کردند. 5 در این موقع بعضی از فریسی ها که ایمان آورده بودند برخاستند و گفتند: «لازم است ایشان سنت شوند و به آنها امر کرده شود که شریعت موسی را رعایت نمایند.» 6 رسولان و رهبران برای رسیدگی به این مسئله انجمنی تشکیل دادند. 7 پس از بحث بسیار، پِترُس برخاست و خطاب به ایشان گفت: «ای برادران، شما می_دانید که مدتها پیش خدا مرا از میان شما برگزید تا غیر_یهودیان مژدۀ نجات را از زبان من بشنوند و ایمان آورند. 8 خدا که از قلب_ها آگاه است، این کار را با عطای روح_القدس به آنها به همان طریقی که به خود ما عطا فرمود، تأیید کرد 9 و هیچ فرقی بین ما و آنها قایل نشد، بلکه قلب آنها را با ایمان پاک ساخت. 10 پس حالا چرا می_خواهید خدا را بیازمائید و باری بر دوش این مؤمنین بگذارید، باری که نه پدران ما قدرت تحمل آنرا داشتند و نه ما؟ 11 بلکه بر عکس، ما از راه فیض عیسی خداوند، ایمان می_آوریم و نجات می_یابیم و آن_ها هم همین_طور.» 12 بدنبال سخنان پِترُس همه خاموش ماندند و به گزارش برنابا و پولُس در مورد عجایب و معجزاتی که خدا بوسیلۀ ایشان در میان غیر_یهودیان انجام داده بود گوش می_دادند. 13 همینکه سخنان آنها تمام شد یعقوب گفت: «ای برادران، توجه فرمائید، 14 شمعون برای ما شرح داد که چگونه خدا در ابتدا قومی را از میان اقوام جهان برگزید تا فقط به او متعلق باشند و به این وسیله علاقه خود را به تمام ملتها نشان داد. 15 این مطابق سخن پیغمبران است، چنانکه کلام خدا می_فرماید: 16 «بعد از این باز می_گردم و خانه ویران داود را از نو می_سازم و خرابی_های آن را بار دیگر آباد می_گردانم و آن را بر پا خواهم کرد 17 تا بقیۀ بنی نوع بشر طالب خداوند گردند، یعنی جمیع ملتهای که نام خود را بر آن_ها نهاده_ام، 18 این است آنچه خداوند می_گوید، خداوندی که این چیزها را از زمانهای قدیم آشکار کرده است.» 19 بنابر این رأی من این است که غیر_یهودیانی را که به سوی خدا آمده_اند، دچار زحمت نسازیم. 20 جز اینکه کتباً به ایشان امر کنیم که از خوردن گوشتی که در اثر تقدیم شدن به بتها ناپاک و نجس شده است و از زنا و خوردن حیوانات خفه شده و همچنین خوردن خون بپرهیزند. 21 چون شریعت موسی از زمانهای قدیم در هر روز عبادت در کنیسه_ها خوانده و تعالیم او در تمام شهرها موعظه می_شود.» 22 پس رسولان و رهبران با تمام اعضای کلیسا موافقت کردند که کسانی از میان خود انتخاب کنند و همراه پولُس و برنابا به انطاکیه بفرستند. ایشان یهودای ملقب به بَرسابا و سیلاس را که از افراد برجسته در میان برادران بودند، انتخاب کردند 23 و نامۀ خود را به این مضمون بوسیلۀ ایشان ارسال داشتند: «برادران شما، یعنی رسولان و رهبران، به برادران غیر_یهودی مقیم انطاکیه و سوریه و قیلیقیه سلام می_رسانند. 24 به ما خبر رسیده است، که بعضی از افراد ما بدون اینکه امری داشته باشند، با سخنان خود شما را دچار تشویش کرده و افکار تان را پریشان ساخته_اند. 25 بنابراین همه ما با یکدل تصمیم گرفتیم چند نفر را انتخاب نمائیم و به همراه عزیزان خود برنابا و پولُس 26 که جان خود را به خاطر خدمت خداوند ما عیسی_مسیح به خطر انداخته_اند، پیش شما بفرستیم. 27 بنابراین یهودا و سیلاس را فرستادیم تا شفاهاً همان چیزها را برای تان بیان کنند. 28 رأی روح_القدس و ما این است، که جز اوامری که در زیر می_آید، بار شما را سنگینتر نسازیم 29 و آن این است که از هر چه برای بتها قربانی شده و از خون و حیوانات خفه_شده و زنا دوری جوئید. چنانچه از این چیزها پرهیز کنید کار نیکوئی انجام داده_اید، والسلام.» 30 وقتی آن_ها آنجا را ترک کردند به انطاکیه رفتند و همین که جماعت ایمانداران را جمع کردند، آن نامه را به آن_ها دادند. 31 وقتی نامه خوانده شد، جمعیت از آن پیغام دلگرم کننده شادمان شدند 32 و یهودا و سیلاس که نبی بودند با سخنان بسیار آن جماعت را تشویق و تقویت کردند. 33 پس از آنکه مدتی در آنجا ماندند، توسط ایمانداران به سلامتی به سوی فرستندگان خود برگشتند. 34 اما پولُس و برنابا در انطاکیه ماندند 35 و به همراه عدۀ زیادی به تعلیم و بیان پیام خدا مشغول بودند. 36 بعد از چند روز پولُس به برنابا گفت: «به شهرهایی که پیام خداوند را اعلام کرده ایم برویم و از برادرانی که نو ایمان آورده_اند دیدن نمائیم تا از حال شان با خبر شویم.» 37 برنابا می_خواست، یوحنای ملقب به مرقُس را به همراه خود ببرند. 38 اما پولُس عقیده داشت که نباید کسی را که در پمفیلیه ایشان را ترک کرده و تا پایان کار همراه ایشان نمانده بود، بار دیگر با خود ببرند. 39 مشاجره آنها چنان سخت شد، که از یکدیگر جدا شدند و در نتیجه برنابا، مرقُس را برداشت و از راه بحر به قبرس رفت 40 و پولُس، سیلاس را انتخاب کرد و پس از اینکه توسط ایمانداران به فیض خدا سپرده شد، حرکت کرد 41 او در عبور از ولایت سوریه و قیلیقیه، کلیساها را تقویت می_کرد.

اعمال 16

1 پولُس به همراهی سیلاس به دربه و لِستره رسید. در شهر لِستره یکی از شاگردان به نام تیموتاوس زندگی می_کرد که مادرش مسیحی یهودی نژاد و پدرش یونانی بود. 2 برادران ساکن لِستره و قونیه از او تعریف می_کردند 3 و پولُس می_خواست او را همراه خود ببرد، پس بخاطر یهودیان آن دیار تیموتاوس را سنت نمود زیرا همه می_دانستند که پدرش یونانی بود. 4 آنها همچنان که شهر به شهر می_گشتند، تصمیماتی را که رسولان و رهبران در اورشلیم گرفته بودند به ایمانداران می_سپردند تا مطابق آن عمل کنند. 5 از اینرو کلیسا_ها در ایمان تقویت می_یافتند و روز به روز به تعداد شان افزوده می_شد. 6 وقتی آن_ها از ولایت فریجیه و ولایت غلاتیه می_گذشتند، روح_القدس مانع شد که پیام خدا را به ولایت آسیا ابلاغ نمایند 7 و وقتی به سرحد میسیه رسیدند، کوشش می_کردند به ولایت بِطونیه بروند، اما روح عیسی به ایشان اجازه نداد. 8 بنابراین از میسیه گذشتند و به شهر ترواس آمدند. 9 در همان شب پولُس در خواب دید که شخصی مقدونی ایستاده بود و با التماس به او می_گفت: «به مقدونیه بیا و ما را یاری کن.» 10 همینکه پولُس این رؤیا را دید، ما عازم مقدونیه شدیم. زیرا شکی نداشتیم که خدا ما را خواسته بود که به ایشان نیز بشارت دهیم. 11 در ترواس سوار کشتی شدیم و مستقیماً به جزیرۀ ساموتراکی رفتیم و روز بعد رهسپار نیاپولیس شدیم. 12 از آنجا به فیلپی که یک مستعمرۀ رومی و شهری در بخش اول ولایت مقدونیه است رفتیم. در این شهر چند روزی اقامت کردیم. 13 روز سَبَت از دروازۀ شهر خارج شدیم و به کنار دریای که گمان می_کردیم محل دعای یهودیان باشد رفتیم. در آنجا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند، صحبت کردیم. 14 یکی از شنوندگان ما زنی بود به نام لیدیه، که پارچه_های ارغوانی می_فروخت. او از اهالی شهر طیاتیرا و زنی خدا_پرست بود. خداوند قلب او را باز کرد تا تعلیم پولُس را بپذیرد 15 و هنگامی که او و خانواده_اش تعمید گرفتند، با خواهش و تمنا به ما گفت: «اگر مرا نسبت به خداوند یک مؤمن حقیقی می_دانید، بیائید و در منزل من بمانید.» و آنقدر اصرار کرد، که ما رفتیم. 16 یک روز که به محل دعا می_رفتیم به کنیزی برخورد کردیم که روح فالگیری و غیبگویی داشت و از این راه منافع زیادی نصیب اربابان خود کرده بود. 17 او به دنبال ما و پولُس افتاد و فریاد می_کرد: «اینها غلامان خدای متعالند و راه رستگاری را به شما اعلام می_نمایند.» 18 چند روز کارش همین بود تا بالاخره حوصله پولُس به سر آمده به سوی او برگشت و به آن روح گفت: «به نام عیسی_مسیح به تو فرمان می_دهم از او خارج شو.» و در همان لحظه از او خارج شد. 19 همین که اربابان کنیز دیدند امید منافع خود را از دست داده_اند، پولُس و سیلاس را گرفتند و کشان_کشان به میدان شهر پیش بزرگان شهر بردند. 20 وقتی آنها را پیش مأموران رومی آوردند گفتند: «این مردان که یهودی هستند شهر ما را به هم می_ریزند. 21 ایشان رسومی را تبلیغ می_کنند که قبول آن_ها و عمل کردن به آن_ها برای ما رومیان جایز نیست.» 22 مردم نیز در این حمله به آنها پیوستند و مأموران لباسهای آنها را در آوردند و امر کردند آنها را چوب بزنند. 23 بعد از لت و کوب زیاد آن_ها را به زندان انداختند و به زندانبان امر سخت کردند که ایشان را با دقت تمام تحت نظر بگیرد. 24 با این امر زندانبان آنها را در داخل زندان محبوس کرد و پاهای ایشان را در کنده و زنجیر گذاشت. 25 نزدیکی_های نصف شب، پولُس و سیلاس به دعا مشغول بودند و به درگاه خدا سرودهای حمد می_خواندند و زندانیان دیگر گوش می_دادند، که 26 ناگهان زلزلۀ شدیدی رخ داد، به طوریکه زندان را از تهداب به لرزه درآورد. تمام درهای زندان در همان لحظه باز شد و همه زنجیر_ها به زمین افتادند. 27 وقتی زندانبان بیدار شد و درهای زندان را باز دید، شمشیر خود را کشید و چیزی نمانده بود که خود را بکشد؛ چون گمان می_کرد زندانیان فرار کرده_اند. 28 اما پولُس به صدای بلند گفت: «به خود ضرر نرسان، همۀ ما اینجا هستیم.» 29 زندانبان چراغی خواست و به عجله داخل اطاق شد و در حالی که از ترس می_لرزید، پیش پاهای پولُس و سیلاس به زمین افتاد. 30 سپس آنها را بیرون آورد و گفت: «ای آقایان من چه باید بکنم که نجات یابم؟» 31 جواب دادند: «به عیسی خداوند ایمان آور که تو با اهل خانه_ات نجات خواهی یافت.» 32 آنگاه پیام خداوند را به او و جمیع اهل خانه_اش رسانیدند. 33 درست در همان موقع شب زندانبان آنها را بیرون آورد و زخمهای شانرا را شستشو نمود و فوراً او و خانواده_اش تعمید گرفتند. 34 زندانبان ایشان را به خانه خود برد و برای ایشان غذا آورد و او و تمام اهل خانه_اش از اینکه به خدا ایمان آورده بودند بی_نهایت شاد گشتند. 35 همین که روز شد مأموران رومی چند نفر از نگهبانان را فرستادند و امر کردند که آنها را آزاد کنند. 36 زندانبان این خبر را به پولُس رسانیده گفت: «مأموران رومی امر کرده_اند که شما را آزاد کنیم، پس بفرمایید و به سلامت بروید.» 37 پولُس در جواب گفت: «ایشان ما را که اتباع رومی هستیم در مقابل همه و بدون محاکمه چوب زدند و به زندان انداختند و حالا می_خواهند ما را مخفیانه بیرون کنند. هرگز! خود شان بیایند و ما را بیرون ببرند.» 38 نگهبانان گفتار پولُس را به اطلاع مأموران رسانیدند. وقتی آن_ها شنیدند ایشان از اتباع روم هستند، بسیار ترسیدند 39 و آمده از ایشان عذرخواهی کردند و آنها را تا بیرون زندان همراهی کردند و از آنها خواهش نمودند که شهر را ترک نمایند. 40 به این ترتیب آن دو نفر از زندان بیرون آمده به خانۀ لیدیه رفتند و پس از اینکه برادران را دیدند و به ایشان دلگرمی دادند آنجا را ترک کردند.

اعمال 17

1 پس آن_ها از آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند و به تسالونیکی که کنیسه یهود در آن واقع بود رسیدند. 2 پولُس به پیروی از شیوۀ همیشگی خود داخل کنیسه شد و در سه روز سَبَت به طور متوالی با استفاده از کلام خدا با آنها مباحثه می_کرد 3 و توضیح می_داد و دلیل می_آورد که لازم بود مسیح رنج ببیند و پس از مرگ زنده گردد. او می_گفت: «عیسی که من به شما اعلام می_کنم همان مسیح است.» 4 عده_ای از آنها و همچنین گروه زیادی از یونانیان خدا_پرست و زنان سرشناش متقاعد شدند و به پولُس و سیلاس گرویدند. 5 اما یهودیان در آتش حسد می_سوختند. آنها عدۀ از اوباش بازاری را گرد آورده دسته_ای به راه انداختند و هیاهویی در شهر برپا کرده به خانه یاسون هجوم بردند تا پولُس و سیلاس را به میان جمعیت بیاورند. 6 وقتی آنها را نیافتند یاسون و عده_ای از برادران را پیش انجمن شهر کشیدند و فریاد می_کردند: «این کسانی که دنیا را به هم ریخته_اند حالا به اینجا آمده_اند 7 و یاسون آنها را به خانۀ خود برده است. اینها همه خلاف احکام امپراطور عمل می_کنند و ادعا دارند پادشاه دیگری به نام عیسی وجود دارد.» 8 با شنیدن این جمله جمعیت و انجمن شهر به شدت به هیجان آمدند. 9 ولی به هر حال یاسون و دیگران را در مقابل دریافت ضمانت آزاد کردند. 10 وقتی که تاریکی شد برادران، پولُس و سیلاس را به بیریه روانه کردند و وقتی به آنجا رسیدند به کنیسه یهود رفتند. 11 یهودیان مقیم آنجا از یهودیان تسالونیکی روشنفکرتر بودند. آن_ها با علاقه کامل به پیام پولُس و سیلاس گوش می_دادند و هر روز نوشته_ها را مطالعه می_کردند تا ببینند آیا آن سخنان مطابق کتب است یا نه. 12 بنابراین بسیاری از آنها و عدۀ زیادی از زنان و مردان متنفذ یونانی ایمان آوردند. 13 ولی وقتی یهودیان در تسالونیکی اطلاع یافتند که پولُس در بیریه نیز کلام خدا را منتشر ساخته است، به آنجا آمدند تا مردم را بشورانند. 14 به این جهت برادران فوراً پولُس را به ساحل بحیره فرستادند و سیلاس و تیموتاوس هر دو در همانجا ماندند. 15 همراهان پولُس او را تا شهر آتن همراهی کردند. سپس پولُس به آنها امر کرد که به بیریه باز گردند و هر چه زودتر سیلاس و تیموتاوس را پیش او بفرستند. 16 پولُس وقتی در آتن در انتظار سیلاس و تیموتاوس بود، از اینکه شهر را آن طور پُر از بت می_دید عمیقاً متأثر شد. 17 و به این دلیل در کنیسه با یهودیان و خدا_پرستان و هر روز در میدان شهر با رهگذران به صحبت می_پرداخت. 18 عده_ای از فلسفه_دانان اپیکوری و رواقی به او برخورد کردند و با عقایدش به مخالفت پرداختند. بعضی از آن_ها می_گفتند: «این یاوه_گو چه می_خواهد بگوید؟» دیگران می_گفتند: «گویا مبلغ خدایان بیگانه است.» (زیرا مژدۀ عیسی و رستاخیز را بشارت می_داد.) 19 پس او را گرفته به شورای کوه مریخ بردند و گفتند: «ممکن است بدانیم این تعالیم تازه_ای که تو پیشنهاد می_کنی چیست؟ 20 سخنان تو به گوش ما عجیب می_آید. ما می_خواهیم معنی آن بفهمیم.» 21 (آتنی_ها و خارجی_های ساکن آنجا همه وقت خود را صرف گفت و شنود در خصوص عقاید تازه می_کردند.) 22 پس پولُس در میان «شورای کوه مریخ» برخاست و فرمود: «ای مردم شهر آتن، من می_دانم که شما در کلیه امور دینی بسیار دقیق و باریک_بین هستید 23 زیرا وقتی در شهر شما می_گشتم و معبودهای شما را مشاهده می_کردم، به قربانگاهی رسیدم که بر آن نوشته شده بود: «تقدیم به خدای ناشناخته.» من همان کسی را که شما می_پرستید اما نمی_شناسید به شما اعلام می_کنم. 24 آن خدائی که دنیا و آنچه را در آن است آفرید و صاحب آسمان و زمین است، در معابد ساخته شده به دست انسان ساکن نیست 25 و به چیزی که آدمیان با دست_های خود برای او فراهم نمایند نیازی ندارد، زیرا خدا است که نفس و زندگی و همه چیز را به جمیع آدمیان می_بخشد. 26 او تمام مردم را از نسل یک انسان آفرید تا در تمام سطح زمین ساکن شوند و برای آنها اوقاتی مقرر فرمود و برای بود و باش شان حدودی معین کرد 27 تا خدا را بجویند و کورکورانه پی او نگردند تا شاید او را بیابند و حال آنکه او از هیچ یک از ما دور نیست، 28 «زیرا در او زندگی می_کنیم و در او حرکت و هستی داریم.» 29 پس چون همۀ ما فرزندان خدا هستیم، نباید گمان کنیم که ذات خدایی مانند پیکره_ای از طلا و نقره و سنگ است که با هنر و مهارت آدمی تراشیده می_شود. 30 خدا بر دوران جهالت چشم پوشیده است، اما اکنون در همه جا بشر را امر به توبه می_فرماید، 31 زیرا روزی را معین فرمود که جهان را با راستی و درستی بوسیلۀ شخصی که برگزیده خود اوست داوری فرماید و برای اثبات این حقیقت او را پس از مرگ زنده کرد.» 32 وقتی این مطلب را در خصوص رستاخیز مردگان شنیدند، عده_ای او را مسخره کردند ولی عده_ای گفتند: «خوب، دربارۀ این چیز_ها در فرصت دیگر به سخن تو گوش خواهیم داد.» 33 به این ترتیب پولُس شورا را ترک کرد. 34 چند نفر از جمله دیونیسوس که عضو آن شورا بود و زنی به نام دامرس و چند تن دیگر به او گرویدند و ایمان آوردند.

اعمال 18

1 پس از این پولُس آتن را ترک کرد و رهسپار قرنتس شد 2 و در آنجا با مردی یهودی به نام اکیلا که از اهالی پُنطُس بود آشنا شد. اکیلا به همراه همسر خود پریسکیلا نو از ایتالیا به قرنتس آمده بود، زیرا کلودیوس امپراطور حکم کرده بود که همۀ یهودیان از روم بیرون بروند. پولُس پیش آنها رفت 3 و چون مانند ایشان کسب خیمه_دوزی داشت، همانجا ماند و با هم کار می_کردند. 4 او همچنین در روزهای سَبَت در کنیسه صحبت می_کرد و می_کوشید که یهودیان و یونانیان ایمان بیآورند. 5 وقتی که سیلاس و تیموتاوس از مقدونیه آمدند، پولُس همه وقت خود را وقف اعلام پیام خدا نمود و برای یهودیان دلیل می_آورد که عیسی همان مسیح وعده شده است. 6 و اما چون عده_ای از یهودیان با او مخالفت و نسبت به او بد_زبانی می_نمودند، او دامن ردای خود را تکان داد و به ایشان گفت: «خون شما به گردن خود تان است. من از آن مبرا هستم و از این پس پیش غیر_یهودیان خواهم رفت.» 7 پس آنها را ترک کرد و برای اقامت به خانۀ یک غیر_یهودی به نام تیتوس یوستُس که مردی خدا_پرست بود رفت. خانۀ او در کنار کنیسه یهودیان واقع بود. 8 کرِسپُس که سرپرست کنیسه بود در این موقع با تمام اهل خانه_اش به خداوند ایمان آورد. به علاوه، بسیاری از اهالی قرنتس که به پیام خدا گوش می_دادند، ایمان آوردند و تعمید گرفتند. 9 یک شب خداوند در رؤیا به پولُس گفت: «هیچ ترس و بیم نداشته باش، به تعالیم خود ادامه بده و دست از کار نکش. 10 زیرا من با تو هستم و هیچکس قادر نخواهد بود به تو آزاری برساند و در این شهر افراد بسیاری هستند که متعلق به من می_باشند.» 11 به این سبب پولُس مدت یک سال و شش ماه در آنجا ماند و کلام خدا را به ایشان تعلیم می_داد. 12 اما هنگامی که گالیون به سِمَت والی رومی در یونان مأمور خدمت شد، یهودیان دسته_جمعی بر سر پولُس ریخته او را به محکمه کشیدند 13 و گفتند: «این شخص مردم را وا می_دارد که خدا را با روشهائی که خلاف قانون است پرستش نمایند.» 14 پولُس هنوز حرفی نزده بود که گالیون خطاب به یهودیان گفت: «ای یهودیان، اگر جرم و جنایتی در بین باشد، البته باید به ادعا_های شما گوش بدهم. 15 اما چون این مسائل مربوط به کلمات و عنوان و لقب و شریعت خود تان می_باشد، باید خود تان آنرا حل و فصل نمائید. من نمی_خواهم در چنین اموری قضاوت کنم.» 16 سپس آنها را از محکمه بیرون کرد. 17 در این موقع آن_ها سوستینیس را که سرپرست کنیسه بود گرفتند و در پیش مسند قاضی لت و کوب کردند، اما گالیون توجهی به این جریان نداشت. 18 پولُس مدتی در آنجا ماند و سرانجام با برادران خداحافظی کرد و با کشتی عازم سوریه شد و پریسکیلا و اکیلا را هم همراه خود برد. پولُس در شهر کِنخریه سر خود را تراشید، زیرا چنین نذر کرده بود. 19 وقتی آن_ها به اِفِسُس رسیدند، پولُس از همسفران خود جدا شد و به تنهائی به کنیسه رفت و با یهودیان به مباحثه پرداخت. 20 از او خواهش کردند که بیشتر آنجا بماند اما او قبول نکرد. 21 او از ایشان خداحافظی کرد و گفت: «اگر خدا بخواهد باز پیش شما بر_می_گردم.» و اِفِسُس را ترک کرد. 22 وقتی به ساحل قیصریه رسید به اورشلیم رفت و پس از سلام و احوالپرسی با اهل کلیسا بطرف انطاکیه حرکت کرد. 23 پس از اینکه مدتی در آنجا اقامت کرد بار دیگر به سفر رفت و در سرزمینهای غلاتیه و فریجیه می_گشت و شاگردان را تقویت می_کرد. 24 در این هنگام مردی یهودی به نام آپولُس که متولد اسکندریه بود به اِفِسُس آمد. او ناطقی فصیح و در کلام خدا دانا و توانا بود. 25 و در طریق خداوند تربیت یافته و پُر از شور و شوق روحانی بود. او به دقت دربارۀ عیسی تعلیم می_داد ـ اگر چه فقط از تعمید یحیی آگاهی داشت. 26 او در کنیسه بدون ترس و واهمه شروع به سخن گفتن کرد و در آنجا بود که پریسکیلا و اکیلا سخنان او را شنیدند و او را پیش خود آوردند و طریقه خدا را با تفصیل بیشتری برایش شرح دادند. 27 وقتی می_خواست به یونان سفر کند برادران از او حمایت کردند و به ایمانداران در آن سرزمین نوشتند که با گرمی از او استقبال نمایند و او از موقع ورود خود به آنجا به کسانی که از راه فیض خدا ایمان آورده بودند یاری بسیار نمود، 28 زیرا در مقابل همه با کوشش بسیار، بی_اساس بودن ادعا_های یهودیان را ثابت می_کرد و با استفاده از کلام خدا دلیل می_آورد که عیسی، همان مسیح وعده شده است.

اعمال 19

1 در آن زمان که آپولُس در شهر قرنتس بود، پولُس از راه خشکه مسافرت می_کرد تا به اِفِسُس رسید و در آنجا با تعدادی شاگردان برخورد کرد. 2 از آنها پرسید: «آیا وقتی ایمان آوردید، روح_القدس را یافتید؟» آن_ها در جواب گفتند: «نخیر، ما حتی خبر هم نداشتیم که روح_القدسی وجود دارد.» 3 پولُس به ایشان گفت: «پس چه نوع تعمیدی گرفتید؟» گفتند: «تعمید یحیی.» 4 پولُس فرمود: «تعمیدی که یحیی می_داد نشانۀ توبه بود و او به مردم می_گفت که به آن شخصی که بعد از او می_آید، یعنی به عیسی، ایمان بیاورند.» 5 وقتی آن_ها این را شنیدند به نام عیسی خداوند تعمید گرفتند 6 و هنگامی که پولُس بر سر آنها دست نهاد روح_القدس بر آنها نازل شد و به زبانها صحبت کرده و پیشگویی می_نمودند. 7 این مردان، جمعاً حدود دوازده نفر بودند. 8 پولُس به کنیسه رفت و مدت سه ماه در آن شهر با شجاعت تمام صحبت می_کرد و با استدلال مباحثه می_نمود و می_کوشید که شنوندگان را در مورد پادشاهی خدا متقاعد سازد. 9 اما عده_ای از آنها سنگدل بودند و ایمان نمی_آوردند و برعکس، از طریقه خدا پیش مردم بد_گوئی می_کردند. بنابراین پولُس از آنها کناره_گیری کرد و شاگردان را به جای دیگری برد و همه روزه در تالار سخنرانی طیرانُس مجلس بحث برپا می_کرد. 10 این پروگرام به مدت دو سال ادامه داشت و نتیجه آن این شد که جمیع ساکنان ایالت آسیا اعم از یهودی و یونانی کلام خداوند را شنیدند. 11 خدا به دست پولُس معجزات بزرگ نشان می_داد. 12 به طوری که مردم دستمالها و پیش_بندهایی را که با بدن پولُس تماس یافته بود، می_بردند و بر بدن مریضان می_گذاشتند و آنها از امراض خود شفا می_یافتند و ارواح ناپاک از آنها خارج می_گشت. 13 اما در این زمان عده_ای از جادوگران سیار یهودی خواستند که با ذکر نام عیسی خداوند ارواح ناپاک را اخراج نمایند. آنها چنین می_گفتند: «ترا به عیسی که پولُس بشارت می_دهد قسم می_دهم.» 14 و هفت نفر از پسران شخصی بنام اِسکیوا که یکی از سران کاهنان بود این روش را به کار می_بردند. 15 اما روح ناپاک جواب داد: «من عیسی را می_شناسم و دربارۀ پولُس اطلاع دارم اما شما چه کاره هستید؟» 16 مردی که روح ناپاک داشت با چنان قدرتی به آنها حمله کرد که همه مغلوب شدند و برهنه و زخمی از آن خانه فرار کردند. 17 این موضوع به گوش همه ساکنان اِفِسُس اعم از یهودی و یونانی رسید و همه را به ترس شدید انداخت و نام عیسی خداوند در میان ایشان بیشتر مورد احترام قرارگرفت. 18 عدۀ زیادی از کسانی که ایمان آورده بودند پیش آمدند و اعتراف کردند که پیش از آن به جادوگری مشغول بودند. 19 و عدۀ زیادی از ساحران کتب جادوگری خود را جمع کردند و پیش مردم سوزانیدند. کتابها را که قیمت گذاشتند، معلوم شد که ارزش آن_ها برابر پنجاه هزار سکۀ نقره بود. 20 به این ترتیب کلام خداوند منتشر می_شد و قدرت بیشتری می_یافت. 21 پس از این وقایع پولُس تصمیم گرفت، که از مقدونیه و یونان دیدن نماید و از آنجا به اورشلیم برود. او گفت: «بعد از رفتن به آنجا شهر روم را هم باید ببینم.» 22 پس دو نفر از همکاران خود یعنی تیموتاوس و ارسطوس را به مقدونیه فرستاد و خود او مدت بیشتری در ایالت آسیا اقامت نمود. 23 در این ایام سر و صدای زیادی دربارۀ این طریقه در اِفِسُس بلند شد. 24 در آنجا شخصی بود بنام دیمیتریوسِ نقره_ساز، که تصاویر نقره_ای از بتکدۀ آرتمیس (دیانا) می_ساخت و به این وسیله برای صنعتگران شغل خوب و مفیدی فراهم ساخته بود. 25 پس او انجمنی مرکب از آنها و همچنین صاحبان حرفه_های مشابه تشکیل داد و خطاب به ایشان گفت: «ای آقایان، می_دانید که سعادت زندگی ما وابسته به این صنعت است 26 و به طوری که می_بینید و می_شنوید، این پولُس با تبلیغات خود نه فقط در شهر ما اِفِسُس بلکه تقریباً در سرتاسر ایالت آسیا عدۀ فراوانی را به طرف خود کشیده و گمراه ساخته است و می_گوید که چیزهای ساخته شده به_دست انسان، به هیچ_وجه خدایان نیستند. 27 پس خطر تنها در این نیست که شغل ما از اعتبار بیفتد بلکه این خطر هم هست که معبد الهۀ بزرگ ما آرتمیس بی_ارزش گردد و طولی نخواهد کشید که عظمت خود الهه که مورد پرستش تمام مردم ایالت آسیا و سراسر جهان است از بین برود.» 28 وقتی آن_ها این را شنیدند غضبناک گشتند و فریاد می_زدند: «بزرگ است آرتیمیسِ اِفِسُسیان.» 29 شهر به هم ریخت و مردم غایوس و آرِستَرخُس را که از اهالی مقدونیه و از همراهان پولُس بودند دستگیر کردند و کشان_کشان به تماشاخانۀ شهر بردند. 30 پولُس می_خواست که با جمعیت روبرو شود، اما ایمانداران نگذاشتند. 31 حتی عده_ای از بزرگان ایالت آسیا که با پولُس رفاقت داشتند، پیش او فرستاده و اصرار کردند که در تماشاخانۀ شهر جان خود را خطر نیندازد. 32 دراین میان دسته_ای یک چیز می_گفتند و دسته_ای چیز دیگر، زیرا آن جماعت بسیار آشفته بود و اغلب آنها اصلاً دلیل جمع شدن خود را نمی_دانستند. 33 اما عده_ای گمان بردند اسکندر مسئول است، چون یهودیان او را پیش انداخته بودند. پس او با اشاره دست از مردم خواست که خاموش باشند و کوشش او این بود که در پیش این جماعت دفاع نماید. 34 اما وقتی مردم فهمیدند که اسکندر یهودی است، همه با یک صدا به مدت دو ساعت پشت سر هم فریاد می_کردند: «بزرگ است آرتیمیسِ اِفِسُسیان.» 35 سرانجام شاروال مردم را خاموش کرد و گفت: «ای مردان اِفِسُس، همه بدون استثناء می_دانند که شهر ما اِفِسُس حافظ بتکدۀ آرتیمیسِ بزرگ و حافظ سنگ مقدسی است که از آسمان به زمین آمده است. 36 و از آنجا که این حقایق غیر قابل انکار است، صلاح تان بر این است که آرام باشید و ندانسته کاری نکنید. 37 این مردانی که شما به عنوان ملامت به اینجا آورده_اید، نه به معبد ما دستبرد زده_اند و نه نسبت به الهۀ ما سخن کفرآمیز گفته_اند. 38 پس اگر دیمیتریوس و همکارانش ادعای بر ضد کسی دارند، درِ محاکم باز است و فرمانداران نیز حاضرند، آن_ها می_توانند در آنجا بر ضد یکدیگر شکایت نمایند. 39 اگر مسائل دیگری در پیش است، باید در یک جلسۀ رسمی حل و فصل شود. 40 زیرا این خطر در پیش است که به خاطر کار امروز ملامت به اخلالگری شویم. در حالی که هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد و هیچ جوابی هم برای این شورش نداریم.» 41 این را گفت و حاضران مجلس را رخصت کرد.

اعمال 20

1 همینکه فتنه خاموش شد، پولُس شاگردان را طلبید و پس از تشویق آنها خداحافظی کرد و عازم مقدونیه شد. 2 او در آن ناحیه می_گشت و همه جا با سخنان خود به شاگردان دلگرمی می_داد و به این ترتیب به یونان رسید. 3 پس از سه ماه اقامت در آنجا، هنگامی که خواست با کشتی به سوریه برود، یهودیان بر ضد او توطئه چیدند. بنابراین او تصمیم گرفت از راه مقدونیه مراجعت نماید. 4 همراهان او عبارت بودند از سوپاتِرُس بیریه_ای و آرِستَرخُس و سِکُندُسِ تسالونیکی و غایوس دربه_ای و تیموتاوس و تیخیکاس و تروفیمُس که از اهالی ایالت آسیا بودند. 5 اینها زودتر از ما رفتند و در شهر ترواس در انتظار ما ماندند. 6 خود ما پس از ایام عید فطیر از فیلپی سوار کشتی شدیم و پنج روز بعد در بندر ترواس به آنها رسیدیم و یک هفته در آنجا ماندیم. 7 در شب یکشنبه وقتی ما برای پاره کردن و خوردن نان دور هم جمع شدیم، پولُس به علت آنکه روز بعد عازم سفر بود به تفصیل برای آنها صحبت کرد و تا نصف شب به سخنان خود ادامه داد. 8 در بالاخانه_ای که ما در آن جمع شده بودیم، چراغهای زیادی روشن بود. 9 جوانی به نام اِفتیخُس پیش کلکین نشسته بود و همین طور که پولُس صحبت می_کرد رفته_رفته خوابش گرفت، بالاخره خواب کاملاً بر او غالب شد و از منزل سوم به زیر افتاد و وقتی او را برداشتند، مرده بود. 10 پولُس پائین رفت و خود را روی او انداخت و او را در آغوش گرفت و به آنها گفت: «ناراحت نباشید، او هنوز زنده است.» 11 پس پولُس دوباره بالا رفت و نان را پاره کرد و خورد. و پس از صحبت_های بسیار که تا سپیدۀ صبح به طول انجامید پولُس شهر را ترک کرد. 12 و آنها آن جوان را زنده به خانه بردند و خاطر همه از این بابت کاملاً جمع شد. 13 ما قبل از دیگران به طرف کشتی رفتیم، و به طوری که، پولُس قبلاً قرار گذاشته بود به سوی اَسُس حرکت کردیم تا در آنجا پولُس را سوار کشتی کنیم. زیرا او قصد داشت که از راه خشکی به آنجا برود. 14 وقتی پولُس در اَسُس با ما یکجا شد او را سوار کشتی نمودیم و به بندر میلیتُس آمدیم. 15 روز بعد از راه بحر به مقابل جزیرۀ خیوس رسیدیم و روز دوم از آنجا به جزیرۀ ساموس رفتیم. فردای آن روز وارد بندر میلیتُس شدیم، 16 زیرا پولُس تصمیم گرفته بود که از کنار اِفِسُس عبور نماید تا از تلف شدن وقت در ایالت آسیا جلوگیری شود زیرا او خواهش بسیار داشت که در صورت امکان قبل از روز پِنتیکاست در اورشلیم باشد. 17 پولُس از میلیتُس پیامی به اِفِسُس فرستاد و رهبران کلیسا را خواست. 18 وقتی آن_ها رسیدند به آنها گفت: «شما می_دانید که از اولین روزی که من به ایالت آسیا پا گذاشتم در تمام اوقاتی که با شما بودم چگونه رفتار نمودم 19 یعنی با کمال تواضع و با اشکها و زحماتی که به وسیلۀ دسیسه_های یهودیان برای من پیش می_آمد، مانند یک غلام خداوند را خدمت کردم. 20 شما می_دانید که من برای خیر و صلاح شما از هیچ چیز دریغ نکردم. من پیام را به شما رساندم و شما را پیش مردم و در خانه_های تان تعلیم دادم. 21 من به یهودیان و یونانیان اخطار کردم، که آن_ها باید از گناهان خود توبه کنند و به خدا روی آورند و به خداوند ما عیسی ایمان داشته باشند. 22 اکنون در بندگی روح_القدس در راه اورشلیم هستم و از آنچه به سرم خواهد آمد چیزی نمی_دانم 23 جز اینکه روح_القدس در هر شهر به طور آشکار مرا خبر می_دهد، که حبس_ها و سختی_ها در انتظار من است. 24 اما ادامه زندگی برای من آنقدر ارزش ندارد که از خاطر جان خود پریشان باشم. تنها آرزوی من این است که وظیفۀ خود را انجام دهم و خدمتی را که عیسی خداوند به من سپرده بود، یعنی اعلام مژدۀ فیض خدا را به پایان برسانم. 25 و اکنون خاطر جمع هستم که هیچیک از شما که برای اعلام پادشاهی خدا با شما رفت و آمد داشته_ام، دیگر روی مرا نخواهد دید. 26 بنابراین امروز به شما می_گویم: اگر کسی از شما هلاک شود من مسئول نیستم، 27 زیرا برای اعلام تمام مقاصد خدا به شما از هیچ کاری کوتاهی نکرده_ام. 28 متوجه خود و متوجه آن گله_ای باشید که روح_القدس شما را به نظارت آن برگزیده است و چون چوپانان، کلیسائی را که خداوند با خون خود خریده است پرورش دهید. 29 من می_دانم که بعد از رفتن من گرگهای درنده به میان شما خواهند آمد که به گله دلسوزی نخواهند کرد. 30 و حتی در میان خود شما کسانی پیدا خواهند شد، که حقیقت را تغییر داده، پیروانی را به دنبال خود خواهند کشید. 31 پس آگاه باشید و فراموش نکنید که چگونه دائماً مدت سه سال، روز و شب شما را تعلیم دادم و برای شما اشک ریختم. 32 اکنون شما را به خدا و کلام فیض بخش او می_سپارم. کلامی که قادر است شما را بنا کند و برکاتی را که میراث مقدسان اوست، به شما عطا فرماید. 33 من به پول یا لباس کسی چشم ندوخته_ام. 34 خود تان می_دانید که با این دستها زحمت کشیده_ام و ضروریات خود و همراهانم را به_دست آورده_ام. 35 من عملاً به شما نشان داده_ام که ما باید زحمت بکشیم و ناتوانان را یاری نمائیم. و سخنان عیسی خداوند را به یاد داشته باشیم که فرمود: «بخشیدن از گرفتن فرخنده_تر است.»» 36 وقتی پولُس سخنان خود را به پایان رسانید با همۀ آنها زانو زد و دعا کرد. 37 همه با صدای بلند گریه می_کردند و او را در آغوش می_گرفتند و می_بوسیدند. 38 آنچه بیش از هر چیز آنها را غمگین می_ساخت این بود، که پولُس گفته بود دیگر آن_ها روی او را نخواهند دید. پس او را تا کشتی بدرقه نمودند.

اعمال 21

1 ما از آنها خداحافظی کرده آنجا را ترک نمودیم و از راه بحر مستقیماً به جزیرۀ کاس آمدیم و روز بعد به بندرگاه جزیرۀ رودُس وارد شدیم و از آنجا به پاترا رفتیم. 2 درآنجا کشتی_ای دیدیم که عازم فنیقیه بود، پس سوار آن شدیم و حرکت کردیم. 3 همینکه قبرس از دور نمایان شد ما از طرف جنوب آن گذشتیم و به سفر خود به سوی سوریه ادامه دادیم و در بندر صور لنگر انداختیم، زیرا قرار بر این بود که بار کشتی را در آنجا خالی کنند. 4 در آنجا ایمانداران را پیدا کردیم و هفت روز پیش آنها ماندیم. آن_ها با الهام روح خدا به پولُس اصرار کردند، که به اورشلیم نرود. 5 و چون وقت ما به پایان رسید بار دیگر راه سفر را در پیش گرفتیم و جمیع آنها با زنان و اطفال شان ما را تا خارج شهر بدرقه کردند. آنگاه در ساحل بحر زانو زدیم و دعا کردیم 6 و با یکدیگر خداحافظی نمودیم. وقتی ما سوار کشتی شدیم آنها به خانه_های خود بازگشتند. 7 از صور به سفر بحری خود ادامه دادیم و به شهر پتولامائیس رسیدیم. در آنجا برادران را ملاقات نمودیم و روزی را با آنها به سر آوردیم. 8 روز بعد آنجا را ترک کرده به قیصریه آمدیم و به خانه فیلیپُسِ مبشر که یکی از آن هفت نفری بود که در اورشلیم انتخاب شده بودند، رفتیم و پیش او ماندیم. 9 فیلیپُس چهار دختر باکره داشت که همگی پیشگویی می_کردند. 10 پس از چند روز یک نفر نبی به نام آکابوس از یهودیه به آنجا رسید. 11 او پیش ما آمد و کمربند پولُس را برداشت و دست و پای خود را با آن بست و گفت: «آنچه روح_القدس می_گوید: این است که یهودیان مقیم اورشلیم صاحب این کمربند را اینطور خواهند بست و او را به دست بیگانگان خواهند سپرد.» 12 وقتی این را شنیدیم هم ما و هم اهالی آن شهر به پولُس التماس نمودیم که از رفتن به اورشلیم صرف_نظر نماید. 13 اما پولُس در جواب گفت: «این چه کاری است که شما می_کنید؟ چرا با اشکهای خود دل مرا می_شکنید؟ من نه فقط حاضرم زندانی شوم، بلکه حاضرم در اورشلیم به خاطر عیسی خداوند بمیرم.» 14 چون سخنان ما در او اثری نکرد دست برداشتیم و گفتیم: «باشد! هرچه خداوند می_خواهد همان بشود.» 15 بعد از چند روز ما بار سفر را بستیم و عازم اورشلیم شدیم. 16 چند نفر از شاگردان مقیم قیصریه هم ما را همراهی کردند و ما را به خانه مناسون که اهل قبرس و یکی از ایمانداران اولیه بود، بردند. 17 وقتی به اورشلیم رسیدیم برادران با گرمی از ما استقبال کردند. 18 روز بعد پولُس همرای ما بدیدن یعقوب رفت و تمام رهبران کلیسا آنجا حضور داشتند. 19 پس از سلام و احوالپرسی، پولُس از کارهایی که خدا به وسیلۀ او در میان ملتهای غیر_یهود انجام داده بود گزارش کاملی به آن_ها داد. 20 آنها وقتی این را شنیدند خدا را ستایش کردند و سپس به پولُس گفتند: «ای برادر، همان طور که می_بینی هزاران نفر از یهودیان ایمان آورده_اند و همۀ آن_ها نسبت به شریعت تعصب بسیار دارند. 21 برای آن_ها گفته شده است که تو به یهودیانی که در کشورهای بیگانه سکونت دارند تعلیم می_دهی که از شریعت موسی اطاعت ننموده فرزندان خود را سنت نکنند و دیگر رسوم خود را نگاه ندارند. 22 چه کنیم؟ آنها حتماً از آمدن تو با خبر خواهند شد. 23 پس هرچه به تو می_گوئیم انجام بده. در اینجا چهار نفر هستند که نذری نموده_اند. 24 تو همراه آنها برو و با آن_ها مراسم تطهیر را به جای بیاور و خرج ایشان را هم قبول کن تا آن_ها بتوانند سرهای خود را بتراشند و به این ترتیب همه خواهند فهمید که در این شایعات هیچ حقیقتی وجود ندارد بلکه برعکس، تو هم مطابق شریعت زندگی می_کنی. 25 و اما در خصوص غیر_یهودیانی که ایمان آوردند، ما قبلاً حکم خود را کتباً به اطلاع آن_ها رسانیده_ایم تا از خوردن غذاهائی که به بت_ها تقدیم می_گردد و خون و گوشتِ حیوان خفه_شده و از زنا پرهیز کنند.» 26 پس روز بعد پولُس آن چهار نفر را همراه خود برد و با آنها مراسم تطهیر را به جا آورد و بعد از آن داخل عبادتگاه در اورشلیم شد و تعداد روزهای دوره تطهیر را، که در آخر آن باید برای هر یک از آنها قربانی گذرانیده شود اعلام نمود. 27 هنوز دوره هفت روزه تطهیر به پایان نرسیده بود، که بعضی از یهودیان مقیم ایالت آسیا پولُس را در عبادتگاه دیدند. آنها مردم را تحریک کردند و پولُس را گرفتند 28 و فریاد زدند: «ای مردان اسرائیلی کمک کنید، این همان کسی است که در همه جا بر ضد قوم ما و شریعت موسی و این مکان تعلیم می_دهد و از آن گذشته یونانیان را نیز به این عبادتگاه آورده و این مکان مقدس را نجس کرده است.» 29 (آنها قبلاً تروفیمُس از اهالی اِفِسُس را همراه پولُس در شهر دیده بودند و گمان می_کردند که پولُس او را به عبادتگاه آورده است.) 30 تمام شهر به هم خورد، مردم هجوم آوردند و پولُس را گرفته از عبادتگاه بیرون کشیدند و فوراً درهای عبادتگاه بسته شد. 31 وقتی مردم می_خواستند او را بکشند، به قوماندان فرقۀ رومی خبر رسید که همۀ ساکنان اورشلیم شورش کرده_اند. 32 او فوراً با عساکر و صاحب_منصبان خود به سوی جمعیت شتافت. وقتی یهودیان فرمانده و عساکر را دیدند از زدن پولُس دست برداشتند، 33 دراین موقع قوماندان به پولُس نزدیک شد و او را دستگیر ساخت و امر کرد که او را با دو زنجیر ببندند. آنگاه پرسیدند: «این مرد کیست و چه خطائی کرده است؟» 34 بعضی از آنها به صدای بلند یک چیز می_گفتند و بعضی_ها چیز دیگر و چون به علت جنجال بسیار نتوانست از حقیقت امر مطلع شود، فرمان داد که او را به قشله ببرند. 35 وقتی به زینه_های فرقه رسیدند، عساکر به سبب خشم جماعت مجبور شدند پولُس را روی شانه_های خود ببرند، 36 زیرا مردم به دنبال آنها افتاده و دائماً فریاد می_زدند: «او را بکشید.» 37 هنوز داخل قشله نشده بودند که پولُس رو به قوماندان کرد و پرسید: «اجازه می_دهی چیزی بگویم؟» قوماندان جواب داد: «تو یونانی هم می_دانی؟ 38 پس تو آن مصری_ای نیستی که چندی پیش فتنه_ای بر پا کرد و چهار هزار آدمکش را با خود به بیابان برد؟» 39 پولُس گفت: «من یهودی هستم، اهل شهر ترسوسِ قیلیقیه و تبعۀ یک شهر بزرگ و مهم هستم. خواهش می_کنم اجازه بده تا با مردم صحبت کنم.» 40 وقتی قوماندان به او اجازه داد او بالای زینه ایستاد و با بلند کردن دست خود از جمعیت خواست خاموش باشند و همینکه کاملاً خاموش شدند به زبان عبرانی خطاب به آنها چنین گفت:

اعمال 22

1 «ای برادران و پدران، به دفاعی که هم اکنون به عرض شما می_رسانم توجه فرمائید.» 2 وقتی آن_ها دیدند پولُس به زبان عبرانی با ایشان صحبت می_کند، خاموش_تر شدند و گوش دادند. پولُس ادامه داد و گفت: 3 «من یک نفر یهودی از اهالی ترسوسِ قیلیقیه هستم، ولی در این شهر در خدمت غمالائیل پرورش یافتم و شریعت آبا و اجدادی خود را به دقت آموختم و همین طور که شما امروز نسبت به خدا غیور و متعصب هستید، من هم بودم. 4 و تا سرحد مرگ پیروان این طریقه را آزار می_رسانیدم و آنها را، چه مرد و چه زن به زندان می_انداختم. 5 کاهن_اعظم و تمام اعضای شورای یهود شاهد هستند، زیرا ایشان نامه_هائی به برادران یهودی در دمشق نوشتند و مرا به آن_ها معرفی کردند. پس من به طرف دمشق رفتم تا مسیحیان را دست بسته، برای تنبیه به اورشلیم بیاورم. 6 اما وقتی در راه بودم، در حوالی دمشق نزدیک ظهر، ناگهان نور شدیدی از آسمان به دور من درخشید. 7 من به زمین افتادم و صدائی شنیدم که می_گفت: «شائول، شائول، چرا بر من جفا می_کنی؟» 8 پرسیدم: «ای خداوند، تو کیستی؟» جواب داد: «من عیسی ناصری هستم که از تو جفا می_بینم.» 9 همراهان من نور را می_دیدند اما صدای کسی را که با من صحبت می_کرد نمی_شنیدند. 10 من عرض کردم: «خداوندا چه کنم؟» خداوند به من گفت: «برخیز و بسوی دمشق برو و در آنجا کارهائی که به تو واگذار می_شود به تو گفته خواهد شد.» 11 چون به علت درخشندگی آن نور من نابینا شده بودم، همراهانم دست مرا گرفتند و مرا به دمشق بردند. 12 در دمشق شخصی به نام حنانیا زندگی می_کرد، که مردی خداترس، تابع شریعت، و در بین یهودیان نیک نام بود. 13 او پیش من آمد و در کنار من ایستاد و گفت: «ای برادر شائول، بینا شو.» که فوراً بینا شدم و به او نگاه کردم. 14 او ادامه داده گفت: «خدای پدران ما تو را برگزیده است تا ارادۀ او را درک نمائی، و بندۀ عادل او را ببینی و صدای او را از دهان خودش بشنوی، 15 زیرا تو در برابر همه جهانیان شاهد او می_شوی و به آنچه دیده و شنیده_ای شهادت خواهی داد. 16 حالا چرا معطل هستی؟ برخیز، تعمید بگیر و به خدا روی آور و از گناهان خود پاک شو.» 17 وقتی دوباره به اورشلیم آمدم، یک روز در عبادتگاه دعا می_کردم که به حالت جذبه فرو رفتم 18 و در رؤیا عیسی را دیدم که می_گفت: «زود برخیز و اورشلیم را ترک کن زیرا اهالی این شهر شهادت ترا دربارۀ من قبول نخواهند کرد.» 19 گفتم: «خداوندا اینها می_دانند که من همان شخصی هستم که مؤمنان ترا به زندان می_انداختم و در کنیسه_ها آنها را می_زدم 20 و وقتی خون آن شاهد تو استیفان ریخته شد، من در آنجا ایستاده بودم و با آن کار موافقت کردم و نگهبان لباسهای قاتلان او بودم.» 21 اما او به من فرمود: «من تو را به جاهای دور و پیش مردم غیر_یهود خواهم فرستاد.»» 22 جمعیت تا اینجا به او گوش می_دادند، اما وقتی این جمله را به زبان آورد، بار دیگر فریاد کردند: «او را بکشید، چنین کسی نباید زنده بماند.» 23 در همان وقت که مردم با هیاهو لباسهای خود را در هوا تکان می_دادند و گرد و خاک بلند می_کردند، 24 قوماندان امر کرد پولُس را داخل قشله نمایند و با تازیانه از او تحقیقات کنند تا معلوم شود به چه علت این هیاهو برضد او برپا شده است. 25 وقتی او را برای قمچین زدن بستند، پولُس از صاحب_منصبی که آنجا ایستاده بود پرسید: «آیا شما اجازه دارید یک نفر رومی را بدون آنکه سرش حکم شده باشد، بزنید؟» 26 وقتی صاحب_منصب اینرا شنید، پیش قوماندان رفت و گفت: «تو می_دانی چه می_کنی؟ این مرد یکی از اتباع روم است.» 27 قوماندان پیش پولُس رفت و از او پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولُس گفت: «بلی.» 28 قوماندان گفت: «برای به_دست آوردن این تابعیت من قیمت گزافی پرداخته_ام.» پولُس گفت: «اما من با آن به دنیا آمدم.» 29 پس آن_ها که می_خواستند از پولُس تحقیقات کنند، با عجله از آنجا دور شدند و قوماندان هم، که به امر او پولُس را بسته بودند، وقتی فهمید او تبعۀ روم است، بسیار ترسید. 30 در روز بعد چون قوماندان می_خواست، علت موضوع و حقیقت امر را بداند، بندهای پولُس را باز کرد و امر کرد سران کاهنان و شورای یهود تشکیل جلسه دهند و سپس پولُس را به آنجا آورد و از او خواست در برابر آنها بایستد.

اعمال 23

1 پولُس با دقت به اعضای شورا نگاه کرد و گفت: «ای برادران، من تا به امروز در حضور خدا با وجدانی پاک زندگی کرده_ام.» 2 دراین هنگام کاهن_اعظم، حنانیا، به کسانی که در کنار پولُس ایستاده بودند، امر کرد که به دهانش مشت بزنند. 3 پولُس به او گفت: «ای دیوار سفید شده، خدا ترا خواهد زد. تو آنجا نشسته_ای که مطابق شریعت در مورد من قضاوت نمایی و حالا بر خلاف آن امر می_کنی که مرا بزنند.» 4 حاضران گفتند: «به کاهن_اعظم خدا اهانت می_کنی؟» 5 پولُس گفت: «ای برادران، من نمی_دانستم که او کاهن_اعظم است. می_دانم که تورات می_فرماید: «به پیشوای قوم خود ناسزا نگو.»» 6 وقتی پولُس فهمید، که بعضی از آنها صدوقی و بعضی فریسی هستند با صدای بلند گفت: «ای برادران، من فریسی و فریسی زاده_ام و مرا به خاطر ایمان و امید به رستاخیز مردگان در اینجا محاکمه می_کنند.» 7 با این سخن میان فریسی ها و صَدوقی ها اختلاف افتاد و مردم به دو دسته تقسیم شدند. 8 (صَدوقی ها منکر روز قیامت و وجود فرشته یا روح هستند ولی، فریسی ها به وجود اینها عقیده دارند.) 9 سر و صدای زیادی در مجلس بلند شد و چند نفر از علمای فرقۀ فریسی برخاسته گفتند: «ما در این مرد هیچ تقصیری نمی_بینم. از کجا معلوم است که روح یا فرشته_ای با او سخن نگفته باشد.» 10 اختلاف زیادتر شد و قوماندان از ترس اینکه مبادا پولُس را تکه_تکه کنند، فرمان داد عساکر به مجلس داخل شوند و پولُس را از میان جمعیت خارج ساخته و به قشله ببرند. 11 در شب همان روز خداوند به پولُس ظاهر شد و فرمود: «دل قوی_دار، چون همان طور که در اورشلیم دربارۀ من شهادت دادی در روم نیز باید چنان کنی.» 12 وقتی روز شد بعضی از یهودیان دور هم جمع شدند و سوگند یاد کردند، که تا پولُس را نکشند بهیچ خوردنی و یا نوشیدنی لب نزنند. 13 در این دسیسه بیش از چهل نفر شرکت داشتند. 14 آنها پیش سران کاهنان و بزرگان رفتند و گفتند: «ما سوگند خورده_ایم تا پولُس را نکشیم لب به غذا نزنیم. 15 بنابراین شما و اعضای شورا به بهانۀ اینکه می_خواهید در سوابق پولُس تحقیقات بیشتری نمائید، از قوماندان تقاضا کنید او را فردا پیش شما بیاورد. ما ترتیبی داده_ایم که او را پیش از اینکه به اینجا برسد بکشیم.» 16 اما خواهرزادۀ پولُس از این دسیسه با خبر شد و به قشله رفت و پولُس را خبر داد. 17 پولُس یکی از صاحب_منصبان را صدا زده گفت: «این جوان را پیش قوماندان ببر، می_خواهد موضوعی را به عرض او برساند.» 18 صاحب_منصب او را پیش قوماندان برد و به او گفت: «پولُس زندانی بدنبال من فرستاد و تقاضا کرد که این جوان را پیش شما بیاورم. او می_خواهد موضوعی را به عرض برساند.» 19 قوماندان دست او را گرفته به کناری کشید و محرمانه از او پرسید: «چه می_خواهی بگویی؟» 20 او گفت: «یهودیان نقشه کشیده_اند که از شما تقاضا نمایند پولُس را فردا به شورا ببرید. بهانه آنها این است که می_خواهند در مورد او اطلاعات دقیقتری به دست آورند. 21 به حرفهای آنها توجه نکنید، زیرا بیش از چهل نفر از ایشان در کمین او نشسته_اند و قسم خورده_اند که تا او را نکشند چیزی نخورند و ننوشند. آنها اکنون حاضر و آماده هستند و فقط در انتظار موافقت شما می_باشند.» 22 به این ترتیب قوماندان آن جوان را رخصت کرد و به او اخطار نمود، که نباید از اطلاعاتی که در اختیار او گذاشته است کسی با خبر شود. 23 سپس قوماندان دو نفر صاحب_منصب را صدا زد و به آن_ها گفت: «دو صد عسکر پیاده و هفتاد سواره نظام و دو صد نیزه_دار آماده کنید تا امشب ساعت نُه به قیصریه بروند. 24 و چند اسپ برای پولُس حاضر کنید تا به این وسیله او را سالم به فِلیکسِ والی تحویل دهید.» 25 او نامه_ای هم به این مضمون نوشت: 26 «کلودیوس لیسیاس به جناب والی فِلیکس سلام می_رساند. 27 این مرد را یهودیان گرفته_اند و قصد داشتند او را بکشند، اما وقتی فهمیدم که او یک نفر رومی است من با عساکر خود به آنجا رفته او را از چنگ ایشان بیرون آوردم 28 و از آنجا که می_خواستم علت تهمت او را بفهمم او را به شورای ایشان بردم. 29 اما متوجه شدم که موضوع مربوط به اختلاف عقیدۀ آن_ها در خصوص شریعت خود شان است و او کاری که مستوجب اعدام یا حبس باشد نکرده است. 30 پس وقتی فهمیدم که آن_ها در صدد سوء_قصد نسبت به جان او هستند، فوراً او را پیش شما فرستادم و به مدعیان او نیز امر کرده_ام، که دعوی خود را در پیشگاه شما به عرض برسانند.» 31 عساکر مطابق اوامری که گرفته بودند، پولُس را تحویل گرفته و او را شبانه به انتیپاتریس رسانیدند. 32 فردای آن روز همه بجز سوارانی که پولُس را تا به مقصد همراهی می_کردند به قشله برگشتند. 33 سواران به وقت رسیدن به قیصریه نامۀ مذکور را به والی تقدیم نموده و پولُس را به او تحویل دادند. 34 والی وقتی نامه را خواند، از پولُس پرسید که اهل کدام ولایت است و چون فهمید که اهل قیلیقیه است 35 به او گفت: «وقتی مدعیان تو برسند به دفاع تو گوش خواهم داد.» و فرمان داد او را در قصر هیرودیس تحت نظر نگاه دارند.

اعمال 24

1 بعد از پنج روز، کاهن_اعظم، حنانیا، همراه چند نفر از بزرگان و یک وکیلی به نام تِرتُلُس به قیصریه رسیدند و شکایت خود را برضد پولُس به اطلاع والی رسانیدند. 2 وقتی پولُس را خواستند تِرتُلُس شکایت خود را این طور شروع کرد: «عالیجناب، والی فِلیکس، با توجه به اینکه در ایام زمامداری شما و در سایه اقدامات ارزنده_ای که برای بهبود وضع ملت ما بعمل آورده_اید، از نعمت امنیت کامل برخوردار هستیم، 3 وظیفۀ خود می_دانیم پیوسته و در هر جا سپاسگزاری عمیق خود را تقدیم آن جناب بنمائیم. 4 و اما، برای اینکه زیاد وقت شما را نگیریم، تقاضا دارم با آن لطف همیشگی خود تان به عرایض مختصر ما توجه فرمائید، 5 به ما ثابت شده است که این شخص یک آشوبگر فاسدی است که در سرتاسر عالم میان همۀ یهودیان اختلاف انداخته و همچنین از سرکردگان فرقۀ ناصری است 6 و حتی کوشش می_کرد خانه پاک خدای ما را آلوده گرداند. اما ما او را دستگیر کردیم و می_خواستیم مطابق شریعت خود محاکمه کنیم. 7 ولی لیسیاس قوماندان آمد و با زور او را از دست ما گرفت. 8 و به مدعیان او امر کرد به حضور شما بیایند. اگر خود شما از او تحقیقات نمائید، حقیقت ادعای ما برای تان روشن خواهد شد.» 9 یهودیان تمام حرفهای تِرتُلُس را در این باره تأیید کردند. 10 وقتی والی به پولُس اشاره کرد که سخن بگوید، او به این تهمت_ها جواب داده گفت: «با اطلاع از اینکه شما سالیان درازی است که بر این ملت قضاوت می_کنید؛ پس با اطمینان خاطر در حضور شما از خود دفاع می_کنم. 11 حقیقت امر بر شما معلوم خواهد شد. از روزی که من برای عبادت به اورشلیم رفته بودم بیش از دوازده روز نمی_گذرد 12 و هیچ کس مرا ندیده است که در عبادتگاه و یا در کنیسه_ها و یا در داخل شهر با کسی مباحثه کنم و یا مردم را به گرد خود جمع نمایم. 13 برای اثبات تهمت_های که برضد من می_آورند، هیچگونه مدرکی در دست ندارند. 14 اما در حضور شما اعتراف می_کنم که در پرستش خدای پدران خود، طریقه_ای را که آنها بدعت (راه غلط) می_خوانند پیروی می_نمایم. من به هر چه در تورات و نوشته_های پیغمبران آمده است، اعتقاد دارم. 15 من همان امیدی را به خدا دارم که خود اینها دارند و آن این است که هم برای نیکان و هم برای بدان قیامتی در پیش است. 16 بنابراین با چنین امیدی، نهایت کوشش خود را می_کنم که در همۀ احوال در برابر خدا و انسان وجدان آسوده_ای داشته باشم. 17 من پس از سالیان دراز به اورشلیم رفتم تا اعاناتی برای ملت خود ببرم و قربانی بگذرانم. 18 در عبادتگاه پس از انجام مراسم تطهیر مشغول این کار_ها بودم، نه جمعیتی به دور من جمع شده بود و نه اغتشاشی در کار بود 19 که چند تن از یهودیان ایالت آسیا مرا در آنجا دیدند و به نظر من ایشان هم باید در اینجا پیش شما حاضر شوند تا اگر از من شکایتی دارند خود شان آنرا اظهار نمایند، 20 یا اینها بگویند، که وقتی در حضور شورا ایستاده بودم چه خطایی از من سر زده 21 جز اینکه در میان آنها با صدای بلند گفتم: من بخاطر ایمان و امید به رستاخیز مردگان در اینجا محاکمه می_شوم.» 22 فِلیکس که خودش از این طریقه اطلاع کاملی داشت، محاکمه را به تعویق انداخت و گفت: «من فتوای خود را موکول به آمدن قوماندان لیسیاس می_کنم.» 23 و به یک صاحب_منصب امر کرد، که پولُس را تحت نظر بگیرد و تا اندازه_ای او را آزاد بگذارد و مانع آمد و رفت دوستان او که برای رفع احتیاجاتش می_آمدند نشود. 24 چند روز بعد فِلیکس با دروسِله، همسر خود که زنی یهودی بود، به آنجا آمد و دنبال پولُس فرستاد و به سخنان پولُس دربارۀ ایمان به مسیح عیسی گوش داد. 25 اما وقتی دنبالۀ سخن به عدالت، پرهیزکاری و کیفر آینده کشیده شد، فِلیکس ترسان شد و اظهار داشت: «فعلاً کافی است، هرگاه فرصت مناسبی دست دهد، باز هم دنبال تو می_فرستم.» 26 در عین حال از پولُس توقع پول داشت و به همین دلیل غالباً او را می_خواست و با او مباحثه می_نمود. 27 پس از دو سال پُرکیوس فِستوس جانشین فِلیکس گردید. فِلیکس چون می_خواست رضایت یهودیان را جلب نماید، پولُس را همچنان در زندان نگهداشت.

اعمال 25

1 فِستوس سه روز بعد از آنکه زمام امور را در دست گرفت از قیصریه به اورشلیم رفت. 2 سران کاهنان و رهبران یهود اتهامات و دعاوی خود را برضد پولُس به اطلاع او رسانیدند و از فِستوس تقاضا کردند 3 که به آنها لطفی نماید و پولُس را به اورشلیم بفرستد. آنها در کمین بودند تا او را بین راه به قتل برسانند. 4 فِستوس جواب داد: «پولُس در قیصریه تحت نظر است و خود من به زودی به آنجا بر_می_گردم. 5 بنابر این کسانی از شما که برای شان مقدور است با من به آنجا بیایند و چنانچه این شخص خطایی کرده است، برضد او اقامه دعوی نمایند.» 6 فِستوس تقریباً هشت یا ده روز در اورشلیم بسر برد و سپس به قیصریه مراجعت کرد. روز بعد در محکمه حضور یافت و امر کرد پولُس را بیآورند. 7 وقتی پولُس وارد شد، یهودیانی که از اورشلیم آمده بودند دور او را گرفتند و تهمت_های سختی برضد او ذکر کردند که قادر به اثبات آن_ها نبودند. 8 پولُس از خود دفاع کرده گفت: «من نه نسبت به شریعت یهود مرتکب خطایی شده_ام و نه برضد عبادتگاه و امپراطور اقدامی کرده_ام.» 9 اما فِستوس که می_خواست مورد توجه یهودیان قرار گیرد، رو به پولُس کرد و گفت: «آیا می_خواهی به اورشلیم بروی و در آنجا در حضور خود من محاکمه شوی؟» 10 پولُس جواب داد: «من هم اکنون در محکمۀ امپراطور یعنی در آنجایی که باید محاکمه شوم ایستاده_ام. چنانکه خود شما به خوبی آگاهید، من مرتکب هیچ جرمی برضد یهودیان نشده_ام. 11 اگر مجرم هستم و چنانکه کاری کرده_ام که مستوجب اعدام است، از مرگ نمی_گریزم. اما اگر مرتکب هیچیک از اعمالی که این اشخاص به من نسبت می_دهند نشده_ام، هیچ کس حق ندارد مرا به دست آنها بسپارد. من تقاضا می_کنم که امپراطور شخصاً به دوسیه من رسیدگی نماید.» 12 فِستوس پس از تبادل نظر با مشاوران خود جواب داد: «حالا که از امپراطور دادخواهی می_کنی به پیشگاه امپراطور خواهی رفت.» 13 پس از مدتی اغریپاس پادشاه و همسرش برنیکی به قیصریه آمدند تا به فِستوس خیر مقدم بگویند. 14 و چون روزهای زیادی در آنجا ماندند، فِستوس سوابق پولُس را در اختیار پادشاه گذاشت و گفت: «یک زندانی در اینجاست که فِلیکس او را به من تحویل داده است. 15 وقتی به اورشلیم رفتم سران کاهنان و بزرگان یهود از او رسماً به من شکایت کردند و تقاضای محکومیت او را داشتند. 16 من به آنها جواب دادم که شیوۀ روم این نیست که متهمی را به مدعیان تسلیم نماید، مگر آنکه اول او را با مدعیان خود روبرو نموده و به او فرصتی بدهد که در مورد این تهمت_ها از خود دفاع کند. 17 پس وقتی به اینجا آمدند، من بدون تلف وقت، روز بعد در محکمه حاضر شدم و امر کردم او را بیاورند. 18 وقتی مدعیان او برخاستند و برضد او صحبت کردند، او را به هیچیک از جرمهائی که من انتظار داشتم، ملامت نساختند، 19 فقط دربارۀ دین خود شان و شخصی بنام عیسی که مرده و پولُس ادعا می_کند زنده است، اختلاف عقیده داشتند. 20 چون در بررسی این امور دو دل بودم، از او پرسیدم که آیا می_خواهد به اورشلیم برود تا در آنجا به این موضوع رسیدگی شود. 21 اما وقتی پولُس تقاضا کرد که تا زمانی که امپراطور به کارش رسیدگی نکرده تحت نظر بماند، من امر کردم او را تحت نظر نگاه_دارند تا در وقت مناسب او را به حضور امپراطور بفرستم.» 22 اغریپاس به فِستوس گفت: «بسیار آرزو دارم شخصاً سخنان او را بشنوم.» فِستوس جواب داد: «بسیار خوب! فردا سخنان او را خواهید شنید.» 23 روز بعد اغریپاس و برنیکی با تشریفات تمام به دربار وارد شدند و با گروهی از قوماندانان و بزرگان شهر در آنجا جلوس نمودند. به فرمان فِستوس پولُس را حاضر کردند. 24 در این وقت فِستوس گفت: «ای اغریپاس پادشاه و ای تمام کسانی که در اینجا حضور دارید، شما مردی را روبروی خود می_بینید که اکثر یهودیان، چه در اورشلیم و چه در اینجا، پیش من از او شکایت کرده_اند و با فریاد خواسته_اند که او نباید دیگر زنده بماند. 25 نظر خود من این است که او کاری نکرده که مستوجب مرگ باشد، ولی چون او از امپراطور تقاضای دادخواهی کرده است، تصمیم گرفتم او را به پیشگاه او بفرستم. 26 و چون مطلب مخصوصی ندارم که به امپراطور بنویسم، او را در اینجا پیش شما و مخصوصاً به حضور شما اغریپاس پادشاه آوردم تا در نتیجۀ این تحقیقات مقدماتی، بتوانم مطلبی تهیه نموده برای او بنویسم، 27 زیرا معقول به نظر نمی_رسد که یک زندانی را بدون اسناد کافی بنزد امپراطور بفرستم.»

اعمال 26

1 اغریپاس خطاب به پولُس گفت: «ما به تو اجازه می_دهیم که از خود دفاع کنی.» پولُس دستهای خود را گشود و از خود چنین دفاع کرد: 2 «ای اغریپاس پادشاه، برای من کمال خوشوقتی است که امروز در پیشگاه آن حضرت در خصوص شکایاتی که یهودیان از من دارند به دفاع بر_می_خیزم. 3 و بیشتر از این خوشوقتم که عالیجناب به همه آداب و رسوم یهودیان و اختلافات بین آنها آشنائی کامل دارید. تمنا دارم لطف فرموده به عرایض بنده توجه نمائید. 4 همۀ یهودیان به خوبی می_دانند که جوانی من چگونه گذشته است و می_دانند که از همان ابتدا چگونه در بین ملت خود و در اورشلیم زندگی کردم. 5 آنها مرا از اول می_شناختند و اگر بخواهند می_توانند آن را تصدیق کنند. آن_ها می_دانند که من عُمری را در فریسی_گری یعنی پیروی از دقیقترین فرقه_های دین خود گذرانده_ام. 6 و حالا بخاطر امید به آن وعده_ای که خدا به پدران ما داده است محاکمه می_شوم. 7 این همان وعده_ای است که دوازده طایفۀ ما امید دارند که روزی انجام آن را ببینند و از صمیم قلب شب و روز عبادت می_کنند. بلی، بخاطر همین امید است، که یهودیان از من شکایت کرده_اند. ای پادشاه، 8 چرا به نظر آن جناب محال می_آید که خدا مردگان را زنده گرداند؟ 9 خود من روزی این را وظیفۀ خود می_دانستم که به هر وسیله_ای با عیسی ناصری مخالفت نمایم. 10 و در اورشلیم همین کار را کردم و با اختیاراتی که از سران کاهنان گرفتم، بسیاری از مقدسان را به زندان انداختم و وقتی آنها را می_کشتند بر ضد شان رأی می_دادم. 11 مدت زیادی ایشان را در کنیسه_ها می_زدم و کوشش می_کردم آنها را به انکار ایمان شان مجبور سازم. خشم و غضب من بجایی رسید که تا شهرهای دوردست آن_ها را تعقیب می_کردم و آزار می_رسانیدم. 12 در چنین حالی با داشتن اختیارات تام و اوامری از جانب سران کاهنان به دمشق می_رفتم که 13 در هنگام ظهر در بین راه، ای پادشاه، نوری روشنتر از نور آفتاب به دور من و همسفرانم درخشید. 14 همگی به زمین افتادیم. بعد من صدایی شنیدم که به زبان عبرانی به من گفت «ای شائول، ای شائول، چرا بر من جفا می_کنی؟ بر میخ_ها لگد زدن کار آسانی نیست.» 15 پرسیدم: «خداوندا تو کیستی؟» خداوند گفت: «من همان عیسی هستم که تو به من جفا می_رسانی. 16 برخیز و روی پای خود بایست. من به تو ظاهر شدم تا تو را به خدمت خود منصوب کنم که دربارۀ آنچه امروز دیده_ای و آنچه در آینده خواهی دید شهادت دهی. 17 من ترا از دست این قوم و نیز از دست ملتهای بیگانه که ترا پیش آنها می_فرستم، خواهم رهانید. ترا می_فرستم 18 تا چشمهای آنها را باز کنی و ایشان را از تاریکی به روشنائی و از قلمرو شیطان به سوی خدا بازگردانی تا از راه ایمان به من، گناهان شان آمرزیده شود و در بین مقدسین خدا حصه داشته باشند.» 19 بنابراین ای اغریپاس پادشاه، من نسبت به رؤیاهای آسمانی نافرمانی نکردم، 20 بلکه اول به یهودیان ساکن دمشق و اورشلیم و سر تا سر یهودیه و سپس در میان مردم غیر_یهود اعلام می_کردم که توبه کنند و به سوی خدا برگردند و طوری زندگی کنند، که شایستۀ این توبه باشند. 21 به همین دلیل یهودیان مرا در عبادتگاه گرفتند و می_خواستند مرا بکشند. 22 اما به یاری پروردگار امروز در اینجا ایستاده_ام و به همه، به کوچک و بزرگ، شهادت می_دهم و چیزی جز آنچه انبیاء و موسی از پیش خبر داده_اند به زبان نمی_آورم، 23 یعنی مسیح باید درد و رنج بکشد و اولین کسی باشد که پس از مرگ زنده می_شود تا طلوع نور را به این قوم و ملتهای دیگر اعلام فرماید.» 24 وقتی دفاع پولُس به اینجا رسید، فِستوس فریاد زد: «ای پولُس، عقلت را از دست داده_ای! زیادی علم تو را دیوانه کرده است.» 25 پولُس جواب داد: «نخیر عالیجناب فِستوس، دیوانه نیستم بلکه در کمال هوشیاری عین حقیقت را بیان می_کنم. 26 پادشاه از این چیزها اطلاع دارند و من می_توانم آزادانه پیش آن جناب صحبت کنم. فکر نمی_کنم در این باره چیزی از نظر ایشان دور مانده باشد، زیرا هیچیک از آن_ها در خفا صورت نگرفته است. 27 ای اغریپاس پادشاه، آیا شما به انبیاء عقیده دارید؟ می_دانم که عقیده دارید.» 28 اغریپاس به پولُس گفت: «خیال می_کنی به این زودی می_توانی مرا مسیحی بسازی؟» 29 پولُس گفت: «از خدا می_خواهم که دیر یا زود نه تنها اعلی_حضرت بلکه جمیع کسانیکه امروز سخنان مرا می_شنوند مثل من بشوند، البته نه مثل من در این زنجیرها.» 30 آنگاه پادشاه از جا برخاست و والی و برنیکی و بقیه حاضران هم برخاستند. 31 وقتی از تالار بیرون رفتند به یکدیگر گفتند: «این شخص کاری که مستوجب اعدام یا حبس باشد انجام نداده است.» 32 اغریپاس به فِستوس گفت: «اگر از امپراطور دادخواهی نکرده بود، می_توانست آزاد شود.»

اعمال 27

1 وقتی قرار بر این شد که ما از راه بحر به ایتالیا سفر کنیم، پولُس و چند زندانی دیگر را به صاحب_منصبی به نام یولیوس از فرقۀ اوغُسطُس تحویل دادند. 2 به کشتی ادرامیتینی که عازم بندرهای ایالت آسیا بود سوار شدیم و حرکت کردیم و اَرِستَرخُس مقدونی از اهالی تسالونیکی همراه ما بود. 3 روز بعد در بندر صیدون لنگر انداختیم و یولیوس به پولُس محبت کرد و اجازه داد که در آنجا به دیدن دوستان خود برود و ضروریات خود را از آنها بگیرد. 4 از آنجا بار دیگر راه بحر را در پیش گرفتیم و چون باد از جهت مخالف می_وزید از حاشیه قبرس که باد_پناه بود عبور نمودیم 5 و پس از گذشتن از آب_های قیلیقیه و پمفیلیه به میرای لیکیه رسیدیم. 6 صاحب_منصب در آنجا یک کشتی اسکندریه_ای را که عازم ایتالیا بود پیدا کرد و ما را سوار آن نمود. 7 روزهای زیادی به آهستگی پیش می_رفتیم و با زحمت فراوان به بندر قنیدوس رسیدیم و چون باد مخالف ما بود، جهت دیگر را در پیش گرفتیم و از کنار دماغۀ سَلمونی و ساحل جزیرۀ کریت که پناهگاه بود، راندیم. 8 به سختی از آنجا گذشته به نزدیکیهای شهر لسائیه به محلی به نام «بندر نیک» رسیدیم. 9 زمان زیادی را در آنجا گذرانیده بودیم و دیگر ادامۀ سفر ما با خطر روبرو بود، زیرا مدت زیادی از روز کفاره، که در اوایل خزان است گذشته بود. پس پولُس به آن_ها نصیحت نموده 10 گفت: «آقایان، می_بینم که سفر ما از اینجا به بعد پُر خطر خواهد بود. به کشتی و بار آن خسارت و زیان خواهد رسید و برای خود ما هم تلفات جانی خواهد داشت.» 11 اما صاحب_منصب به حرفهای ناخدای کشتی و صاحب آن بیشتر توجه داشت تا به سخنان پولُس 12 و نظر به اینکه آن بندر برای اقامت زمستانی نامناسب بود، اکثر آنها صلاح دانستند که از آنجا حرکت کنند تا شاید به فینیکاس برسند و زمستان را در آنجا که بندری کریتی و رو به شمال غربی و جنوب غربی است بگذرانند. 13 پس وقتی نسیم جنوبی برخاست به گمان آنکه به مقصد خود رسیده_اند، لنگر کشتی را برداشتند و از نزدیک کنارۀ کریت گذشتیم. 14 اما طولی نکشید که باد شدیدی که به باد شمال شرقی معروف است از خشکی بطرف ما برخاست و 15 به کشتی زد و ما قادر نبودیم کشتی را مستقیماً در خلاف جهت باد هدایت کنیم، بنابراین خود را به دست باد سپردیم تا با جریان آن پیش رویم. 16 در پناه جزیرۀ کوچکی به نام کاودا با زحمت زیاد توانستیم قایق کشتی را به اختیار خود در_آوریم. 17 آنها قایق را به کشتی سوار کردند و با طناب اطراف کشتی را محکم بستند و از ترس اینکه مبادا کشتی در جاهای کم عمق خلیج سیرتیس گیر کند، بادبان کشتی را پایین کشیدند و ما همچنان با جریان باد پیش می_رفتیم. 18 باد شدید ادامه داشت، به طوری که روز دوم بار کشتی را به بحر ریختند 19 و در روز سوم اسباب و لوازم کشتی را با دست خود به بحر انداختند. 20 روزهای زیاد نه آفتاب به چشم می_خورد و نه ستارگان. باد همچنان با شدت می_وزید و دیگر هیچ امیدی به نجات ما نبود. 21 وقتی که مدت زیادی بدون غذا راه پیمودند، پولُس در میان ایشان ایستاد و گفت: «ای دوستان، کاش به حرفهای من گوش می_دادید و از کریت سفر نمی_کردید تا از اینهمه ضرر و زیان در امان می_بودید. 22 خوب، حالا که این طور شده از شما می_خواهم که خود را نبازید. هیچ ضرری به جان کسی نخواهد رسید، فقط کشتی از دست خواهد رفت، 23 زیرا دیشب فرشتۀ آن خدایی که من از او هستم و او را می_پرستم، در کنار من ایستاد 24 و گفت: «ای پولُس نترس زیرا تو باید در حضور امپراطور حاضر شوی و خدا جانِ همۀ همسفرانت را به تو بخشیده است.» 25 پس آقایان باید قویدل باشید، زیرا من به خدا ایمان دارم و می_دانم همان_طوری که به من گفته است خواهد شد. 26 ولی به کنارۀ یکی از این جزایر رانده خواهیم شد.» 27 وقتی شب چهاردهم فرا رسید و ما هنوز در بحیرۀ آدریاتیک از این سو به آن سو رانده می_شدیم، نزدیک نصف شب ملاحان احساس کردند که به خشکی نزدیک می_شوند. 28 پس عمق_پیمایی کردند و به عمق تقریباً سی و هشت متر رسیدند و به فاصله کوتاهی دوباره اندازه_گیری نمودند و به عمق بیست و هفت متری رسیدند. 29 و چون می_ترسیدند که به سنگ_ها بخوریم، چهار لنگر از پشت کشتی به بحر انداختند و دعا می_کردند که زودتر روز شود. 30 ملاحان می_خواستند کشتی را ترک کنند و برای عملی ساختن نقشۀ خود به بهانه اینکه می_خواهند لنگرها را از پیش کشتی به بحر بیندازند، قایق را به آب انداختند. 31 اما پولُس به صاحب_منصب و عساکر گفت: «اگر ملاحان در کشتی نمانند نجات شما ممکن نخواهد بود.» 32 پس عساکر طنابهای قایق را بریدند و آن را رها کردند. 33 کمی پیش از سپیده_دم، پولُس به همه اصرار می_کرد که چیزی بخورند. او گفت: «امروز چهارده روز است که در بلاتکلیفی به سر می_برید و چیزی نخورده_اید. 34 تمنا دارم چیزی بخورید زیرا نجات جان شما بسته به آنست. مویی از سر هیچیک از شما کم نخواهد شد.» 35 با این سخنان نان را برداشت و در حضور همۀ آنها پس از آنکه خدا را شکر نمود پاره کرد و شروع به خوردن نمود. 36 پس همه قویدل گشتند و غذا خوردند. 37 (تعداد ما در کشتی جمعاً دو صد و هفتاد و شش نفر بود.) 38 پس از آنکه سیر شدند بقیۀ غله را به بحر ریختند تا کشتی را سبک نمایند. 39 وقتی صبح شد، ملاحان خشکی را نشناختند اما متوجه خلیجی با ساحل ریگی شدند. تصمیم گرفتند که در صورت امکان کشتی را در آنجا به گِل بنشانند. 40 سپس بند لنگر_ها را بریدند و آن_ها را در بحر رها کردند و همان موقع بندهای سُکان را هم شُل کردند و بادبان پیش کشتی را بالا کشیدند و کشتی را یکراست به طرف ساحل راندند. 41 کشتی به یکی از تپه_های زیر آب برخورد کرد و در آنجا گیر نموده دماغۀ کشتی ثابت و بی_حرکت ماند ولی قسمت عقب در نتیجه بر خورد با امواج شدید در هم شکست. 42 در اینموقع عساکر فکر می_کردند بهتر است زندانیان را بکشند، مبادا کسی از ایشان بوسیله شنا فرار کند. 43 اما صاحب_منصبی که می_خواست پولُس را سالم به مقصد برساند، مانع انجام نقشه آنها شد. او امر کرد که اول کسانی که شنا بلد بودند، خود را از کشتی به داخل آب بیآندازند و خود را به خشکی برسانند. 44 و بقیه یا روی تخته پاره_ها و یا روی قطعات کشتی بدنبال آنها بروند. به این ترتیب همۀ ما صحیح و سالم به خشکی رسیدیم.

اعمال 28

1 وقتی صحیح و سالم به ساحل رسیدیم، فهمیدیم که نام آن جزیره مالتا است. 2 مردم آن جزیره به ما مهربانی بسیار کردند و چون هوا سرد بود و باران می_بارید، آتش بزرگی افروختند و از ما پذیرایی کردند. 3 پولُس مقداری هیزم جمع کرده بود و وقتی آن را روی آتش گذاشت به علت حرارت آتش ماری از میان آن بیرون آمد و به_دست او چسپید. 4 همین که بومیان مار را به دست او آویزان دیدند به یکدیگر گفتند: «این شخص حتماً قاتل است که با وجود اینکه از بحر نجات پیدا کرد، الهۀ عدالت اجازه نمی_دهد که او زنده بماند.» 5 اما پولُس مار را روی آتش انداخت و اصلاً ضرری ندید. 6 آنها منتظر بودند که هر لحظه بدنش ورم کند و یا ناگهان نقش زمین گردد. اما وقتی مدت زیادی منتظر ماندند و دیدند که هیچ ضرری به او نرسیده است، فکر شان عوض شد و گفتند که او یکی از خدایان است. 7 در نزدیکی_های آن محل املاکی وجود داشت که متعلق به پوبلیوس، حاکم آن جزیره بود. این شخص ما را به خانه برد و مدت سه روز با کمال مهربانی از ما پذیرایی کرد. 8 در همان وقت پدر پوبلیوس بستری و مبتلا به تب نوبه و اسهال خونی بود. پولُس به بالین او رفت و پس از دعا بر او دست گذاشت و او را شفا داد. 9 پس از این جریان دیگر بیماران آن جزیره هم آمدند و شفا یافتند. 10 آنها در مقابل، هدایای فراوانی به ما دادند و وقتی خواستیم آنجا را ترک کنیم، چیزهایی را که در سفر مورد احتیاج ما بود برای ما به کشتی آوردند. 11 پس از سه ماه اقامت در آن جزیره با یک کشتی اسکندریه_ای، که علامت دو پیکر جوزا داشت و زمستان را در آنجا توقف کرده بود، به راه افتادیم. 12 در شهر سراکیوس لنگر انداختیم و سه روز در آنجا توقف نمودیم. 13 بار دیگر از آنجا با کشتی حرکت کرده به شهر ریغیون رفتیم. بعد از یک روز باد جنوبی برخاست و دو روز طول کشید که به بندر پوطیولی رسیدیم. 14 در آنجا برادران را پیدا کردیم و به دعوت آنها مدت یک هفته در آنجا ماندیم و به این ترتیب به روم رسیدیم. 15 مسیحیان آن شهر وقتی شنیدند که ما در راه هستیم، تا بازار آپیاس و دهکده_ای به نام «سه میخانه» به استقبال ما آمدند و چون پولُس آنها را دید، خدا را شکر نموده و دلگرم شد. 16 وقتی به روم رسیدیم پولُس اجازه یافت که با یک نگهبان رومی در خانه_ای جداگانه زندگی کند. 17 بعد از سه روز پولُس رهبران یهودیان آنجا را دعوت کرد و وقتی آن_ها جمع شدند به ایشان گفت: «ای برادران، من که هرگز عملی برضد ملت و یا آئین پدران خود انجام نداده_ام، در اورشلیم دستگیر و تسلیم رومیان شدم. 18 رومیان از من تحقیقات نمودند و می_خواستند مرا آزاد سازند، زیرا پی بردند که من هیچ کاری نکرده_ام که مستوجب مرگ باشم. 19 اما یهودیان مخالفت کردند و من هیچ راهی نداشتم جز اینکه از امپراطور دادخواهی نمایم، البته من هیچ شکایتی هم برضد ملت خود ندارم. 20 به این سبب از شما دعوت کردم تا شما را ببینم و با شما صحبت کنم، زیرا من به خاطر همان امیدی که اسرائیل دارد، به طوری که می_بینید گرفتار زنجیرم.» 21 به او گفتند: «هیچ نامه_ای دربارۀ تو از یهودیه به ما نرسیده است و از برادران ما هم کسی به اینجا نیامده است که دربارۀ تو گزارشی داده باشد و یا سخن بدی به زیان آورده باشد. 22 اما ما می_خواهیم عقاید و نظرات ترا از زبان خودت بشنویم. آنچه ما دربارۀ این فرقۀ جدید می_دانیم آن است که همه از آن ایراد می_گیرند.» 23 پس روزی را تعیین کردند و عده زیادی برای دیدن او به منزلش آمدند. او به تفصیل از صبح تا شب، دربارۀ پادشاهی خدا برای آن_ها سخن گفت و کوشید با مراجعه به تورات موسی و نوشته_های انبیاء، آنها را نسبت به عیسی متقاعد و قانع سازد. 24 بعضی از آن_ها سخنان او را قبول کرده ایمان آوردند، ولی دیگران در بی_ایمانی خود باقی ماندند. 25 آن_ها بدون آنکه بین خود به موافقت برسند، جدا شدند. اما پیش از رفتن آن_ها پولُس اظهار داشت: «روح_القدس به وسیلۀ اشعیای نبی به پدران شما چه خوب گفته است: 26 «پیش این قوم برو و به آن_ها بگو: بسیار خواهید شنید ولی درک نخواهید کرد و پیوسته خواهید نگریست ولی نخواهید دید، 27 زیرا دلهای این قوم سخت و گوشهای شان سنگین و چشمان شان بسته شده است. مبادا با چشم خود ببینند و با گوش خود بشنوند و با قلب خود بفهمند و برگردند و من آنها را شفا بخشم.» 28 پس بدانید که این نجات خدایی در اختیار غیر_یهودیان گذاشته شده است و آن_ها آنرا خواهند پذیرفت.» 29 چون پولُس این سخنان را گفت، یهودیان رفتند و با یکدیگر بشدت مباحثه می_کردند. 30 پولُس دو سال تمام در منزل کرایی خود زندگی کرد و دروازه خانه_اش به روی همه باز بود. 31 او پادشاهی خدا را اعلام می_کرد و دربارۀ عیسی_مسیح خداوند بسیار واضع و بدون هیچ مانعی تعلیم می_داد.

رومیان 1

1 از طرف پولُس بندۀ عیسی_مسیح و رسولی که خدا برای بشارت انجیل برگزیده و فراخوانده است. 2 خدا انجیل را مدتها پیش بوسیلۀ انبیای خود در کتاب_مقدس وعده داد. 3 این انجیل دربارۀ پسر او، خداوند ما عیسی_مسیح است که از لحاظ جسم از نسل داود متولد شد 4 و با زنده شدنش پس از مرگ با قدرت ثابت نمود که از لحاظ روحِ قدوسیت، او پسر خداست. 5 خدا به وسیلۀ مسیح به ما فیض عطا فرمود تا رسولان او باشیم و همۀ ملت ها را به ایمان و اطاعت مسیح هدایت کنیم 6 این همچنین شامل حال شما رومیان است که خدا شما را دعوت فرموده تا از آنِ عیسی_مسیح شوید. 7 من این رساله را به همۀ شما محبوبان خدا در روم که به این مقام مقدس خوانده شده_اید می_نویسم. فیض و سلامتی از طرف خدا، پدر ما، و عیسی_مسیح خداوند با شما باد. 8 پیش از هر چیز خدای خود را به وساطت عیسی_مسیح برای همۀ شما شکر می_کنم، زیرا ایمان شما در تمام دنیا شهرت یافته است. 9 خدا، آن خدایی که او را با اعلام انجیل دربارۀ پسرش از دل و جان خدمت می_نمایم، شاهد است 10 که همیشه در وقت دعا شما را بیاد می_آورم و درخواست می_کنم که در صورت امکان اگر خدا بخواهد بالاخره به دیدن شما موفق شوم زیرا 11 بسیار آرزومندم که شما را ببینم تا از برکت روحانی شما را بهره_مند ساخته، تقویت نمایم. 12 مقصدم آن است که به وسیلۀ ایمان دو جانبه پشتیبان همکدیگر باشیم، شما به وسیلۀ ایمان من و من به وسیلۀ ایمان شما. 13 ای برادران، نمی_خواهم بی_خبر باشید که بارها قصد داشتم نزد شما بیایم اما همیشه چیزی مرا از انجام آن بازداشته است. من خواسته_ام همان طوری که در میان ملت_های دیگر ثمری یافتم در میان شما نیز بیابم. 14 زیرا من در برابر همه ـ از مردم پیشرفته گرفته تا وحشیان، از روشنفکران گرفته تا نادانان ـ دَینی به گردن دارم. 15 بنابراین شوق دارم که به قدر توانایی خود انجیل را به شما نیز که در روم به سر می_برید اعلام نمایم. 16 زیرا من از انجیل خِجِل نیستم؛ از آنرو که انجیل، قدرت خداست برای نجات هرکس که ایمان آورد، اول یهودیان و سپس غیر_یهودیان 17 زیرا انجیل نشان می_دهد که خدا چگونه آدمیان را عادل می_شمارد و این پایۀ ایمان است و بر ایمان بنا شده است، چنانکه که نوشته شده است: «شخص عادل بوسیلۀ ایمان زندگی می_کند.» 18 غضب خدا از آسمان بر هر گونه گناه و شرارت مردمی نازل می_شود که زندگی شرارت_آمیز شان مانع شناسایی حقیقت است. 19 خدا آنها را مجازات می_کند و این کار برحق است، زیرا آنچه آدمیان دربارۀ خدا می_توانند بدانند، بر آن_ها آشکار است زیرا خدا آن را در پیش چشمان ایشان قرار داده است. 20 از زمان آفرینش دنیا، صفات نادیدنی او یعنی قدرت ازلی و اُلوهیت او در چیزهایی که او آفریده است، به روشنی مشاهده می_شود و از این رو آن_ها ابداً عذری ندارند. 21 اگرچه آن_ها خدا را شناختند ولی آن طوری که شایستۀ اوست او را تکریم و شکرگذاری نکردند. در عوض افکار شان کاملاً پوچ گشته و عقل ناقص آن_ها تیره شده است. 22 در حالی که ادعای حکمت می_کنند، نشان می_دهند که نادان هستند. 23 آن_ها جلال خدای ابدی را به بُتهایی شبیه انسان فانی و پرندگان و چهارپایان و خزندگان تبدیل کردند. 24 به این جهت خدا ایشان را با شهوات و هوسهای خود شان در ناپاکی واگذاشت که با یکدیگر بدن_های خود را ننگین سازند. 25 آنها حقیقت خدا را به دروغ تبدیل کردند و آفریده_های خدا را به عوض خود آفریدگار پرستیدند، آفریدگاری که تا ابد شایستۀ ستایش است. 26 لذا خدا آدمیان را تسلیم شهوات ننگین خود شان کرده است. حتی زنها روابط طبیعی جنسی را به آنچه غیر_طبیعی است تبدیل کردند. 27 به همان طریق مردان روابط جنسی طبیعی را با زنها ترک نمودند و در آتش شهوت برای هم_جنسان خود سوختند. مردان مرتکب اعمال زشت و ننگین با مردان دیگر شدند و در وجود خود شان مجازاتی را که سزاوار چنین خلافکاری است، دیدند. 28 چون آن_ها خداشناسی را امری ناچیز شمردند، خدا آن_ها را تسلیم افکار فاسد شان نمود تا اعمال زشت و ناشایست بجا آورند. 29 آن_ها از انواع شرارت و بدی و طمع و بدخواهی و همچنین از حسادت و آدمکشی و نزاع و فریبکاری و بد_نیتی پُر هستند. آن_ها شایعه می_سازند 30 و از یکدیگر بدگویی می_کنند، از خدا نفرت دارند، ظالم و مغرور و لافزن و سازندۀ بدیها هستند و از والدین خود سرپیچی می_کنند. 31 بی_فهم، بی_وفا و بی_محبت و بی_رحم هستند. 32 و با وجود این که حکم خدا را می_دانند که کنندگان چنین کارها مستوجب مرگند ولی نه فقط خود شان این کارها را می_کنند بلکه دیگران را نیز در انجام آن_ها تشویق می_کنند.

رومیان 2

1 و اما ای آدمی، تو کیستی که دربارۀ دیگران قضاوت می_کنی؟ هر که باشی هیچگونه عذری نداری زیرا وقتی تو دیگران را ملامت می_کنی و در عین حال همان کاری را که آن_ها انجام می_دهند انجام می_دهی، خودت را ملامت می_کنی. 2 ما می_دانیم وقتی خدا اشخاصی را که چنین کارهایی می_کنند ملامت می_کند، حق دارد. 3 آیا تو گمان می_کنی که با ملامت کردن دیگران از جزا فرار خواهی کرد! در حالی که همان کارها را انجام می_دهی؟ 4 آیا فراوانی مهر و بردباری و صبر خدا را ناچیز می_شماری؟ مگر نمی_دانی که منظور مهربانی خدا این است که تو را به توبه راهنمایی فرماید؟ 5 با سخت_دلی و بی_میلی خود نسبت به توبه، عقوبت خود را تا روز ظهور غضب خدا و داوری عادلانۀ او پیوسته شدیدتر می_سازی. 6 زیرا خدا به هر کس بر حسب اعمالی که کرده است، اجر یا جزا خواهد داد. 7 بعضی مردم، نیکویی را دنبال می_کنند و در جستجوی عزت و شرف و زندگی فناناپذیر هستند، خدا به آنها زندگی ابدی خواهد داد. 8 بعضی مردم خودخواه هستند و حقیقت را رد می_کنند و به دنبال ناراستی می_روند، آن_ها مورد خشم و غضب خدا قرار می_گیرند. 9 برای همۀ آدمیانی که بدی را بجا می_آورند، مصیبت و پریشانی خواهد بود، اول برای یهودیان و سپس برای غیر_یهودیان. 10 اما خدا به کسانی که نیکوکاری نمایند، عزت و شرف و سلامتی خواهد بخشید، اول به یهودیان و سپس به غیر_یهودیان 11 زیرا خدا تبعیض قائل نمی_شود. 12 همۀ آنانی که بدون داشتن شریعت موسی گناه می_کنند، بدون شریعت هلاک می_شوند و همۀ آنانی که زیر شریعت هستند و گناه می_کنند، به وسیلۀ شریعت محکوم می_شوند. 13 زیرا تنها شنیدن احکام شریعت هیچ کس را در حضور خدا عادل نمی_سازد، بلکه عمل کنندگان شریعتند که عادل شمرده می_شوند. 14 هرگاه غیر_یهودیان که دارای شریعت نیستند، احکام شریعت را طبیعتاً انجام می_دهند، معلوم است که شریعت آنها خود شانند. با وجود اینکه شریعت کتبی ندارند، 15 رفتار شان نشان می_دهد که مقررات شریعت در قلب_های شان نوشته شده و وجدان_های ایشان نیز درستی این را تأیید می_کند. زیرا افکار شان یا آن_ها را ملامت می_کند و یا از آن_ها دفاع می_نماید. 16 مطابق بشارتی که من می_دهم، در روزی که خدا به وسیلۀ عیسی_مسیح همۀ افکار پنهانی دل_های آدمیان را داوری می_کند، این کار انجام خواهد گرفت. 17 اما اگر تو خود را یهودی می_نامی و به شریعت پابند هستی و از اینکه خدا را می_شناسی، به خود فخر می_کنی، 18 و ارادۀ او را می_دانی و به سبب اینکه در شریعت تربیت شده_ای چیزهای عالی را برتر می_دانی 19 و خاطر جمع هستی که راهنمای کوران و نور ساکنان تاریکی 20 و استاد نادانان و معلم کودکان می_باشی و صاحب شریعتی هستی که مظهر معرفت و حقیقت است. 21 پس تو که دیگران را تعلیم می_دهی، چرا خود را تعلیم نمی_دهی؟ تو که موعظه می_کنی دزدی نباید کرد، آیا خودت دزدی نمی_کنی؟ 22 تو که می_گوئی زنا نکن، آیا خودت زنا نمی_کنی؟ تو که از بُتها نفرت داری، آیا خود معبدها را غارت نمی_کنی؟ 23 تو که به شریعت فخر می_کنی، آیا با شکستن شریعت نسبت به خدا بی_حرمتی نمی_کنی؟ 24 چنانکه نوشته شده است: «بسبب شما، مردمان غیر_یهود نام خدا را بی_حرمت می_سازند.» 25 چنانچه از شریعت اطاعت کنی، سنت تو ارزش دارد؛ اما اگر از شریعت سرپیچی نمایی، مثل این است که اصلاً سنت نشده_ای. 26 اگر یک غیر_یهود که سنت نشده است از احکام شریعت اطاعت نماید، آیا خدا او را سنت شده به حساب نخواهد آورد؟ 27 و شخصی که جسماً سنت نشده است ولی احکام شریعت را انجام می_دهد، ترا که با وجود داشتن کتاب و نشانۀ سنت، از شریعت تجاوز می_کنی، ملامت خواهد ساخت. 28 زیرا یهودی حقیقی کسی نیست که ظاهراً یهودی باشد و سنت واقعی تنها یک عمل جسمانی نیست. 29 بلکه یهود واقعی شخصی است که از باطن یهودی باشد، یعنی قلبش سنت شده باشد و این نیز، کار روح خدا است، نه کار شریعت مکتوب. ستایش چنین شخص از خدا است، نه از انسان.

رومیان 3

1 پس یهودیان چه برتری بر غیر_یهودیان دارند؟ یا سنت چه ارزشی دارد؟ 2 البته از هر لحاظ ارزش فراوان دارد، اول آنکه خدا پیام خود را به یهودیان سپرد. 3 اما اگر بعضی از آن_ها امین نبودند، آیا بی_وفائی آن_ها وفاداری خدا را باطل می_سازد؟ 4 هرگز نه! حتی اگر همۀ انسان_ها دروغگو باشند، خدا راستگو است! چنانکه نوشته شده است: «کلامی که گفته_ای راست بوده و داوری تو عادلانه است.» 5 اما اگر شرارت ما عدالت خدا را بیشتر آشکار می_سازد چه بگوئیم؟ آیا می_توانیم بگوئیم که هرگاه خدا ما را مجازات می_کند، بی_انصافی می_کند؟ (مثل آدمیان سخن می_گویم) 6 هرگز نه! اگر خدا عادل نباشد چطور می_تواند دنیا را داوری کند؟ 7 اما اگر دروغ من در مقابل راستی خدا جلال او را بیشتر آشکار می_کند، چرا باز هم به عنوان یک گناهکار ملامت می_شوم؟ 8 پس چرا نگوئیم: «بیائید بدی کنیم تا از آن خوبی به بار آید؟» در واقع عده_ای تهمت_زنان گزارش داده_اند که ما چنین چیزی گفته_ایم، محکومیت این اشخاص بجاست. 9 پس چه؟ آیا ما یهودیان از غیر_یهودیان وضع بهتری داریم؟ ابداً، پیش از این نشان دادیم که یهودیان و غیر_یهودیان، همه در گناه گرفتار هستند. 10 چنانکه نوشته شده است: «حتی یک نفر نیست که عادل باشد. 11 کسی نیست که بفهمد یا جویای خدا باشد. 12 همۀ آدمیان از خدا روگردانیده_اند، همگی از راه راست دور شده_اند؛ حتی یک نفر نیکوکار نیست. 13 گلوی شان مثل قبر روباز است، زبان شان را برای فریب دادن به_کار می_برند و از لب_های شان سخنانی مهلک مانند زهرِ_مار جاری است. 14 دهان شان پُر از دشنام_های زننده و بدی است، 15 و پاهای شان برای خونریزی تندرو است. 16 به هر جا که می_روند، ویرانی و بدبختی بجا می_گذارند، 17 و راه صلح و سلامتی را نشناخته_اند. 18 خدا ترسی بنظر ایشان نمی_رسد.» 19 ما می_دانیم که روی سخن در شریعت با پیروان شریعت است تا هر دهانی بسته شود و تمام دنیا خود را نسبت به خدا ملزم و مسئول بدانند. 20 زیرا هیچ انسانی در نظر خدا با انجام احکام شریعت عادل شمرده نمی_شود. کار شریعت اینست که انسان گناه را بشناسد. 21 اما اکنون عدالت خدا که تورات و پیامبران بر آن شهادت داده_اند به ظهور رسیده است. خدا بدون در نظر گرفتن شریعت 22 و فقط از راه ایمان به عیسی_مسیح همۀ ایمانداران را عادل می_شمارد، زیرا هیچ تفاوتی نیست، 23 همه گناه کرده_اند و از جلال خدا کم آمده_اند. 24 اما با فیض خدا همه به وساطت عیسی_مسیح که خونبهای آزادی آن_ها است، بطور رایگان، عادل شمرده می_شوند. 25 زیرا خدا مسیح را به عنوان وسیله_ای برای آمرزش گناهان ـ که با ایمان به خون او به_دست می_آید ـ در مقابل چشم همه قرار داده و با این کار خدا عدالت خود را ثابت نمود، زیرا در گذشته به سبب بردباری خود گناهان آدمیان را نادیده گرفت 26 تا در این زمان، عدالت خدا کاملاً به ثبوت برسد، یعنی ثابت شود که خدا عادل است و کسی را که به عیسی ایمان می_آورد عادل می_شمارد. 27 پس فخر کردن چه معنی دارد؟ جائی برای آن نیست. به چه دلیل؟ آیا به دلیل انجام دادن شریعت؟ نخیر، بلکه چون ایمان می_آوریم. 28 زیرا ما یقین داریم که به وسیلۀ ایمان، بدون اجرای شریعت، عادل شمرده می_شویم. 29 آیا خدا فقط خدای یهودیان است؟ مگر خدای غیر_یهودیان هم نیست؟ البته هست. 30 خدا یکی است و یهودیان را بر اساس ایمان و غیر_یهودیان را نیز از راه ایمان عادل می_سازد. 31 آیا این به آن معنی است که با ایمان، شریعت را از میان بر_می_داریم؟ نخیر، هرگز! بلکه آن را استوار می_سازیم.

رومیان 4

1 پس در این صورت دربارۀ جد ما ابراهیم چه بگوئیم؟ 2 اگر به وسیلۀ اعمال خود پیش خدا عادل شمرده می_شد، دلیلی برای فخر می_داشت اما او نمی_تواند در پیشگاه خدا به خود فخر کند. 3 زیرا نوشته شده است: «ابراهیم به خدا ایمان آورد و خدا آن ایمان را به عنوان عدالت به حساب او گذاشت.» 4 شخصی که کار می_کند مزد می_گیرد و مزد او هدیه به حساب نمی_آید؛ بلکه حق او است که باید به او پرداخت شود 5 و اما مردی که کار نمی_کند بلکه به خدائی که حتی شخص دور از خدا را عادل می_گرداند ایمان می_آورد، ایمان او عدالت شمرده می_شود. 6 حضرت داود دربارۀ خوشی شخصی که خدا بدون در نظر گرفتن اعمالش او را عادل می_سازد چنین می_فرماید: 7 «خوشا به حال کسی که سرکشی او آمرزیده و گناه وی پوشیده شده است. 8 خوشا به حال کسی که خداوند گناه او را به حساب نمی_آورد.» 9 آیا این خوشی تنها متعلق به آنانی است که سنت شده_اند، یا همچنین به کسانی که سنت نشده_اند نیز تعلق دارد؟ چنانکه از کلام خدا نقل کردیم: «خدا ایمان ابراهیم را به عنوان عدالت به حساب او گذاشت.» 10 در آن زمان ابراهیم در چه حالت بود؟ آیا پیش از سنت شدن او بود یا بعد؟ البته پیش از سنت شدن 11 و سنت_اش علامتی بود برای اثبات اینکه به وسیلۀ ایمانش، خدا او را پیش از آنکه سنت شود، عادل شمرده بود. و از این رو ابراهیم پدر همۀ کسانی است که به خدا ایمان می_آورند و عادل شمرده می_شوند، حتی اگر سنت نشده باشند 12 و همچنین پدر کسانی است که سنت شده_اند، نه تنها بخاطر اینکه سنت شده_اند بلکه به خاطر اینکه از ایمانی که ابراهیم در وقت نامختونی داشت، پیروی می_کنند. 13 خدا به ابراهیم و فرزندانش وعده داد که جهان از آنِ او خواهد بود. این وعده به علت اطاعت ابراهیم از شریعت نیست، بلکه برای این است که او ایمان آورد و ایمان او برایش عدالت شمرده شد، 14 زیرا اگر وعده_های خدا به کسانی داده شود که از شریعت پیروی می_کنند دیگر ایمان آدمی بی_معنی و وعدۀ خدا بی_ارزش است، 15 زیرا شریعت، غضب خدا را به وجود می_آورد اما جائی که شریعت نیست تجاوز از شریعت هم وجود ندارد. 16 پس این وعده به ایمان متکی است، تا آن بر فیض خدا استوار بوده و برای تمامی نسل ابراهیم اعتبار داشته باشد، نه تنها برای آنانی که از شریعت اطاعت می_کنند، بلکه برای کسانی هم که مانند ابراهیم ایمان می_آورند، زیرا ابراهیم پدر همۀ ماست. 17 چنانکه نوشته شده است: «تو را پدر ملتهای بسیار ساخته_ام.» از این رو این وعده در نظر خدائی که ابراهیم به او ایمان آورد استوار است، آن خدائی که مردگان را زنده می_سازد و نیستی ها را هستی می_بخشد. 18 ابراهیم ایمان آورد و در آن هنگام که هیچ امیدی نبود، او امیدوار گشت و از این رو «پدر ملتهای بسیار» شد. همان_طور که کلام خدا می_فرماید: «فرزندان تو به این اندازه زیاد خواهند شد.» 19 ابراهیم تقریباً صد ساله بود، اما با توجه به وضع بدنی خودش که تقریباً مرده بود و اینکه ساره نمی_توانست صاحب فرزندی شود، ایمان خود را سست نساخت، 20 و نسبت به وعدۀ خدا شک نکرد. بلکه در حالی که خدا را حمد می_گفت، ایمانش او را تقویت می_نمود، 21 زیرا اطمینان کامل داشت که خدا قادر است، مطابق آنچه وعده فرموده است، عمل کند. 22 به این دلیل است که ایمان ابراهیم «به عنوان عدالت شمرده شد.» 23 کلمات «شمرده شد» تنها بخاطر او نوشته نشد، 24 بلکه همچنین برای ما نوشته شد که عادل شمرده شویم ـ ما به خدایی ایمان داریم که خداوند ما عیسی را پس از مرگ زنده ساخت. 25 او بخاطر گناهان ما تسلیم مرگ گردید و زنده شد تا ما در پیش خدا عادل شمرده شویم.

رومیان 5

1 بنابراین چون از راه ایمان در حضور خدا عادل شمرده شده_ایم، نزد خدا سلامتی داریم که به وسیلۀ خداوند ما عیسی_مسیح برقرار گردیده. 2 به وسیلۀ ایمان به مسیح، ما وارد فیض خدا شده_ایم ـ فیضی که در آن پایداریم و نه تنها به امید شراکتی که در جلال خدا داریم خوشی می_کنیم، 3 بلکه در زحمات خود نیز شادمان هستیم. زیرا می_دانیم که زحمت، بردباری را ایجاد می_کند 4 و بردباری موجب می_شود که مورد قبول خدا شویم و این امر امید را می_آفریند. 5 این امید هیچ وقت ما را مأیوس نمی_سازد، زیرا محبت خدا به وسیلۀ روح_القدس که به ما عطا شد، قلب_های ما را فراگرفته است. 6 زیرا در آن هنگام که ما هنوز درمانده بودیم، مسیح در زمانی که خدا معین کرده بود در راه اشخاصِ دور از خدا جان سپرد. 7 کمتر می_توان کسی را یافت که حاضر باشد حتی برای یک شخص عادل از جان خود بگذرد، اگرچه ممکن است گاهی کسی به خاطر یک شخص خیرخواه جرأت قبول مرگ را داشته باشد. 8 اما خدا محبت خود را نسبت به ما کاملاً ثابت کرده است. زیرا در آن هنگام که ما هنوز گنهکار بودیم، مسیح به خاطر ما مُرد. 9 ما که با ریختن خون او عادل شمرده شدیم چقدر بیشتر به وسیلۀ خود او از غضب خدا نجات می_یابیم! 10 وقتی ما با خدا دشمن بودیم او با مرگ پسر خویش دشمنی ما را به دوستی تبدیل کرد، پس حالا که دوست او هستیم، چقدر بیشتر زندگی مسیح باعث نجات ما خواهد شد! 11 نه تنها این بلکه ما به وسیلۀ خداوند ما عیسی_مسیح که ما را دوستان خدا گردانیده در خدا خوشی می_کنیم. 12 گناه به وسیلۀ یک انسان به جهان وارد شد و این گناه مرگ را به همراه آورد. در نتیجه، چون همه گناه کردند مرگ همه را در بر گرفت. 13 قبل از شریعت گناه در جهان وجود داشت؛ اما چون شریعتی در بین نبود گناه به حساب آدمیان گذاشته نمی_شد. 14 با وجود این باز هم مرگ بر آنانی که از زمان «آدم» تا زمان موسی زندگی می_کردند حاکم بود ـ حتی بر آنانی که مانند «آدم»، از فرمان خدا سرپیچی نکرده بودند. آدم نمونۀ آن کسی است، که قرار بود بیاید. 15 اما این دو، مثل هم نیستند، زیرا بخشش خدا با گناهی که به وسیلۀ آدم به جهان وارد شد قابل مقایسه نیست. درست است که بسیاری به خاطر گناه یکنفر مردند. اما چقدر بیشتر فیض خدا و بخششی که از فیض آدم ثانی، یعنی عیسی_مسیح سرچشمه گرفته، به فراوانی در دسترس بسیاری گذاشته شده است. 16 همچنین نمی_توان آن بخشش خدا را با نتایج گناه یک نفر یعنی «آدم» مقایسه کرد، زیرا در نتیجۀ آن نافرمانی، انسان محکوم شناخته شد، حال آنکه بخشش خدا پس از آن همه خطایا موجب برائت انسان گردید. 17 به سبب نافرمانی آن یک نفر و به خاطر او مرگ بر سرنوشت بشر حاکم شد، اما چقدر نتیجۀ آنچه آن انسان دیگر یعنی عیسی_مسیح انجام داد بزرگتر است! ـ همۀ کسانی که فیض فراوان خدا و عطیه رایگان عدالت او را دریافت کردند، به وسیلۀ مسیح در زندگی حکومت خواهند نمود. 18 پس همان_طور که یک گناه موجب محکومیت همۀ آدمیان شد، عمل یک شخص عادل نیز، باعث تبرئه و زندگی همه می_باشد 19 و چنانکه بسیاری در نتیجۀ سرپیچی یک نفر، گناهکار گشتند، به همان طریق بسیاری هم در نتیجۀ اطاعت یک نفر، عادل شمرده می_شوند. 20 شریعت آمد تا گناهان را افزایش دهد، اما جایی که گناه افزایش یافت، فیض خدا به مراتب بیشتر گردید. 21 پس همان_طور که گناه به وسیلۀ مرگ، انسان را تحت فرمان خود در آورد، فیض خدا نیز به وسیلۀ عدالت فرمانروائی می_کند و ما را به وسیلۀ خداوند ما عیسی_مسیح به زندگی ابدی هدایت می_کند.

رومیان 6

1 پس چه بگوئیم؟ آیا باید به زندگی در گناه ادامه دهیم تا فیض خدا افزون گردد؟ 2 هرگز نه! ما که نسبت به گناه مرده_ایم، چگونه می_توانیم به زندگی در آن ادامه دهیم؟ 3 آیا نمی_دانید که وقتی ما در پیوستگی با مسیح عیسی تعمید یافتیم، در اتحاد با مرگ او تعمید یافتیم؟ 4 پس با تعمید خود با او دفن شدیم و در مرگش شریک گشتیم تا همان_طوری که مسیح به وسیلۀ قدرت پُر شکوه پدر، پس از مرگ زنده شد، ما نیز در زندگی نو به سر بریم. 5 زیرا اگر ما در مرگی مانند مرگ او، با او یکی شدیم به همان طریق در قیامتی مثل قیامت او نیز با او یکی خواهیم بود. 6 این را می_دانیم که آن آدمی که در پیش بودیم با مسیح بر روی صلیب او کشته شد، تا نفس گناهکار نابود گردد و دیگر بردگان گناه نباشیم، 7 زیرا کسی که مُرد از گناه آزاد شده است. 8 اگر ما با مسیح مردیم، ایمان داریم که همچنین با او خواهیم زیست. 9 زیرا می_دانیم چون مسیح پس از مرگ زنده شده است او دیگر هرگز نخواهد مُرد. یعنی مرگ دیگر بر او تسلط نخواهد یافت. 10 مسیح مُرد و با این مرگ یکبار برای همیشه نسبت به گناه مرده است. ولی او زنده شد و دیگر برای خدا زندگی می_کند. 11 همین_طور شما نیز خود را نسبت به گناه مرده، اما نسبت به خدا در پیوستگی با مسیح عیسی زنده بدانید. 12 دیگر نباید گناه بر بدن_های فانی شما حاکم باشد و شما را تابع هوس_های خود سازد. 13 هیچ یک از اعضای بدن خود را در اختیار گناه قرار ندهید تا برای مقاصد شریرانه به_کار رود. بلکه خود را به خدا تسلیم نمائید و مانند کسانی که از مرگ به زندگی بازگشته_اند، تمام وجود خود را در اختیار او بگذارید تا اعضای شما برای مقاصد عدالت به_کار رود. 14 زیرا گناه نباید بر وجود شما حاکم باشد. چون شما تابع شریعت نیستید، بلکه زیر فیض خدا هستید. 15 پس چه؟ آیا چون زیر فیض خدا هستیم و نه تابع شریعت، اجازه داریم گناه کنیم؟ نه، به هیچ وجه! 16 مگر نمی_دانید که هرگاه شما خود را به عنوان برده در اختیار کسی بگذارید و تابع او باشید، شما در واقع بردۀ آن کسی هستید، که از او اطاعت می_کنید، خواه بردگی از گناه باشد، که نتیجۀ آن مرگ است و خواه اطاعت از خدا، که نتیجۀ آن عدالت می_باشد. 17 اما خدا را شکر که اگر چه یک زمانی بردگان گناه بودید، اکنون با تمام دل از اصول تعالیمی که به شما داده شده، اطاعت می_کنید 18 و از بندگی گناه آزاد شده، بردگان عدالت گشته_اید. 19 بخاطر ضعف طبیعی انسانی شما به طور ساده سخن می_گویم: همان_طور که زمانی تمام اعضای بدن خود را برای انجام گناه به بردگی ناپاکی و شرارت سپرده بودید، اکنون تمام اعضای خود را برای مقاصد مقدس به بردگی عدالت بسپارید. 20 وقتی شما بردگان گناه بودید، مجبور نبودید از عدالت اطاعت کنید. 21 از انجام آن اعمالی که اکنون از آن_ها شرم دارید چه سودی بردید؟ زیرا عاقبت آن اعمال مرگ است. 22 و اکنون از گناه آزاد گشته، بردگان خدا هستید و در نتیجۀ آن زندگی شما در این دنیا مقدس و عاقبتش زندگی ابدی است. 23 زیرا مزد گناه مرگ است، اما نعمت خدا در پیوستگی با_خداوند ما، مسیح عیسی زندگی ابدی است.

رومیان 7

1 ای برادران، شما از شریعت اطلاع دارید و می_دانید که انسان فقط تا زمانی که زنده است، مجبور به اطاعت از شریعت است. 2 مثلاً یک زن شوهردار تا وقتی شوهرش زنده است، شرعاً به او تعلق دارد. اما اگر شوهر او بمیرد، دیگر آن زن از قانونی که او را به شوهرش مقید می_ساخت، آزاد است. 3 از این جهت اگر آن زن در زمان زندگی شوهرش با مرد دیگر زندگی کند، زناکار خوانده خواهد شد. اما اگر شوهرش بمیرد، دیگر این قانون شامل حال او نیست و چنانچه با مرد دیگری ازدواج کند، مرتکب زنا نمی_شود. 4 ای برادران، شما نیز در همین وضع هستید. شما چون جزئی از بدن مسیح هستید، نسبت به شریعت مرده_اید و اکنون به آن کسی که پس از مرگ زنده شد تعلق دارید، تا در نتیجه برای خدا ثمری بیاوریم. 5 زیرا هنگامی که ما گرفتار طبیعت نفسانی بودیم، شهوات گناه که به وسیلۀ شریعت برانگیخته شده بود در وجود ما کار می_کرد و موجب مرگ ما می_شد. 6 اما اکنون از قید شریعت آزاد شده_ایم زیرا نسبت به آنچه که ما را در بردگی نگاه می_داشت مرده_ایم تا به شکل نو یعنی به وسیلۀ روح_القدس خدا را خدمت کنیم، نه مانند گذشته که از قوانین نوشته شده اطاعت می_کردیم. 7 پس چه بگوئیم؟ آیا شریعت گناهکار است؟ هرگز نه! اگر شریعت نمی_بود من گناه را نمی_شناختم. مثلاً اگر شریعت نگفته بود: «طمع نکن»، من هرگز نمی_دانستم طمع کردن چیست. 8 گناه با استفاده از این قانون هر نوع طمع_کاری را در زندگی من پدید آورد. زیرا گناه بدون شریعت مثل جسد بی_جان است. 9 خود من زمانی بی_خبر از شریعت زنده بودم، اما همین که این حکم شریعت آمد، گناه جان تازه_ای گرفت 10 و من مُردم و شریعت که قرار بود زندگی را به وجود بیآورد، در مورد من مرگ به بار آورد. 11 زیرا گناه با استفاده از آن حکم شریعت مرا فریب داده کُشت. 12 بنابراین شریعت به خودی خود مقدس است و تمام احکام آن مقدس و عادلانه و نیکوست. 13 آیا مقصد این است که چیزی نیکو موجب مرگ من شد؟ هرگز نه! گناه این کار را کرد تا ذات واقعی آن آشکار شود. گناه با استفاده از یک چیز نیکو موجب مرگ من شد تا به وسیلۀ این حکم شریعت، پستی و شرارت بی_حد گناه معلوم گردد. 14 ما می_دانیم که شریعت روحانی است؛ اما من نفسانی هستم و مانند برده_ای به گناه فروخته شده_ام. 15 نمی دانم چکار می_کنم؛ زیرا آنچه را که دلم می_خواهد انجام نمی_دهم، بلکه بر خلاف، چیزی را که از آن نفرت دارم به عمل می_آورم. 16 وقتی کاری می_کنم که نمی_خواهم بکنم، این نشان می_دهد که من قبول می_کنم که شریعت درست است. 17 پس در واقع من آن کسی که این عمل را انجام می_دهد نیستم؛ بلکه این گناه است که در من به سر می_برد. 18 می دانم که در من یعنی در طبیعت نفسانی من جائی برای نیکوئی نیست، زیرا اگرچه خواهش به نیکی کردن در من هست ولی قدرت انجام آن را ندارم. 19 آن نیکی ای را که می_خواهم، انجام نمی_دهم، بلکه کاری بدی را که نمی_خواهم، به عمل می_آورم. 20 اگر کاری را که نمی_خواهم، انجام می_دهم، دیگر کنندۀ آن کار من نیستم. بلکه گناه است که در من بسر می_برد. 21 پس به این قاعدۀ کلی پی می_برم که: هر وقت می_خواهم کاری نیکو انجام دهم، فقط شرارت از من سر می_زند. 22 باطناً از شریعت خدا لذت می_برم. 23 ولی می_بینم قانون دیگری بر بدن من حاکم است، که با قانون حاکم بر ذهن من جنگ می_کند و مرا اسیر قانون گناه می_سازد یعنی اعضای بدن مرا تابع خود نموده است. 24 من چه آدم بدبختی هستم! این بدن، مرا به سوی مرگ می_کشاند. چه کسی می_تواند مرا از دست آن آزاد سازد؟ 25 خدا را به وسیلۀ خداوند ما عیسی_مسیح شکر می_کنم که چنین کاری را کرده است. خلاصه در حالی که طبیعت نفسانی من بندۀ گناه است، با عقل خود شریعت خدا را بندگی می_کنم.

رومیان 8

1 پس دیگر برای کسانی که در پیوستگی با مسیح عیسی بسر می_برند هیچ محکومیتی وجود ندارد، 2 زیرا قانون زندگی_بخش روح_القدس که در مسیح عیسی یافت می_شود، مرا از قانون گناه و مرگ آزاد کرده است. 3 آنچه را که شریعت به علت ضعف طبیعت نفسانی نتوانست انجام دهد، خدا انجام داد. او پسر خود را به صورت انسان جسمانی و گناهکار و برای آمرزش گناهان بشر فرستاد و به این وسیله گناه را در ذات انسانی محکوم ساخت. 4 خدا چنین کرد تا احکام شریعت به وسیلۀ ما که گرفتار طبیعت نفسانی خود نیستیم، بلکه تابع روح خدا می_باشیم، بجا آورده شود. 5 زیرا کسانی که مطابق خواهش_های نفس زندگی می_کنند، همیشه در فکر چیزهای نفسانی هستند. ولی کسانی که تابع روح خدا هستند، در فکر چیزهای روحانی می_باشند. 6 عاقبت دلبستگی به امور نفسانی، مرگ و عاقبت پیروی از امور روحانی، زندگی و سلامتی است. 7 زیرا دلبستگی به امور نفسانی دشمنی با خداست. چنین شخصی از شریعت خدا اطاعت نمی_کند و در واقع نمی_تواند اطاعت نماید. 8 بنابراین انسان_های نفسانی نمی_توانند خدا را خشنود سازند. 9 اگر روح خدا در وجود شما ساکن است شما اشخاصی روحانی هستید، نه نفسانی. هرکه روح مسیح را ندارد، از آنِ او نیست. 10 اما اگر مسیح در وجود شما ساکن است، حتی اگر بدن شما به علت گناه محکوم به مرگ باشد، روح خدا به شما زندگی می_بخشد، چون شما عادل شمرده شده_اید. 11 اگر روح خدا که مسیح را پس از مرگ زنده گردانید، در وجود شما ساکن باشد، همان_طور که او را پس از مرگ زنده گردانید، به وسیلۀ همان روح_القدس که در شما ساکن است، به جسم فانی شما هم زندگی خواهد بخشید. 12 پس ای برادران، ما مدیون هستیم، اما نه به طبیعت نفسانی خود و نه به پیروی از خواهش_های نفس، 13 زیرا اگر مطابق طبیعت نفسانی خود زندگی کنید، خواهید مُرد. اما اگر به یاری روح خدا اعمال جسمانی را نابود سازید، زندگی خواهید کرد. 14 کسانی که به وسیلۀ روح خدا هدایت می_شوند، فرزندان خدا هستند. 15 زیرا آن روحی که خدا به شما داده است، شما را برده نمی_سازد و موجب ترس نمی_شود، بلکه آن روح شما را فرزندان خدا می_گرداند و ما به کمک این روح در پیشگاه خدا فریاد می_کنیم: «اَبا، ای پدر.» 16 روح خدا با روح ما با هم شهادت می_دهند که ما فرزندان خدا هستیم 17 و اگر فرزندان او هستیم، در آن صورت، وارث ـ یعنی وارث خدا و هم وارث با مسیح ـ نیز هستیم و اگر ما در رنج مسیح شریک هستیم، در جلال او نیز شریک می_شویم. 18 به عقیدۀ من درد و رنج کنونی ما ابداً با جلالی که در آینده برای ما ظاهر می_شود، قابل مقایسه نیست. 19 تمامی خلقت با اشتیاق فراوان در انتظار ظهور فرزندان خدا به سر می_برد. 20 زیرا خلقت نه به ارادۀ خود بلکه به خواست خدا دچار بیهودگی شد، تا این امید باقی بماند 21 که روزی خود آفرینش از قید فساد آزاد گردد و در آزادی پُر شکوه فرزندان خدا حصه بگیرد. 22 زیرا می_دانیم که تمامی آفرینش تا زمان حاضر از دردی مانند درد زایمان نالیده است. 23 نه تنها خلقت، بلکه ما نیز که روح خدا را به عنوان اولین نمونۀ عطایای خدا دریافت کرده_ایم، در درون خود ناله می_کنیم و در انتظار آن هستیم که خدا ما را فرزندان خود بگرداند و کُل بدن ما را آزاد سازد، 24 زیرا با چنین امیدی بود که ما نجات یافتیم؛ اما امیدی که برآورده شده باشد، دیگر امید نیست. چه کسی در انتظار چیزی است که قبلاً آن را یافته است؟ 25 اما اگر در امید چیزی هستیم که هنوز نیافته_ایم با صبر منتظر آن می_باشیم. 26 به همین طریق روح خدا در عین ضعف و ناتوانی، ما را یاری می_کند؛ زیرا ما هنوز نمی_دانیم چگونه دعا کنیم. اما خود روح خدا با ناله_هائی که نمی_توان بیان کرد، برای ما شفاعت می_کند 27 و آنکه قلب_های انسان را جستجو می_کند، از نیت روح آگاه است؛ چون روح_القدس مطابق خواست خدا برای ایمانداران شفاعت می_کند. 28 ما می_دانیم همه چیز برای خیریت آنانی که خدا را دوست دارند و به حسب ارادۀ او خواسته شده_اند، با هم درکارند، 29 زیرا خدا آنانی را که از ابتدا می_شناخت از پیش برگزید تا به شکل پسر او درآیند و تا پسر، نخستین برادر در میان برادران بسیار باشد. 30 او کسانی را که قبلاً برگزیده بود به سوی خود خوانده است، و خوانده_شدگان را عادل شمرد و عادلان را نیز جاه و جلال بخشید. 31 پس در برابر این چیزها چه بگوئیم؟ اگر خدا پشتیبان ماست، کیست که بر ضد ما باشد؟ 32 آیا خدایی که پسر خود را دریغ نداشت، بلکه او را در راه همۀ ما تسلیم کرد، با بخشیدن او همه چیز را با سخاوتمندی به ما نمی_بخشد؟ 33 چه کسی برگزیدگان خدا را ملامت خواهد کرد؟ خدا آنها را تبرئه می_نماید! 34 پس کیست که بتواند آنها را محکوم سازد؟ مسیح_عیسی کسی است که مُرد و حتی دوباره زنده شد و اکنون در دست راست خدا از ما شفاعت می_کند! 35 پس چه کسی می_تواند ما را از محبت مسیح جدا سازد؟ آیا مصیبت یا پریشانی یا زجر یا گرسنگی یا تهیدستی یا خطر و یا شمشیر قادر است ما را از مسیح جدا سازد؟ 36 چنانکه نوشته شده است: «به خاطر تو در تمام روز در خطر مرگ هستیم و با ما مانند گوسفندانی که به کشتارگاه می_روند رفتار می_شود.» 37 با وجود همۀ این چیزها، به وسیلۀ او که ما را دوست داشت پیروزی ما کامل می_شود. 38 زیرا یقین دارم که نه موت و نه زندگی، نه فرشتگان و نه نیروها و قدرت_های فوق بشری، نه پیشامدهای امروز و نه وقایع فردا، نه قدرت_های آسمانی 39 و نه بلندی و نه پستی و خلاصه هیچ چیز در تمام آفرینش نمی_تواند ما را از محبتی که خدا در خداوند ما عیسی_مسیح آشکار نموده جدا سازد.

رومیان 9

1 آنچه می_گویم حقیقت است. من به مسیح تعلق دارم و دروغ نمی_گویم. وجدان من که از روح_القدس روشن شده به من اطمینان می_دهد که دروغ نمی_گویم 2 که در دل خود، بار غمی سنگین و دلتنگی بی_پایان دارم. 3 آرزو می_کردم اگر ممکن می_شد به خاطر برادران خود، یعنی قوم یهود که خویشاوندان من هستند، خدا_زده و از مسیح جدا شوم. 4 آن_ها اسرائیلی هستند. مقام پسر_خواندگی، شراکت در جلال خدا، پیمان_ها، شریعت، مراسم عبادت و وعده_ها به ایشان داده شده است. 5 اجداد قوم به ایشان تعلق دارند و مسیح هم از لحاظ اصل و نسب از نژاد آنهاست. او مافوق همه و تا ابد خدای متبارک است، آمین. 6 مقصد این نیست که کلام خدا تحقق نیافته است، زیرا از نسل یعقوب بودن دلیل نمی_شود که همه، اسرائیلی حقیقی باشند 7 و از نسل ابراهیم بودن باعث نمی_شود که همه، فرزندان او شمرده شوند؛ زیرا خدا به ابراهیم فرمود: «نسلی که من به تو وعده داده_ام از طریق اسحاق خواهد بود.» 8 یعنی همۀ کسانی که بطور طبیعی به دنیا می_آیند فرزندان خدا شمرده نمی_شوند، بلکه فقط آنانی که مطابق وعدۀ خدا به دنیا می_آیند فرزندان او شمرده می_شوند. 9 وعده_ای که خدا داد چنین بود: «در وقت معین من بر_می_گردم و ساره صاحب پسری خواهد بود.» 10 نه تنها این بلکه «رِبِکا» از یک نفر، یعنی از جد ما اسحاق حامله شد 11 و پیش از تولد بچه_های دوگانگی او و پیش از اینکه این دو نفر عملی نیک یا بد انجام دهند، 12 به رِبِکا گفته شد: «برادر بزرگ خادم برادر کوچک خواهد بود.» تا اینکه مقصد خدا در انتخاب یکی از این دو نفر ثابت بماند و این انتخاب مشروط به دعوت او باشد، نه به اعمال انسان. 13 چنانکه نوشته شده است: «یعقوب را دوست داشتم اما از عیسو متنفر بودم.» 14 پس چه بگوئیم؟ بگوئیم که خدا بی_انصاف است؟ هرگز. 15 زیرا خدا به موسی می_فرماید: «به هر که بخواهم رحم کنم، رحم خواهم کرد و به هر که بخواهم دلسوزی نمایم، دلسوزی خواهم نمود.» 16 بنابراین به خواسته ها و کوشش_های انسان بستگی ندارد، بلکه بسته به خدائی است که رحمت می_نماید. 17 کلام خدا به فرعون می_فرماید: «به همین منظور تو را برانگیختم تا به وسیلۀ تو قدرت خود را نشان دهم و اسم من در سراسر جهان انتشار یابد.» 18 بنابر_این به هر که بخواهد، رحمت می_نماید و هر که را بخواهد، سرسخت می_سازد. 19 یکی از شما به من خواهد گفت: «پس دیگر چرا خدا ما را ملامت می_سازد؟ زیرا کیست که بتواند با ارادۀ او مقاومت کند؟» 20 ای آدم، تو کیستی که به خدا جواب می_دهی؟ آیا کوزه از کوزه_گر می_پرسد: «چرا مرا به این شکل ساختی؟» 21 مگر کوزه_گر حق ندارد که از یک مُشت گِل، یک ظرف برای مصرف عالی و ظرف دیگر برای مصرف معمولی بسازد؟ 22 چه می_شود اگر خدا بخواهد با صبر زیاد متحمل کسانی شود که مورد خشم او بوده و سزاوار هلاکت می_باشند و به این وسیله هم غضب خود را نمایان سازد و هم قدرت خود را مکشوف گرداند؟ 23 و چه می_شود اگر خدا بخواهد بزرگی جلال خود را به کسانی که مورد رحمت او هستند و قبلاً آن_ها را برای جلال آماده کرده بود ظاهر سازد، 24 حتی به ما، یعنی کسانی را که او نه تنها از میان قوم یهود بلکه از میان ملت_های غیر_یهود نیز فراخوانده است؟ 25 چنانکه او در کتاب هوشع نبی می_فرماید: «مردمانی را که متعلق به من نبودند، قوم خود خواهم نامید و ملتی را که مورد لطف من نبود، محبوب خود خواهم خواند 26 و درست در همان جائی که به ایشان گفته شد: «شما قوم من نیستید» آنجا آن_ها «پسران خدای زنده» خوانده خواهند شد.» 27 و اشعیا نیز دربارۀ اسرائیل چنین می_گوید: «حتی اگر شمار قوم اسرائیل به اندازۀ ریگ_های ساحل بحر باشد، فقط عدۀ کمی از ایشان نجات خواهند یافت.» 28 زیرا خداوند به طور کامل و با سرعت به حساب تمام عالم خواهد رسید. 29 و چنانکه اشعیای نبی قبلاً گفته بود: «اگر خداوند قادر مطلق فرزندانی برای ما باقی نمی_گذاشت، مانند شهر سدوم شده و شبیه شهر غموره می_گشتیم.» 30 پس چه گوئیم؟ ملت_های غیر_یهود که برای به_دست آوردن عدالت کوشش نکردند، از راه ایمان آن را به_دست آوردند، 31 حال آنکه قوم اسرائیل که پیوسته جویای شریعتی بودند تا به وسیلۀ آن عادل شمرده شوند آن را نیافتند. 32 چرا؟ به علت اینکه کوشش_های ایشان از روی ایمان نبود، بلکه در اثر اعمال خود شان بود. به این ترتیب آن_ها از همان سنگی لغزش خوردند 33 که کلام خدا به آن اشاره می_کند: «ببین در سهیون سنگی قرار می_دهم که موجب لغزش مردم خواهد شد، صخره_ای که از روی آن خواهند افتاد، ولی هر کس به او ایمان آورد خجل نخواهد شد.»

رومیان 10

1 ای برادران، آرزوی قلبی و استدعای من از درگاه خدا برای اسرائیل این است که ایشان نجات یابند. 2 من می_توانم شهادت بدهم که آن_ها نسبت به خدا با_غیرت هستند اما تعصب آنها از روی معرفت نیست. 3 زیرا راهی را که خدا به وسیلۀ آن انسان را در حضور خود عادل می_شمارد، نشناختند و کوشیدند راه خود شان را برای به دست آوردن عدالت درست جلوه دهند و به این دلیل تسلیم عدالت خدا نشدند، 4 زیرا مسیح هدف و تمام کنندۀ شریعت است برای هر که ایمان آورد و به این وسیله در حضور خدا عادل شمرده شود. 5 در مورد آن عدالت که از شریعت به دست می_آید موسی می_نویسد: «هرکه شریعت را به عمل آورد به وسیلۀ آن زیست خواهد کرد.» 6 اما دربارۀ عدالت که از راه ایمان به دست می_آید می_گوید: «در دل خود نگوئید کیست که به آسمان صعود کند؟» (تا مسیح را پائین آورد) 7 یا: «کیست که به جهان زیرین فرو رود؟» (تا مسیح را باز از میان مردگان بیرون آورد). 8 او می_گوید: «کلام خدا (یعنی همان پیام ایمانی که ما اعلام می_کنیم) نزدیک توست، آن در دهان و در قلب توست،» 9 زیرا اگر با زبان خود اقرار کنی که عیسی، خداوند است و در دل خود ایمان آوری که خدا او را پس از مرگ زنده ساخت، نجات می_یابی. 10 زیرا انسان با دل ایمان می_آورد و عادل شمرده می_شود و با زبان خود اقرار می_کند و نجات می_یابد. 11 نوشته شده است: «هر که به او ایمان آورد هرگز خجل نخواهد شد.» 12 پس هیچ تفاوتی میان یهودیان و غیر_یهودیان نیست زیرا خدای واحد، خداوند همه است و نسبت به همۀ کسانی که به او روی می_آورند، بی_اندازه بخشنده است؛ 13 زیرا «هر کس که نام خداوند را بخواند، نجات می_یابد.» 14 اما اگر به او ایمان نیاورده_اند، چگونه می_توانند به او روی آورند؟ و چگونه می_توانند به کسی ایمان آورند که دربارۀ او چیزی نشنیده_اند؟ و چگونه می_توانند بدون حضور کسی که آن پیام را اعلام کند چیزی بشنوند؟ 15 و آن_ها چگونه می_توانند پیام را اعلام کنند اگر برای این کار فرستاده نشده باشند؟ چنانکه نوشته شده است: «چه خوش است قدم_های کسانی که بشارت می_دهند.» 16 اما همه، آن بشارت را نپذیرفتند زیرا خود اشعیا می_فرماید: «خداوندا چه کسی پیام ما را باور کرده است؟» 17 پس ایمان از شنیدن پیام پدید می_آید و پیام ما کلام مسیح است. 18 اما می_پرسم: «آیا ممکن است که آن_ها پیام را نشنیده باشند؟ البته شنیده_اند، زیرا صدای ایشان به سرتاسر جهان و سخن آن_ها به دور افتاده_ترین نقاط دنیا رسیده است.» 19 باز می_پرسم: آیا قوم اسرائیل این را نمی_دانست؟ پیش از همه موسی می_گوید: «من به وسیلۀ کسانی که حتی قومی به شمار نمی_آیند، حسادت شما را بر_می_انگیزم و توسط قومی نادان، شما را به خشم خواهم آورد.» 20 و اشعیا با جرأت بیشتر می_گوید: «کسانی مرا یافتند که طالب من نبودند و خود را به کسانی ظاهر ساختم که جویای من نبودند.» 21 اما دربارۀ قوم اسرائیل می_گوید: «تمام روز با آغوش باز منتظر بازگشت این قوم نافرمان و سرکش هستم.»

رومیان 11

1 پس می_پرسم: آیا خدا قوم برگزیدۀ خود را رد کرده است؟ هرگز نه! خود من اسرائیلی و از نسل ابراهیم و از قبیلۀ بنیامین هستم. 2 خدا قومی را که از ابتدا برگزیده بود رد نکرده است. آیا نمی_دانید دربارۀ الیاس چه نوشته شده است؟ وقتی الیاس بر ضد اسرائیل به خدا شکایت می_کند، می_گوید: 3 «خداوندا، انبیای تو را کشته_اند و قربانگاه_های تو را ویران ساخته_اند و من تنها باقی مانده_ام و اینک آنها قصد جان مرا دارند.» 4 اما خدا چه جوابی به او داد؟ او فرمود: «من هفت هزار مردی را که در پیش بتِ بعل زانو نزده_اند برای خود نگاه داشته_ام.» 5 پس همچنین در حال حاضر تعداد کمی که خدا بر اثر فیض خود برگزیده است، وجود دارند. 6 اگر این از فیض خداست، دیگر بسته به اعمال انسانی نیست و اما اگر به اعمال انسان مربوط است، دیگر فیض معنی نخواهد داشت. 7 پس مقصود چیست؟ مقصود اینست که قوم اسرائیل آنچه را که می_طلبید نیافته است. برگزیدگان آن را یافتند و دیگران نسبت به آن بی_اعتنا گردیدند، 8 چنانکه نوشته شده است: «خدا یک حالت بی_حسی به ایشان داد، یعنی چشمانی که نمی_بیند و گوش_هائی که نمی_شنود و حتی تا به امروز این حالت ادامه یافته است.» 9 و داود می_گوید: «دسترخوان آن_ها برای ایشان تله و دام و سنگ لغزش دهنده و عقوبت باد. 10 چشمان آنها تار گردد تا نبینند و پشت ایشان زیر بار ابدی خم شود.» 11 از شما می_پرسم: آیا این لغزش یهودیان برای شکست کامل آن_ها بود؟ هرگز نه، بلکه تا در اثر خطای آن_ها نجات به غیر_یهودیان برسد و این باعث رَشک و حسادت آنها شود. 12 حال اگر خطای آن_ها موجب دولتمندی جهان و شکست ایشان موجب سعادتمندی ملتها گردیده است، گمان کنید این برکات چقدر بیشتر خواهد بود، هرگاه تعداد یهودیان به کمال برسد! 13 اکنون ای غیر_یهودیان، روی سخن من با شماست و چون خود من رسولی برای غیر_یهودیان هستم به مأموریت خویش افتخار می_کنم. 14 شاید با این روش بتوانم حسادت قوم خود را برانگیزم و از این راه بعضی از آنها را نجات دهم، 15 زیرا اگر رد شدن آن_ها موجب مصالحه جهان با خدا شد، برگشت آنها چه نتیجه_ای جز رستاخیز از مردگان خواهد داشت؟ 16 اگر اولین مشت خمیر تقدیس شده باشد بقیۀ آن نیز مقدس است و اگر ریشۀ درخت تقدیس شده باشد، شاخه_هایش نیز مقدس می_باشند. 17 اما اگر بعضی از شاخه_ها بریده شده_اند و تو که نهال زیتون وحشی بودی به جای آن_ها پیوند شدی و در ریشه و چربی زیتون شریک گردیدی، 18 به برتری خود به شاخه_های بریده شده فخر نکن و اگر فخر می_کنی، بخاطر داشته باش که تو حامل ریشه نیستی، بلکه ریشه حامل توست. 19 اما تو خواهی گفت: «شاخه_ها بریده شدند تا من پیوند گردم.» 20 درست است، ولی آن_ها به علت بی_ایمانی بریده شدند و تو به وسیلۀ ایمان در آن جا می_مانی پس مغرور نباش، بلکه بترس. 21 زیرا اگر خدا از بریدن شاخه_های طبیعی خودداری نکرد، از تو نیز صرف_نظر نخواهد نمود. 22 پس مهربانی و سختگیری خدا را فراموش نکن. او نسبت به آنانی که دور افتاده_اند سختگیر است اما نسبت به تو مهربان است به شرط اینکه در مهربانی او بمانی و گرنه تو نیز بریده خواهی شد. 23 اگر یهودیان نیز در بی_ایمانی خود پافشاری نکنند دوباره پیوند خواهند شد، زیرا خدا قادر است که آنها را دوباره پیوند نماید. 24 زیرا اگر تو که از زیتون وحشی بریده شدی و به طور غیر طبیعی به زیتون اهلی پیوند گردیدی، چقدر آسانتر است که این شاخه_ها به درخت هم_جنس خود پیوند شوند. 25 ای برادران، برای اینکه شما گرفتار خود پسندی نشوید می_خواهم حقیقتی را برای شما فاش سازم و آن این است که یک حالت بی_حسی روحانی موقت قوم اسرائیل را فرا گرفته است تا آن زمانی که تعداد مردم ملتها که قبلاً معین شده_اند تکمیل گردد. 26 و بعد تمام قوم اسرائیل نجات خواهند یافت. چنانکه نوشته شده است: «نجات_دهنده از سهیون خواهد آمد و بی_دینی را از خاندان یعقوب برخواهد داشت.» 27 «و در آن هنگام که گناهان شان را بر طرف سازم این پیمان را با آن_ها خواهم بست.» 28 از لحاظ انجیل، یهودیان دشمنان خدا هستند و این به نفع شماست، اما از لحاظ انتخاب خدایی به خاطر اجداد شان هنوز محبوبند، 29 زیرا نعمت_های خدا و دعوت او برگشت ناپذیر است. 30 ای غیر_یهودیان، همان_طور که شما زمانی نسبت به خدا نافرمان بودید ولی اکنون به سبب نافرمانی یهودیان رحمت یافته_اید، 31 همچنین در حال حاضر آن_ها یاغی هستند تا به وسیلۀ آن رحمتی که به شما رسیده است آن_ها نیز از این به بعد رحمت یابند، 32 زیرا خدا تمام مردم را گرفتار «نافرمانی» کرده است تا بر همه رحم فرماید. 33 دولتمندی خدا چقدر عظیم و حکمت و معرفت او چقدر عمیق است! هدف_های او غیر_قابل درک و راه_های او غیر_قابل فهمند! 34 زیرا: «کیست که افکار خدا را درک نموده یا کیست که مشاور او بوده است.» 35 «چه کسی چیزی به خدا تقدیم کرده است تا آن را از او پس بگیرد؟» 36 زیرا سرچشمه و وسیله و مقصد همه چیز خداست. به او تا ابد جلال باد، آمین.

رومیان 12

1 بنابراین ای برادران، با توجه به این رحمت_های خدا، از شما درخواست می_کنم بدن_های خود را به عنوان قربانی زنده و مقدس که پسندیدۀ خداست به او تقدیم کنید. عبادت روحانی و معقول شما همین است. 2 همشکل این جهان نشوید بلکه به وسیلۀ تجدید افکار، وجود شما تغییر شکل یابد تا بتوانید ارادۀ خدا را تشخیص بدهید و آنچه را که مفید و پسندیده و کامل است بشناسید. 3 من به عنوان کسی که فیض خدا نصیبش شده است، به همۀ شما می_گویم دربارۀ خود فکر بلند و مغرور نداشته باشید؛ بلکه به نسبت ایمانی که خدا به هر یک از شما داده است، خود را با اعتدال درست بسنجید. 4 همان_طور که در یک بدن اعضای مختلف هست و تمام اعضا یک وظیفه ندارند، 5 ما نیز اگرچه بسیاریم، در پیوستگی با مسیح همۀ ما یک بدن را تشکیل می_دهیم و فرداً_فرد نسبت به هم اعضای یکدیگریم. 6 بنابراین ما باید عطایای مختلفی را که خدا مطابق فیض خود به ما داده است به_کار ببریم: اگر عطیۀ ما اعلام کلام خداست، باید آن را به فراخور ایمانی که داریم انجام دهیم. 7 اگر خدمت کردن است، باید خدمت کنیم. اگر تعلیم دادن است، باید تعلیم بدهیم. 8 اگر تشویق دیگران است، باید چنان کنیم. مرد بخشنده باید با سخاوت باشد، آن که رهبر است با کوشش رهبری کند و شخص مهربان با خوشی خدمت خود را انجام دهد. 9 محبت شما صمیمی و حقیقی باشد. از بدی بگریزید و به نیکی بچسپید. 10 یکدیگر را با محبت برادرانه دوست بدارید و هرکس به دیگری بیشتر از خود احترام نماید. 11 با کوشش خستگی ناپذیر و با شوق و ذوق، خدا را خدمت کنید. 12 امید تان مایۀ خوشی شما باشد و در رنج و مصیبت صابر باشید و از دعا کردن خسته نشوید. 13 در رفع احتیاجات ایمانداران شرکت نمائید و همیشه مهمان_نواز باشید. 14 برکت خدا را برای آنانی که به شما جفا می_رسانند بخواهید، برای آنها طلب برکت کنید، نه لعنت. 15 با خوشحالان خوشحالی کنید و با ماتمیان ماتم نمائید. 16 برای یکدیگر ارزش برابر قائل باشید! مغرور نباشید و از معاشرت با حقیران خودداری نکنید و خود را از دیگران داناتر نشمارید. 17 به هیچ کس به عوض بدی، بدی نکنید. متوجه باشید که تمام کارهای شما در پیش مردم نیکو باشد. 18 حتی_الامکان تا آنجا که مربوط به شماست با همۀ مردم در صلح و صفا زندگی کنید. 19 ای دوستان عزیز، به هیچ وجه انتقام خود را نگیرید، بلکه آن را به مکافات خدا واگذار کنید، زیرا نوشته شده است: «خداوند می_گوید: من مجازات می_کنم و من جزا خواهم داد.» 20 بلکه: «اگر دشمن تو گرسنه است او را سیر کن و اگر تشنه است به او آب بده؛ زیرا با این کار آتش بر سر او فرو خواهی ریخت.» 21 مغلوب بدی نشوید، بلکه بدی را با خوبی مغلوب سازید.

رومیان 13

1 همه باید از اولیاء امور اطاعت نمایند، زیرا بدون اجازۀ خدا هیچ قدرتی وجود ندارد و صاحبانِ قدرت فعلی را خدا مقرر کرده است. 2 از این جهت هرکه با آن_ها مخالفت کند، با آنچه خدا برقرار کرده است مخالفت می_کند و با این عمل، خود را ملامت خواهد ساخت. 3 زیرا فرمانروایان باعث وحشت نیکوکاران نیستند، بلکه بدکاران باید از آن_ها بترسند. آیا می_خواهی از صاحبانِ قدرت ترسی نداشته باشی؟ دراین صورت نیکی کن و او تو را تعریف می_کند. 4 چونکه او خادم خداست و برای خیریت تو کار می_کند. اما اگر کار نادرست انجام دهی از او هراسان باش، زیرا او بی_سبب صاحب شمشیر نیست، بلکه خادم خداست تا غضب خدا را در مورد خطاکارن اجرا نماید. 5 بنابراین باید از صاحبان قدرت اطاعت کنید، نه تنها به سبب غضب خدا، بلکه به خاطر آسایش وجدان خود نیز. 6 و به همین سبب است که شما مالیات می_پردازید زیرا اولیاء امور، خادمین خدا هستند و به این دلیل مشغول انجام وظایف خود می_باشند. 7 پس دَین خود را نسبت به همه ادا کنید: مالیات را به مستحق مالیات و محصولات را به مأمور وصول آن بپردازید و آن کسی را که سزاوار احترام است، احترام کنید و صاحبان عزت را عزیز بدارید. 8 هیچ چیز به کسی قرض نداشته باشید، به جز محبت به یکدیگر. کسی که دیگران را محبت کند، شریعت را بجا آورده است. 9 همۀ احکام خدا: «زنا نکن، قتل نکن، دزدی نکن، طمع مورز»، و هر حکم دیگر در این حکم که «همسایه_ات را مانند جان خود دوست بدار،» خلاصه شده است. 10 کسی که همسایۀ خود را دوست دارد، به او بدی نمی_کند. پس محبت اجرای کامل تمام شریعت است. 11 به علاوه شما می_دانید که ما در چه زمانی هستیم و می_دانید که موقع بیدار شدن از خواب رسیده است. امروز نجات ما از آن روزی که ایمان آوردیم، نزدیکتر است. 12 شب تقریباً گذشته و روز نزدیک است، پس دیگر کارهای ظلمت را مانند لباس کهنه از خود دور اندازیم و زِرِه نور را بپوشیم. 13 چنان رفتار کنیم که شایستۀ کسانی باشد که در روشنائی روز به سر می_برند و از عیاشی و مستی، فِسق، هرزگی یا نزاع و حسد بپرهیزیم. 14 خود را با عیسی_مسیح، خداوند بپوشانید و دیگر در فکر برآوردن خواهش_های نفسانی خود نباشید.

رومیان 14

1 شخصی را که در ایمان ضعیف است، در میان خود بپذیرید، ولی نه به منظور مباحثه دربارۀ عقاید او. 2 ایمان یک نفر به او اجازه می_دهد، هر غذایی را بخورد اما کسی که ضعیف است، فقط سبزیجات می_خورد. 3 کسی که هر غذایی را می_خورد نباید کسی را که فقط سبزیجات می_خورد خوار بشمارد و همچنین شخصی پرهیزگار نباید کسی را که هر غذایی را که می_خورد ملامت سازد، زیرا خدا او را پذیرفته است. 4 تو کیستی که دربارۀ خادم شخص دیگری قضاوت کنی؟ اینکه آیا آن خادم در خدمت خود موفق می_شود یا نه فقط مربوط به ارباب اوست، ولی او موفق خواهد شد، زیرا ارباب آسمانی او قادر است این کار را برای او انجام دهد. 5 یک نفر یک روز را از روزهای دیگر مهمتر می_داند حال آنکه شخص دیگری همه را یک قسم می_شمارد. هر کس باید در عقیدۀ خود کاملاً خاطر جمع باشد. 6 آنکه روز معینی را بزرگ می_شمارد، برای خاطر خداوند چنین می_کند و او که هر غذایی را می_خورد، باز برای خاطر خداوند می_خورد، زیرا او برای خوراک خود خدا را شکر می_کند. و از طرف دیگر، شخص پرهیزگار به خاطر خداوند نمی_خورد و او نیز از خدا سپاسگزاری می_کند. 7 هیچ یک از ما فقط برای خود زندگی نمی_کند و یا فقط برای خود نمی_میرد، اگر زیست می_کنیم برای خداوند زندگی می_نمائیم 8 و اگر بمیریم برای خداوند میمیریم. پس خواه زنده و خواه مرده، متعلق به خداوند هستیم، 9 زیرا به همین سبب مسیح مُرد و دوباره زنده شد تا خداوند مردگان و زندگان باشد. 10 پس تو چرا دربارۀ برادر خود قضاوت می_کنی؟ یا چرا برادرت را حقیر می_شماری؟ همۀ ما پیش کرسی قضاوت خدا خواهیم ایستاد، 11 زیرا نوشته شده است: «خداوند می_گوید، به زندگی خودم سوگند که همه در برابر من به زانو درآمده با زبان خود خدا را ستایش خواهند نمود.» 12 پس همه ما فرداً_فرد باید حساب خود را به خدا پس بدهیم. 13 بنابراین از قضاوت کردن دربارۀ یکدیگر خودداری کنیم و در عوض تصمیم بگیرید که وسیلۀ لغزش یا رنجش در راه برادر خود نشوید. 14 من می_دانم و مخصوصاً در پیوستگی با عیسی خداوند یقین دارم، که هیچ چیز به خودی خود ناپاک نیست، اما برای کسی که آن را ناپاک می_داند، ناپاک است 15 و اگر برادرت بخاطر غذایی که تو می_خوری آزرده شود، دیگر از روی محبت رفتار نمی_کنی. نگذار آنچه می_خوری موجب هلاکت شخصی که مسیح در راه او مُرد، بشود. 16 و نگذارید آنچه برای شما جایز است، باعث شود که دیگران از شما بدگویی کنند، 17 زیرا پادشاهی خدا خوردن و نوشیدن نیست؛ بلکه شامل عدالت و سلامتی و خوشی در روح_القدس است. 18 هرکه مسیح را به این طریق خدمت می_کند، مورد پسند خدا و پیش انسان قبول شده است. 19 پس آنچه را که موجب صلح و سازش و تقویت یکدیگر می_شود دنبال کنیم. 20 کار خدا را به خاطر خوردن غذا خراب نکنید. تمام خوراکی_ها پاک هستند، اما گناه دارد اگر کسی به وسیلۀ آنچه می_خورد، باعث لغزش شخص دیگری بشود. 21 همچنین اگر خوردن گوشت یا شراب و یا انجام کارهای دیگر تو موجب لغزش یا رنجش برادرت شود بهتر است از آن دست بکشی. 22 پس عقیدۀ خود را دربارۀ این مطلب بین خود و خدا نگه_دار. خوشا به حال کسی که وقتی کاری انجام می_دهد وجدانش او را ملامت نمی_کند. 23 اما اگر با وجدان ناراحت چیزی را بخورد محکوم است، زیرا مطابق آنچه وجدانش به او می_گوید عمل نکرده است و هر عملی که از روی ایمان نباشد، گناه است.

رومیان 15

1 ما که در ایمان قوی هستیم وظیفه داریم که ناتوانی اشخاص ضعیف را تحمل کنیم و در فکر راحتی و آسایش خود نباشیم؛ 2 بلکه به خاطر خیریت و تقویت همسایگان خود، در فکر راحتی و آسایش آن_ها باشیم، 3 زیرا مسیح نیز در فکر راحتی و آسایش خود نبود. چنانکه نوشته شده است: «ملامت_های آنانی که به تو اهانت می_کردند به من رسید.» 4 زیرا هرچه در گذشته نوشته شد، برای تعلیم ما بود تا به وسیلۀ بردباری و دلگرمی_ای که کلام خدا می_بخشد، امیدوار باشیم. 5 خدایی که سرچشمۀ بردباری و دلگرمی است عنایت فرماید تا با پیروی از مسیح عیسی همفکر باشید 6 و همه با هم یکدل و یک زبان خدا را که پدر خداوند ما عیسی_مسیح است ستایش کنید. 7 پس همان_طور که مسیح شما را پذیرفته است، شما نیز یکدیگر را برای جلال خدا بپذیرید. 8 مقصود این است که مسیح، خادم قوم اسرائیل گردید تا آن وعده_هایی را که خدا به پدران آنها داده بود، تکمیل کند 9 و در نتیجه صداقت خدا ثابت شود و تا ملتهای دنیا خدا را برای رحمت او تمجید نمایند. چنانکه نوشته شده است: «از این جهت تو را در میان مردم ستایش خواهم کرد و نام تو را با سپاسگزاری بزبان خواهم آورد.» 10 و در جای دیگر نوشته شده است: «ای ملت ها، با قوم برگزیدۀ او خوشی کنید.» 11 و باز در جای دیگر نوشته شده است: «ای تمامی ملت_ها، خداوند را سپاس خوانید! و ای تمامی مردم، او را ستایش کنید.» 12 و اشعیا نیز می_گوید: «ریشۀ یِسی خواهد آمد و او برای حکومت بر ملت ها می_آید و امید ملتها بر او خواهد بود.» 13 خدا که سرچشمه امید است، شما را به وسیلۀ ایمان تان چنان با خوشی و سلامتی کامل پُر سازد که با نیروی روح_القدس امید شما روز به روز فراوان_تر شود. 14 ای برادران، خود من در مورد شما خاطر جمع هستم که پُر از نیکی و کمال معرفت بوده و قادر به تعلیم یکدیگر هستید. 15 اما در این رساله پاره_ای از مطالب را با کمال جرأت به شما یادآور شدم. من به خاطر آن فیضی که خدا به من عنایت فرمود 16 تا خدمتگذار مسیح_عیسی برای ملت_ها باشم این طور به شما نوشتم. در خدمت انجیل خدا، من وظیفۀ یک کاهن را دارم تا غیر_یهودیان را به عنوان هدیه_ای به خدا تقدیم نمایم ـ هدیه_ای که به سبب تقدیس روح_القدس قبول او خواهد شد. 17 پس می_توانم از کارهایی که برای خدا در مسیح_عیسی انجام داده_ام افتخار نمایم. 18 زیرا من جرأت نمی_کنم دربارۀ، چیزی جز آنچه مسیح به توسط من به عمل آورده است سخن بگویم. سخن من فقط دربارۀ این است که او چگونه مردم غیر_یهود را به وسیلۀ گفتار، رفتار 19 و نیروی نشانی_ها و معجزات و با قدرت روح_القدس تحت فرمان خود درآورده است. به طوری که من سراسر اورشلیم را تا «ایلیریکوم» پیموده_ام و انجیل مسیح را همه جا منتشر کرده_ام. 20 هدف من همیشه این بوده است که، در جاهایی که نام مسیح به گوش مردم نرسیده است، بشارت دهم، مبادا بر تهدابی که کسی دیگر نهاده آباد کنم. 21 چنانکه نوشته شده است: «کسانی که درباره او چیزی نشنیدند، او را خواهند دید و آنانی که از او بی_خبرند، خواهند فهمید.» 22 همین موضوع بارها مانع آمدن من به نزد شما شد. 23 اما حال چون دیگر کار من در این ناحیه تمام شده و همچنین سالها مشتاق ملاقات شما بوده_ام، 24 امیدوارم در وقت سفر خود به اسپانیا، از شما دیدن نمایم و پس از آنکه از شما دیدن کردم، در نظر دارم با کمک شما به سفر خود ادامه دهم. 25 در حال حاضر به خاطر کمک به ایمانداران مقدس مقیم اورشلیم عازم آنجا هستم، 26 زیرا برادران در مقدونیه و یونان چنین صلاح دانستند که به خاطر بینوایان ایماندار اورشلیم مبالغی بطور اعانه بفرستند. 27 ایشان صلاح دانستند این کار را انجام دهند و در حقیقت آن_ها مدیون برادران یهودی هستند، زیرا غیر_یهودیان که در برکات روحانی یهودیان شریک شدند، وظیفه دارند یهودیان را با برکات مادی خود خدمت کنند. 28 بنابراین هروقت این خدمت را انجام دادم و مبالغی را که جمع شده است به_دست آن_ها سپردم، عازم اسپانیا خواهم شد و در سر راه از شما نیز دیدن خواهم کرد. 29 و یقین دارم که هرگاه پیش شما بیایم، آمدن من با برکات فراوانی از جانب مسیح همراه خواهد بود. 30 ای برادران، بنام خداوند ما عیسی_مسیح و آن محبتی که روح_القدس می_بخشد در خواست می_کنم، که با دعاهای خود در پیشگاه خدا همکاران جدی من باشید، 31 یعنی دعا کنید، که من از دست بی_ایمانان در یهودیه در امان باشم و خدمت من مورد قبول مقدسین اورشلیم واقع شود. 32 و به این وسیله به خواست خدا با خوشی به سوی شما بیایم و از حضور تان نیروی تازه_ای بگیرم. 33 خدا که سرچشمۀ آرامی و سلامتی است، با همۀ شما باد، آمین.

رومیان 16

1 خواهر ما «فیبی» را که خادمۀ کلیسای «کِنخریه» است به شما معرفی می_کنم 2 تا او را در خداوند، آن طور که شایستۀ مقدسین است، بپذیرید و در تمام مسایلی که احتیاج به کمک شما دارد به او کمک کنید؛ زیرا او از بسیاری، منجمله خود من، حمایت نموده است. 3 به «پریسکیلا» و «اکیلا» همکاران من در مسیح_عیسی 4 که جان خود را به خاطر من به خطر انداخته_اند، سلام برسانید، نه من تنها، بلکه تمام کلیساهای غیر_یهود نیز از ایشان ممنون هستند. 5 به کلیسائی که در خانۀ آنها تشکیل می_شود، سلام برسانید. من به دوست عزیز «اپنطس» که اولین شخصی بود که در ایالت آسیا به مسیح ایمان آورد، نیز سلام می_رسانم. 6 و همچنین به مریم که در میان شما زحمت زیاد کشیده است، سلام برسانید 7 و به «اندرونیکاس» و «یونیاس» هموطنان من که با من در زندان بودند، سلام برسانید. آنها در میان رسولان اشخاص برجسته_ای هستند و پیش از من مسیحی بودند. 8 همچنین به دوست عزیزم در خداوند «امپلیاس» 9 و به «اوربانوس» همکار من در خدمت مسیح و به «استاخیس» عزیز 10 و به «اپلیس» مقبول مسیح و به خانوادۀ «ارستبولس» سلام برسانید. 11 به هموطن من «هیرودیون» و ایمانداران خانوادۀ «نَرکیسوس» 12 و به «طریفینا» و «طریفوسا» که در کار خداوند فعال هستند و به دوست عزیزم «پرسیس» که در خدمت خداوند زحمت بسیار کشیده است 13 و به «روفُس» آن مسیحی برجسته و همچنین مادرش که نسبت به من نیز مانند یک مادر بوده است، سلام برسانید. 14 سلام مرا به «اسونکریتُس»، «فلیگون»، «هرماس»، «پتروباس»، «هرمیس» و برادرانی که با آن_ها هستند 15 و «فیلولوگاس»، «جولیه»، «نیریاس» و خواهرش و «اولیمپیاس» و همۀ مقدسینی که با ایشانند، برسانید. 16 با بوسۀ مقدسانه به یکدیگر سلام بدهید. جمیع کلیساهای مسیح به شما سلام می_رسانند. 17 ای برادران، از شما درخواست می_کنم از آنانی که بر خلاف آن تعلیمی که یافته_اید، باعث تفرقه می_شوند و دیگران را گمراه می_کنند، احتیاط کنید و از آنها دوری کنید. 18 زیرا چنین اشخاص در حقیقت بندگان خداوند ما مسیح نیستند، بلکه امیال خود را بندگی می_کنند و مردم ساده_لوح را با تعارف و تملق فریب می_دهند. 19 وفاداری شما نسبت به انجیل در نزد همه معروف است و من هم از این موضوع شادمانم، اما آرزو دارم که در نیکوکاری ورزیده و در بدی کردن بی_تجربه باشید. 20 و خدائی که سرچشمۀ سلامتی است، به زودی شیطان را زیر پاهای شما خواهد کوبید. فیض خداوند ما عیسی_مسیح با شما باد. 21 «تیموتاوس» همکار من به شما سلام می_رساند و همچنین «لوسیوس» و «یاسون» و «سوسیپاطوس» هموطنان من 22 و نیز خودم «ترتیوس»، منشی پولُس در نوشتن این رساله، به شما سلام مسیحی می_فرستم. 23 «قایوس» میزبان من، که میزبان تمام کلیسا هم هست و نیز «ارسطوس» خزانه_دار شهر و برادر ما «کوارطس» به شما سلام می_رسانند. 24 (فیض خداوند ما عیسی_مسیح با همۀ شما باد، آمین.) 25 اکنون به او که قادر است مطابق مژده_ای که من اعلام می_کنم، یعنی پیام مربوط به عیسی_مسیح و مطابق افشای آن حقیقت پنهانی که قرن_های دراز مخفی بود 26 و درحال حاضر آشکار شده و به وسیلۀ نوشته_های انبیاء بحکم خدای ابدی به تمام ملت_های دنیا آشکار گردید، تا آن_ها ایمان آورند و اطاعت نمایند، به او که قادر است شما را قوی و استوار سازد. 27 به آن خدایی که دانای یکتاست، به وساطت عیسی_مسیح پیوسته تا ابد جلال باد. آمین.

اول قرنتیان 1

1 از طرف پولُس که به ارادۀ خدا دعوت شد تا رسول مسیح عیسی باشد و از طرف برادر ما سوستینیس 2 به کلیسای خدا که در شهر قرنتس است، یعنی به همۀ آنانی که در پیوستگی با مسیح_عیسی تقدیس_شده و فراخوانده شده_اند تا قوم مقدس خدا باشند و به همۀ کسانی که در همه جا نام عیسی_مسیح را که خداوند آنها و خداوند ماست به زبان می_آورند. 3 از طرف پدر ما خدا و عیسی_مسیح خداوند فیض و سلامتی به شما باد. 4 همیشه خدا را به خاطر آن فیضی که او در مسیح_عیسی به شما عطا فرموده است شکر می_کنیم، 5 زیرا در پیوستگی با مسیح از هر لحاظ از جمله در کمال سخنوری و معلومات غنی شده_اید. 6 شهادت ما دربارۀ مسیح در بین شما به نتیجه رسیده است. 7 و شما در حالی که انتظار ظهور خداوند ما عیسی_مسیح را می_کشید، از هیچیک از عطایای روح_القدس بی_نصیب نیستید. 8 او شما را تا به آخر استوار خواهد داشت تا در روز خداوند ما عیسی_مسیح بدون عیب و نقص حاضر شوید. 9 خدا شما را دعوت کرده است تا در زندگی پسر او، خداوند ما عیسی_مسیح شریک و سهیم شوید و او همیشه به قول خود وفادار است. 10 ای برادران، به نام خداوند ما عیسی_مسیح از شما درخواست می_کنم که همۀ شما در آنچه که می_گوئید توافق داشته باشید و دیگر بین شما اختلاف و نفاقی نباشد بلکه با یک فکر و یک هدف کاملاً متحد باشید. 11 زیرا ای برادران من، اعضای خانوادۀ «خلویس» به من خبر داده_اند که در میان شما نزاع_هایی وجود دارد. 12 منظورم این است که یکی می_گوید: «من طرفدار پولُس هستم» و دیگری می_گوید: «من طرفدار اَپُلُس هستم.» آن یکی خود را پیرو پِترُس می_داند و دیگری خود را پیرو مسیح! 13 آیا مسیح به دسته_ها تقسیم شده است؟ آیا پولُس برای شما مصلوب گردید؟ آیا به نام پولُس تعمید گرفتید؟ 14 خدا را شکر که هیچ یک از شما را جز کرِسپُس و غایوس تعمید ندادم. 15 بنابراین هیچ_کس نمی_تواند ادعا کند که من او را به نام خود تعمید داده_ام. 16 بلی من همچنین خانوادۀ استیفان را نیز تعمید دادم، ولی جز ایشان دیگر کسی را به خاطر ندارم که تعمید داده باشم. 17 به هر حال مسیح مرا نفرستاد که تعمید دهم، بلکه تا بشارت دهم و او نمی_خواست که من با فصاحت کلام سخن بگویم، مبادا قدرت صلیب او بی_اثر شود. 18 پیام صلیب برای آنانی که در راه هلاکت هستند، پوچ و بی_معنی است ولی برای ما که در راه نجات هستیم، قدرت خداست. 19 چنانکه نوشته شده است: «حکمت حکیمان را باطل و فهم دانشوران را زایل خواهم کرد.» 20 پس کجاست حکیم؟ کجاست دانشور؟ و یا کجاست بحث_کنندۀ این جهان؟ خدا نشان داده است، که حکمت این جهان پوچ و بی_معنی است. 21 خدا در حکمت خویش چنین مقرر فرمود که دنیا نتواند با حکمت خود او را بشناسند بلکه صلاح دانست که به وسیلۀ همین پیام پوچ و بی_معنی ما، ایمانداران را نجات بخشد. 22 یهودیان خواستار معجزات هستند و یونانیان دانش و حکمت را دنبال می_کنند، 23 اما ما مسیح مصلوب_شده را اعلام می_کنیم، اگر چه این موضوع برای یهودیان سبب لغزش و رنجش و برای دیگران پوچ و بی_معنی است، 24 اما برای کسانی که خدا آن_ها را دعوت کرده است خواه یهود، خواه یونانی، مسیح قدرت خدا و حکمت اوست، 25 زیرا آنچه در مورد خدا جهالت شمرده می_شود از حکمت آدمیان حکیمانه_تر و ضعف خدا از قدرت انسان قویتر است. 26 ای برادران، به خاطر داشته باشید، در آن هنگام که خدا شما را دعوت کرد چه نوع اشخاصی بودید. از روی معیارهای این دنیا اکثر شما افرادی حکیم، با نفوذ، و یا نجیب_زاده نبودید. 27 بلکه خدا عمداً آنچه را که دنیا پوچ و بی_معنی می_شمارد، برگزید تا حکیمان را خجل سازد و آنچه را که دنیا ضعیف می_شمارد انتخاب کرد تا نیرومندان را شرمنده سازد. 28 و خدا آنچه را که دنیا خوار و خفیف و حتی نیستی می_شمارد برگزید تا دنیای هستی_ها را براندازد، 29 تا هیچ انسانی در حضور او دلیلی برای فخر کردن نداشته باشد. 30 از طرف خداست که شما با مسیح پیوستگی دارید و او مسیح را برای ما حکمت، عدالت، قدوسیت و خونبهای آزادی گردانیده است. 31 بنابراین چنان که نوشته شده است: «هرکه بخواهد فخر کند، به خداوند فخر نماید.»

اول قرنتیان 2

1 ای برادران، وقتی من برای اعلام اسرار خدا به نزد شما آمدم، با فصاحت و حکمت انسانی نیامدم، 2 زیرا من تصمیم گرفته بودم تا زمانی که در میان شما هستم، همه چیز جز عیسی_مسیح و آن هم مصلوب_شده را فراموش کنم. 3 من با ضعف و با ترس و لرز به میان شما آمدم 4 و سخن و پیام خود را با دلایل مجذوب کنندۀ فلسفی بیان نکردم، بلکه آن را با روح_القدس و قدرت او به ثبوت رسانیدم 5 تا ایمان شما بر قدرت خدا متکی باشد، نه بر فلسفۀ انسانی. 6 البته فلسفه و حکمتی هست که آنرا در میان اشخاصی که در روح بالغ هستند بیان می_کنیم، اما آن حکمتی نیست که متعلق به این دنیا و یا حکمرانان این دنیا باشد ـ حکمرانانی که به سوی نابودی پیش می_روند ـ 7 بلکه حکمت پنهان خدا را که از چشم آدمیان پوشیده بود و خدا آنرا از ازل برای جلال ما قرار داده بود، ابراز می_کنیم. 8 هیچ یک از حکمرانان این دنیا این را نفهمیدند، زیرا اگر می_فهمیدند، خداوند جلال را مصلوب نمی_کردند. 9 اما چنانکه نوشته شده است: «آنچه را که هرگز چشمی ندیده و گوشی نشنیده و در دل انسان نگذشته است، خدا برای دوستداران خود تیار کرده است.» 10 خدا این همه را به وسیلۀ روح خود از راه الهام به ما آشکار ساخته است؛ زیرا روح_القدس همه چیز حتی اعماق نیات خدا را کشف می_کند. 11 کیست که بهتر از روح شخص با باطن او آشنا باشد؟ به همان طریق، هیچ کس جز روح خدا با خدا آشنا نیست. 12 روحی را که ما به_دست آورده_ایم متعلق به این دنیا نیست، بلکه از جانب خداست تا عطایائی را که او به ما عنایت فرموده است، بشناسیم. 13 ما دربارۀ این حقایق با عباراتی که از حکمت انسان سرچشمه می_گیرد سخن نمی_گوئیم، بلکه با آنچه که روح_القدس به ما می_آموزد، و به این وسیله تعالیم روحانی را برای اشخاص روحانی بیان می_نمائیم. 14 کسی که روحانی نیست، نمی_تواند تعالیم روح خدا را بپذیرد، زیرا به عقیدۀ او این تعالیم پوچ و بی_معنی هستند و در واقع، چون تشخیص این گونه تعالیم محتاج به بینش روحانی است، آن_ها نمی_توانند آن را درک کنند. 15 ولی شخص روحانی قادر است دربارۀ همه چیز قضاوت کند ولی هیچ کس نمی_تواند دربارۀ او درست قضاوت نماید. 16 زیرا: «کیست که از فکر خدا آگاه باشد؟ و چه کسی می_تواند چیزی به او بیاموزد؟»

اول قرنتیان 3

1 و اما ای برادران، من نتوانستم همان_طور که با افراد روحانی صحبت می_کنم با شما سخن گویم، بلکه ناچار شدم، همان_طوری که با اشخاص نفسانی و یا کسانی که در ایمان به مسیح هنوز طفل هستند با شما صحبت کنم. 2 به شما شیر دادم، نه گوشت، زیرا برای آن آماده نبودید و هنوز هم آماده نیستید، 3 چون شما هنوز هم نفسانی هستید. وقتی بدبینی و نزاع در میان شما هست، آیا این نشان نمی_دهد که نفسانی هستید و مثل دیگر مردم رفتار می_کنید؟ 4 وقتی یکی می_گوید: «من طرفدار پولُس هستم» و دیگری می_گوید: «من طرفدار اَپُلُس هستم.» آیا مثل دیگر مردم نیستید؟ 5 آخر، اَپُلُس کیست؟ پولُس کیست؟ آنها فقط خادمانی هستند که با اجرای وظیفه_ای که خداوند به ایشان داده، وسیلۀ ایمان شما گردیدند. 6 من کاشتم، اَپُلُس آبیاری کرد، ولی اصل کار یعنی رشد و نمو با خداست. 7 کسی که می_کارد و یا کسی که آبیاری می_کند، اهمیت زیادی ندارد، در رشد و نموی گیاه کار عمده با خداست. 8 کارنده و آبیاری کننده در یک سطح هستند و هر یک مطابق کار خود اجر خواهند گرفت، 9 زیرا در خدمت خدا، ما همکاران او هستیم و شما مزرعۀ او و عمارت او هستید. 10 من با استفاده از قدرت فیض_بخش خدا، مانند یک معمار ماهر تهدابی گذاشتم و اکنون کسی دیگر بر روی آن می_سازد. هرکس باید متوجه باشد که روی آن چگونه بنا می_کند، 11 زیرا تهدابِ دیگری غیر از آنچه ریخته شد، نمی_توان گذاشت و آن تهداب عیسی_مسیح است. 12 بعضی_ها وقتی روی آن تهداب، آباد می_کنند، طلا و نقره و سنگ_های عالی به_کار می_برند و اشخاص دیگر از چوب و گیاه و کاه استفاده می_کنند. 13 ولی چگونگی کار هر کس آشکار خواهد شد، زیرا روز داوری آن را ظاهر خواهد ساخت. چون آن روز با آتش همراه خواهد بود و آتش کیفیت کار همه را می_آزماید و ماهیتش را نشان می_دهد. 14 اگر آنچه را که آدمی بر روی آن تهداب ساخته است، از آتش سالم بیرون آید، آن شخص اجر خود را خواهد یافت. 15 اما اگر کارهای دست او سوخته شود، اجر خود را از دست خواهد داد، ولی خود او نجات خواهد یافت. مانند کسی که از میان شعله_های آتش گذشته و نجات یافته باشد. 16 آیا نمی_دانید که شما خانۀ خدا هستید و روح خدا در شما ساکن است؟ 17 اگر کسی خانۀ خدا را آلوده سازد، خدا او را تباه خواهد ساخت؛ زیرا خانۀ خدا پاک و مقدس است و آن خانه شما هستید. 18 هیچ کس خود را فریب ندهد. آیا کسی در میان شما هست که گمان می_کند با معیارهای این دنیا خردمند است؟ او باید ابله شود تا واقعاً خردمند گردد. 19 زیرا آنچه که از نظر این دنیا حکمت و خِرَد به حساب می_آید، در نظر خدا پوچ و بی_معنی است، چنان که نوشته شده است: «خدا خردمندان را در نیرنگ_های خود شان گرفتار می_سازد.» 20 و باز نوشته شده است: «خداوند می_داند که نقشه_های خردمندان بیهوده است.» 21 پس هیچ کس نباید به آنچه که انسان می_کند فخر کند. در واقع همه چیز به شما تعلق دارد: 22 پولُس، اَپُلُس، پِترُس، این دنیا، زندگی، مرگ، زمان حال و زمان آینده، همۀ اینها متعلق به شما و از آنِ شماست 23 و شما از آنِ مسیح هستید و مسیح از آنِ خداست.

اول قرنتیان 4

1 همه باید ما را خادمان مسیح و ناظران حقایق اسرار خدا بدانند. 2 البته یک ناظر باید قابل اعتماد باشد، 3 اما اگر به وسیلۀ شما و یا یک محکمۀ انسانی داوری شوم، برای من کوچکترین اهمیتی ندارد، من دربارۀ خود قضاوت نمی_کنم. 4 شاید من در خود عیبی نمی_بینم ولی این دلیل نیست که من بی_گناه هستم! خود خداوند است که دربارۀ من قضاوت خواهد کرد. 5 پس پیش از روز داوری دربارۀ دیگران داوری نکنید، بلکه منتظر آمدن خداوند باشید، زیرا او آنچه را که در تاریکی پنهان است، در برابر نور آشکار خواهد ساخت و نیات پنهانی آدمیان را فاش خواهد کرد. در آن وقت هر کس آن_طور که شایستۀ اوست از جانب خدا تحسین خواهد شد. 6 ای برادران، به خاطر شما خودم و اَپُلُس را نمونه قرار دادم تا از ما یاد بگیرید، که «از آنچه که نوشته شده است نباید تجاوز کرد.» تا هیچ یک از شما خود_پسندانه یک نفر را تعریف نکند و دیگری را خوار نشمارد، 7 زیرا کیست که تو را برتر ساخته است؟ جز آنچه که از دیگران گرفته_ای، چه داری؟ پس اگر از کسی دیگر گرفتی، چرا طوری به خود فخر می_کنی که گویا از خود داشته_ای؟ 8 اکنون دیگر تمام آرزو_های شما برآورده شده است! حالا همه چیز برای شما فراهم است! و اکنون بدون ما به سلطنت رسیده_اید! ای کاش واقعاً این_طور می_بود تا ما نیز با شما سلطنت می_کردیم! 9 چنین به نظر می_رسد، که خدا ما رسولان را مانند اسیرانِ محکوم به مرگ، که در آخر صف لشکریان قرار دارند، به معرض نمایش گذارده و ما را در مقابل چشم تمام کائنات ـ چه فرشته و چه انسان ـ به تماشا گذاشته است. 10 بلی، به خاطر مسیح جاهل شمرده می_شویم ولی شما در مسیح مردمان دانا هستید! ما ضعیف هستیم و شما قوی! ما را حقیر می_شمارند و به شما افتخار می_کنند! 11 تا به این ساعت ما گرسنه و تشنه_ایم، لباس کافی نداریم، لت و کوب می_شویم، آواره و سرگردان هستیم. 12 با وجود این با دست_های خود کار می_کنیم و زحمت می_کشیم. وقتی فحش می_شنویم، دعای خیر می_کنیم. وقتی آزار می_بینیم، تحمل می_کنیم. 13 وقتی به ما تهمت می_زنند با مهربانی جواب می_دهیم. ما مانند کثافت دنیا و لجن عالم انسانیت گشته و هنوز هم همین حالت را داریم. 14 اینها را ننوشتم تا شما را خجل سازم، بلکه خواستم شما را مانند فرزندان عزیز خود نصیحت نمایم. 15 زیرا اگرچه شما هزاران معلم در مسیح داشته باشید، ولی بیشتر از یک پدر نخواهید داشت و من با دادن بشارت انجیل مسبب پیوستگی شما با مسیح شده و به این وسیله پدر شما گشته_ام. 16 بنابراین از شما درخواست می_کنم، از من پیروی کنید. 17 برای این منظور «تیموتاوس» را پیش شما فرستادم. او فرزند عزیز و وفادار من در خداوند است. اصولی را که از مسیح آموختم و در همه جا در کلیساها تعلیم می_دهم، او به شما یادآوری خواهد کرد. 18 اما عده_ای چون فکر می_کنند که من نزد شما نخواهم آمد، مغرور شده_اند، 19 ولی اگر خدا بخواهد بزودی پیش شما خواهم آمد و آن وقت دیگر ادعا_های اشخاص مغرور را قبول نمی_کنم، بلکه می_خواهم ببینم که قدرت آن_ها تا چه حد است. 20 زیرا پادشاهی خدا عبارت از حرف نیست، بلکه از قدرت است. 21 من چگونه نزد شما بیایم؟ با شلاق و یا با مهربانی و ملایمت؟

اول قرنتیان 5

1 در حقیقت شایع شده است که در میان شما یک نوع رابطۀ جنسی نامشروع وجود دارد و این عمل آنقدر زشت است که حتی در میان بی_دینان هم یافت نمی_شود، زیرا می_شنوم که شخصی با زن پدر خود رابطه دارد. 2 چرا به عوض اینکه خجل گشته و مقصر را از میان خود بیرون کنید، افتخار هم می_کنید؟ 3 اگرچه من جسماً از شما دور هستم، ولی روحاً حاضرم و چنان شخص مجرم را در نام خداوند عیسی ملامت ساختم که گویی خودم در آنجا حضور داشتم. 4 پس وقتی گرد هم می_آئید و من در روح بین شما هستم، با حضورِ قدرت خداوند ما عیسی، 5 این شخص را به شیطان تسلیم کنید تا نفسِ گناهکار او نابود شود و در روز خداوند یعنی روز داوری، روحش نجات یابد. 6 فخر شما در این مورد بی_جاست. مگر نمی_دانید که با کمی خمیرمایه مقدار زیادی خمیر می_رسد؟ 7 پس اگر می_خواهید خمیر تازه (فطیر) باشید (چنانکه هستید) باید خمیرمایۀ کهنه را تماماً از میان بردارید، زیرا مسیح که «قربانی عید فِصَح» ماست، ذبح شده است. 8 بنابراین، عید فِصَح را نه با خمیرمایۀ ترش و کهنه که خمیرمایۀ بدخواهی و شرارت است، بلکه با نان فطیر که نان صمیمیت و صداقت است نگاه داریم. 9 در نامه_ای به شما نوشتم که با اشخاص شهوتران معاشرت نکنید. 10 ولی منظور من این نبود که با تمام اشخاص شهوتران این دنیا یا طمعکاران و تقلب_کاران و یا بت_پرستان کاری نداشته باشید، زیرا در این صورت مجبور می_شوید این دنیا را ترک کنید. 11 بلکه مقصود من این بود که با کسانی که خود را مسیحی می_دانند ولی مرتکب زنا، طمع، بت_پرستی، ناسزاگویی، مستی و یا تقلب_کاری می_گردند، معاشرت نکنید. حتی با چنین اشخاص غذا هم نخورید، 12 زیرا من با مردم خارج از کلیسا چه کار دارم که دربارۀ آن_ها قضاوت کنم؟ وظیفۀ شما این است که نسبت به اهل کلیسا داوری کنید 13 و داوری مردمی که خارج از کلیسا هستند با خدا خواهد بود. آن مرد شریر را از میان خود برانید!

اول قرنتیان 6

1 هرگاه یکی از شما از برادر خود شکایتی داشته باشد، آیا جرأت می_کند به عوض این که اجازه دهد ایمانداران موضوع را حل و فصل کنند، به محکمه نزد داوران بی_ایمان رجوع نماید؟ 2 مگر نمی_دانید که ایمانداران، دنیا را داوری خواهند کرد؟ و اگر شما باید دنیا را داوری کنید آیا لیاقت آن را ندارید که در مورد موضوعات کوچک داوری نمائید؟ 3 آیا نمی_دانید که ما دربارۀ فرشتگان قضاوت خواهیم کرد؟ پس چقدر بیشتر دربارۀ امور این زندگی! 4 بنابراین اگر چنین موضوعاتی پیش می_آید، آیا شما می_خواهید آن_ها را برای حل و فصل نزد اشخاصی ببرید، که در کلیسا هیچ اعتباری ندارند؟ 5 من این را می_گویم تا شما شرمنده شوید! آیا در میان شما یک نفر عاقل وجود ندارد که بتواند اختلاف بین دو برادر را رفع کند؟ 6 آیا برادری برضد برادر دیگر به محکمه می_رود؟ و آیا اجازه می_دهید که بی_ایمانان موضوع را دادرسی نمایند؟ 7 در واقع شکایت کردن از یکدیگر نشانۀ ضعف و شکست شماست. آیا برای شما بهتر نیست که مظلوم واقع شوید؟ آیا بهتر نیست که فریب کسی را بخورید؟ 8 ولی در عوض شما نسبت به دیگران ظلم می_کنید و آن_ها را فریب می_دهید و حتی با برادران خود هم همین_طور می_کنید. 9 مگر نمی_دانید که مردمان نادرست در پادشاهی خدا نصیبی نخواهند داشت؟ خود را فریب ندهید. اشخاص شهوتران، بت_پرستان، زناکاران، لواط_گران، 10 دزدان، طمعکاران، مستان، ناسزاگویان و تقلب_کاران در پادشاهی خدا هیچ بهره_ای نخواهند داشت 11 و بعضی از شما چنان بودید، ولی اکنون از گناهان خود پاک شده_اید و جزء مقدسین خدا گشته و به نام عیسی_مسیح خداوند و روح خدای ما عادل شمرده شده_اید. 12 ممکن است کسی بگوید: «در انجام هر کاری آزاد هستم،» اما هرکاری مفید نیست. بلی، من در انجام هر کار آزادم، اما نمی_گذارم که چیزی مرا بندۀ خود سازد. 13 باز هم ممکن است کسی بگوید: «خوراک برای شکم و شکم برای خوراک است.» بلی، اما سرانجام خداوند هر دو را نابود خواهد ساخت! بدن انسان برای شهوترانی نامشروع ساخته نشده است، بلکه برای خداوند است و خداوند برای بدن است. 14 چنانکه خدا، عیسی خداوند را با قدرت خود پس از مرگ زنده گردانید، ما را نیز زنده خواهد گردانید. 15 آیا نمی_دانید که بدن_های شما اعضای بدن مسیح هستند؟ آیا شایسته است که عضوی از بدن مسیح را بردارم و آن را عضو بدن یک فاحشه بسازم؟ هرگز نه! 16 مگر نمی_دانید مردی که با فاحشه بپیوندد، با او یک تن می_شود؟ زیرا نوشته شده است: «این دو یک تن واحد خواهند بود.» 17 اما هرکه به خداوند بپیوندد، روحاً با او یکی است. 18 از شهوترانی بگریزید. هر گناه دیگری که انسان مرتکب می_شود خارج از بدن است، اما هرکه مرتکب گناهان جنسی می_شود، نسبت به بدن خود گناه می_کند. 19 آیا نمی_دانید که بدن شما خانۀ روح_القدس است که خداوند به شما بخشیده و در شما ساکن است؟ علاوه براین شما دیگر صاحب بدن خود نیستید، 20 زیرا با قیمت زیادی خریده شده_اید. پس بدن_های خود را برای جلال خدا به_کار ببرید.

اول قرنتیان 7

1 و اما، درباره چیزهایی که به من نوشتید: بهتر است که مرد، مجرد بماند، 2 ولی چون دور ما پُر از وسوسه_های جنسی است، بهتر است هر مرد برای خود زنی و هر زنی نیز برای خود شوهری داشته باشد. 3 زن و شوهر باید وظایف زناشویی خود را نسبت به یکدیگر انجام دهند. 4 زن اختیار بدن خود را ندارد، زیرا او متعلق به شوهر خویش است و همچنین مرد اختیار بدن خود را ندارد، زیرا به زن خود تعلق دارد. 5 یکدیگر را از حقوق زناشویی محروم نسازید، مگر با رضایت طرفین و برای مدتی، تا وقت خود را صرف راز و نیاز با خدا نمائید. اما پس از آن روابط شما در امور زناشویی به صورت عادی برگردد، مبادا ضعف شما در این مورد باعث شود تسلیم وسوسه_های شیطان شوید. 6 این یک حکم نیست، این امتیازی است که به شما می_دهم. 7 کاش همۀ شما در این مورد مانند من باشید، اما خداوند به هر کس استعداد خاصی داده است، به یکی، یک قسم و به دیگری به نحوی دیگر. 8 به اشخاص مجرد و بیوه زنان می_گویم: برای شما بهتر است که مانند من مجرد بمانید، 9 ولی اگر نمی_توانید جلوی خواهش_های خود را بگیرید، ازدواج کنید. زیرا ازدواج کردن از سوختن در آتش شهوت بهتر است. 10 برای متأهلان امری می_دهم، که امر خودم نیست، بلکه از جانب خداوند است ـ یک زن شوهردار نباید شوهر خود را ترک کند؛ 11 اما اگر چنین کند یا باید تنها بماند و یا آنکه دوباره با شوهر خود آشتی کند. شوهر نیز نباید زن خود را طلاق بدهد. 12 به دیگران می_گویم (این را من می_گویم، نه خداوند): اگر مردی مسیحی، زنی بی_ایمان داشته باشد و آن زن راضی به زندگی با او باشد، مرد نباید او را طلاق دهد. 13 و همچنین زن مسیحی که شوهر بی_ایمان دارد و شوهرش راضی به زندگی با او باشد، آن زن نباید شوهر خود را ترک کند. 14 زیرا شوهر بی_ایمان به وسیلۀ زن ایماندار تقدیس می_شود و زن بی_ایمان نیز به وسیلۀ شوهر ایماندارش، در غیر این صورت فرزندان شما نجس می_بودند؛ حال آنکه اکنون از مقدسین هستند. 15 اما اگر یک نفر بی_ایمان بخواهد همسر مسیحی خود را ترک کند، مختار است. در اینگونه موارد خواهر و برادر مسیحی دیگر مقید نیستند، زیرا خدا ما را برای سلامتی خوانده است. 16 ای زن، تو چه می_دانی که شوهرت به وسیلۀ تو نجات نیابد؟ و ای مرد، تو از کجا می_دانی که وسیلۀ نجات زن خود نخواهی شد؟ 17 به هر حال هر کس در آن حالیکه خدا برایش معین نموده و او را در آن حال خوانده است بماند. امر من در تمام کلیساها این است. 18 آیا مرد سنت شده دعوت خدا را پذیرفته است؟ چنین شخصی آرزو نکند که سنت نشده باشد! آیا کسی در حالت سنت نشده دعوت شده است؟ او نیز نباید سنت شود! 19 سنت شدن یا نشدن اهمیت ندارد! آنچه مهم است، اطاعت از احکام خداست. 20 پس هرکس در همان حالتی بماند که در آن، دعوت خدا را پذیرفت. 21 آیا در بردگی دعوت شدی؟ از این ناراحت نباش اما اگر می_توانی آزادی خود را به دست آوری آن را از دست نده. 22 زیرا غلامی که به پیوستگی با خداوند دعوت شده باشد، آزاد شدۀ خداوند است. همچنین شخص آزادی که دعوت خداوند را پذیرفته است، غلام مسیح می_باشد. 23 شما به قیمت گرانی خریده شده_اید؛ پس به بندگی انسان تن در ندهید. 24 بنابراین ای برادران، هر کس در همان حالتی که در آن دعوت شده بماند، ولی با خدا زندگی کند. 25 در خصوص اشخاص مجرد از طرف خداوند امری ندارم، ولی به عنوان کسی که به لطف خداوند قابل اعتماد است، نظر خود را بیان می_کنم: 26 با توجه به اوضاع سخت فعلی، بهتر است هرکس همان_گونه که هست بماند. 27 آیا متأهل هستی؟ خواهان طلاق نباش! آیا مجرد هستی در فکر ازدواج نباش، 28 اما اگر ازدواج کنی گناه نکرده_ای و دختری که شوهر کند مرتکب گناه نشده است؛ ولی زن و شوهر در این زندگی دچار زحمت خواهند شد و من نمی_خواهم شما در زحمت بیفتید. 29 ای برادران، مقصودم اینست: وقت زیادی باقی نمانده است و از این پس حتی آنانی که زن دارند، باید طوری زندگی کنند که گویا مجرد هستند. 30 ماتم_داران طوری رفتار نمایند که گوئی غمی ندارند. خوشحالان طوری زندگی کنند که گوئی خوشی را فراموش کرده_اند و خریداران طوری رفتار کنند که گوئی مالک آنچه خریده_اند، نیستند 31 و کسانی که به کارهای دنیوی مشغول هستند، طوری زندگی کنند که دلبسته این دنیا نشوند، زیرا حالت کنونی دنیا به زودی از بین خواهد رفت. 32 آرزوی من اینست که شما از هر نوع تشویش دور باشید. مرد مجرد به امور خدا علاقمند است و می_خواهد خداوند را خشنود سازد، 33 اما مرد متأهل به امور دنیوی علاقمند است و می_خواهد همسر خود را خشنود سازد 34 و به این سبب او به دو جهت کشیده می_شود. همانطور یک زن بی_شوهر یا یک دختر به امور خدا علاقه دارد و می_خواهد در جسم و روح مقدس باشد، اما زن شوهردار به چیزهای دنیوی دلبستگی دارد، یعنی می_خواهد شوهر خود را خشنود نماید. 35 برای خیریت شما این را می_گویم و مقصودم این نیست که برای شما قید و بند به وجود آورم بلکه می_خواهم آنچه را که صحیح و درست است انجام دهید و بدون هیچ مشغولیت خاطر، تمام وقت و هستی خود را وقف خداوند نمائید. 36 با وجود این اگر کسی تصور کند که نسبت به دختر خود بی_انصافی می_کند و دختر او از حد بلوغ گذشته و باید ازدواج کند، و اگر او می_خواهد دخترش ازدواج نماید، گناهی مرتکب نشده است. 37 اما اگر پدری از روی میل و ارادۀ خود و بدون فشار دیگران تصمیم جدی گرفته است که دختر خود را پاک_دامن نگاه دارد، کاری نیکو می_کند. 38 پس شوهر دادن دختر نیکوست ولی شوهر ندادن او نیکوتر است. 39 زن تا زمانی که شوهرش زنده است به او تعلق دارد؛ ولی هرگاه شوهرش بمیرد، او آزاد است با هر کسی که می_خواهد ازدواج نماید، به شرط اینکه در پیوستگی با خداوند باشد. 40 اما به نظر من اگر او مجرد بماند، شادتر خواهد بود و گمان می_کنم، که من نیز روح خدا را دارم.

اول قرنتیان 8

1 و اما دربارۀ خوراک_های تقدیم شده به بُتها: البته همان_طور که شما می_گوئید: «همۀ ما اشخاص دانائی هستیم.» ولی چنین دانشی آدم را مغرور می_سازد، اما محبت بنا می_کند. 2 اگر کسی گمان می_کند که بر همه چیز واقف است، واقعاً آنطوری که باید و شاید هنوز چیزی نمی_داند. 3 اما کسی که خدا را دوست دارد، به وسیلۀ خدا شناخته شده است. 4 پس دربارۀ خوراک_هایی که به بُتها تقدیم شده است: ما می_دانیم که بُت واقعیت ندارد و خدای دیگری جز خدای یکتا نیست. 5 حتی اگر به قول آن_ها خدایانی در آسمان و زمین وجود داشته باشد، (همانطور که می_بینیم آن_ها به این گونه خدایان و خداوندان عقیده دارند) 6 برای ما فقط یک خدا هست ـ یعنی خدای پدر که آفرینندۀ همه چیز است و ما برای او زندگی می_کنیم و فقط یک خداوند وجود دارد، یعنی عیسی_مسیح که همه چیز به وسیلۀ او آفریده شد و ما در او زیست می_کنیم. 7 اما همۀ مردم این را نمی_دانند، بعضی چنان با بُتها خو گرفته_اند که تا به امروز خوردن خوراک_هایی را که به بُتها تقدیم شده، خوردن قربانی بُتها می_دانند و هر وقت از آن بخورند وجدان ضعیف شان آلوده می_گردد. 8 البته خوراک، ما را به خدا نزدیکتر نخواهد ساخت؛ نه از خوردن آن غذاها نفعی عاید ما می_شود نه از نخوردن آن_ها ضرری. 9 اما متوجه باشید، مبادا این آزادی عمل شما به نحوی باعث لغزش اشخاص ضعیف گردد. 10 اگر کسی تو را که شخص دانایی هستی بر سر دسترخوان بتکده نشسته ببیند، آیا این عمل تو کسی را که دارای وجدان ضعیفی است، به خوردن قربانی_های بُت تشویق نخواهد کرد؟ 11 پس روشنفکری تو باعث می_شود، برادر ضعیفی که مسیح به خاطر او مُرد نابود شود. 12 و به این ترتیب شما نسبت به برادران خود گناه می_کنید و وجدان ضعیف آن_ها را جریحه_دار می_سازید و از این بدتر، نسبت به خود مسیح هم گناه می_کنید! 13 بنابراین، اگر خوراکی را که می_خورم باعث لغزش برادرم شود، تا ابد گوشت نخواهم خورد، مبادا باعث لغزش او بشوم.

اول قرنتیان 9

1 مگر من آزاد و مختار نیستم؟ مگر من رسول نیستم؟ آیا من خداوند ما عیسی را ندیده_ام؟ مگر شما نتیجۀ کار من در خداوند نیستید؟ 2 اگر دیگران رسالت مرا قبول نداشته باشند، شما باید مرا رسول بدانید زیرا وجود شما در خداوند بهترین دلیل رسالت من است. 3 این است جواب من به آنانی که در مورد من انتقاد می_کنند: 4 آیا، این حق را نداریم که غذای خود را از کلیساها تأمین کنیم؟ 5 آیا ما مانند دیگر رسولان و برادران خداوند و پِترُس، حق نداریم در مسافرت_های خود همسر مسیحی با خود داشته باشیم؟ 6 آیا فقط من و برنابا باید برای امرار معاش زحمت بکشیم؟ 7 آیا هرگز شنیده_اید که عسکر با خرج خود خدمت کند؟ یا کسی در تاکستان خود انگور کاشته و از میوۀ آن نخورد؟ یا کدام چوپان است که گله_ای را چوپانی کرده و از شیر آن استفاده نکند؟ 8 آیا به مثال_های انسانی متوسل شده_ام؟ آیا شریعت نیز همین را نمی_گوید؟ 9 زیرا در تورات موسی نوشته شده است: «هنگامی که گاو خرمن را می_کوبد دهانش را نبند.» آیا خدا در فکر گاوان است؟ 10 یا واقعاً به خاطر ما بود که این گونه سخن گفت؟ البته در مورد ما نوشته شده است. زیرا آنکه قلبه می_کند و آنکه خرمن را می_کوبد، به امید شریک شدن در حاصل کار می_کند. 11 ما در میان شما بذر روحانی کاشتیم آیا جای تعجب است، اگر از شما کمک مادی بگیریم؟ 12 هرگاه دیگران چنین توقعی از شما دارند، آیا ما نباید توقع بیشتر داشته باشیم؟ در هر صورت ما از حق خود استفاده ننموده_ایم بلکه همه چیز را تحمل کرده ایم تا مانعی بر سر راه پیشرفت انجیل مسیح نگذارده باشیم. 13 مگر نمی_دانید آنها که خدمت عبادتگاه را می_کنند، از آنچه به عبادتگاه اهداء می_شود می_خورند و نیز خادمین قربانگاه از قربانی_های آن حصه می_گیرند؟ 14 به همین طریق، خداوند امر کرده است کسانی که بشارت می_دهند، معاش خود را از آن راه تأمین کنند. 15 اما من از هیچ یک از این حقوق استفاده نکرده_ام و این را هم به آن منظور نمی_نویسم که برای خود چنین حقی کسب کنم، برای من مرگ بهتر است از این که کسی افتخارات مرا بیهوده سازد. 16 اگر من بشارت دهم نمی_توانم فخر کنم، زیرا در انجام آن مجبور هستم! وای بر من اگر بشارت ندهم! 17 اگر کار خود را از روی علاقه انجام دهم، اجر می_گیرم و اگر از روی علاقه انجام ندهم، باز هم وظیفه_ای است که به من سپرده شده و باید انجام دهم. 18 پس اجر من چیست؟ اجر من این است که وقتی بشارت می_دهم، انجیل را مفت و مجانی به دیگران می_رسانم! یعنی من از حقوق خود به عنوان یک مبشر صرف_نظر می_کنم. 19 زیرا اگر چه کاملاً آزادم و بردۀ کسی نیستم، خود را غلام همه ساخته_ام تا به وسیلۀ من عدۀ زیادی به مسیح ایمان آورند. 20 از این سبب وقتی با یهودیان هستم، مانند یک یهودی زندگی می_کنم و وقتی که بین کسانی هستم، که تابع شریعت موسی هستند مانند آن_ها رفتار می_کنم. (اگر چه من تابع شریعت نیستم.) 21 و برای اینکه غیر_یهودیان که شریعت موسی را ندارند به مسیح ایمان آورند، همرنگ آنها شدم. (منظورم نافرمانی از شریعت خدا نیست، چون در واقع من تحت فرمان مسیح هستم.) 22 همچنین در میان اشخاص ضعیف مثل آن_ها ضعیف شدم تا به وسیلۀ من آن_ها به مسیح ایمان آورند. در واقع با همه همرنگ شده_ام تا به نحوی وسیلۀ نجات آن_ها بشوم. 23 همۀ این کارها را به خاطر انجیل انجام می_دهم تا در برکات آن شریک شوم. 24 مگر نمی_دانید که در مسابقۀ دَوِش، اگرچه همۀ شرکت_کنندگان می_دوند، ولی فقط یک نفر جایزه می_گیرد؟ شما نیز طوری بدوید که آن جایزه نصیب شما شود. 25 ورزشکاری که خو